بارگزاری ...
صفحه اصلی
کتابخانه
اطلاعات بیشتر
اطلاعات بیشتر
اطلاعات بیشتر
بگرد
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
کتاب
احادیث و قصص مثنوی
فروزانفر، بدیع الزمان
بگرد
جلد یک
نمایش
جلد یک
احادیث و قصص مثنوی
فهرست تمام جلدهای کتاب
آن كه را بريان جگر شد درد هست
1
غرق آب و نعره هل من مزيد
1
از ازل آزاده و حر بودهايم
2
عشق شهزاده به شهبانو
2
ترك استثناء نبينى از اولياء
5
ما خطا كرديم يا رب درگذر
6
اى عجب درمان فزايد درد
6
هان تو را باشد كرامتها حجاب
7
بى خشوع دل دعا كى دعاست
7
هست فقدان ادب شر آفرين
8
ابر بر نايد پى منع زكات
8
تيره گردد ماه و از گناه
9
صبر باشد هر گشايش را فرج
10
آفتاب آمد دليل آفتاب
10
هم ثناى تو سزد يا رب ز تو
11
وقت را درياب سيف قاطع است
12
صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق
12
در دل احرار مدفون است راز
13
شرط درمان هست پرسش از مريض
13
ز آرزوها آدمى گردد هلاك
14
راز پوشنده مرادش حاصل است
14
گاه به رغم سعى حاصل تدبير ضرر است
15
عشق رنگ آميزكى
16
در خيالش شاد و غافل از قضا
16
دشمن طاووس آمد، پر او
17
كم كسى زابدال حق آگاه شد
17
بوزينه و تقليد استاد
18
شاهى در جهودان
19
حذر از ابليس
19
خودبين همچون احول
20
هنر پوشيده شد
21
دل به دل راه دارد
21
آگهى از شر
22
اخوت مرگ و خواب
22
ليلى ومجنون
23
دل به سايه خوش نمودن ابلهى است
24
سايه يزدان بود بنده خدا
25
دامن آخر الزمان
25
حسد شيطان
26
خم عيسى
26
تلون موجب رضايت نيست
27
هست دلهاى شكسته
28
حق شناس است آن كه شد عترت شناس
28
خلق را جبارى رحمت است
29
اوصاف رسول در تورات
30
بوى گل را از كه يابيم
30
اصحاب اخدود
31
سنت بد موجب خشم است
32
انوار حق
33
هست مقهور خدا دلهاى ما
33
رابطه جزءها و كل
34
دهان كژ كردن
34
رحم خواهى بر ضعيفان
35
هود گرد مؤمنان خطى كشيد
36
قصه شيبان
37
مرگ مومن مثل
37
تسبيح ملك
38
قصه خرگوش و شير و چاه آب
40
نفس بدترين دشمن
41
مومن و برحذر از سوراخ مار
42
گه قدر تغيير يابد
42
مرده بايد بود پيش حكم حق
43
«با توكل زانوى اشتر ببند»
43
«رمز الكاسب حبيب الله شنو»
44
ريشه كسب است از ضعف يقين
44
شد عيال الله كل آدمى
45
كاهش نعمت ز كم شكرى بود
45
قابض الارواح و اعجابش شنو/ بهر جان دادن شتابد آدمى
46
حاجت ما گه فتد بر قتلگاه!
47
بهر مؤمن اين جهان زندان بود
48
فربه را زندان جان محكمتر است!
48
از سليمان انتخاب فقر بين
49
اى خوش آن مالى كه صرف دين شود
49
جنيان تبعيد و متوارى شدند
50
«مشورت ادراك و هشيارى دهد»
50
«گفت هر رازى نشايد باز گفت»
51
مستشاران را«امين» دانستهاند
51
از ذهب، مذهب، ذهابت دم مزن
52
فاش گردد راز بين دو نفر
52
پاسخ سر بسته دادى گه رسول
53
«گر يكى گامى نهم سوزد مرا»
53
از تمارض آدمى گردد مريض
54
بهر معراج رسول6 آمد براق
54
چون مگس، پنداشت خود را هست كس
55
اهل تفسير به آرا دوزخى است
55
پشهاى نمرود را در هم شكست
56
«مصطفى فرمود دنيا ساعتى است»
56
گر خدا خواهد بگيرد عقلها
57
تيز بين هدهد نبيند دام را!
