بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 255

ان اضلَّ نَفسى فَفَعَلتُ ذَلكَ لَاعرفَهَا به فَحَوَّلَت القَلَادَةُ ذَاتَ لَيلَةٍ من عُنُقه لعُنُق اخيه فَلَمَّا اصبَحَ قَالَ يَا اخى انَا انتَ فَمَن انَا[1]. كتاب الحمقى و المغفّلين، ص 22 [ص 263 قصص مثنوى‌]

[ «چون قضا آيد شود تنگ اين جهان»]

397-

«چون قضا آيد شود تنگ اين جهان‌

از قضا حلوا شود رنج دهان‌

گفت اذَا جَاءَ القَضا ضاقَ الفَضَا

تُحجَبُ الابصَار اذَا جَاءَ القَضَا

چشم، بسته مى‌شود وقت قضا

تا نبيند چشم كُحل چشم را

مضمون اين ابيات مستفاد است از حديث:

كه مستند آن در ذيل شماره (97) ذكر شده است. [1]

انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ انْفَاذَ أَمْرٍ سَلَبَ كُلَّ ذى لُبٍّ لُبَّهُ‌

و جمله: اذَا جَاءَ القَضَا ضَاقَ الفَضَا[2]. مثل است و در مجمع الامثال مى‌دانى (ص 27) بدين گونه نقل شده است: اذَا حَانَ القَضَا ضَاقَ الفَضَا[3].

[ص 74 احاديث مثنوى‌]

______________________________ [1] مضمون اين ابيات مستفاد است از حديث ذيل:

عَنْ أَبي الْحَسَن الرّضَا7إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إذَا أَرَادَ أَمْراً حَالَ بَيْنَ الْمَرْء وَ قَلْبه فَإذَا وَقَعَ الْقَدَرُ وَ نَفَذَ أَمْرُ اللَّه رَدَّ إلَى كُلّ ذي عَقْلٍ عَقْلَهُ.

مشكاةالأنوار ص 249 الفصل الثاني في صفة العقل.

امام رضا7مى‌فرمايد: هرگاه خداوند متعال براى كسى اراده امرى كند بين او و خواسته دلش حائل شود، و آنگاه كه مقدراتش انجام گرفت و امرش واقع شد عقل و خردش را به او باز گرداند ..

انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ انْفَاذَ أَمْرٍ سَلَبَ كُلَّ ذى لُبٍّ لُبَّهُ (1).

جامع صغير، ج 1، ص 66 و اين حديث بدين صورت هم روايت شده است:

اذَا أَرَادَ اللَّهُ انْفَاذَ قَضَائه وَ قَدَره سَلَبَ ذَوى الْعُقُول عُقُولَهُمْ حَتّى‌ يُنْفَذُ فيهمْ قَضَاؤُهُ وَ قَدَرُهُ فَاذَا مَضَى امْرُهُ رَدَّ الَيْهمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَت النَّدَامَةُ (2).

جامع صغير، ج 1، ص 17

انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ امْضَاءَ امْرٍ نَزَعَ عُقُولَ الرِّجَالَ حتّى يُمْضى امْرَهُ فَاذَا امْضَاهُ رَدَّ الَيْهمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَت النَّدَامَةُ (3).

جامع صغير، ج 1، ص 66 [ص 13 احاديث مثنوى‌] (1) وقتى خداوند اراده كرد كارى تحقق يابد عقل هر عاقلى را (موقتاً) از وى سلب مى‌كند. (تا مانع تحقق آن كار نشود).

(2) وقتى خداوند اراده كرد مشيّتش تحقق يابد عقل خردمندان را از آنان سلب مى‌كند. همين كه آن امر تحقق يافت عقلشان را به آنان باز مى‌گرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مى‌گيرد.

(3) وقتى خدا اراده كرد كارى تحقق يابد عقل مردان را از آنان مى‌گيرد. همين كه آن امر متحقّق شد عقلشان را به آنان باز مى‌گرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مى‌گيرد.

