[انس با قرآن بهشتت مىبرد]
703-
«زان كه در باغى و در جويى پَرَد
هر كه از سرِّ صحف بويى بَرَد
مناسب است با حديث عبد اللَّه بن مسعود:
إذَا قَرَأْتُ آلَ حم وَقَعْتُ فى رَوْضَاتٍ دَمثَاتٍ أَتَأَنَّق فيهَا[1].
درة الغواص، حريرى، نهايه ابن اثير، ج 2، ص 30 [ص 140 احاديث مثنوى]
[1]- وقتى كه سوره آل حم( ظاهراً سوره حم دخان منظور است) را مىخوانم خود را در باغهايى با صفا احساس مىكنم. و از اين كه چنين مكان مناسبى را برگزيدهام لذت مىبرم.
[گور بابى شد ز دوزخ يا بهشت]
704-
«گورها يكسان به پيش چشم ما
روضه و حفره به چشم اوليا
اشاره به حديث ذيل است:
إنَّمَا الْقَبْرُ رَوضَةٌ منْ ريَاض الجَنَّة أَوْ حُفْرَةٌ منْ حُفَر النَّار[1].
جامع صغير، ج 1، ص 62 [ص 140 احاديث مثنوى]
[خواهم اشيا را كما هى بنگرم]
705-
«راست بينى گر بُدى آسان و زَب
مصطفى كى خواستى آن را ز رب
گفت بنما جزء جزء از فوق و پست
آنچنان كه پيش تو آن جزء هست
اشاره است به روايتى كه در ذيل شماره (272) نقل كرديم.
[ص 140 احاديث مثنوى]
[گنج پنهان بودم و ظاهر شدم]
706-
«چون كه مقصود از وجود اظهار بود
بايدش از پند و اغوا آزمود
مستفاد از مضمون حديثى است كه در ذيل شماره (205) آورديم.
[ص 140 احاديث مثنوى]
[گفت احمد6اين جهان بادش چو خواب]
707-
«مى نيارد ياد كاين دنيا چو خواب
مى فرو پوشد چو اختر را سحاب
اشاره است به حديث:
الدُّنْيَا كَحُلْم النَّائم
- كه در ذيل شماره (434) نقل كرديم.
[ص 141 احاديث مثنوى]
[1]- گور( براى هر كس) قطعاً يا باغى از باغهاى بهشت است و يا گودالى از گودالهاى جهنم.
[هست اين دنيا چو خواب خفتگان]
708-
«همچنين دنيا كه حلم نائم است
خفته پندارد كه اين خود دايم است
مقتبس است از حديث مذكور در ذيل شماره (434) و يوسف بن احمد مولوى آن روايت را در شرح اين بيت بدين گونه نقل كرده است:
رُوىَ عَنْ جَابرٍ قَالَ كُنْتُ عنْدَ النَّبيِّ6اذْ جَاءَهُ رَجُلٌ أَبْيَضُ الْوَجْه وَ عَلَيه ثيَابٌ بيْضٌ فَقَالَ السَّلَامُ عَلَيكَ يَا رَسُولَ اللَّه قَالَ عَلَيه السَّلَامُ وَ عَلَيكَ السَّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللَّه فَقَالَ مَا الدُّنْيَا قَالَ علَيه السَّلَامُ الدُّنْيَا كَحُلُم النَّائم فَقَالَ فَكَيْفَ يَكُونُ الرَّجُلُ فيهَا قَالَ عَلَيه السَّلَامُ مُتَشَمِّراً كَطَالب الْقَافلَة فَقَالَ فَكَم الْقَرَارُ فيهَا فَقَالَ عَلَيه السَّلَامُ كَقَدْر الْمُتَخَلِّف عَن الْقَافلَة فَقَالَ فَكَمْ مَا بَيْنَ الدُّنْيَا وَ الآخرَة قَالَ عَلَيه السَّلَامُ غَمْضَةُ عَيْنٍ[1].
المنهج القوى، ج 4، ص 501 [ص 141 احاديث مثنوى]
[مىشود بيدار چون ميرد كسى!]