58
«چون قضا آيد شود دانش به خواب»
61
«چاه مظلم گشت ظلم ظالمان»
61
زيركى مؤمن از نور خداست
62
هر كه چاهى كند در آن اوفتاد
62
هان جهاد نفس غزو اكبر است
63
هست دوزخ نعره زن: هل من مزيد؟
64
گفت احمد6 اين جهاد اكبر است
65
دفع كبر از دل نه كار هر كس است
66
«شير آن است آن كه خود را بشكند»
66
داستان پيك رومى و عمر
67
«لاجرم جوينده يابنده بود»
70
كوخ باشد كاخ اسلام نخست
70
بر لباسش وصلهها مىزد
71
«زير سايه خفته بين سايه خدا»
71
چون ز حق ترسى ز تو ترسند خلق
72
«گفت پيغمبر سلام آنگه كلام»
72
«آن كه خوفش نيست چون گويى مترس»
73
داد الفت حق ميان جسم و جان
73
قارى قرآن كليم من بود./ هست قارى با نبوت مندرج
74
گفت احمد6 قلب را گوش است و چشم
74
آدمى را آفتى چون شهرت است
75
«بود بازرگان و او را طوطيى»/ با سليمان گفت مرغك راز خويش/ بشنو از عطار اينك قصه را
75
چون تو را مالى رسد بر گير از آن
77
«يا ربى زو، شصت لبيك از خدا»
77
آدمى را لالى از كرى بود
78
«مدتى مىبايدش(مريد) لب دوختن»
78
گفته چون تيرى است جسته از كمان
79
اشك شويد هر عتاب و هر گناه
79
حق بود مقتول خود را خون بها
80
اى زبان، خوب و بد اعضا تويى
80
هست نيتها اساس حشر و نشر
81
«اى حيات عاشقان در مردگى»
81
حق غيور است و غيوران را محب
82
«وقت» باشد جلوهاى از غيرتش
83
خنده آيد خالق ما را ز ما
83
در پناه كوه، الياس آرميد
84
بر گياهان چنگ اندازد غريق
84
مادح خود را خفيف و خوار ساز/«مدح» باشد در حقيقت همچو«قتل»
85
بو سعيد و قصه طنبور زن
86
صور اسرافيل احياگر شود
88
هر كه وقف حق شود حق يار اوست
89
حق براى صالحان چشم است و گوش
89
«گفت طوبى من رآنى، مصطفى»
90
«گفت پيغمبر كه اصحابى نجوم»
90
هان! نسيم رحمت حق مىوزد
91
شاخ طوبى رويد از بيت على(ع)
92
اى حميرا بهر من كن گفت و گو
92
نيست ماده نيست نر روح بشر/ ننگرد حق صورت اشخاص را
93
«مصطفى گويان ارحنا يا بلال»
93
شد نماز صبح، احمد6 را قضا
94
گفت احمد6 من ز يوسف املحم
95
استحاله پاك گرداند نجس
95
آن ستون نالان شد از هجر رسول
96
«غيب را ابرى و آبى ديگر است»
96
سنگ در دست نبى6 تسبيح گفت
98
«پنج نوبت مىزنند از بهر دين»
98
دو فرشته هر سحر پندت دهند
99
كينه جو مىنوشد از مقتول خون
99
قصه مأمون و اعرابى و آب
100
يك جوال از گندم و ديگر ز سنگ!
103
سامرى منفور خاص و عام شد
103
نيست گنجى چون قناعت با دوام
104
گفت احمد6 فقر باشد فخر من
104
كى غناى قلب از ثروت بود
105
مال باشد صاحبش را عيب پوش
105
افتخار مصطفى6 بر فقر بود
106
چهره احمد6 گواه صدق اوست/ قصه سقراط و آن گستاخ زن
106
خواست احمد6 از حميرا گفت و گو
107
بهترين است آن كه زن را نيك داشت/ زن شود گستاخ بر مرد كريم/ قصه احنف شنو از قصر شام
108
داستان نعل وارونه شنو
109
«چون قضا آيد فرو پوشد بصر»
109
ناقه صالح ز حق اعجاز بود
110
ناقه را كشتند و واجب شد عذاب
110
سنگ گردد لعل ليكن ز آفتاب
111
زيرك از چهره شناسد اين و آن
111
حب اشيا كور و كر سازد تو را
112
هست سركه خوب و نيكو نان خورش
112
مىنگنجد حق مگر در قلب پاك
113
«او ز يك تصديق صديقى شده»
114
«مهر من بر خشم پيشى گرفته است»
114
بشنو از مجنون و بيمارى يار
115
ديدن مؤمن بود از نور حق
116
هان! بپوشانيد چشمان از حرام
116
يافت موسى آتشى اما ز وحى!
117
خاك خواهى رو سوى تودهى كلان!
117
مردمان هستند بر دين ملوك
118
با زلال نهر جوها شد زلال
118
داستان نحوى از قول عبيد/ قصهاى ديگر ز نحويون شنو
119
آفريدم خلق را بهر شناخت
120
چون كه كوبى در، به رويت وا شود
121
بر مسلمان هست گل خوردن حرام
122
نقص انسان است: سيرى يا كه جوع
122
تا سگت باشد گرسنه رام توست
123
بهترين داروست پرهيز از خوراك
123
نيست يكسان مشورت با ديگران
124
پس قيامت روز عرض اكبر است/ مرتضى فرمود من فايز شدم
124
«تو تقرب جو به عقل و سر خويش»
125
هست دور از رحمت حق خال كوب
126
شير و تقسيم غنايم را شنو
126
در جماعت هست رحمتهاى حق
128
آن كه گويد«من» ز محرومان شود
128
هست هر لحظه خدا را سه سپاه
130
انبيا فرزند نور واحدند
131
گفت احمد6 امتم مرحومه است
131
هديه آيينه را بينى مدام!
132
گشت مرتد كاتبى عصر رسول
132
حق كند عفو و محب عفو، اوست
134
زشت رويى كه شكست آيينه را
134
ديدن اخوان، نبى6 را آرزوست
135
گفت احمد6 رو اعاده كن نماز
135
نقش روم و صيقل چين را ببين
136
مصطفى6 از حارثه تجليل كرد
139
رد تهمت كرد لقمان حكيم
140
بطن ما در منشأ سعد و شقا
140
پر اثر باشد دعاى در خفا
141
شد قوىتر آدمى از كاينات
141
آتشى كه سرد گردد با زكات
142
«از على آموز اخلاص عمل»/ قصههايى ديگر از اخلاص بين
143
مصطفى6 را حق دهد آب و غذا
144
هست باب علم پيغمبر6 على(ع)
145
گه شود مبعوث، يك تن امتى
145
آن كه شد لله، ايمانش فزود
146
قدر فهم هر كسى بودش6 سخن
146
من چگونه قاتل خود را كشم؟!