[1]- از حماقت وى( منظور هَبَنَّقَه است از احمقهاى معروف عرب) يكى اين است كه گردن بندى از گوش ماهى و استخوان و خرمهره به گردن خود افكنده بود و در توجيه آن مى‌گفت چون مى‌ترسم گاهى خود را گم كنم اين گردن بند نشانه شناسايى من خواهد شد! اتفاقاً شبى گردن بند او به گردن شخص ديگرى جا به جا شده بود. صبح كه برخاست خطاب به آن شخص مى‌گفت اى برادر اگر من تو هستم پس تو كه هستى؟!

[2]- هنگامى كه سرنوشت الهى( در مورد كسى) فرا رسيد عرصه بر او تنگ مى‌شود( و چاره‌اى جز تسليم ندارد.)

[3]- هنگامى كه سرنوشت الهى( در مورد كسى) فرا رسيد عرصه بر او تنگ مى‌شود( و چاره‌اى جز تسليم ندارد.)


صفحه 256

[در چه افتد آن كه چاهى مى‌كَند]

398-

«بهر مظلومان همى‌كندند چاه‌

در چه افتادند و مى‌گفتند آه‌

مستند آن در ذيل شماره (102) مى تان ديد [1].

[ص 74 احاديث مثنوى‌]

[كن توكّل بر حق و روزى بخواه‌]

399-

«آن كه گندم را ز خود روزى دهد

كى توكّلهات را ضايع نهد

اشاره است به حديث قدسى:

فَتَوكَّلُوا عَلَىَّ وَ اطلُبُوا الرِّزقَ منِّي‌[1][2].

لطائف معنوى، ص 116 [ص 74 احاديث مثنوى‌]

[نيست چاره با قضاى آسمان‌]

400-

«گر شود ذرّات عالم حيله پيچ‌

با قضاى آسمان هيچند هيچ‌

اشاره به حديثى است كه مستند آن در ذيل شماره (67) مذكور گرديد [3].

[ص 75 احاديث مثنوى‌]

[چون قضا آيد خرد عاجز شود]

401-

«چون قضا بيرون كند از چرخ سر

عاقلان گردند جمله كور و كر

مستفاد از حديثى است كه مستند آن در ذيل شماره (97) ذكر شده است [4].

[ص 75 احاديث مثنوى‌]

[بخل فرزندان بلاى باغ شد]

402-

«قصه اصحاب ضَروان خوانده‌اى‌

پس چرا در حيله جويى مانده‌اى‌

مأخذ آن حكايتى است كه در تفسير ابو الفتوح، ج 5، ص 358 و نيز در عجايب نامه از

______________________________ [1] مأخوذ است از روايت ذيل:

مَنْ حَفَرَ لَاخيه حُفْرَةً وَقَعَ فيهَا.

تحف‌العقول ص 92 در خطبه معروف به الوسيلة از امير المؤمنين7و در غررالحكم ص 419 باب جملة من علائم شر الإخوان ح: 9606- و ح: 9608- با اندكى تفاوت.

كسى كه براى برادرش چاهى كَند خودش در آن خواهد افتاد.

(و هر قصد سويى سرانجام دامن گير صاحبش مى‌شود- قسمتى از آيه 43 سوره فاطر.

[2]

عَنْ عَليّ7: ... تَوَكَّلُوا عَلَى اللَّه عنْدَ رَكْعَتَيْ الْفَجْر إذَا صَلَّيْتُمُوهَا فَفيهَا تُعْطُوا الرَّغَائبَ.

وسائل الشيعة ج 7 ص 90.

امام على7مى‌فرمايد: ... بر خدا توكل كنيد در آن هنگام كه دو ركعت نماز صبح را بجاى مى‌آوريد و آن وقتى است كه به آمال و خواسته‌هاى خويش نائل مى‌شويد.

[3] اشاره است بدين روايت:

لا يَنْفَعَ حَذَرٌ منْ قَدَرٍ (1).

كافى ج 1 ص 362 بر حذر بودن انسان از تقدير الهى بهيچ وجه برايش سودى ندارد.

