بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 106

[افتخار مصطفى6بر فقر بود]

177-

«فقرُ فخرى از گزاف است و مجاز

نى هزاران عزّ پنهان است و ناز

اشاره است به حديث:

الْفَقْرُ فَخْري‌

است كه هم اكنون (174) مستند آن مذكور افتاد. [1] [ص 23 احاديث مثنوى‌]

[قصّه مرد و درخت و كيد زن‌]

178-

«از سر امرود بن يعنى چنان‌

زان فرود آ تا نماند اين گمان‌

اشاره است به قصه‌اى كه در دفتر چهارم [- مثنوى مولوى ابيات 4/ 3544 به بعد] به تفصيل آمده است.

[ص 27 قصص مثنوى‌]

[چهره احمد6گواه صدق اوست/ قصّه سقراط و آن گستاخ زن‌]

179-

«... حاضران گفتند اين صدر الورى‌

راست گو گفتى دو ضد گو را چرا

گفت من آيينه‌ام مصقول دست‌

ترك و هندو در من آن بيند كه هست‌

اين حكايت را به تفصيلى كه مولانا نقل مى‌كند تا كنون در هيچ مأخذ نيافته‌ام.

ابو جهل نمونه انكار و مخالفت با پيغمبر6و ابوبكر نمودار تصديق و اقرار است اولين با ديدن شواهد نبوت و معجزات ايمان نياورد و بر انكار و ستيزه گرى افزود. و دومين، معجزه نخواست و ايمان آورد.

آن ابو جهل از پيمبر معجزى‌

خواست همچون كينه در تركى غزى‌

ليك آن صدّيق حق معجز نخواست‌

گفت اين رو خود نگويد جز كه راست‌

مثنوى، ج 4، ب 350 و 351 نيز مراجعه شود به احاديث مثنوى، انتشارات دانشگاه تهران، ص 27 [رديف 194] محمّد غزّالى در توصيف حضرت رسول اكرم6مى‌گويد:

كَانَتْ شَمَائلُهُ وَ احْوَالُهُ شَوَاهدَ قَاطعَةً بصدْقه حَتَّى انَّ الْعَرَبىَّ القُحَّ كَانَ يَرَاهُ فَيَقُولُ مَا هَذَا وَجْهَ كَذَّابٍ‌

. (شمايل و احوال وى بر صدق ادّعايش گواهان قاطع بودند. چنانكه يك تن عرب خالص شهر

______________________________ [1]

الْفَقْرُ فَخْري وَ به أَفْتَخرُ عَلَى سَائر الْأَنْبيَاء وَ الْمُرْسَلينَ.

فقر مايه مباهات من است و به آن افتخار مى‌كنم بر ديگر پيامبران و رسولان.

در كتاب مستدرك‌الوسائل ج 11 ص 173 باب 4- باب استحباب ملازمة الصفات الحميدة 12672- 8- اين حديث شريف را به صورت كامل آورده است: عَوَالي اللآَّلي،

عَن النَّبيِّ6قَالَ الشَّريعَةُ أَقْوَالي وَ الطَّريقَةُ أَقْوَالي وَ الْحَقيقَةُ أَحْوَالي وَ الْمَعْرفَةُ رَأْسُ مَالي وَ الْعَقْلُ أَصْلُ ديني وَ الْحُبُّ أَسَاسي وَ الشَّوْقُ مَرْكَبي وَ الْخَوْفُ رَفيقي وَ الْعلْمُ سلَاحي وَ الْحلْمُ صَاحبي وَ التَّوَكُّلُ زَادي وَ الْقَنَاعَةُ كَنْزي وَ الصِّدْقُ مَنْزلي وَ الْيَقينُ مَأْوَايَ وَ الْفَقْرُ فَخْري وَ به أَفْتَخرُ عَلَى سَائر الْأَنْبيَاء وَ الْمُرْسَلينَ.