147
مهربانى خدا بر خشم او سبقت گرفته است
147
بهر دنيا نيست پيكار على(ع)
149
هر آنچه بايد محقق گردد، محقق مى شود
149
جاى گنج، احمد6 فقيرى را گزيد
150
مصطفى6 را با خدا ميقاتهاست
152
آرزوى مرگ كى دارد يهود
152
هست ملعون هادم بنيان حق
153
گر چه تنهايى حذر كن از بدان
155
هست مؤمن بهر مؤمن آينه
155
خواب عالم ذكر و بيدارى بود
156
حق جميلش دان و مشتاق جمال
156
يار بهر يار چون آيينه است
157
رؤيت ماه و خليفهى مسلمين
157
«بس دعاها كان زيان است و هلاك
158
اسم اعظم اهل را بايد نه غير
158
اهل ايمان مانند نفس واحده هستند
159
در دل مؤمن شود حكمت مقيم
160
هر كه نور حق بر او تابيد، رست
160
قصه باز سپيد و پير زن
161
هست برتر مصطفى و امتش
162
قصهها بشنو ز شيخ و وام او
163
گنج پنهان بود حق، او را شناس
163
صدق ابراهيم و فرزندش شنو
164
هر سحر باشد نداى دو ملك
164
قصه آن كر كه آمد ز آسيا
165
گر حبيبم نيست چشم از بهر چيست؟
166
«آنچنان بنما به ما آن را كه هست»
167
دشمن سر سخت انسان نفس اوست
168
قصه شيرى كه مركب شد به شب!
168
«چون قضا آيد چه سود است احتياط»
170
شد خر مهمان طعام ميهمان!
170
فقر باشد موجب كفر و گناه
171
آنچه گيرد دست بايد پس دهد
171
انتظار خير از مفلس خطاست
172
قصه بو بكر و انفاقش شنو
172
هست ايذا هر كجا مؤمن رود
173
چون نباشد صبر از ايمان مگو
174
«از پى هر درد درمان آفريد»
175
رفتن جان را ببيند محتضر
176
از«اگر كردن» حذر بايد نمود
177
مركب او6 زين و پالانى نداشت
177
بهترين اعطاى حق خلق نكوست
178
نور حق را پردهها در پردههاست
179
«آدمى مخفى است در زير زبان»
180
با يقين بخشش افزون مى شود
180
جز خدا كس ز اوليا آگاه نيست
181
نقض كننده تصميمهاى ما خداست
181
«اين سخا شاخى است از سرو بهشت»
182
نور مؤمن آتش جهنم را خاموش مى كند
182
مخلصان باشند دايم در خطر
183
گشت محروم آن كه را شرم و حياست
183
كرد شبلى دوستان را امتحان
184
عبد عبد عارفان را قصههاست
185
«دوست همچون زر، بلا چون آتش است»
185
هست اهل صدق آگاه از قلوب
187
قصها بشنو ز شاكر نعمتان/ تلخى ميوه ز شيرينى نكاست
188
هست ملعون آن كه نفزايد به عقل/ ناقص الاعضا بيابد لطف حق
189
پاى اين شمس و قمر پى مىشود
190
مؤمن با نور رب خويش مى بيند
190
قصه خشكيدن چاه است و چشم!
191
با دعا شد سنگزاران سبزهزار/ دامن كوهى كه پر شد از درخت
193
اهل ايمان تشنگان حكمتاند
194
«عاقبت جوينده يابنده بود»
195
ساده لوحان و دعاهاشان شنو
195
بين خدا را در عيادت از مريض
198
هست مبغوض خدا حكم طلاق
198
«من نكردم امر تا سودى كنم»
199
«ما زبان را ننگريم و دل را»
200
قصهها بشنو ز مار و آدمى
200
براى بهشت رنجها را بايد تحمل كرد
203
«سوختهى آتش قرين كوثر است»
204
لطف احمد6 در حق امت ببين
204
گريهاش6 بيش است چون داناترست
205
«دشمن دانا به از نادان دوست»
205
خرس نادان دوستىاش دشمنى است
206
«هان و هان بگريز از اين آتشكده»/ بنگرد مؤمن به نور رب خويش
209
از دو كورى داشت ناله مرد كور
209
در اصالت مردمان چون معدناند
210
عدهاى گشتند گوساله پرست!
210
در دعا خير دو عالم را بخواه
211
شادمان گردند مجنونان ز هم!
211
نزد بيماران روى يابى مرا
212
داستان باغبان و آن سه دزد/ قصه گاوان و شير چارهگر(
213
كن طواف شيخ و ديگر حج مرو!
215
«چون مرا ديدى خدا را ديدهاى»
216
سر هم باشند رب و آدمى
216
قصه همسر گزينان را شنو
217
قصه مى خوارگان و حرفشان
219
گم شده مؤمن همانا حكمت است
219
پاره پيهى اى عجب بيند جهان!
220
گشت دوزخ سرد بهر مؤمنان
221
هست شيطان مانع رشد و كمال/ گاه شيطان نادم از مكر خود است!
221
باش در تعجيل از بهر نماز
223
هم هدايت هم ضلالت از خداست
223
مرد زشت و آينه را قصههاست
224
دنبه در صحرا فريب است و تله
225
ميوه صدق است اطمينان دل
226
دوستى اشيا آدمى را كور و كر مى كند
226
«طاعت عامه گناه خاصگان»
227
بين دو عالم يكى جاهل نگر!
227
گر منافق ساخت مسجد توطئه است
228
كن حذر از سبزه و گل در دمن
229
آتش و پروانه تمثيل نبى6 است/ عاقلان از بهر جاهل غم خورند
229
هر كه مؤمن شد كياست زان اوست
230
«حكمت قرآن چو ضاله مؤمن است»
230
عارف حق شد زبانش نارسا
231
چار هندو در يكى مسجد شدند/ آن سه تن نسناس را هم قصهاى است
231
عبرت از غير است كار هر سعيد
232
روز قيامت آخرين امت نخستين مىشود
232
هست گورستان مگر خانه فقير!
233
قصه روباه و طبل پر صدا
233
داستان پهلوان بى هنر
234
لنگهاى از گندم و ديگر ز خاك!
234
بهر ادهم سوزن زر آورند!