709-
«تا برآيد ناگهان صبح اجل
وا رهد از ظلمت ظَنّ و دَغَل
مستفاد است از مضمون روايت:
النَّاسُ نيَامٌ فَاذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا
- كه در ذيل شماره (433) مذكور است.
[ص 141 احاديث مثنوى]
[ «بحث كم جوييد در ذات خدا»]
710-
«ز اين وصيت كرد ما را مصطفى
بحث كم جوييد در ذات خدا
[1]- از جابر نقل شده كه گفت نزد پيامبر6بودم. ناگهان مردى نورانى با لباسى سفيد وارد شد و به آن حضرت سلام كرد. پيامبر6پاسخ داد: سلام و رحمت خدا بر تو باد. آن گاه پرسيد دنيا چيست؟ پيامبر6فرمود دنيا خوابى بيش نيست. پرسيد اقامت انسان در آن چه گونه است؟ فرمود اقامتى زود گذر مانند كسى كه بايد خود را به قافله برساند. پرسيد مدت اقامت چه قدر است؟ فرمود به اندازه مدّتى كه كسى از قافله عقب مانده باشد. پرسيد چه قدر طول مىكشد تا كسى از اين دنيا به آن دنيا برود؟ فرمود يك چشم به هم زدن!
مقصود حديثى است كه به صور ذيل روايت مىشود:
تَفَكَّرُوا في خَلْق اللَّه وَ لَا تَفَكَّرُوا في اللَّه فَتَهْلكُوا[1].
تَفَكَّرُوا في آلَاء اللَّه وَ لَا تَفَكَّرُوا في اللَّه[2].
جامع صغير، ج 1، ص 131، كنوز الحقائق، ص 52
تَفَكَّرُوا في الْخَلْق وَ لَاتَتَفَكَّرُوا في الْخَالق[3].
قصص الانبياء ثعلبى، طبع مصر، ص 10، جامع صغير، ج 1، ص 131
تَفَكَّرُوا في كُلِّ شَيءٍ وَ لَا تَفَكَّرُوا فى ذَات اللَّه فَانَّ بَيْنَ السَّمَاء السَّابعَة الَى كُرْسيِّه سَبعَة آلَاف نُورٍ وَ هُوَ فوقَ ذَلكَ[4].
جامع صغير، ج 1، ص 131 [ص 142 احاديث مثنوى]
[ «صد هزاران پرده آمد تا اله»]
711-
«هست آن، پندار او زيرا به راه
صد هزاران پرده آمد تا اله
هر يكى در پردهاى موصول خوست
و هم او آن است كان خود عين اوست
مستفاد است از مضمون روايت:
انَّ لله سَبْعينَ الْفَ حجَابٍ منْ نورٍ وَ ظُلْمَةٍ
- كه در ذيل شماره (288) نقل نموديم و حديث مروى از امام محمد باقر-7-:
كُلُّ مَا مَيَّزْتُمُوهُ بأَوْهَامكُمْ في أَدَقِّ مَعَانيه مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مثْلُكُمْ مَرْدودٌ إلَيْكُمْ[5].
و حديث مروى از حضرت رضا-7-:
مَا تَوَهَّمْتُمْ منْ شَيْءٍ فَتَوَهَّمُوا اللَّهَ غَيْرَهُ[6].
وافى (از فيض) ج 1، ص 88- 89 [ص 142 احاديث مثنوى]
[1]- به آفريدههاى خداوند بينديشيد نه به ذات خداوند. و گر نه( منحرف مىشويد و بر اثر آن) به هلاكت مىافتيد.
[2]- به نعمتهاى خداوند بينديشيد نه به ذات خداوند.
[3]- به آفريدهها بينديشيد نه به آفريننده.
[4]- به هر چيزى بينديشيد جز ذات خدا. زيرا فاصله از آسمان هفتم تا قلمرو حكومتش هفت هزار نور است و خداوند فوق آنها است.
[5]- دريافتهاى وهمى شما راجع به معانى دقيق الهى( خدا شناسى نيست بلكه) ساخته و پرداخته شماست و همچون خودتان است( كه مصنوع هستيد) و به شما باز مىگردد.