كه صوفيه بدان در كتب خود استناد كرده‌اند و در سفينة البحار، طبع نجف، ج 2 ص 378 جزو احاديث نبوى ذكر شده و مؤلف اللؤلؤ المرصوع (ص 55) به نقل از ابن تيميه آن را از موضوعات مى‌شمارد. [نيز مراجعه شود به شماره 487]


صفحه 107

ناديده او را مى‌ديد مى‌گفت اين روى از آن مردى دروغ باره نيست.) احياء العلوم، طبع مصر، ج 2، ص 256، مضمون بيت (2370) شبيه است به گفته ابن الرّومى از شعراى عرب:

انَا كَالْمرْآة الْقَى‌

كُلَّ وَجْهٍ بمثَاله‌[1]

و اين قطعه از منصور فقيه:

انَّ الْمرْآةَ لَا تُريكَ‌

خُموشَ وَجْهكَ فى صَدَاهَا

وَ كَذلكَ نَفْسُكَ لَا تُريكَ‌

عُيُوبَ نَفْسكَ فى هَوَاهَا[2]

[انَّ الْمرآةَ، ظ: انَّ الْمَرَايَا است.] التمثيل و المحاضرة، طبع مصر، ص 301 ظاهراً اين مضمون مأخوذ است از حكايت ذيل: وَ قَالَتْ لَهُ امْرَأَةٌ مَعْرُوفَةٌ بالْمُجُون وَ السَّرَف عَلَى نَفْسهَا يَا شَيْخُ مَا اقْبَحَ وَجْهَكَ فَقَالَ لَهَا لَوْ لا انَّكَ منَ الْمَرَايَا الصَّدئَة لَبَانَ حُسْنُ صُورَتى عنْدَكَ. (زنى كه به مسخرگى و شوخى و گستاخ رَوى مشهور بود به سقراط گفت اى شيخ روى تو چه مايه زشت است؟ سقراط گفت اگر تو از آينه‌هاى زنگ خورده نبودى حسن صورت من بر تو پديدار مى‌شد.) مختار الحكم طبع مادريد، ص 109 [ص 1009 شرح مثنوى‌]

[خواست احمد6از حميرا گفت و گو]

180-

«آن كه عالم بنده گفتش بُدى‌

كَلِّمينى يا حُمَيْرا مى‌زدى‌

اشاره است به حديث:

كَلِّميني يَا حُمَيْرَا

[1] كه مستند آن در ذيل شماره 155 از اين كتاب مذكور است.

[ص 23 احاديث مثنوى‌]

______________________________ [1]

كَلِّميني يَا حُمَيْرَا

(1). كه در احياء العلوم، ج 3، ص 74 بلفظ:

كَلّمينى يَا عَائشَةُ

- نقل شده و در شرح احياء العلوم موسوم به اتّحاف السادة المتّقين، طبع مصر، ج 7، ص 432 و نيز در طبقات الشافعيّة، طبع مصر، ج 4، ص 163 ذكر شده است كه سند اين روايت به دست نيامده و در كتاب اللؤلؤ المرصوع (ص 103) جزو موضوعات و جعلى شمرده شده است. [ص 20 احاديث مثنوى‌] حُمَيْرا مصغر حَمْراء است. عربان «احمر» را به معنى سپيد (رنگ مخالف سياه) به كار مى‌برده‌اند. حديث:

بُعثْتُ الَى الْاحْمَرَ وَ الْاسْوَد

(2) بدين معنى تفسير شده است. و از اين قبيل است:

اتَانى كُلُّ اسْوَدَ وَ احْمَرَ

يعنى سياه و سپيد. حميرا مى‌خواند. در حديثى از پيمبر روايت مى‌كند:

خُذُوا شَطْرَ دينكُمْ منَ الْحُمَيْراءَ.

(نيمه دين خود را كه متعلّق به كار زنان است از عايشه فرا گيريد.) فائق زمخشرى، نهايه ابن اثير، تاج العروس، در ذيل حمر [ص 810 شرح مثنوى‌] (1) اى حميرا، با من سخن بگو! (2) من براى هدايت انسانها اعم از سفيد يا سياه مبعوث شده‌ام.

