چنان از شاخ افتادند در خاك
كه گفتى جان بر آمد جمله را پاك
ز حال مرگ ايشان مرد هشيار
عجب ماند و پشيمان شد ز گفتار
به آخر سوى چين چون باز افتاد
بَر آن طوطى آمد راز بگشاد
كه ياران از غم تو جان نبردند
همه در خاك افتادند و مردند
چو طوطى اين سخن بشنود در حال
بزد اندر قفس لختى پر و بال
چو بادى آتشى در خويشتن زد
تو گفتى جان بداد او نيز و تن زد
يكى آمد فريب او بنشناخت
گرفتش پاى و اندر گلخن انداخت
چو در گلخن فتاد آن طوطى خوش
ز گلخن بر پريد و شد چو آتش
نشست او بر سر قصر خداوند
حكيم هند را گفت اى هنرمند
مرا تعليم دادند آن عزيزان
كه همچون برگ شو در خاك ريزان
طلب كار خلاصى همچو ما كن
رهايى بايدت، خود را رها كن
بمير از خويش تا يابى رهايى
كه با مرده نگيرند آشنايى
هر آن گاهى كه دست از خويش شستى
توان جَست از همه دامى به چُستى
به جاى آوردم از ياران خود راز
كنون رفتم بر ياران خود باز
[ص 18 قصص مثنوى]
[ «يا ربى زو، شصت لبيك از خدا»]
125-
«هر دَمش صد نامه صد پيك از خدا
يا رَبى ز او شصت لبّيك از خدا
اشاره است به حديث: [1]
قَالَ- عَلَيْه السَّلَامُ- انَّ الْعَبْدَ الْمُؤْمنَ يُسْتَجَابُ لَهُ فَاذَا قَالَ الْعَبْدُ يَا رَبِّ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى لَبَّيْكَ.
(پيغمبر- ص- فرمود كه دعاى بنده مؤمن به اجابت مقرون است چون او يا رب گويد خدا لبيك مىگويد.) نوادر الاصول از محمّد بن على حكيم ترمذى، چاپ آستانه، ص 220 [ص 630 شرح مثنوى]
[چون تو را مالى رسد بر گير از آن]
126-
«گفت پيغمبر كه اى مرد جرى
هان مكن با هيچ مطلوبى مرى
ظاهراً ناظر است به حديث:
مَا اتَاكَ منْ هَذَا الْمَال وَ انْتَ غَيْرُ سَائلٍ وَ لَا مُشْرفٍ فَخُذْهُ
(هر چه از مال دنيا بىخواست و انتظار و ميل دل به تو رسد آن را بر گير.) فتاواى
______________________________ [1] اشاره است به حديث:
عَنْ النًّبيِّ6: إذَا قَالَ الْعَبْدُ: يَا رَبِّ يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى: لَبَّيْكَ وَ إذَا قَالَهَا ثَانياً وَ ثَالثاً قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: لَبَّيْكَ عَبْدي سَلْ تُعْطَ.
(هرگاه بندهاى بگويد: اى پروردگار من، خداى متعال بگويد: لبيك و اگر دوباره و سهباره بگويد، خداوند متعال بفرمايد: بله بنده من، از من درخواست كن تا عطايت كنم).
مستدرك الوسائل ج 5 ص 220 باب 31- ح 5738- 6.
ابن تيميّه، طبع رياض، ج 11، ص 45، استاد نيكلسن «طالب جرى» را كنايه از مريد و «مطلوب» را عبارت از مرشد دانسته و بر شيوه محققّان گفته است كه مأخذ اين حديث را به دست نياوردم. بر اين فرض بايد اشاره باشد به حديث:
لَا تُمار أَخَاكَ وَ لَا تُمازحْهُ.
(با دوست خود ستيزه مجوى و مزاح مكن.) [1] جامع صغير، طبع مصر، ج 2، ص 201. ولى چون «هيچ مطلوبى» مفيد استغراق و تعدّد است و مريد فقط يك مرشد و مطلوب مىتواند داشته باشد توجيه اوّل به نظر نگارنده قوىتر است.