و از كلمات امير المؤمنين على7است:

تَذَكَّرْ قَبْلَ الْورْد الصَّدْرَ وَ الْحَذَرُ لَا يُغْني منَ الْقَدَر وَ الصَّبْرُ منْ أَسْبَاب الظَّفَر.

شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 341 حديث 919.

قبل از اين كه (به جايى براى تهيه آب و ...) داخل شوى به فكر بازگشت (از آنجا) باش. بر حذر بودن، (انسان را) از تقدير الهى بى‌نياز نمى‌كند و صبر از عوامل پيروزى بر مشكلات است.

لَنْ يَنْفَعَ حَذَرٌ منْ قَدَرٍ وَ لكنَّ الدُّعاءَ يَنْفَعُ ممَّا نَزَلَ وَ ممَّا لَمْ يَنْزلْ فَعَليْكُمْ بالدُّعَاء عبَادَ اللَّه (2).

جامع صغير، ج 2، ص 127 و بدين گونه در كنوز الحقائق، ص 165 وارد است (

لَا يُغْنى حَذَرٌ منْ قَدَرٍ.

) (2) (1) بر حذر بودن انسان از تقدير الهى بهيچ وجه برايش سودى ندارد، اما به هر حال نسبت به آنچه تقدير و نازل شده يا نشده است، دعا نافع است. اى بندگان خدا بر شما باد به دعا كردن (2) بر حذر بودن، (انسان را) از تقدير الهى بى‌نياز نمى‌كند [ص 9 احاديث مثنوى‌].

[4] مستفاد است از مضمون حديث ذيل:

عَنْ أَبي الْحَسَن الرّضَا7إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إذَا أَرَادَ أَمْراً حَالَ بَيْنَ الْمَرْء وَ قَلْبه فَإذَا وَقَعَ الْقَدَرُ وَ نَفَذَ أَمْرُ اللَّه رَدَّ إلَى كُلّ ذي عَقْلٍ عَقْلَهُ‌

. مشكاةالأنوار ص 249 الفصل الثاني في صفة العقل.

امام رضا7مى‌فرمايد: هرگاه خداوند متعال براى كسى اراده امرى كند بين او و خواسته دلش حائل شود، و آنگاه كه مقدراتش انجام گرفت و امرش واقع شد عقل و خردش را به او باز گرداند.

انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ انْفَاذَ أَمْرٍ سَلَبَ كُلَّ ذى لُبٍّ لُبَّهُ (1).

جامع صغير، ج 1، ص 66 و اين حديث بدين صورت هم روايت شده است:

اذَا أَرَادَ اللَّهُ انْفَاذَ قَضَائِهِ وَ قَدَرِهِ سَلَبَ ذَوِى الْعُقُولِ عُقُولَهُمْ حَتّى‌ يُنْفَذُ فِيهِمْ قَضَاؤُهُ وَ قَدَرُهُ فَاذَا مَضَى امْرُهُ رَدَّ الَيْهِمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَتِ النَّدَامَةُ[2].

جامع صغير، ج 1، ص 17

انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ امْضَاءَ امْرٍ نَزَعَ عُقُولَ الرِّجَالَ حتّى يُمْضِى امْرَهُ فَاذَا امْضَاهُ رَدَّ الَيْهِمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَتِ النَّدَامَةُ[3].

جامع صغير، ج 1، ص 66 [ص 13 احاديث مثنوى‌]

[1]- وقتى خداوند اراده كرد كارى تحقق يابد عقل هر عاقلى را( موقتاً) از وى سلب مى‌كند.( تا مانع تحقق آن كار نشود).

[2]- وقتى خداوند اراده كرد مشيّتش تحقق يابد عقل خردمندان را از آنان سلب مى‌كند. همين كه آن امر تحقق يافت عقلشان را به آنان باز مى‌گرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مى‌گيرد.

[3]- وقتى خدا اراده كرد كارى تحقق يابد عقل مردان را از آنان مى‌گيرد. همين كه آن امر متحقّق شد عقلشان را به آنان باز مى‌گرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مى‌گيرد.