[1]- من مانند آينه هستم و هر كس را آن طور كه هست نشان مى‌دهم.

[2]- آينه‌ها به علت اين كه زنگ خورده هستند چروكهاى صورت تو را نشان نمى‌دهند. همان طورى كه نفْس تو به علت خود پرستى، عيبهايت را نشان نمى‌دهد.


صفحه 108

[بهترين است آن كه زن را نيك داشت/ زن شود گستاخ بر مرد كريم/ قصّه احنف شنو از قصر شام‌]

181-

«گفت پيغمبر كه زن بر عاقلان‌

غالب آيد سخت و بر صاحب دلان‌

باز بر زن جاهلان غالب شوند

كاندر ايشان تُندى حيوانست بند

نزديك بدان مضمون حديث ذيل است: [1]

خَيْرُكُمْ خَيْرُكُمْ لاهْله وَ انَا خَيْرُكُمْ لاهْلي مَا اكْرَمَ النِّسَاءَ الّا كَريمٌ وَ لَا اهَانَهُنَّ الَّا لَئيمٌ‌[1].

جامع صغير، ج 2، ص 10 و عبارتى كه در عنوان ذكر شده و بيت مذكور ترجمه آن است در جزء احاديث به دست نيامد و شيخ بهايى در مخلاة، طبع مصر، ص 90 اين جمله را منسوب به معاويه نقل كرده كه با گفته مولانا مناسبت بيشتر دارد:

هُنَّ يَغْلبْنَ الْكرَامَ وَ يَغْلبُهُنَّ اللِّئَامُ‌[2].

[ص 23 احاديث مثنوى‌] ... اين عبارت را محمد بن ابى بكر معروف به ابن قيّم الجوزيّه (751- 691) در ضمن حكايتى ظريف نقل مى‌كند بدين گونه: كَانَ الْاحْنَفُ بْنُ قَيْسٍ يَوْماً جَالساً مَعَ مُعَاويَةَ اذْ مَرَّتْ بهَا وَصيفَةٌ فَدَخَلَتْ بَيْتاً منَ الْبُيُوت فَقَالَ مُعَاويَةُ يَا ابَا بَحْرٍ انَا وَ اللَّه احبُّ هَذه الْجَاريَةَ وَ قَدْ امْكَنَتنى منْهَا لَوْ لَا الْحَيَاءُ منْ مَكَانكَ فَقَالَ الْاحْنَفُ فَانَا اقُومُ قَالَ بَلْ تَجْلسُ لئَلَّا تَسْتَريبَ بنَا فَاطمَةُ فَقَالَ الْاحْنَفُ شَأْنُكَ فَقَامَ الْمُعَاويَةُ الَيْهَا فَبَيْنَا هُوَ يُمَاجنُهَا اذْ خَرَجَتْ بنْتُ قُرَيْظَةُ فَقَالَتْ للَاحْنَف يَا قَوَّادُ ايْنَ الْفَاسقُ فَاوْمَأَ الْأَحْنَفُ الَى الْبَيْت الَّذي هُوَ فيه فَاخْرَجَتْهُ وَ لحْيَتُهُ فى يَدهَا فَقَالَ الْاحْنَفُ ارْفقى باسيرك رَحمَك اللَّهُ فَقَالَتْ يَا قَوَّادُ وَ تَتَكَلِّمُ ايْضاً فَقَالَ مُعَاويَةُ يَغْلبْنَ الْكرَامَ وَ يَغْلبُهُنَّ اللِّئَامُ. (احنف بن قيس روزى با معاويه نشسته بود كه ناگاه كنيزكى بر وى گذشت و در يكى از حجره‌ها داخل شد. معاويه گفت اى ابا بحر، (كنيه احنف) من به خدا اين دخترك را دوست مى‌دارم و او مرا بر خويش دست داد و به خود خواند اگر تو اينجا نبودى. احنف گفت من بر مى‌خيزم و مى‌روم. گفت نه بلكه مى‌مانى تا فاطمه (زن معاويه) به ما گمان بد نبرد. معاويه نزد آن كنيزك رفت و آن گاه كه با او به دست شوخى مى‌كرد فاطمه دختر قريظه بيرون آمد و به احنف گفت اى قوّاد آن بد كار كجاست؟ احنف به حجره‌اى كه معاويه آنجا بود اشارت كرد. فاطمه معاويه را در حالى كه ريش او را به دست گرفته بود بيرون كشيد. احنف بدو گفت خدات ببخشايد بر اسير خود نرم خو باش. فاطمه گفت اى قوّاد، با اين حال، سخن مى‌گويى و شفاعت هم مى‌كنى؟ معاويه گفت: زنان بر آزاده مردان غالب مى‌آيند ولى فرو مايگان بر آنها چيره مى‌شوند.) اخبار النّساء، طبع مصر 1316، ص 94 [ص 1032 شرح مثنوى‌]