[ص 647 شرح مثنوى]
[ «مدّتى مىبايدش (مريد) لب دوختن»]
127-
«مدّتى مىبايدش لب دوختن
از سخن تا او سخن آموختن
از آداب طريقت يكى آن است كه مريد در حضور شيخ خاموش نشيند و آماده شنيدن سخن پير باشد. «بايد كه پيوسته منتظر و مترصّد بود كه بر لفظ شيخ چه مىرود و زبان او را واسطه كلام حق داند. و يقين شناسد كه او به خدا گويا هست نه به هوا ... پس بايد كه دايم مترصّد و حاضر بود تا از فوايد و عوايد كلام شيخ محروم و بىنصيب نماند.» مصباح الهدايه، تهران، ص 222. [ص 654 شرح مثنوى]
[آدمى را لالى از كرّى بُوَد]
128-
«كَرِّ اصلى كش نبود آغاز، گوش
لال باشد كَى كُند در نطق جوش
ز اين كه اوّل سمع بايد نطق را
سوى منطق از ره سمع اندر آ
اين مضمون مناسب است با آنچه در قابوس نامه مىخوانيم: «و تا توانى از سخن شنيدن نفور مشو كه مردم از سخن شنيدن سخن گوى شوند. دليل بر آن كه اگر كودكى را كه از مادر جدا شود در زير زمين برند و شير همىدهند و همان جاى همىپرورند، مادر و دايه با وى سخن نگويند و ننوازند و سخن كس نشنود چون بزرگ شود لال بود. و هيچ سخن نداند گفتن تا به روزگار كه همىبشنود و بياموزد. دليل بر آن كه هر كرى كه مادر زاد بُوَد، لال بُوَد و از اين سبب است كه همه لالان كر باشند.» قابوس نامه، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 49، نيز نهاية الاقدام، ص 324 [ص 655 شرح مثنوى]
______________________________ [1] عوالى اللآلى ج 1 ص 190
[اشك شويد هر عتاب و هر گناه]
129-
«زان كه آدم زان عتاب از اشك رَست
اشك تَر باشد دَم توبه پرست
مطابق روايات اسلامى آدم وقتى از بهشت به زمين فرو آمد مدت دويست سال بر گناه گذشته گريه كرد. و «چندان بگريست كه دريا پر گشت. و در خبر است كه از گريستن او آب از چشم او چندان گرد آمدى كه وحوش و طيور بيامدندنى و بخوردندى.» قصص الانبياء، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 29، قصص الانبياء، ثعلبى، چاپ مصر، ص 29 [ص 656 شرح مثنوى]
[روزى پاكت دهد نور و كمال]
130-
«لقمهاى كاو نور افزود و كمال
آن بود آورده از كسب حلال
ممكن است اين سخن تفصيل و بسط اين روايت باشد: «سهل بن عبد اللّه را پرسيدند از حلال، گفت آن كه در خداى عاصى نشود بدو. و سهل گويد حلال صافى آن بُوَد كه اندر وى خداى را فراموش نكند.» ترجمه رساله قشيريه، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 170 [ص 662 شرح مثنوى]
[متّقى مشتاق مرگ و رفتن است]
131-
«زايد از لقمه حلال اندر دهان
ميل خدمت، عزم رفتن آن جهان
نزديك است به مضمون اين سخن: «نصر آبادى گويد هر كه با تقوى ملازمت كند آرزومند گردد به مفارقت دنيا.» ترجمه رساله قشيريه انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 161 [ص 662 شرح مثنوى]
[گفته چون تيرى است جَسته از كمان]
132-
«نكتهاى كان جَست ناگه از زبان
همچو تيرى دان كه آن جَست از كمان
... اصل اين تمثيل كه در مثنوى مىخوانيم در مرزبان نامه مذكور است: «سخن كه از دهان بيرون رفت و تير كه از قبضه كمان گذر يافت و مرغ كه از دام پريد اعادت آن صورت
نبندد.» نقل از امثال و حكم دهخدا در ذيل: سخن همچو مرغى است كش دام كام. و يكى از شعرا به تازى گفته است:
تَأَمَّلْ فَلَا تَسْتَطيعُ رَدَّ مَقَالَةٍ
اذَا الْقَوْلُ فى زَلَّاته فَارَقَ الْفَمَا[1]
محاضرات راغب، بولاق، ج 1 ص 40 [ص 664 شرح مثنوى]
[اى زبان، خوب و بد اعضا تويى]
133-
«اى زبان هم آتش و هم خرمنى
چند اين آتش درين خرمن زنى
مناسب آن حكايت ذيل است: خواجه لقمان از وى خواست كه گوسفندى را بكشد و بهترين عضو آن را بيارد. لقمان چنين كرد و زبانش را آورد. باز گفت گوسفندى بكش و بدترين عضوش را بياور. لقمان گوسفندى كشت و باز هم زبان آن را پيش خواجه آورد.