صفحه 257

مؤلفات قرن ششم نقل شده و آن حكايت در ذيل بيت:

بود مردى صالحى ربّانيى‌

عقل كامل داشت پايان دانيى‌

از دفتر پنجم منقول خواهد افتاد. [1] [780 ص 458] [ص 90 قصص مثنوى‌]

[ «گور عقل آمد، وطن در روستا»]

403-

«ده مرو ده مرد را احمق كند

عقل را بى‌نور و بى‌رونق كند

قول پيغمبر شنو اى مجتبى‌

گور عقل آمد وطن در روستا

مستفاد است از مضمون روايت ذيل: [2]

لَا تَسكُن الكُفُورَ فَانَّ سَاكنَ الكُفُور كَسَاكن القُبُور[1].

نهايه ابن اثير، ج 4، ص 27، جامع صغير، ج 2، ص 200 و با تفاوت در تعبير كنوز الحقائق، ص 153.

لَا تَنزلُوا الكُفُورَ فَانَّهَا بمَنزلَة القُبُور[2].

كنوز الحقائق، ص 156.

اهلُ الكُفُور هُم اهلُ القُبُور[3].

فائق، ج 2، ص 205، نهايه ابن اثير، ج 4، ص 28.

و در حاشيه عبد اللطيف عباسى اين حديث ياد شده است كه با تفاوتى در تعبير منسوب است به على-7-:

عَلَيكُم بالمُدُن وَ لَو جَارَت وَ عَلَيكُم بالطُّرُق وَ لَو دَارَت، عَلَيكُم بالسَّوَاد الاعظم‌[4].

سفينة البحار، ج 1، ص 146.

[ص 75 احاديث مثنوى‌]

______________________________ [1] مأخذ آن رواياتى است كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:إِنَّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحِينَ‌(1). (سوره ن و القلم، آيه 17) ذكر كرده‌اند و اينك به جهت توضيح يكى از آن روايات نقل مى‌شود:

كَانَت الْجَنَّةُ لشَيْخ وَ كَانَ يَتَصَدَّقُ فَكَانَ بَنُوهُ يَنْهَوْنَهُ عَن الصَّدَقَة وَ كَانَ يُمْسكُ قُوتَ سَنَته وَ يُنْفقُ وَ يَتَصَدَّقُ بالْفَضْل فَلَمَّا مَاتَ ابُوهُمْ غَدَوْا عَلَيْهَا فَقَالُوا لَا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُم مسْكينٌ (2).

تفسير طبرى، ج 29، ص 17 و علامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار ج 70 ص 324 از تفسير جامع الجوامع شيخ طبرسى رحمه الله قريب به مضمون فوق نيز نقل كرده است.

و در تفسير قديم كه نسخه عكسى آن متعلق به كتاب خانه ملى است اين حكايت به طريق ذيل مى‌آيد: و ايشان مؤمنان بودند. و از پس عيسى بن مريم بودند. و پدران ايشان نيك مردان بودند و لكن آن سال تنگى بوده بود. و خواهندگان بسيار بودند. چون به كشت درودن شدندى، درويشان گرد آمدندى. هر چه همى‌درودندى ايشان را بايستى داد. با يكديگر گفتند كه اين كشتهاى ما بيشتر درويشان مى‌بستانند. بياييد كه امشب بشويم و كشت را بدرويم تا درويشان آگاه شوند ما همه برداشته باشيم. تا ما را هيچ به درويشان نبايد داد تا ما را بسنده باشد. چون ايشان نيّت بر درويشان، بد كردند خداى- عز و جل- آتشى فرستاد هم اندر آن شب. تا كشت ايشان همه بسوخت. پس چون ايشان بدانستند كه ما خطا كرديم توبه كردند. و باز گشتند.

و در عجايب نامه قصه مذكوره بدين صورت ملاحظه مى‌شود:

ضروان: باغى است به صنعا در حدود يمن. قوله تعالى:وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ‌(3). در عالم مثل آن نبود. مسكينى از آن طعام بخواست. نداد گفت مرا به ثواب حاجت نيست. روز ديگر آتش را مى‌ديد در هوا مى‌رفت. و باغ را ديدند سوخته و سياه گشته و خاكسترى مانده دوازده ميل. از آن باغ سيصد سال دود و آتش بر مى‌خاست. اكنون همچنان سياه مانده است. و هيچ گياه از گرمى آتش از آن نرويد. و هيچ مرغ آنجا نپرد. و از صنعا تا ضروان چهار فرسنگ است. خداوند اين باغ را صفيان نام بود. از دنيا رحيل كرد.