______________________________ [1] و در كتاب من لا يحضره الفقيه ج 3 ص 555 فراز اولش را نقل كرده است اما ابو هريره به صورت ديگرى نقل مى‌كند:

قَالَ رَسُولُ اللَّه6: خَيْرُكُمْ خَيْرُكُمْ لأَهْلي منْ بَعْدي.

(رسول خدا6فرمود: بهترين شما كسى است كه با خاندان من پس از من نيكوترين معاشرت را داشته باشد.

كتاب بشارةالمصطفى لشيعة المرتضى ص 39 اين حديث را با اين سند نقل مى‌كند:

أخبرنا الشريف الإمام أبو البركات عمر بن إبراهيم بن محمد بن محمد بن حمزة الحسيني الزيدي قراءة عليه بالكوفة في مسجدها بالقلعة في ذي الحجة سنة اثنتي عشرة و خمسمائة قال أخبرني الشيخ أبو الحسين أحمد بن محمد بن عبد الله بن النفود قال أخبرنا أبو الحسن علي بن عمر الشكري الحري قال حدثنا أبو عبد الله أحمد بن الحسن بن عبد الجبار الصوفي قال حدثنا أبو يحيى زكريا بن معن في شعبان سنة سبع و عشرين و مائتين قال حدثنا قريش بن أنس عن محمد بن عمر عن أبي أسامة عن أبي هريرة قال قال رسول الله6: خَيْرُكُمْ خَيْرُكُمْ لأَهْلي منْ بَعْدي.

[1]- بهترين شما كسى است كه با خانواده‌اش نيكوترين معاشرت را داشته باشد.

من نسبت به خانواده‌ام اين چنينم. مرد اگر آزاد منش باشد قطعاً زنان را به ديده احترام مى‌نگرد. اما اگر فرو مايه باشد آنان را تحقير مى‌كند.

[2]- زنان بر مردان آزاد منش غلبه مى‌كنند. اما اسير و مغلوب مردان فرو مايه هستند.


صفحه 109

[ «چون قضا آيد فرو پوشد بصر»]

182-

«چون قضا آيد فرو پوشد بصر

تا نداند عقل ما پا را ز سر

اشاره است به حديث [1] ذيل شماره (66) گذشت.

[ص 24 احاديث مثنوى‌]

[كس به جز بر فطرت سالم نزاد]

183-

«چون كه بى‌رنگى اسير رنگ شد

موسييى با موسييى در جنگ شد

... به هر حال آنجا كه فطرت و آفرينش اولين است دينى وجود ندارد و انسان به حسب تأثير تربيت يا محيط به دينى مى‌گرود. در حديث آمده است:

كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفطْرَة حَتَّى يُعْربَ عَنْهُ لسَانُهُ فَابَوَاهُ يُهَوِّدَانه اوْ يُنَصِّرَانه اوْ يُمَجِّسَانه.