خواجه دليل آن را پرسيد. لقمان گفت زبان بهين عضو است اگر سخن پاك گويد و بترين است اگر ناخوش گويد. محاضرات راغب، طبع بولاق، ج 1، ص 240 [ص 676 شرح مثنوى]
[شد مقدّم خلقت جان بر جَسد]
134-
«اندرون توست آن طوطى نهان
عكس او را ديده تو بر اين و آن
... جان انسانى كه در اين حكايت از آن به «طوطى» تعبير مىشود به عقيده اكثر حكما پيش از تن موجود بوده است. در اين باره حديثى نيز نقل مىكنند بدين گونه:
إنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَبْدَان بأَلْفَيْ عَامٍ.
(خداى تعالى جانها را به دو هزار سال پيش از تنها آفريد.) [1] مرصاد العباد، طبع تهران، ص 21 [ص 683 شرح مثنوى]
[حق بود مقتول خود را خون بها]
135-
«ما بها و خون بها را يافتيم
جانب جان باختن بشتافتيم
... ممكن است ناظر باشد به حديث ذيل: [2]
______________________________ [1] كافى ج 1 ص 438 باب في معرفتهم أولياءهم
[2]
أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ مَنْ دَعَاني أَجَبْتُهُ وَ مَنْ سَأَلَني أَعْطَيْتُهُ وَ مَنْ أَعْطَاني شَكَرْتُهُ وَ مَنْ عَصَاني سَتَرْتُهُ وَ مَنْ قَصَدَني أَبْقَيْتُهُ وَ مَنْ عَرَفَني خَيَّرْتُهُ وَ مَنْ أَحَبَّني ابْتَلَيْتُهُ وَ مَنْ أَحْبَبْتُهُ قَتَلْتُهُ وَ مَنْ قَتَلْتُهُ فَعَلَيَّ ديَتُهُ وَ مَنْ عَلَيَّ ديَتُهُ فَأَنَا ديَتُهُ
(خداى متعال مىفرمايد: هركه مرا بخواند جوابش دهم و هركه از من درخواستى كند عطايش كنم و هركه عطايم كند شكرش كنم و هركه نافرمانيم كند چشمپوشى كنم و هركه به سويم آيد پايدارش سازم و هركه عارف به من گردد نيك گردانمش و هركه دوستم بدارد مبتلايش (آزمودهاش) سازم و هركه را دوستش بدارم به قتلش رسانم و هركه را به قتل رسانم خونبهايش بر من است و هركه خونبهايش بر من باشد خودم خونبهاى او باشم).
مستدركالوسائل ج 18 ص 419 باب 10- ح 23127- 2- عن الشيخ أبي الفتوح الرازي في تفسيره، مُرْسَلًا.
[1]-( قبل از گفتن) بينديش زيرا سخن وقتى گفته شد از دهان فاصله مىگيرد.
بنا بر اين اگر با خطا و لغزش همراه باشد ديگر نمىتوانى آن را برگردانى.
مَنْ عَشَقَنى عَشقْتُهُ وَ مَنْ عَشقْتُهُ قَتَلْتُهُ وَ مَنْ قَتَلْتُهُ فَانَا ديَتُهُ.
(هر كه بر من عاشق شود من نيز بر او عشق مىورزم و هر كه من عاشق او شوم مىكشمش و هر كه را بكشم خون بهايش منم) كه در طرائق الحقائق، چاپ تهران، ج 1 ص 206 با اختلافى در عبارت به عنوان حديث قدسى ذكر شده است [نيز رديف 673].
[ص 696 شرح مثنوى]
[ «اى حيات عاشقان در مردگى»]
136-
«اى حيات عاشقان در مردگى
دل نيابى جز كه در دل بُردگى
مضمون مصراع اول مقتبس است از گفته ابو المغيث حسين بن منصور حلّاج (مقتول 309):
اقْتُلُونى يَا ثقَاتى
انَّ فى قَتْلى حَيَاتى[1]
كه در مرصاد العباد، طبع تهران، ص 125، و ديوان حلّاج، ژورنال آزياتيك، مارس 1931 ص 33 به نام وى ضبط شده است.
[ص 696 شرح مثنوى]
[هست نيّتها اساس حشر و نشر]
137-
«سيرتى كان بر وجودت غالب است
هم بر آن تصوير، حشرت واجب است
اشاره است به مضمون حديث ذيل:
يُبْعَثُ كُلُّ عَبْدٍ عَلى مَا مَاتَ عَليْه[2].