پسر وى زكات نداد. بدين عقوبت گرفتار شد. نيز رجوع كنيد به: تفسير ابو الفتوح، ج 5، ص 358 و معجم البلدان، ج 5، ص 431 و اين مطلب را مولانا در دفتر سوم مثنوى، نيز آورده است [ص 169 قصص مثنوى‌] (1) ما ايشان را آزموديم، همان طورى كه صاحبان باغ را آزموديم. هنگامى كه سوگند خوردند صبحگاهان ميوه‌ها را خواهند چيد (تا محتاجى از آن نصيب نبرد).

(2) باغ از آن پير مردى بود كه مقيد به صدقه دادن بود. ولى فرزندانش مخالف وى بودند. وى آذوقه يك سال را ذخيره مى‌كرد و آنچه مى‌ماند به صورت انفاق و صدقه (بين نيازمندان) تقسيم مى‌كرد. با درگذشت وى فرزندانش (كه اهل صدقه نبودند) صبح زود در باغ حاضر مى‌شدند و اجازه ورود هيچ محتاجى را به باغ نمى‌دادند. [نيز مراجعه شود به شماره 402 ص 256] (3) در حالتى كه به خود ستم مى‌كرد وارد باغش شد (كهف آيه 35).

[2]

أَوْصَى النَّبيُّ6لعَليٍّ7يَا عَليُّ لَا تَسْكُنُ الرُّسْتَاقَ فَإنَّ شُيُوخَهُمْ جَهَلَةٌ وَ شَبَابُهُمْ عَرَمَةٌ وَ نسْوَانُهُمْ كَشَفَةٌ وَ الْعَالمُ بَيْنَهُمْ كَالْجيفَة بَيْنَ الْكلَاب.

بحار الأنوار ج 73 ص 156 باب 27 و جامع الأخبار ص 139 الفصل المائة في الرساتيق.

رسول خدا6به على7سفارش مى‌كند اى على، ساكن روستا مشو كه به راستى پيرانشان جاهل، جوانانشان تندخو و سخت، زنانشان بى‌پرده و عالم در ميانشان مانند مردارى در ميان سگان.

[1]- در جاهايى كه دور از مردم است اقامت نكن. كسى كه در چنين جاهايى سكونت كند مانند آن است كه در گورستان ساكن شده باشد.

[2]- به جاهايى كه دور از مردم است منزل نكنيد؛ چنين جاهايى مانند گورستان است.

[3]- گروهى كه در جاهاى خالى از مردم ساكن شده‌اند به راستى در گورستان سكونت كرده‌اند.

[4]- به شهرها و جاده‌ها روى آوريد هر چند از اعتدال و راستى برگشته باشند.

بخصوص نقاط پر جمعيّت را دريابيد.


صفحه 258

[ساكن متروكه‌ها چون مرده‌هاست‌]

404-

«شادمانه سوى صحرا راندند

سافرُوا كَى تَغنَمُوا برخواندند

اشاره است به اين حديث:

[1]

سَافرُوا تَصحُّوا وَ تَغنَمُوا[1].

[2] جامع صغير، ج 2، ص 29، كنوز الحقائق، ص 70 [ص 76 احاديث مثنوى‌]

[در سفرها صحّت است و منفعت‌]

405-

«همچو مجنون كاو سگى را مى‌نواخت‌

بوسه‌اش مى‌داد و پيشش مى‌گداخت‌

مأخذ آن حكايتى است كه به طريق اشاره در تمهيدات عين القضاة، ص 25 مى‌بينيم به شرح ذيل:

اگر مجنون را با سگ كوى ليلى محبتى باشد آن محبت از جهت عشق ليلى بود نه از سگ مجنون.