(هر كه مى‌زايد بر فطرت مى‌زايد تا آن گاه كه در سخن آيد و پدر و مادرش او را يهودى يا نصرانى يا مجوسى كنند.) جامع صغير، طبع مصر، ج 2، ص 93 [2] [ص 1048 شرح مثنوى‌]

[داستان نعل وارونه شنو]

184-

«نعلهاى باز گونه است اى سليم‌

نفرت فرعون مى‌دان از كليم‌

... «نقل است كه شخصى در شهرى بود و نمى‌توانست گريخت از خوف آن كه مبادا اهل شهر اطلاع يابند و در عقب او رفته او را هلاك سازند، اسب خود را نعل باز گونه بست و در نيم شبى سوار شده از آن شهر بگريخت چون روز شد مردم مطلع شده‌

______________________________ [1] اشاره است به حديث ذيل‌

لا يُلْدَغُ الْمُؤْمنُ منْ جُحْرٍ مَرَّتَيْن (1).

مشكاةالأنوار ص 319 جامع صغير، ج 2، ص 204 و با لفظ «لا يُلْسَعُ الْمُؤْمنُ» در من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 378 ح 5785 و كنوز الحقائق، ص 166.

(1) مؤمن از يك لانه حيوان دو بار گزيده نمى‌شود.

[2] و با اندكى تفاوت در كتاب متشابه‌القرآن ج 1 ص 151 و در عدةالداعي ص 332 خاتمة الكتاب في أسماء الله الحسنى اين حديث را در كتاب شريف كافى ج 2 ص 12 باب فطرة الخلق على التوحيد همراه با توضيحى نقل كرده است:

قَالَ رَسُولُ اللَّه6: كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفطْرَة يَعْني الْمَعْرفَةَ بأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَالقُهُ كَذَلكَ قَوْلُهُ: وَ لَئنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماوات وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ.


صفحه 110

ملاحظه راه نمودند. پى اسبى كه رفته باشد نديدند بلكه اسبى كه آمده در شهر ديدند.

يقين كردند كه آن مرد از آن راه نرفته. باز گرديدند و آن مرد به اين حيله از چنگ ايشان خلاص شد و اين، مثل شده به جهت كسى كه كارى كند غلط انداز.» كشف اسرار معنوى، در شرح ابيات مثنوى، نسخه عكسى و نيز رجوع شود امثال و حكم دهخدا در ذيل نعل باز گونه [ص 1059 شرح مثنوى‌]

[ناقه صالح ز حق اعجاز بود]

185-

«ناقه صالح به صورت بُد شتر

پى بريدندش ز جهل آن قوم مُر

ناقه صالح شترى بود كه به معجزه او از كوه بيرون آمد. قوم ثمود بت پرستان بودند.

صالح آنها را به خداى يگانه دعوت كرد. از وى معجزه خواستند و تقاضا كردند كه از كوه شترى ماده و ده ماهه آبستن و پا بزا بيرون آورد. صالح چنين كرد و آن ناقه در حال بزاد.

بچه او نيز قوى و كلان بود. صالح با آن قوم قرار گذاشت كه آب قريه، يك روز از آن شتر و بچه‌اش و روز ديگر از آن آنها باشد و آن روز كه ناقه آب مى‌خورد قوم ثمود از شير ناقه بياشامند. ايشان، آخر الامر، اين قرار را به هم زدند و ناقه را پى زدند و مستحق عذاب شدند و بر افتادند. رجوع شود به قصص قرآن مجيد، انتشارات دانشگاه تهران، ص 81- 78، قصص القرآن ثعلبى، طبع مصر، ص 56. [ص 1074 شرح مثنوى‌] و همچنين داستان شتر صالح پيغمبر را در قصص الانبياء راوندى ص 97 ح 90 و قصص الانبياء جزائرى ص 90 باب 5 بنگريد.