[6]- شناخت ذات خدا غير از آن چيزى است كه شما با دريافتهاى وهمى خود به آن رسيدهايد.
[يا رب از تو هم ثناى تو سزد]
712-
«جز كه لا احصى نگويد او ز جان
كز شمار و حد برون است اين بيان
اشاره است به حديث مذكور در ذيل شماره (17).
[ص 143 احاديث مثنوى]
[ «رفت ذو القرنين سوى كوى قاف»]
713-
«رفت ذو القرنين سوى كوه قاف
ديد او را كز زمرّد بود صاف
مأخذ آن روايت ذيل است:
قَالَ وَهَبٌ انَّ ذَا الْقَرْنَيْن اتَى الَى جَبَل قَافٍ فَرَأَى حَوْلَهُ جبَالًا صغَاراً فَقَالَ لَهُ مَنْ انْتَ قَالَ انَا قَافٌ قَالَ فَاخْبرْنى مَا هَذه الْجبَال الَّتى حَوْلَكَ فَقَالَ هىَ عُرُوقى فَاذَا ارَادَ اللَّهَ انْ يُزَلْزلَ ارْضاً امَرَنى فَحَرَّكْتُ عرْقاً منْ عُرُوقى فَتَزَلْزَلَ الارْضُ الْمُتَّصلَةُ به فَقَالَ يَا قَافُ اخْبرْنى بشَيْءٍ منْ عَظَمَة اللَّه تَعَالَى فَقَالَ انَّ شَأْنَ رَبِّنَا لَعَظيمٌ تَقْصُرُ عَنْهُ الصِّفَاتُ وَ تَنْقَضى دُونَهُ الاوهَامُ قَالَ فَاخْبرْنى بادْنَى مَا يُوصَفُ منْهَا قَالَ انَّ وَرَائى ارْضاً لمَسيرَة خَمْسَمائَة عَامٍ منْ جبَال ثَلْجٍ يَحْطُمُ بَعْضُهَا بَعْضاً وَ منْ وَراء ذَلكَ جبالٌ منَ الْبَرْد مثْلُهَا لَوْ لا ذَلكَ الثَّلْجُ وَ الْبَرْدُ لَاحْتَرَقَت الدُّنْيَا منْ حَرِّ جَهَنَّمَ[1].
قصص الانبياء ثعلبى، ص 5- نيز رجوع كنيد به: تفسير ابو الفتوح، ج 5، ص 132 [ص 153 قصص مثنوى]
[1]- از وهب چنين نقل شده كه وقتى ذو القرنين به كوه قاف رسيد و كوههاى كوچك اطرافش را ديد( و مقايسه كرد) پرسيد تو كيستى؟ گفت من كوه قافم.
پرسيد كوههاى اطرافت چيست؟ گفت اينها رگ و ريشههاى من هستند. وقتى خداوند اراده كند زمينى را بلرزاند به من فرمان مىدهد. و من يكى از اين رگها را تكان مىدهم. در نتيجه زمين متصل به آن دچار زلزله مىشود. پرسيد اى كوه قاف، نمونهاى از عظمت الهى را برايم بگو. گفت شأن و عظمت الهى بالاتر از آن است كه قابل توصيف باشد. و جز آن هر چه هست وهم و خيال است. پرسيد كوچكترين آنها را كه به وصف مىآيد بگو. گفت پشت سر من زمينى است با فاصله پانصد سال راه، با كوههايى پر از برف، كه روى هم متراكم شدهاند. و پشت آن را نيز كوههاى از يخ فرا گرفته است. اگر اين كوههاى برف و يخ نبود جهنم، دنيا را به آتش مىكشيد.
[ «موركى بر كاغذى ديد او قلم»]
714-
«موركى بر كاغذى ديد او قلم
گفت با مور دگر اين راز هم
مأخذ اين تمثيل گفته غزالى است در احياء العلوم، ج 1، ص 22 و ج 2، ص 175 و 176 و نيز آن را در كيمياى سعادت بدين طريق آورده است:
آن بىچاره محروم طبيعى و منجم كه كارها به طبايع و نجوم حواله كردند مثال ايشان چون مورچه است كه بر كاغذ مىرود و كاغذ را ببيند كه سياه مىشود و بر آن نقشى پيدا مىآيد. نگاه كند سر قلم را بيند شاد شود و گويد حقيقت اين كار شناختم و فارغ شدم.
