نگاه داشت در آبش نگاه دارد.
و نظير اين قصّه را در داستان ولادت ابراهيم نيز روايت كردهاند. براى نمونه رجوع كنيد به تفسير ابو الفتوح، ج 2، ص 297 و اين كه در ولادت موسى مولانا مىگويد:
بر فلك پيدا شد آن استارهاش
كورى فرعون و مكر و چارهاش
مبتنى بر اين عقيده است كه تصور مىكردهاند كه در موقع ولادت انبيا ستارهاى سرخ در آسمان طالع مىشود. رجوع كنيد به: دلائل النّبوة، ص 18 [ص 93 به بعد قصص مثنوى]
[وحشت فرعون افزون از عصا]
411-
«او همىشد اژدها اندر عَقب
چون سگ صياد دانا و مُحبّ
چون سگ صياد، جُنبان كرده دُم
سنگ را مىكرد ريگ او زير سُم
مأخوذ است از روايت ذيل:
فَهَرَبَ فرعَونُ وَ كَانَ اعرَجَ فَاخَذَت الحَيَّةُ ذَيلَ ثيَابه وَ رَمَتهُ خَلفَ السَّرير فَجَعَلَ يَقُولُ يَا مُوسَى بحَقِّ آسيَةَ اخلصنى من هَذه الحَيَّة فَلَمَّا سَمعَ مُوسَى بذكر آسيَةَ صَاحَ بالحَيَّة فَاقبَلَت الحَيَّةُ نَحوَهُ كَالكَلب الَّذي يَكُونُ لصَاحبه مُتَعَاقباً فَادخَلَ مُوسَى يَدَهُ فى فيهَا وَ قَبَضَ عَلَى لسَانها. فَاذَا هىَ عَصاً كَمَا كَانَت[1].
قصص الانبياء كسائى، ص 214- نيز رجوع كنيد به: تفسير طبرى، ج 9، ص 9 و ابو الفتوح، ج 2، ص 437 و 438 و 441 و قصص الانبياء ثعلبى، ص 154.
[ص 95 قصص مثنوى]
[1]- فرعون( از هيبت عصاى موسى كه مار شده بود) به حالت لنگ گريخت. مار گوشه لباسش را گرفت و او را به پشت تختش كشانيد. وى( از شدت اضطراب) به موسى پناه برد و گفت تو را به حق آسيه مرا از شر اين مار نجات ده! موسى به احترام نام آسيه مار را فرا خواند. مار همچون سگى كه به دنبال صاحبش مىافتد فورا به طرف موسى باز گشت. موسى دست خود را در دهان مار فرو كرد و زبانش را گرفت ناگهان مار به حالت اولش باز گشت.
[آخرين امّت نخستين مىشود]
412-
«آخرُون السَّابقُون باش اى ظريف
بر شجر سابق بود ميوه طريف
حديث ذيل مقصود است:
[1] اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (362) سند آن ذكر شده است.
[ص 76 احاديث مثنوى]
[ساحران گشتند حق جو حق پرست]
413-
«چون كه موسى باز گشت و او بماند
اهل رأى و مشورت را پيش خواند
مأخذ اين قصه روايتى است كه در قصص الانبياء ثعلبى، ص 156 و نيز در تفسير ابو الفتوح، ج 2 ص 440 و 438 ذكر شده است و ما آن را از روى مأخذ اخير نقل مىكنيم:
مفسران در عدد سَحَره خلاف كردهاند. «مقاتل» گفت هفتاد و دو مرد بودند هفتاد اسرائيلى و دو قبطى. «كلبى» گفت هفتاد مرد بودند. بيرون از دو رئيس كه ايشان را دو مرد استاد جلد زيرك بودند و كبير بودند. در دهى مسكن داشتند كه آن را نينوا گفتند.
چون مرد فرعون آمد و ايشان را خواند ايشان بيامدند. «عطا» گفت ايشان برخاستند و به سر گور پدر خود شدند و آواز دادند و گفتند يا ابانا اى پدر ما، فرعون مَلك قبط كس فرستاده است. ما را مىخواند و مىگويد مردى آمده است عصايى دارد كه هيچ سنگى و آهنى و چوبى رها نمىكند الّا كه فرو مىبرد. پيش او رويم يا نرويم؟ از آن گورها آواز آمد كه برويد و جهد كنيد تا او را خفته يابيد. آن گه عصاى او را بدزديد اگر ساحر است عصا به دست شما افتد و او از كار بماند. كه ساحر خفته سحر نتواند كردن. و اگر او خفته عصا با شما قتال كند او ساحر نيست. پيش او مرويد كه او غالب آيد شما را. ايشان متنّكر [ناشناس] بيامدند. و حيلت كردند تا موسى را خفته يافتند. و عصا در پيش او به زمين فرو برده غنيمت شناختند. آمدند تا عصا برگيرند. عصا اژدها شد و رو به ايشان نهاد.