[ناقه را كشتند و واجب شد عذاب‌]

186-

«گفت صالح چون كه كرديد اين حسد

بعد سه روز از خدا نقمت رسد

مى‌گويند كه چون قوم ثمود ناقه را پى زدند «خبر به صالح آوردند. اندهگين شد بگريست. و گفت هلاك از خويشتن بر آورديد. گفت بچه وى چه كرد؟ گفتند سه بانگ بكرد و در هوا ناپديد شد. صالح گفت سه روز شما را مهلت باشد. همچنان بود. بامداد برخاستند رويهاى ايشان زرد بود. روز ديگر برخاستند رويهاى ايشان سرخ بود. روز سه ديگر برخاستند رويهاى ايشان سياه شده بود. دانستند كه عذاب آمد. صالح از ميان ايشان بيرون شد.» قصص قرآن مجيد، انتشارات دانشگاه تهران، ص 81 [1] [ص 1079 شرح مثنوى‌]

______________________________ [1] و همچنين داستان شتر صالح پيغمبر را در قصص الانبياء راوندى ص 97 ح 90 و قصص الانبياء جزائرى ص 90 باب 5 بنگريد.


صفحه 111

[زيرك از چهره شناسد اين و آن‌]

187-

«اى بسا شيرين كه چون شكر بود

ليك زهر اندر شكر مضمر بود

آن كه زيرك‌تر به بو، بشناسدش‌

وان دگر چون بر لب و دندان زدش‌

ظاهراً مقتبس است از مضمون حديث ذيل: [1]

انَّ للَّه خَلْقاً يَعْرفُونَ النَّاسَ بالتَّوَسُّم‌[1].

كنوز الحقائق، ص 34 و خواجه ايّوب در شرح مثنوى اين حديث را مستند آن شمرده است:

انَّ للَّه عبَاداً يَعْرفُونَ النَّاسَ بالتَّوَسُّم وَ لَهُ عبَاداً يَعْرفُونَ النَّاسَ بالفَرَاسَة وَ لَهُ عباداً لَهُمْ نُورٌ يَمْشُونَ في النَّاس كَمَا يَمْشى الْارْوَاحُ في الْاجْسَاد وَ لَهُ عبَاداً يَمْشُونَ في النَّاس كَمَشْى الْمَرَض في الْاعْصَاب‌[2].

[ص 24 احاديث مثنوى‌]

[سنگ گردد لعل ليكن ز آفتاب‌]

188-

«سالها بايد كه اندر آفتاب‌

لعل يابد رنگ و رَخشانى و تاب‌

... قدما معتقد بوده‌اند كه آفتاب مواد معدنى را كامل و رنگ آميزى مى‌كند. «و علّت وجود اكثر معادن از روى كلّى شعاع آفتاب است و از روى جزئى كواكب.» عرائس الجواهر، سلسله انتشارات انجمن آثار ملى، ص 15 و با تفصيل بيشتر، رسائل اخوان الصفاء، طبع مصر، ج 2، ص 92.

[ص 1095 شرح مثنوى‌] سنايى نيز گفته است:

______________________________ [1] و قال مجاهد:

قَدْ صَحَّ عَن النَّبيّ6أَنَّهُ قَالَ: اتَّقُوا فَرَاسَةَ الْمُؤْمن فَإنَّهُ يَنْظُرُ بنُور اللَّه.

(براستى در حديث صحيح از پيامبر6منقول است كه فرمود: بترسيد از زيركى مؤمن كه با نور خدا مى‌نگرد)

وَ قَالَ: قَالَ: إنَّ للَّه عبَاداً يَعْرفُونَ النَّاسَ بالتَّوَسُّم ثُمَّ قَرَأَ هَذه الْآيَةَ: (إنَّ في ذَلكَ لَآيَاتٍ للْمُتوَسّمينَ وَ إنّهَا لَبسَبيلٍ مُقيمٍ)

(گروهى از بندگان خدا هستند كه مردم را از روى سيما مى‌شناسند، سپس اين آيه را تلاوت فرمود: (إنَّ في ذَلكَ لَآيَاتٍ للْمُتوَسّمينَ وَ إنّهَا لَبسَبيلٍ مُقيمٍ) (سوره حجر آيه 75).