مسلم، ج 8 ص 103 و نظير آن روايت ذيل است:
إنَّمَا يُبْعَثُ النَّاسُ عَلَى نيَّاتهم[3].
[1] جامع صغير، ج 1، ص 103، كنوز الحقائق ص 26
كَمَا تَعيشُونَ تَمُوتُونَ وَ كَمَا تَمُوتُون تُبْعَثُونَ وَ كَمَا تُبْعَثُونَ تُحْشَرُونَ[4][2].
معارف بهاء ولد [ص 17 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] منية المريد ص 133
[2]
قَالَ النَّبيُّ6: كَمَا تَعيشُونَ تَمُوتُونَ وَ كَمَا تَمُوتُون تُبْعَثُونَ وَ كَمَا تُبْعَثُونَ تُحْشَرُونَ.
عوالى اللآلى ج 4 ص 72
[1]- اى كسانى كه مورد اعتماد من هستيد مرا بكشيد. زيرا با كشته شدنم زندگى تازه مىيابم.
[2]- هر كس( از قبر) آن گونه برانگيخته مىشود كه در دنيا جان سپرده باشد.
[3]- قطعاً مردم متناسب با نيتهايشان،( از قبر) برانگيخته مىشوند.
[4]- همان طورى كه زندگى مىكنيد مىميريد و همان طورى كه مىميريد،( از قبر) برانگيخته مىشويد و همان طورى كه( از قبر) برانگيخته مىشويد،( در پيشگاه خدا) محشور مىگرديد.
[حق غيور است و غيوران را مُحب]
138-
«جمله عالم زان غيور آمد كه حق
برد در غيرت بر اين عالم سبق
مقتبس است از مفاد اين حديث:
أَ تَعْجَبُونَ منْ غَيْرَة سَعْدٍ فَوَ اللَّه لَانَا اغْيَرُ منْهُ وَ اللَّهُ اغْيَرُ منِّى منْ اجْل غَيْرَة اللَّه حَرَّمَ الْفَوَاحشَ مَا ظَهَرَ منْهَا وَ مَا بَطَنَ[1]. [1]
مسلم، ج 4، ص 211 و احياء العلوم ج 2، ص 30 و ج 4، ص 117 و با تفاوت مختصر بخارى، ج 3، ص 170 نيز رجوع كنيد به:
مسلم ج 8، ص 100- 101 و ج 3، ص 27 و حلية الاولياء، ج 5، ص 44 و رساله قشيريه، ص 115 و فتوحات مكيه، ج 2، ص 12 و ص 323 و ج 4، ص 642.
و اين حديث به صور ذيل هم روايت مىشود: [2]
لَا احَدَ اغْيَرُ منَ اللَّه عَز وَ جَلَّ فَلذَلكَ حَرَّمَ الْفَوَاحشَ مَا ظَهَرَ منْهَا وَ مَا بَطَنَ[2].
مسند احمد، ج 1، ص 381 و با تفاوت اندك- اللآلىء المصنوعة، ج 2، ص 362
انَّ اللَّهَ تَعَالَى غَيُورٌ يُحبُّ الْغَيُورَ[3].
جامع صغير، ج 1، ص 70
انَّ اللَّهَ غَيُورٌ لَا يُحبُّ انْ يَكُونَ في قَلْب الْعَبْد احَدٌ الَّا اللَّهُ[4].
ربيع الابرار، باب الحياء و السكون [ص 18 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] الطرائف ج 1 ص 223 به نقل از حميدى در كتاب الجمع بين الصحيحين.
[2]
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: إنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى غَيُورٌ يُحبُّ كُلَّ غَيُورٍ وَ لغَيْرَته حَرَّمَ الْفَوَاحشَ ظَاهرَهَا وَ بَاطنَهَا.
(خداى متعال، غيرتمند است و هر غيرتمندى را دوست دارد، به سبب همين غيرتمندى است كه خداوند هر گناهى را- چه آشكار و چه پنهان- (بر بندگانش) حرام كرده است.) كافى ج 5 ص 535 باب الغيرة ح 1
[1]- پيامبر6فرمود از غيرت سعد( نام يكى از اصحاب رسول خدا است) تعجّب مىكنيد، به خدا سوگند غيرت من از او بيشتر است و خدا از من غيرتمندتر است. به سبب همين غيرتمندى است كه خداوند هر گناهى را- چه آشكار و چه پنهان-( بر بندگانش) حرام كرده است.( قسمتى از آيه 33 سوره اعراف)
[2]- كسى از خدا غيرتمندتر نيست به همين جهت هر گناهى را- چه آشكار و چه پنهان-( بر بندگانش) حرام كرده است.( همان آيه)
[3]- خداى متعال، غيرتمند است و غيرتمند را دوست دارد.