235
قرة العين پيامبر شد نماز
236
برطرف سازد نجس را قلتين
236
بدترين كيفر همان ترك دعاست/ داستان عالم عاصى شنو
237
«كى خورد بنده خدا الا حلال»
237
اشترى شد رام يك موش ضعيف
238
بشنو اين شش امتياز مصطفى6
238
مالك دينار و لطف ماهيان
239
هست امر معتدل خير الامور
240
قلب او6 بيدار باشد وقت خواب
240
داستان احول و ديدار ماه
241
ضاله مؤمن هميشه حكمت است
241
كينههاى اوس و خزرج محو شد
242
عهد نو شروان و داروى حيات
242
دايگى ماكيان و تخم بط!
243
تكيه بر«سه» سنت پيغمبر است
245
قصه فرزند فيل و انتقام
246
حرمت اموال چون خونها بدان
249
«گفت اطفال مناند اين اوليا»
249
نزد حق«سين» بلالش«شين» بود/ بنگر اين«الهمد» و آن«الحمد» را
250
«آن كه يابد بوى حق را از يمن»
250
هان دعا كن از دهان غير خود!
251
پوست را هم بفكنى نشناسمت!
252
از كسى كه نيكىاش كردى بترس!
253
سوء ظن محتاط و زيرك سازدت
253
قصه اهل سبا و كفرشان
254
گر تو من باشى بگو من كيستم؟!
254
«چون قضا آيد شود تنگ اين جهان»
255
بخل فرزندان بلاى باغ شد
256
در چه افتد آن كه چاهى مىكند
256
«گور عقل آمد، وطن در روستا»
257
ساكن متروكهها چون مردههاست
258
در سفرها صحت است و منفعت
258
با سگ ليلى سخنها داشت قيس
259
آزمايندت چو كوزه از صدا
260
زاد موسى نقش دشمن شد بر آب
261
دور شو از وسوسه هاروتيان
261
وحشت فرعون افزون از عصا
263
آخرين امت نخستين مىشود
264
هنگام خواب قلب او6 بيدار مى باشد
264
فيل و كوران را فراوان قصههاست
265
بهر خالق شد«اعاده» سهلتر
267
گشت كنعان دشمن نوح و نجات/ عضو فاسد قطع گردد از بدن
267
خود گنه باشد رضايت از گناه
269
ده رضا اندر قضاى كردگار
269
قصه سلمانى و موى سپيد
270
قارى قرآن جليل امت است
270
جاى شكوه نيست هنگام وصال
271
عاقبت قاتل سزاى خويش ديد
272
سالم از تلقين به بيمارى فتد
273
«در زبان پنهان بود حسن رجال»
274
هر كسى از عقل سهمى برده است
274
قصه بو الخير اقطع خواندنى است
275
تمارض آدمى را بيمار مى گرداند
275
كارها بر صاحبش آسان شود
279
دل بود لرزان چو پرى در فضا
279
دل همىجوشد درون ديگ تن!
280
بايزيد و قصه تحريم آب
281
اين جهان رؤيا و خوابى بيش نيست
281
نيست لغزش گر جلو را بنگرى
282
خواب صد سال عزير و مركبش
283
خنده بر مرگ پسر بين زين پدر!
283
پير هر قومى به مانند نبى است
284
هست پيغمبر شفيع عاصيان
285
صالحان امتم خود شافعاند
285
حكمت خاموشى از لقمان شنو
286
قصه بيناى نابينا ببين
286
بطن در بطن است قرآن كريم
287
از دقوقى شرح مبسوطى بخوان
288
عضو مقطوع بدن را مرده دان
291
بهر امت هست پيغمبر پدر
291
در«تحيات» است مدح انبيا
292
حق شناسد اولياى خاص خود
292
عمر خود را در چه پايان بردهاى؟
293
سجده كردن را بياموز از رسول6
293
عاقل و جاهل كجا يكسان بود؟
294
نور چشم مصطفى باشد نماز
295
«حزم چه بود بد گمانى در جهان»
295
فاجران افشاگر جرم خودند
296
«كژ نهم تا راست گردد اين جهان»
296
«نفس تو هر دم برآرد صد شرار»/ با وضو كن آتش خشمت خموش
297
ريگها شد آرد از بهر خليل/ بهر موسى پشم بز گردد حرير
297
«مرغ با بيلى عدو را بشكند»
299
«دم گاو كشته بر مقتول زن»
299
شد خدا بهر رسولش ميزبان
300
احمقان را نيست داروى علاج
300
دنيا چيزى بيش از يك رؤيا و خواب نيست
301
«اصلشان بد بود آن اهل سبا»
301
شاه پيلان و رسول ماه بين
302
از بدى حوادث بايد به خدا پناه برد
303
«نوح اندر باديه كشتى بساخت»
304
«ديده و دل هست بين اصبعين»
304
«چشمتان را وا گشايد مرگ، نيك»
305
«ساخت موسى قدس در باب صغير»
305
بىطهارت كى نمازت شد نماز
306
قصه خواجه شنو با آن غلام
306
تاجر ترسو منافع كم برد
307
اتقيا باشند پنهان از نظر
307
سوى حق رو تا شتابد سوى تو
308
قصه قحطى آب و پير زن
309
مرغكى كفش پيامبر را ربود
311
نام كودك را نبى6 تغيير داد
311
عجز در عصيان تو را پاكى دهد
312
«گرمتر گردد همى از منع، مرد»
312
گفت احمد6 فقر من فخر من است/ اغنيا لغزند بيش از ديگران
313
آفرين بايد نه نفرين بر خروس!