بحارالأنوار 24 123 باب 42- أنهم:المتوسمون‌

[1]- گروهى از بندگان خدا هستند كه مردم را از روى سيما مى‌شناسند.

[2]- گروهى از بندگان خدا هستند كه مردم را از روى سيما مى‌شناسند و گروه ديگرى با فراست و تيز بينى، به شناخت مى‌رسند. گروه سومى هم هستند كه به كمك نور و روشنى خاصى كه دارند درون انسانها وارد مى‌شوند همچون وارد شدن روح در بدن و گروه چهارم كسانى هستند كه با مردم در آمد و رفتند همان طورى كه مرض در اعصابها روان است.


صفحه 112

سالها بايد كه تا يك سنگ اصلى ز افتاب‌

لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن‌

ديوان سنايى ص 485

[هست سركه خوب و نيكو نان خورش‌]

189-

«باز در خُم او شود تلخ و حرام‌

در مقام سركگى نعْمَ الْادام‌

اشاره بدين حديث است:

نعْمَ الْادَامُ الْخَلُ‌[1].

مسلم، ج 6، ص 125 مسند احمد، ج 3، ص 301،. جامع صغير، ج 2، ص 187 كنوز الحقائق، ص 139.

و با تعبير: [1]

نعْمَ الْادَمُ الْخَلُ‌[2].

مسلم، ج 6، ص 125 و اين مضمون به صورت ذيل هم روايت شده است:

مَا افْقَرَ مَنْ أَدَمَ بَيْتَ فيه خَلٌ‌[3].

جامع صغير، ج 2، ص 142، كنوز الحقائق، ص 116 [ص 25 احاديث مثنوى‌]

[بنگرد مؤمن به نور ربّ خويش‌]

190-

«حسّ را تمييز دانى چون شود

آن كه حسّ يَنْظُر بنُور اللَّه بود

مستند آن در ذيل شماره (103) [2] مذكور است.

[ص 14 احاديث مثنوى‌]

[حبّ اشيا كور و كر سازد تو را]

191-

«در وجود تو شوم من منعدم‌

چون محبّم حبّ يُعمى و يُصم‌

اشاره به حديث ذيل است:

______________________________ [1] اشاره است بدين حديث:

قَالَ رَسُولُ اللَّه6اتَّقُوا فرَاسَةَ الْمُؤْمن فَإنَّهُ يَنْظُرُ بنُور اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ (1).

كافى ج 1 ص 218 و جامع صغير، ج 1، ص 8 واز مولاى متقيان على-7- روايت كرده‌اند:

اتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمنينَ فَإنَّ اللَّهَ تَعالَى جَعَلَ الْحَقَّ عَلَى أَلْسنَتهم (2).

وسائل الشيعة ج 12 ص 38- باب 20 استحباب توقي فراسة المؤمن ح 15581- و شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 387

كَانَ أَبُو الدَّرْدَاء يَقُولُ الْمُؤْمنُ مَنْ يَنْظُرُ بنُور اللَّه منْ وَرَاء ستْرٍ رَقيقٍ‌

(3). احياء العلوم، ج 3 ص 18 [ص 14 احاديث مثنوى‌] (1) از تيز بينى مؤمن حذر كنيد زيرا با نور خداى- عزّ و جلّ- مى‌بيند.

(2) گمان و برداشت اهل ايمان را جدّى بگيريد زيرا خداوند متعال حقيقت را بر زبان آنان جارى مى‌كند.

(3) ابو دردا مى‌گفت: مؤمن كسى است كه از وراى پرده‌اى نازك، با نور خدا مى‌بيند.

[2] اشاره بدين حديث است:

قَالَ رَسُولُ اللَّه6نعْمَ الْإدَامُ الْخَلُّ مَا أَقْفَرَ بَيْتٌ فيه خَلٌّ.

(سركه، خورش خوبى است خانه‌اى (يا غذايى) كه در آن سركه باشد بى‌چيز نيست).

كافى ج 6 ص 329 باب الخل و من لا يحضره الفقيه ج 3 ص 358 ح 4267-.