[4]- خداوند، غيرتمند است و دوست ندارد در دل بندهاش جز او كس ديگرى، جاى داشته باشد.
[ «وقت» باشد جلوهاى از غيرتش]
139-
«شاه را غيرت بود بر هر كه او
بو گزيند بعد از آن كه ديد زو
ممكن است مستفاد باشد از مضمون سخن ابو بكر شبلى: غَيْرَةُ الْبَشَريَّة للْاشْخَاص وَ غَيْرَةُ الْالَهيَّة عَلَى الْوَقْت انْ يَضيعَ فيمَا سوَى اللَّه. (غيرت بشرى بر اجسام و افراد بشر است و غيرت خدايى بر وقت است كه نبايد در غير حق صرف شود و تباه گردد.) اللمع، چاپ ليدن، ص 252 [ص 705 شرح مثنوى]
[حق بُوَد مشتاق دلهاى حزين]
140-
«نالم ايرا نالهها خوش آيدش
از دو عالَم ناله و غم بايدش
ظاهراً مقتبس است از مفاد حديث: «و در خبر مىآيد كه بندهاى دعا كند خداى تعالى او را دوستتر دارد گويد اى جبرئيل، اندر حاجت اين بنده تأخير كن كه من دوست دارم كه آواز وى شنوم.» ترجمه رساله قشيريه، انتشارات بنگاه و ترجمه و نشر كتاب، ص 440 و نيز حديث:
انَّ اللَّهَ يُحبُّ الْقَلْبَ الْحَزينَ
(خداى دل اندوهگين و غمناك را دوست دارد).
كنوز الحقائق چاپ هند، ص 27. [ص 705 شرح مثنوى]
[خنده آيد خالق ما را ز ما]
141-
«جسم جسمانه تواند ديدنت
در خيال آرد غم و خنديدنت
... ممكن است مصراع دوم اشاره باشد به احاديثى كه در آنها خنده و ضحك به خدا نسبت داده شده است از قبيل:
انَّ اللَّهَ تَعَالَى لَيَضْحَكُ الَى ثَلَاثَة: الصَّفُّ فى الصَّلَاة وَ الرَّجُلُ يُصَلِّى فى جَوْف اللَّيْل وَ الرَّجُلُ يُقَاتلُ خَلْفَ الْكَتيبَة.
(خداى، براى سه دسته از مردم
مىخندد: صفى در نماز، مردى كه در دل شب نماز گزارد، مردى كه در پشت جبهه بجنگد.) جامع صغير، طبع مصر، ج 1، ص 72.
انَّ اللَّهَ لَيضحَكُ منْ اياس الْعبَاد وَ قُنُوطهمْ وَ قُرْب الرَّحْمَة لَهُمْ.
(خداى، از نوميدى بندگان خود با وجود نزديكى بخشايش بدانها، مىخندد.) كنز العمّال، طبع حيدرآباد، ج 1، ص 211 [ص 712 شرح مثنوى]
[بر گياهان چنگ اندازد غريق]
142-
«مرد غرقه گشته جانى مىكَند
دست را در هر گياهى مىزند
... اين مضمون موافق اين مثل است: الْغَريقُ يَتَشَبَّثُ بكُلِّ حَشيشٍ[1].
[ص 720 شرح مثنوى]
[ «كوشش بىهوده به از خفتگى»]
143-
«دوست دارد يار اين آشفتگى
كوشش بىهوده به از خفتگى
«مروى است كه رسول-7- بر شخصى گذشت و به او هيچ التفات نفرمود، چون باز گشت بر وى التفاتى كرد. صحابه پرسيدند كه اين چه سرّ بود؟ فرمود:
اوّل بىكار بود و شيطان قرين او بود، چون برگشتم خطى بر زمين مىكشيد. شيطان را با او نديدم، التفات كردم.» شرح ولى محمد اكبر آبادى طبع لكنا هو، ج 1، ص 132 [ص 720 شرح مثنوى]
[در پناه كوه، الياس آرميد]
144-
«كوه، يحيى را نه سوى خويش خواند
قاصدانش را به زخم سنگ راند
گفت اى يحيى بيا در من گريز
تا پناهت باشم، از شمشير تيز
[1]- غرق شده( براى نجات خويش) به هر گياهى چنگ مىزند.