313
«عاقل اول بيند آخر را به دل»
314
صالحان را هست نعمتهاى خاص
314
آدمى را سجدهها جنت شود
315
نور مؤمن مىكند خاموش نار
315
قصه مغبون و امداد از نبى6
316
وسوسه با وحى يكسان كى بود
316
«هست تعجيلت ز شيطان لعين»
317
زادن دوم كمال آدمى است
318
مرگ شد بهر بلال عين طرب
318
اوليا را جز خدا نشناخت كس
319
قصه صدر جهان بين و پسر
319
«رب سلم» هست ذكر مسلمين
321
«ديد مريم صورتى بس جان فزا»
322
شادى از شش باشد و غم از جگر
322
بعد از هر سختى آسانى به دنبالش مى باشد
323
اهل ايمان اهل ميهن دوستى است
323
هر كجا يار است آنجا شهر ماست
324
بود رى را ميهمان كش مسجدى!
324
كافران دنياى دون را عاشقاند
326
دين همان اخلاص ورزيدن بود
326
يار مشرك بود شيطان در غزا
327
از شجاعت دم مزن قبل از نبرد
327
بدترين دشمن درون آدمى است
328
سحر باشد در بيان آدمى
328
اشتر نقاره را طبلك چه باك!
329
خلق چوپاناند بهر هم دگر
332
چون يقين آيد عطا افزون شود
332
بانگ شيطان گلهبان اشقياست
333
«عطوفت حضرت حق بر قهر او سابق شده است»
333
هر كه شد از نفس مستغنى، غنى است
334
هر كه خوفش بيش امنش بيشتر
334
با غل و زنجير در جنت شدن!
335
ناقص تصميمهاى ما خداست
335
مؤمن از دشمن نگه دارد حريم
336
فقر باشد افتخار آن نبى6
336
عين بيدارى بود خواب رسول
337
دستتان گيرد پيامبر از سقوط
337
جنت و اجبار! اين باشد شگفت
338
از ضعيفاناند جنت رفتگان
338
آن كه وقف شود حق با وى است
339
مرگ انسانها بود نقل مكان
339
«از سليمان گشت پشه داد خواه»
340
عرش مىلرزد چو گريد يك يتيم
340
قول هر دو خصم را بايد شنيد
341
بندگانى بين كه رشك انبياست
341
غير هفتاد و دو ملت دينشان
342
چون درى كوبى برون آيد سرى
342
چون كه وقف حق شوى حق يار توست
343
حق تو را باشد چو باشى بهر حق
343
حق براى صالحان چشم است و گوش
344
انبيا را بيشتر باشد بلا
344
ابتلاى حق كند تطهيرتان
345
چون غضب كردى غضب بينى ز حق
346
رفتن كناس در بازار عطر
347
نزد حق از بره كمتر نيستيم
347
هر كه نور حق بر او تابيد رست
348
چون قضا آيد فرو بندد بصر
348
صدق گفتار است در چهر نبى6
349
«امتحان خود را كن آنگه غير را»
349
مسجد الاقصى و داود نبى(ع)
350
«قصه عثمان كه بر منبر برفت»
351
مؤمنان باشند نفس واحده
351
بس مسافتهاست در ارض و سما
352
انبيا تحت لواى احمدند6
353
چون سفينهى نوح باشد عترتم
354
خلقت خاتم6 نخستين خلقت است
354
قصه بلقيس و ارسال تحف
355
يافت احمد6 بوى رحمان از يمن
355
بين كرامتهاى شيخ مغربى
356
گفت پيغمبر ز غيبم هديههاست
356
قصه گل خوار با شكر فروش
357
تير شيطان ديدن نامحرم است
358
هست دنيا كشتزار آخرت
358
«ملك بر هم زن تو ادهموار زود»
359
اهل عصيان اين جهان آباد كرد!
359
«قصه راز حليمه گويمت»
360
قصه ناى و بذله گويىاش
360
مصطفى6 را خلقت از نور خداست
363
احمد6 از اسلاف پاكان بوده است
363
شد هراسان سايل كورى ز سگ
364
بر حريصان نيست فرخنده جهان
364
ناريان و نوريان از هم جداست
365
«خلق ما بر صورت خود كرد حق»
365
حمد مخصوص خداوند است و بس
366
قصه ديو و سليمانى او!
367
مسجد اقصى و تخريبش شنو
367
گور كندن از كلاغ آغاز شد
368
چون قضا آمد خرد زايل شود
368
اى خدا بنما به ما عيب گناه
369
«اى خنك آن را كه پيش از مرگ مرد»
369
اكثر اهل بهشت اين گونهاند
370
هست مأجور آن كه گيرد دست كور
370
لطف حق بينى چو گيرى دست كور
371
عصر احمد6 با قيامت شد قرين
371
هست خاموشى جواب احمقان
372
«خلق عالم را سه گونه آفريد»
372
ناقه و مجنون خلاف هم روند!
373
جذبهاى كار عبادتها كند
374
اين چنين دنيا فريبد آدمى
374
«از جهان دو بانگ مىآيد به ضد»
375
آخرت نسبت به دنيا چون هووست!/ اين جهان و آن جهان ضد هم اند
376
«مرگ تن هديه است بر اصحاب راز»
376
«بو مسيلم گفت خود من احمدم!»
377
گاه بر لب مدح و در دل كينههاست!
377
داستان بايزيد و بو الحسن
378
«از يمن مىآيدم بوى خدا»
378
دل بود منزلگه پروردگار
379
قصه جبريل و معراج نبى6
379
هر كه مخلص شد طبيعت رام اوست/ از سليمان بشنو و انگشترش
380
«هر كه او عاقل بود او جان ماست»
381
«خود عدوت اوست قندش مىدهى!»
381
از لياقت شد اسامه حكمران
382
عقلها مطبوع يا مسموع دان
382
«لاجرم اغلب بلا بر انبياست»
383
«خود ملايك نيز ناهمتا بدند»
384
«پير بايد پير بايد پيشوا»
384
«دل ببينيم و به ظاهر ننگريم»
385
«كه خبر هرزه بود پيش نظر»
385
آدمى را حكم بر ظاهر بود
386
آبگيرى بود و سه ماهى در آن
386
اهل ايمان را بود حب الوطن
387
بهر استنجا دعايش ديگر است!