عَن الرِّضَا عَنْ آبَائه:قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّه6: نعْمَ الْإدَامُ الْخَلُّ، وَ لَا يَفْتَقرُ أَهْلُ بَيْتٍ عنْدَهُمُ الْخَلُّ.

(امام رضا7از پدرانش از رسول خدا6نقل مى‌كند كه فرمود: سركه، خورش خوبى است، اهل خانه‌اى كه در آن سركه باشد بى‌چيز نيستند).

وسائل الشيعة ج 25 ص 23 باب 10- باب جملة من الأطعمة

[1]- سركه، نان خورش خوبى است.

[2]- سركه، نان خورش خوبى است.

[3]- كسى كه از سركه به عنوان نان خورش استفاده كند به فقر دچار نمى‌شود.

( ظ: الْبَيْتَ صحيح است به معنى قوت و غذا)


صفحه 113

حُبُّكَ لِلشَّيْ‌ءِ يُعْمِي وَ يُصِمُّ [1][1].

مسند احمد، ج 5، ص 194؛ احياء العلوم؛ ج 3، ص 25، جامع صغير، ج 1، ص 145، كنوز الحقائق، ص 56. [ص 25 احاديث مثنوى‌]

[مى‌نگنجد حق مگر در قلب پاك‌]

192-

گفت پيغمبر كه حق فرموده است‌

من نگنجم در خُم بالا و پست‌

در زمين و آسمان و عرش نيز

من نگنجم اين يقين دان اى عزيز

در دل مؤمن بگنجم اى عجب‌

گر مرا جويى در آن دلها طلب‌

مقصود اين حديث است [2]:

لَمْ يَسُعْنِي ارْضِى وَ لَا سَمَائِى وَ وَسِعَنى قَلْبُ عَبْدِى الْمُؤْمِنِ اللَّيِّنُ الْوَادِعُ‌[2].

احياء العلوم، ج 3 ص 12

لَا يَسَعُنِى ارْضِى وَ لَا سَمَائِى وَ يَسَعُنِى قَلْبُ عَبْدِىَ الْمُؤْمِنِ‌[3].

عوارف المعارف سهروردى. حاشيه احياء العلوم ج 2، ص 250 نيز رجوع كنيد به:

اتحاف السادة المتقين، ج 7، ص 234 كه اقوال محدثين را در صحت و سقم اين روايت نقل كرده است.

[ص 26 احاديث مثنوى‌] نظير آن گفته فيثاغورس حكيم است: لَيْسَ لِلَّهِ تَعَالَى فِى الْارْضِ مَوْضِعٌ اوْلَى بِهِ مِنَ النَّفْسِ الطَّاهِرَةِ. (در روى زمين جايى براى خدا شايسته‌تر از جان پاك نيست.) مختار الحكم، طبع مادريد، ص 63 [ص 1114 شرح مثنوى‌]

______________________________ [1] من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 380 باب و من ألفاظ رسول الله6الموجزة ح 5814- و كشف الغمة ج 1 ص 144

[2]

و في الحديث القُدْسِي يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لا يَسَعُنِي أَرْضِي وَ لَا سَمَائِي وَ لَكِنْ يَسَعُنِي قَلْبُ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنِ.

(در حديث قدسى آمده است: زمين و آسمان من توان جاى دادن مرا در خود ندارند، اما قلب بنده مؤمن من، چنين گنجايشى را دارد).

عوالي اللآلي ج 4 ص 7 ح 7-

[1]- اگر به چيزى علاقه شديد پيدا كردى آن علاقه، قدرت تشخيص را از تو مى‌گيرد( و كور و كرت مى‌كند.)

[2]- زمين و آسمان من توان جاى دادن مرا در خود ندارند. اما قلب بنده من- آن كس كه مؤمن، آرام و مطمئن است- چنين گنجايشى را دارد.

[3]- زمين و آسمان من گنجايش جاى دادن مرا در خود ندارند اما قلب بنده مؤمن من چنين گنجايشى را دارد.