مجنون روزى سگى بديد اندر دشت‌

بگرفت و ببوسيد و به گردش مى‌گشت‌

گفتند تو را دوستى او ز كجاست‌

گفتا روزى به كوى ليلى بگذشت‌

و در كتابى تأليف حسن بن محمّد نجفى كه مشتمل بر پاره‌اى از مسائل تصوّف است و در تاريخ 890 كتابت شده اين اشعار ملاحظه مى‌شود:

مجنون روزى سگى بديد اندر دشت‌

نانش مى‌داد و گرد او بر مى‌گشت‌

گفتم مجنون دوستى و سگ ز كجا

گفتا كه شبى به كوى ليلى بگذشت‌

رَأى المَجنُونُ فى البَيدَاء كَلباً

فَمَدَّ لَهُ منَ الاحسَان ذَيلا

فَلَامُوهُ عَلَى مَا كَان منهُ‌

فَقَالَ رَأَيتُهُ فى بَاب لَيلى‌[2].

و بيت ذيل در تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 252 آمده كه مضمون اين حكايت را افاده مى‌كند:

احبُّ لحُبِّه السُّودَانَ حَتَّى‌

احبُّ لحُبِّهَا سُودَ الكلَاب‌[3].

______________________________ [1]

عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7: سَافرُوا تَصحُّوا سَافرُوا تَغنَمُوا

وسائل الشيعة ج 11 ص 347 ح 14983.

امام صادق7مى‌فرمايد: مسافرت كنيد تا سلامتى يابيد مسافرت كنيد تا سود بريد.

[2] دعوات راوندي ص 76

[1]- مسافرت كنيد تا هم سلامتى يابيد و هم سود ببريد.

[2]- مجنون سگى را در بيابان ديد و به احسان و نوازش وى پرداخت. وقتى سرزنشش كردند و به او گفتند چرا به اين سگ علاقه مى‌ورزى؟ گفت چون او را در كوى ليلى ديده‌ام!

[3]- من سياهان را دوست دارم چون او( محبوب) آنها را دوست دارد. من حتى سگهاى سياه را هم دوست دارم.( پسندم آنچه را جانان پسندد.)


صفحه 259

و عبارت ذيل:

قَالَ بَقيَّةُ بنُ الوَليد انَّ المُؤمنَ اذَا احَبَّ المُؤمنَ احَبَّ كَلبَهُ‌[1]. كه در احياء العلوم، ج 2، ص 100، 114، 130 و عبارت ديگر مَن يُحبُّ انسَاناً يُحبُّ كَلبَ مَحَلَّته‌[2].

[ص 91 قصص مثنوى‌] كه در همان كتاب ج 4 ص 238 نقل شده نيز مفيد همين معنى است.

حكايت كنند كه مجنون روزى سگكى بديد در دشت. او را بنواخت و بدو شاد گشت.

گفتند چرا شاد شدى بدين سگ. گفتا كه روزى به كوى ليلى گذشته است.

بيت‌

من آن كس را چو چشم خويش دارم‌

كه چشمش ديده باشد روى يارم‌

از كتاب تاج القصص و انيس المريدين تأليف ابو نصر احمد بن محمد بن نصر البخارى كه در سال 465 يا 475 تدوين شده است (از يادداشتهاى دانشمند محقق آقاى مجتبى مينوى).

[ص 263 قصص مثنوى‌]

[با سگ ليلى سخنها داشت قيس‌]

406-

«آن شغالى رفت اندر خُمّ رنگ‌

اندر ان خُم كرد يك ساعت درنگ‌

بنا به گفته مستشرق و مأسوف عليه نيكلسن در شرح مثنوى، اين حكايت با يكى از قصه‌هاى منسوب به ازوپ مناسبتى دارد و آن حكايت اين است:

شغالى كه از خود خواهى و تكبر نابجا ممتلى بود چند پر طاووس كه از تن وى‌

[1]- بقية بن وليد گفته است: مؤمنى كه مؤمن ديگر را دوست داشته باشد به سگ كويش نيز علاقه مى‌ورزد.

[2]- كسى كه ديگرى را دوست داشته باشد سگ كويش را هم دوست دارد.