388
«در وضو هر عضو را وردى جداست»
388
پندهاى مرغ و صياد حريص
389
«همچنين حب الوطن باشد درست»
389
مهلت حق ظالمان را حجت است
392
«مرگ پيش از مرگ امن است اى فتى»
392
هست باب توبه بر مخلوق باز
393
چار نعمت هست دايم در بهشت
393
«كلم الناس» است فرمان خدا
395
مژده عكاشه شد باب نجات
395
بود با مژدهى صفر مژدهى بهشت
396
مصطفى(ع) را رحلت آمد در ربيع
396
«غافلى هم حكمت است و نعمت است»
397
«گفت عكاشه ببرد از مژده بر»
397
قصه طفلى كه شد بر ناودان
398
آن كه با حق بود حق با او بود
398
دوزخ از مؤمن به حق گيرد پناه
399
نور مؤمن مىكند آتش خموش
399
كبريايى بشر شرك آورد
400
اى خوش آن مؤمن كه نفسش رام شد
400
داستان مالك و دهرى شنو
401
حق بود اهل توكل را پناه
401
در شفاعت مصطفى6 افضل بود
402
جلب خشنودى حق هم از حق است
402
بود احمد6 راز حق اوقات خاص
403
بهر عقبى كشتزار است اين جهان
404
مىشود حق خون بهاى بندهاش!
404
خواب انسان جلوهاى از مرگ اوست
405
اهل دوزخ كاه اين خرمن بود
405
نور حق دلها ز دنيا بگسلد
406
راز و سر هر پدر فرزند اوست
406
بىنياز آن كس بود كاو بىهواس
407
در نكاح زن مجو مال و جمال
407
دل چو نور حق بيابد رسته است
408
اين جهان باشد هو وى آن جهان
408
مؤمنان عضوى ز اعضاى هم اند
409
قحط سالى بين و شادى غلام!
409
از عزير و خواب صد سالهاش شنو
410
شد زمين از نقره جنت از طلا
410
«جمع كن خود را جماعت رحمت است»
411
داشت استغفار هر روزه نبى6
411
نيست عقل فلسفى مشكلگشا
412
آنچه بايد شد شود، جف القلم
412
«كه منم كشتى در اين درياى كل»
413
هست آخر بين به دور از مهلكه
413
اهل ايمان را بود حب الوطن
414
گشت دريا خون براى قبطيان
414
انس با قرآن بهشتت مىبرد
415
گفت احمد6 اين جهان بادش چو خواب
416
گور بابى شد ز دوزخ يا بهشت
416
هست اين دنيا چو خواب خفتگان
417
«بحث كم جوييد در ذات خدا»
417
«صد هزاران پرده آمد تا اله»
418
يا رب از تو هم ثناى تو سزد
419
«رفت ذو القرنين سوى كوى قاف»
419
«موركى بر كاغذى ديد او قلم»
420
لطف حق بر قهر او سبقت گرفت
420
خواست احمد6 تا كه بيند جبرئيل
421
بيش از اين گر من پرم سوزد پرم
422
امت احمد6 همىگيرد سبق
422
ميزبان خويش را حرمت بدار
423
كرد نقض عهد با احمد6 يهود
424
راز مرغان نيك بشنو از خليل(ع)
425
«لاجرم كافر خورد در هفت بطن»
426
باشد از شيطان شتاب آدمى
426
ميهمانان بين خود قسمت كنيد
429
گفت پيغمبر: ارحنا يا بلال
430
«كه رعيت دين شه دارند و بس»
430
كن دعا تا حفظ گردد نسل تو
431
اهل ايماناند جاسوس قلوب
431
جوع، خاصان را طعام ايزدى است
432
گشت تسليم نبى6 شيطان او
432
از ملائك دان«قلم» هم«لوح» را
433
قصه دجال و آب و آتشش
433
«ذره عقلت به از صوم و نماز»
434
عقلها يكسان نباشد خلق را
436
چشم زخم آرد شتر را سوى ديگ!
436
«رحمتش بر نقمتش غالب شود»
437
«حرص و شهوت مار و منصب اژدهاست»
437
«دو رياست جو نگنجد در جهان»
438
«پر خود مىكند طاووسى به دشت»
438
حق جزاى روزه مؤمن شود
439
«هين مكن خود را خصى رهبان مشو»
439
«عجب آرد معجبان را صد بلا»
440
هست با عشق مجازى ننگها
440
نفس من دشمنترين دشمنان
441
پير در هر قوم باشد چون نبى
441
كن حذر ز اموات يعنى اغنيا!
442
در معيت بين تو محبوب و محب
442
چون غنى محتاج شد رحمش كنيد
443
همدمى با غير خود باشد عذاب
443
ريشه در افكار دارد تسميه
444
هست دلها منظر پروردگار
446
بود و خواهد شد غريب اسلام ناب
446
از عزيز مصر و خواب او شنو
447
دامها بنهاد ابليس از زنان
447
ياور ابليس در اغوا«زن» است/ بىوفايىهاى زن را قصههاست
448
اين جهان جادوگر است و پر فريب
454
هست مال و همسران تا پاى گور
454
گر زليخا بست در، حق باز كرد
455
هست احسان تو جهد در معاش
455
عاشق صادق بود جانش به كف
456
هان مشو غافل از آنجا كامدى
456
«عاقبت جوينده يابنده بود»
457
آدمى محفوظ گردد با نكاح
457
از زكات اين باغ پر محصول بود
458
هم بدو هم نيك را حق آفريد
459
بر غضب رحم خدا پيشى گرفت
460
«سبق رحمت بر غضب هست اى فتى»
461
اشك تقوا پيشگان باشد عزيز
461
قوم يونس رست چون توبه نمود
462
شد برابر اشك با خون شهيد
463
«من چو كلكم در ميان اصبعين»
463
«بهر هر دردى دوايى در خور است»
464
مرگ، وصل دوستان را چون پل است
464
آن چنان بنما به ما اشيا كه هست
465
گر به حق اميد دارى رستهاى
465
نيست حق را باكى از عفو گناه
466
مرگ همچون خواب آيد سوى ما
466
غفلت از آغاز خود، آرد غرور/ از اياز آموز حفظ حد خويش/ قصه عبد العزيز و گريهاش
467
گشت پيهى عضو عالم بين ما!