اين نقش قلم مىكند. و اين مثل طبيعى است كه هيچ خبر نداشت از محركات جز درجه باز پسين. پس مورچه ديگر بيايد كه چشم او فراختر بود و مسافت ديدار او فراختر كشد، گويد غلط كردى كه من اين قلم را مسخّر مىبينم. و وراى آن چيزى ديگر مىبينم. اين نقاشى او مىكند و به اين شاد شود. و گويد حقيقت اين است كه من دانستم كه نقاشى انگشت مىكند نه قلم و قلم مسخّر است. و اين مثال منجم است كه نظر او پيشتر كشيد و ديد كه طبايع مسخّر كواكبند.
[ص 154 قصص مثنوى]
[لطف حق بر قهر او سبقت گرفت]
715-
«با چنين قهرى كه زفت و فايق است
بَرد لطفش بين كه بر وى سابق است
اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (193) مذكور شد.
[ص 143 احاديث مثنوى]
[خواست احمد6تا كه بيند جبرئيل]
716-
«مصطفى مىگفت پيش جبرئيل
كه چنان كه صورت توست اى خليل
مر مرا بنما تو محسوس آشكار
تا ببينم من تو را نظّارهوار
مأخذ آن خبر ذيل است:
عَنْ عَبْد اللَّه قَالَما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأىقَالَ رَأَى جبْريلَ عَلَيْه السَّلامُ لَهُ ستّمائَة جَنَاح[1]
(صحيح مسلم، ج 1 ص 109) و در احياء العلوم، ج 2، ص 201 آمده است:
وَ قَدْ رَأَى رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللَّهَ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ جبْرَئيلَ عَلَيْه السَّلَامُ مَرَّتَيْن فى صُورته وَ اخْبَرَ عنْهُ بأَنَّهُ سَتَرَ الافُقَ[2].
نيز رجوع كنيد به همان كتاب، ج 3، ص 30 و در جزء چهارم از همان كتاب، صفحه 130 روايت شده است:
وَ رَأَى رَسُولُ اللَّه6صُورَة جبْريلَ عَلَيْه السَّلَامُ بالابْطَح فَصَعقَ[3].
و در همان جزء از احياء العلوم، صفحه 280 اين روايت به طريقى كه با نقل مولانا مناسبتر است آمده:
وَ لذَلكَ قَالَ النَّبىُّ6لجبْريلَ عَلَيْه السَّلَامُ احبُّ انْ ارَاكَ فى صُورتكَ الَّتى هىَ صورتُكَ فَقَالَ لَا تُطَيقُ ذَلكَ قَالَ بَلْ ارنى فَوَاعَدَهُ الْبَقيعَ فى لَيْلَةٍ مُقْمرَةٍ فَاتَاهُ فَنَظَرَ النَّبىُّ6فَاذَا هُوَ به قَدْ سَدَّ الافُقَ يَعْنى جَوَانبَ السَّمَاء فَوَقَعَ النَّبىُّ6مَغْشياً عَلَيه فَافَاقَ وَ قَد عَادَ جبْريلُ لصُورَته الاولَى[4].
و در طبقات ابن سعد، جزء سوم از قسم اول، ص 6، اين حكايت بدين طريق نقل شده است:
عَنْ عَمَّار بْن ابى عَمَّار انَّ حَمْزَةَ بْنَ عَبْد الْمُطَّلب سَأَلَ النَّبىَّ6انْ يُريَهُ جبْريلُ فى صُورته فَقَالَ انَّكَ لَا تَسْتَطيعُ انْ تَرَاهُ قَالَ بَلىَ قَالَ فَاقْعُدْ مَكَانَكَ قَالَ فَنَزَلَ جبْريلُ عَلَى خَشَبَة فِى الْكَعْبَة كَانَ الْمُشْرِكُونَ يَضَعُونَ ثِيَابَهُمْ عَلَيْهَا اذَا طَافُوا بِالْبَيْتِ فَقَالَ ارْفَعْ طَرْفَكَ فَانْظُرْ فَنَظَرَ فَاذَا قَدَمَاهُ مِثْلُ الزَّبَرْجَدِ الاخْضَرِ فَخَرَّ مَغْشِياً عَلَيْهِ[5].