ايشان بگريختند و فرعون را گفتند اين مرد جادو نيست. و اين قصه بگفتند و برفتند و اختيار مقابله موسى نكردند.
[ص 95 قصص مثنوى]
[هنگام خواب قلب او6بيدار مى باشد]
414-
«گفت پيغمبر كه خسبد چشم من
ليك كى خسبد دلم اندر وَسَن
______________________________ [1] حديث ذيل مقصود است:
نَحنُ الآخرُونَ السَّابقُونَ يَومَ القيَامَة بَيدَ انَّهُم اوتُوا الكتَابَ من قَبلنَا وَ اوتينَاهُ من بَعدهم وَ هذَا يَومُهُمُ الَّذي فُرضَ عَلَيهم فَاختَلَفُوا فيه فَهَدَانَا اللَّهُ لَهُ فَهُم لَنَا فيه تَبَع فَاليَهُودُ غَداً وَ النَّصَارى بَعدَ غَدٍ. (1)
كشف الغمة ج 1 ص 11 تا كلمه من بَعدهم و بخارى، ج 1، ص 36 و ص 103 و ج 4، ص 95، 121، مسلم، ج 3، ص 7- 8 مسند احمد، ج 1، ص 282، 296، ج 2، ص 243، 249، 273.
[ص 67 احاديث مثنوى] (1) روز قيامت ما كه آخرين امت هستيم، اولين امت مىشويم. گر چه امتهاى ديگرى (مانند يهود و مسيحيت و ...) در كتاب و وحى بر ما مقدم بودند و ما بعد از آنان صاحب كتاب و وحى شديم. علتش اين است كه هر چند عقيده به اين روز (قيامت) بر آنان واجب شده بود اما آنان نپذيرفتند و اختلاف كردند. ولى خداوند ما را به چنين عقيدهاى هدايت كرد. بنا بر اين ديگران تابع ما شدند. امت يهود پس از ما هستند و امت عيسى پس از يهود.
[نيز مراجعه شود به رديف 573]
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (377) نقل شده است. [1] [ص 76 احاديث مثنوى]
[فيل و كوران را فراوان قصّههاست]
415-
«پيل اندر خانه تاريك بود
عَرضه را آورده بودندش هنود
مأخذ آن روايت ذيل است:
سَمعتُ ابَا سُلَيمَانَ يَقُولُ: قَالَ افلَاطُنُ: انَّ الحَقَّ لَم يُصبهُ النَّاسُ فى كُلِّ وُجُوهه وَ لَا أَخطَئُوهُ فى كُلِّ وُجُوهه؛ بَل اصَابَ منهُ كُلُّ انسَانٍ جهَةً. قَالَ وَ مثَالُ ذَلكَ عُميَانٌ انطَلَقُوا الَى فيلٍ وَ اخَذَ كُلُّ وَاحدٍ منهُم جَارحَةً منهُ فَجَسَّتهَا بيَده وَ مَثَّلَهَا فى نَفسه، فَاخبَرَ الَّذي مَسَّ الرَّجُلُ انَّ خلقَةَ الفيل طَويلَةٌ مُدَوَّرَةٌ شَبيهَةٌ باصل الشَّجَرَة وَ جذع النَّخلَة؛ وَ اخبَرَ الَّذي مَسَّ الظَّهرَ انَّ خلقَتَهُ شَبيهَةٌ بالهَضبَة العَاليَة وَ الرَّابيَة المُرتَفَعَة، وَ اخبَرَ الَّذي مَسَّ اذُنَهُ انَّهُ مُنبَسطٌ دَقيقٌ يَطويه وَ يَنشُرُهُ. فَكُلُّ وَاحدٍ منهُم قَد ادَّى بَعضَ مَا ادرَكَ، وَ كُلُّ ما يُكَذِّبُ صَاحبَهُ وَ يَدَّعى عَلَيه الخَطَأَ وَ الغَلَطَ وَ الجَهلَ فيمَا يَصفُهُ من خَلق الفيل، فَانظُر الَى الصِّدق كَيفَ جَمَعَهُم وَ انظُر الَى الكذب وَ الخَطَأ كَيفَ دَخَلَ عَلَيهم حَتّى فَرَّقَهُم[1].