467
هر سحر بيدارمان خواهد ملك
469
هست سر آدمى فرزند او
469
افضل اعمال جذبه حق بود
470
«هر كه رنجى ديد گنجى شد پديد»
471
«هر كه خود بشناخت يزدان را شناخت»
471
داستانها بشنو از توبهى نصوح
472
شد ز تقدير الهى عقل مات
472
هست تائب همچو ناكرده گناه
474
قصه شير گر و درمان او
474
هست واجب، جستن رزق حلال
476
عقل قطب توست گرد آن بگرد
476
حق چو رزاق است جز او را مخوان/«رزق آيد پيش هر كه صبر جست»
477
كسب ما باشد كليد رزقها
477
تو به رزق و رزق بر تو شايق است
478
گنج بىپايان قناعت را بدان
478
رزق تعقيبت كند هر جا روى/ قصه حلوا و آن صوفى شنو
479
داستان خر برفت و خر برفت
481
دل به نور حق ز دنيا سرد شد
481
واى اگر گيرند روبه را شتر!
482
«مكر شيطان است تعجيل و شتاب»
483
جز براى حق پرستيدن خطاست
483
«بهر عشق او را خدا لولاك گفت»
484
با دعاى مصطفى6 برگشت شمس
485
گفت احمد6 فقر كفرآور شود
486
دوست كى از جوع نالد وز نياز
486
آن يكى با شمع مىجست آدمى!
487
«جوع، رزق جان خاصان خداست»
487
«صد عطارد را قضا ابله كند»
488
عارف حق را زبان كند است و لال
488
ان شاء الله ذكر و ورد مؤمن است
489
قصه آن مغ كه ظلمت را گزيد
489
آنچه را حق خواست آن خواهد شدن
490
هست از گبران بتر، اهل قدر
490
قصه آن دزد و توجيهات او
491
عبد صالح را مشيت از خداست
492
«آن وفا را هم وفا، جف القلم»
492
«زان كه مىبافى همه روزه بپوش»/ كى توان از خارها انگور چيد
493
جاهلى شد معترض بر رب خويش
493
فعل توست اين غصهها، جف القلم
494
علم و تعليم است نقش بر حجر
494
شيطنت را عقل دانستن خطاست
495
ملت اسلام هفتاد و دو شد
495
بهر مجنون هست ليلى بهترين
496
حاضران جذب پيامبر6 مىشدند
496
آن كه شد غرق هوس وعظش چه سود؟
498
«يك مؤذن داشت بس آواز بد»
498
«گفت آوه زان خر فحل فريد»
500
مرد ايمان اهل انس و الفت است
501
اين چنين نعمت نديده هيچ چشم
501
از خليفه بشنو و خمهاى مى
502
با مى محبوب واصل شد حبيب
504
«عفو كن تا عفو يابى در جزا»
505
احمد6 از هجران حق بىتاب شد
505
الكريم ابن الكريم
506
نفس رام كردن
506
قصه خضرويه
507
قصه ريختن سكهها در آب
507
بين از قياس آن كنيز
509
شجاعت و قتال
513
كى شنيدن بود مانند
513
بهر جنت رنجها بايد كشيد
514
دنيا همچو خواب
514
قصه محمود جام و اياز
515
عفوهاى عالم ذرهاى
516
آن كه رست از نار از كوثر شكفت
516
علت خلقت الخلق
517
يكى همچون هزار
519
رغبت شغل
519
خصم حق
520
قلب مومن
520
دين رب روز حشر
521
جنگ او بهر خداست
521
باشد از آل نبى هر متقى
522
همه از دوزخ مىگذرند
523
دنيا؛ گنده پير
523
قصه ثوبان و شلاق
524
استفتوا القلوب
524
قصه گنجشك و دام
525
قصه دزد قوچ
526
تارك دنيا
528
امر معروف و ز منكر احتراز
528
بهترين براى مردم
529
تنهايى به از ياران بد
529
مرده جو
530
چون نباشد قوتى پرهيز به
530
گرگ امت
531
خامى عشق
532
ترك كننده جماعت
532
جوينده يابنده بود
533
عقل هر عطار كاگه شد
534
مومنان نفس واحده هستند
535
نابينا و بيت مصطفى
535
رسول رشكناك
536
بى بىكمال نردبان نايى به بام
536
متقى مىزيد
537
فهم آيد نه به عقل
537
زاده ثانى است
538
سحورى بر درى
538
نعمتهاى خاص
539
احد گفتى بلال
539
بسته شدن باب توبه
540
تكريم بلال
540
استماع از حق است
541
مخلصان سرچشمه حكمتند
541
قصه ضعف هلال
542
آرامش با نماز
542
انبيا و طى ارض و سما
544
مىبينند با نور خدا
544
پير و هوسهاى جوان
545
خلقت آدم
545
قدر فهم مستمع
546
جليس الله
547
وسوسه پرواز
547
عيان دوزخ و جنت
548
قصه محمود و هندو پسر
548
كالغرانيق العلى
549
ضرر دوست نادان
549
آنچه نپسندى به خود
550
ياور احمد6
551
چاهكن در چاه
551
لولاك در شان نبى
552
جمله دنيا را پر پشه بها
552
خياط دزد
553
حاضر جوابى زن
553
پير كشيش
554
خشنتر از طلاق
554
زنان عارف