نيز رجوع كنيد به همان كتاب، جزء اول از قسم اول، صفحه 129- 130 و تفسير ابو الفتوح، ج 4 صفحه 382 و ج 5 ص 176 و ص 483. [ص 154 قصص مثنوى]
[1]- از عبد اللّه نقل شده منظور از اين آيه قرآن كه« قلب پيامبر آنچه را ديد تكذيب نكرد- سوره نجم، آيه 11-»، ديده شدن جبرئيل است به هيئت اصلى خود توسط پيامبر. او داراى ششصد بال بود.
[2]- رسول خدا6دو بار جبرئيل را با چهره واقعيش ديده است. و در بارهاش فرمود هر گاه ظاهر مىشد( به سبب عظمت و بزرگيش) سراسر افق را مىپوشانيد.
[3]- رسول خدا6جبرئيل را با صورت اصليش در دشت ديد. و از هيبت او بىهوش شد.
[4]- به همين جهت پيامبر6به جبرئيل( ع) گفت دوست دارم تو را با چهره واقعى ببينم. جبرئيل گفت طاقت آن را ندارى. پيامبر6خواستهاش را تكرار كرد. جبرئيل هم وعده داد كه در يك شب مهتابى در بقيع به شكل اصلى خود ظاهر شود. آن شب فرا رسيد. و وقتى جبرئيل ظاهر شد پيامبر6ديد بر اثر آن افق و اطراف آسمان مسدود گرديد. در آن حال بىهوش شد. تا اين كه جبرئيل به هوشش آورد. و اين بار جبرئيل به صورت غير اصلى- مثل هميشه- بر پيامبر ظاهر گرديد.
[5]- از عمّار بن ابى عمار نقل شده كه گفت حمزة بن عبد المطلب از پيامبر درخواست كرد كه جبرئيل را به صورت اصليش به او نشان دهد. پيامبر6فرمود طاقت ديدن او را به صورت اصليش ندارى. حمزه گفت طاقت دارم.
پيامبر فرمود پس در جايت بنشين. هم اكنون جبرئيل بر روى تخته چوبى، كه مشركان به هنگام طواف كعبه، لباس خود را روى آن مىگذارند، فرود آمد.
چشمت را بالا بگير و نگاهش كن. حمزه وقتى نگاه كرد، دو پايش را ديد كه مانند زبرجد سبز مىدرخشد. و از هيبت آن بىهوش به زمين افتاد.
[امّت احمد6همىگيرد سَبَق]
717-
لاجرم گفت آن رسول ذو فنون
رمزِ نَحن الآخِرُون السَّابِقُون
مقصود حديثى است كه در ذيل شماره «362» آوردهايم [1].
[ص 143 احاديث مثنوى]
[بيش از اين گر من پَرم سوزد پرم]
718-
چون گذشت احمد ز سِدره و مِرصدش
و از مقام جبرئيل و از حَدَش
______________________________ [1] حديث ذيل مقصود است:
نَحنُ الآخرُونَ السَّابقُونَ يَومَ القيَامَة بَيدَ انَّهُم اوتُوا الكتَابَ من قَبلنَا وَ اوتينَاهُ من بَعدهم وَ هذَا يَومُهُمُ الَّذي فُرضَ عَلَيهم فَاختَلَفُوا فيه فَهَدَانَا اللَّهُ لَهُ فَهُم لَنَا فيه تَبَع فَاليَهُودُ غَداً وَ النَّصَارى بَعدَ غَدٍ.
بخارى، ج 1، ص 36 و ص 103 و ج 4، ص 95، 121، مسلم، ج 3، ص 7- 8 مسند احمد، ج 1، ص 282، 296، ج 2، ص 243، 249، 273.
[ص 67 احاديث مثنوى] [نيز مراجعه شود به رديف 573] كشف الغمة ج 1 ص 11 تا كلمه من بَعدهم