صفحه 260

فرو ريخته بود بيافت. برگرفت و پيكر زشت و ناباندام خود بدان بياراست. و چون زيبايى آن بال بديد زشتى خويش از ياد ببرد و از همجنسان ببريد و به جمع طاووسان پيوست.

طاووسان كه آن تن ناساز و چهره بى‌شرم ديدند به آسيب منقار آن بال و پر مستعار بكندند و شغال زشت اندام را وادار به گريز كردند. شغال كه در جمع طاووسان قدر و منزلتى نيافته بود غرق اندوه گشت و به شتاب فراوان به سوى شغالان باز گشت. شغالان هم روى دركشيدند و از وى برميدند. شغالى گفت اگر بدانچه بود و داشتى قناعت مى‌ورزيدى نه ضربت منقار طاووسان مى‌ديدى و نه نفرت شغالان.

[ص 92 قصص مثنوى‌]

[آزمايندت چو كوزه از صدا]

407-

«چون سفالين كوزه‌ها را مى‌خرى‌

امتحانى مى‌كنى اى مشترى‌

مى‌زنى دستى بر آن كوزه چرا

تا شناسى از طنين، اشكسته را

مستفاد است از مضمون كلام امير المؤمنين على-7-:

كَمَا تُعرَفُ أَوَاني الفَخَّار بامتحَانهَا بأَصوَاتهَا فَيُعلَمُ الصَّحيحُ منهَا منَ المَكسُور كَذلكَ يُمتَحَنُ الْإنسَانُ بمَنطقه فَيُعرَفُ مَا عندَهُ‌[1].

شرح نهج البلاغة، ج 20، ص 294 و در كتاب ربيع الابرار، باب المنطق و ذكر الخطب اين عبارت بدين صورت نقل شده است:

فيلسوف: كَمَا انَّ الآنيَةَ تَمتَحنُ باطنَانهَا فَيُعرَفُ صَحيحُهَا من مُنكَسَرهَا فَكَذَلكَ الانسَانُ يُتَعَرَّفُ حَالُهُ بمَنطقه‌[2].

[ص 76، احاديث مثنوى‌]

[1]- همان طورى كه ظرفهاى سفالى را با به صدا درآوردن آنها امتحان مى‌كنند تا سالم از شكسته تشخيص داده شود، انسان هم به وسيله سخنانش باز شناخته مى‌شود.

[2]- حكيمى چنين گفته است: همان طورى كه از طنين صداى ظرفهاى سفالى سالم از شكسته باز شناخته مى‌شود، انسان هم از طريق سخنش شناسايى مى‌گردد.


صفحه 261

[دور شو از وسوسه هاروتيان‌]

408-

«چون حديث امتحان رويى نمود

يادم آمد قصه هاروت زود

مأخذ آن رواياتى است كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى‌ مُلْكِ سُلَيْمانَ‌[1].

(سورة البقره، آيه 102) نقل كرده‌اند و آن حكايت مشهور است. رجوع كنيد به: تفسير طبرى: ج 1، ص 346- 343 و تفسير ابو الفتوح، ج 7، ص 171- 170 و قصص الانبياء ثعلبى، ص 45- 42.

[ص 90 قصص مثنوى‌]

[كوه را بز پرتگاه و مهلكه است‌]

409-

«آن بُز كوهى بران كوه بلند

بردَوَد از بهر خوردى بى‌گزند

اين تمثيل ظاهراً تفصيل اين بيت عطار است در اسرار نامه:

چو بز تا چند خواهى از كمر جست‌

كه خواهى كام و ناكام اين كمر بست‌

[ص 92 قصص مثنوى‌]

[زاد موسى نقش دشمن شد بر آب‌]