555
لطف حق و نزديكى دورها
555
از رياضت شير
556
علمهاى نادره
556
شب چو لاشه مىفتد
557
جان ما چون مهرهاى
558
تسليم خير المرسلين
558
مراد حق تجلى
559
ز درياى نبى
559
مخلصان از هر دو عالم
560
بشر عجولتر از شيطان
560
چشمانى پر آب
561
آمرزش در سحرگاهان
561
مهمان نوازى باديه نشينان
562
اصحاب جنت
562
قسام فى النار از خبر
563
هيچ كافر را به خوارى منگريد
563
قصه شتر گاو و قوچ
564
تواضع با اكابر
565
خلق نيكو
565
شنيدن كى بود مانند ديدن
566
دفع بلا با صدقه
566
فريضه علم بر هر مرد و زن
567
رحمتهاى حق در جماعت است
567
اصحابى نجوم
568
ديدار دوست
568
زكات و يارى ضعيف
569
سعد و نحس
569
بو كردن مجنون
570
سر الناس معادن
570
گفت حق؛ لولاك؛ در شان نبى
571
بوى از يمن
571
قصه گاو آبى
572
نور حق
572
قصه مصرى و طلا
573
خضراى دمن
573
موسى بعد طور
574
در دل مومن بگنجيديم
575
آينه مشكن خود را علاج كن
575
شكر از مخلوق
576
ما رميت اذ رميت
576
نفرى همچون هزار
577
با شبانى انبياء خو كرده
578
شفقت موسى گوسفند را
578
يوسف و زندانيان
579
شيطان وقت مرگ
580
دنيا لاشهاى است
580
حق را حق نما
581
بىخبر بودن ز پايان
581
خيار در بيع
582
آسانگير سود برد
582
مال از صدقه كم نمىشود
583
زكات حفظ اموال است
583
قصه سلطان و سه فرزند
584
عاريه؛ تاديه بايد شود
585
آن كه چاهى كند در آن اوفتاد
586
خاك را باشد لقب دار الغرور
586
گرمتر گردد بشر از«ما منع»
587
شد نجات آدمى در خامشى
587
اى خنك آن كس كه قبل از مرگ مرد
588
«نوم عالم از عبادت به بود»
588
زير دستان را چو خود اطعام كن
589
عالم و دارا كجا گردند سير؟
589
از زليخا نكتهها بشنو ز عشق
590
بشنو از خوابى كه فقرى را زدود
591
محو گرداند گنه را تيغ تيز
591
«گفت پيغمبر كه مؤمن مزهر است»
592
دوست دارد حق ز مؤمن نالهها
593
هست مقهور خدا دلهاى ما
593
«دل بيارامد به گفتار صواب»
594
هست در فسخ عزايم حق عيان
594
جمله چوپانيد و مسئول همه
595
كيد زن را بين و شهوت پيشگان
595
گم شدهى مؤمن همانا حكمت است
599
بهر غير و بهر خود يكسان بخواه
599
«ابن عم من على مولاى اوست»
600
نور مؤمن نار را خامش كند
600
عجز در عصيان تو را پاكى دهد
601
قصه شداد و نمرود كفور
601
شد زليخا از پس پيرى جوان
603
دين بياموزيد از پير زنان
603
آدمى پنهان بود زير زبان
604
اى خوش آن كاو نفس خود را رام كرد
604
كوزه سالم تو بشناس از طنين
605
«هر كه چيزى جست بىشك يافت او»
605
1 - فهرست تفصيلى و موضوعى احاديث و قصص مثنوى
607
«دفتر اول»
607
«دفتر دوم»
617
«دفتر سوم»
622
«دفتر پنجم»
635
«دفتر ششم»
642
2 - فهرست الفبايى مفاهيم و اصطلاحات
651
«الف»
651
«ب»
652
«ت»
652
«ج»
653
«ح»
653
«د»
654
«خ»
654
«س»
655
«ذ»
655
«ش»
656
«ص»
656
«ض»
657
«ف»
657
«ل»
658
«ق»
658
«م»
659
«ه»
660
«ن»
660
«ى»
661
3 - فهرست الفبايى آيات قرآن
663
4 - فهرست الفبايى ابيات عربى(مصراعهاى اول)
665
5 - فهرست الفبايى احاديث(و اقوال و تمثيلات عربى)
667
«ا»
667
«ب»
673
«ج»
674
«ت»
674
«ح»
675
«خ»
675
«د»
676
«س»
676
«ط»
677
«ش»
677
«ظ»
678
«ع»
678
«ك»
679
«غ»
679
«ل»
681
«م»
683
«و»
687
«ن»
687
«ه»
688
«ى»
688
«آ»
689
6 - فهرست الفبايى ابيات مثنوى(مصراعهاى اول)
689
«ا»
691
«ب»
693
«پ»
695
«پ»
695
«ج»
696
«ت»
696
«چ»
697
«ح»
699
«د»
700
«خ»
700
«ر»
701
«ذ»
701
«س»
703
«ش»
703
«ع»
704
«ص»
704
«غ»
705
«ك»
705
«گ»
706
«ل»
709
«م»
709
«ن»
711
«و»
712
«ه»
713
«ى»
714
«ب»
715
7 - فهرست الفبايى ساير ابيات(مصراعهاى اول)
715
«ج»
717
«پ»
717
«چ»
718
«ح»
719
«د»
719
«ر»
720
«ز»
720
«ژ»
721
«ط»
721
«ك»
722
«ع»
722
«م»
723
«گ»
723
«ن»
724
«ه»
724
«ى»
725
8 - فهرست الفبايى اشخاص
727
9 - فهرست مكانها
743
10 - فهرست كتابها
747