410-

«جهد فرعونى چو بى‌توفيق بود

هر چه او مى‌دوخت آن تفتيق بود

از منجّم بود در حُكمش هزار

وز معبّر نيز و ساحر بى‌شمار

مَقدَم موسى نمودندش به خواب‌

كه كند فرعون و مُلكش را خراب‌

مأخذ اين قصه كه مشتمل است بر داستان ولادت موسى تفصيلى است كه در تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 114 نقل شده است: و به يك روايت آن است كه كسها كه علم كتب اوايل شناختند فرعون را گفتند ما در كتابها چنين مى‌يابيم كه اين كودك كه ملك تو بر دست او تباه شود، از پشت عمران باشد. و عمران مؤمن بود و ايمان پنهان مى‌داشتى و از جمله خواص فرعون بود. و فرعون او را گفت نخواهم كه هيچ يك ساعت از پيش من‌

[1]- و از آنچه شياطين در ملك سليمان( به افسون و جادوگرى) مى‌خواندند پيروى كردند.


صفحه 262

غايب باشى به شب و روز. گفت همچنين كنم به شبها پيش او خفت. شبى از شبها فرعون بر كوشك خود خفته و عمران نيز پيش او خفته بود. خداى تعالى فرشته‌اى را بفرستاد.

مادر موسى را برگرفت و به نزديك عمران آورد و او خفته و به نزديك عمران بنهاد او را.

عمران از خواب درآمد. مادر موسى را ديد به نزديك خود در كوشك فرعون. گفت تو چگونه آمدى اينجا و چند درها بسته است و حُجّاب و حرّاس نشسته. گفت من ندانم و من نيامدم مرا اينجا آوردند. عمران دانست كه آن كار خدايست. بر بالين فرعون به او خلوت كرد. و او به موسى باز برگرفت. و آن فرشته او را با جايگاه خود برد. چون حمل ظاهر شد عمران بر خود ترسيد از آنچه فرعون بر او عهد و ميثاق گرفته بود كه هيچ گرد زنان نگردد و خلوت نكند به هيچ وجه. و او قبول كرده بود چون حمل آشكارا شد مردم ايشان باز گفتند. به سمع فرعون رسيد. فرعون گفت مرا باور نيست كه من يك لحظه او را از پيش خود فرو نگذاشتم. آنگه جماعتى زنان معتمد را از خاص خود بفرستاد تا آن حال بنگرند. بيامدند و بديدند و تفحص كردند. خداى تعالى فرمان داد تا كودك با پشت مادر شد و ايشان باز گشتند و خبر دادند و سوگند خوردند كه اين معنى هيچ نيست. فرعون بفرمود تا آن ساعيان را عقوبت كردند. و در برّ و اكرام عمران بيفزود. و همچنين مى‌بود تا وقت وضع. چون بار نهاد. خبر به سمع فرعون رسيد گماشتگان و خاصان خود را بفرستاد تا بدانند كه اين حال چگونه است. كسى آمد و خبر به مادر موسى آورد كه كسان فرعون مى‌آيند به تفحص اين حال. او كودك را برگرفت و در تنور نهاد و سر تنور بر نهاد و خود بگريخت و خانه رها كرد. و خواهر او كه خاله موسى بود درآمد و از آن حال بى‌خبر بود.

آتش بياورد و در تنور نهاد تا پاره نان پزد. در تنور آتش زبانه مى‌زد كسان فرعون درآمدند و همه سراى زير و زبر كردند و مادر موسى را به دست آوردند هيچ نديدند. به سر تنور نرفتند كه آتش عظيم در او ظاهر بود و هم ايشان از آن دور بودند برفتند. و خبر دادند فرعون را. چون ايشان برفتند مادر موسى خواهر را گفتى كودك را چه كردى؟ گفت من كودك را نديدم. گفت كودك در تنور بود. همانا آتش را در تنور نهادى و كودك را بسوختى.

و جزع گرفتن گرفت. آن گه به سر تنور آمد و فرو نگريد موسى-7- در ميان تنور نشسته بود. و آتش گرد او مى‌گرديد. و او را گزند نمى‌كرد. مادر موسى شادمانه شد و بدانست كه خداى تعالى را در زير آن كار سرّى است. كودك را برگرفت. اهل اشارت گفتند خداى تعالى براى آن اين حال به مادر موسى نمود تا چون فرمايد او را به وحى الهام كه موسى را به آب افكن او ايمن باشد و اوثق. و داند كه آن خداى كه او را در آتش‌