مقابسات ابو حيان توحيدى، طبع مصر، 259 و اين مثل را غزالى در احياء العلوم، ج 4، ص 6 و نيز در كتاب كيمياى سعادت نقل مىكند و ما آن را از كيمياى سعادت نقل مىكنيم:
بيشتر خلاف در ميان خلق چنين است كه هر يكى از وجهى راست گفته باشد. و ليكن بعضى بينند و پندارند كه همه ديدهاند. و مثال ايشان چون گروه نابينا بود كه بشنوند كه در شهر ايشان پيل آمده است. بروند تا آن را بشناسند. پس پندارند كه وى را به دست توانند شناخت و دست برسانند (و به دست بپرماسند. ظ). يكى را دست به گوش آيد و يكى را بر پاى و يكى را بر دندان. و چون به ديگر نابينايان رسند وصف آن از ايشان پرسند. آن كه دست بر پاى نهاده بود گويد پيل مانند ستون است. و آن كه بر دندان نهاده گويد مانند عمودى است. و آن كه بر گوش نهاده گويد مانند گليمى است آن همه راست گويند از وجهى و هم خطا كردهاند از آن وجه كه پندارند جمله پيل را دريافتهاند.
و در عجايب نامه اين تمثيل بدين صورت آمده است:
گويند جماعتى پشه برفتند تا فيل را ببينند. يكى بر روى ننست و يكى بر پاى و ديگرى بر خرطوم وى. چون باز آمدند يكى گفت پيل به عمودى ماند زيرا كه بر پاى وى
______________________________ [1] مقصود اين روايت است:
تَنَامُ عَينَاىَ وَ لَا يَنَامُ قَلبِي (1).
مصباح الشريعة ص 44 و مستدرك الوسائل ج 5 ص 123 باب 35 و مسند احمد، ج 1، ص 220، جامع صغير، ج 1، ص 321، كنوز الحقائق، ص 52 و با تفاوت اندك بخارى، ج 2، ص 175.
إِنَّ عَيْنَيَّ تَنَامَانِ وَ لَا يَنَامُ قَلْبِي (2).
رجال كشى ص 29 و بحار الأنوار ج 64 ص 253 و مسلم، ج 2، ص 166، كنوز الحقائق، ص 170
إِنَّا مَعَاشَرَ الْأَنبِيَاءِ تَنَامُ عُيُونُنَا وَ لا تَنَامُ قُلُوبُنَا. (3)
بصائر الدرجات ص 420 جامع صغير، ج 1، ص 100 [ص 69 احاديث مثنوى] (1) (پيامبر6فرمود: چشمانم مىخوابند در حالى كه قلبم همچنان بيدار است.
(2) (پيامبر6فرمودند: چشمان من در خواب مىروند در حالى كه قلب من همچنان بيدار است.
(3) ما پيغمبران چشمانمان به خواب مىروند در حالى كه دلهايمان همچنان بيدارند.
[1]- ابو سليمان سخنى از افلاطون را به اين شرح بيان كرده است: مردم به همه ابعاد حقيقت نمىرسند. همان طورى كه در همه ابعادش نيز به خطا نمىافتند. در واقع هر كس بعدى از حقيقت را در مىيابد. درست مانند گروهى نابينا كه براى اولين بار به فيلى نزديك شده بودند و هر كدام عضوى از اعضاى فيل را لمس كردند و بر مبناى يافته خويش قضاوت نمودند. نابينايى كه پاى فيل را لمس كرده بود. چنين ارزيابى كرد كه فيل حيوانى دراز و گرد، مانند تنه درخت خرما است! ديگرى كه با پشت فيل تماس داشت گفت خلقتش همچون كوه و تپهاى بلند است. سومى كه گوش فيل را لمس كرده بود گفت فرش لطيف و نازكى است كه گاهى لوله مىشود و زمانى پهن! مىبينيد كه هر يك از آنان قسمتى از يافتههاى خود را به درستى ادا كردند. در عين حال هر يك قضاوت ديگرى را تكذيب نمودند و به خطا و جهل متهم كردند.
بنا بر اين مىبينى كه صدق چگونه عامل وحدت و تفاهم مىشود و دروغ و خطا تفرقه انگيز مىگردد.
نشسته بود. يكى گفت به كوهى ماند زيرا كه بر روى نشسته بود. و ديگرى گفت به گليمى بماند زيرا كه بر گوش وى نشسته بود. چشم هر يك از آنچه ديد بيش چيزى نيافت از آن مقدار كه بديدند باز گفتند. و حكيم سنايى آن را بدين گونه نظم فرموده است:
بود شهرى بزرگ در حد غور
و اندر آن شهر مردمان همه كور
پادشاهى در آن مكان بگذشت
لشكر آورد و خيمه زد بر دشت
داشت پيلى بزرگ با هيبت
از پى جاه و حشمت و صولت
مردمان را ز بهر ديدن پيل
آرزو خواست زان چنان تحويل
چند كور از ميان آن كوران
بَر پيل آمدند از آن عوران
تا بدانند شكل و هيئت پيل
هر يكى تازيان در آن تعجيل
آمدند و به دست بپسودند
زان كه از چشم بىبصر بودند
هر يكى را به لمس بر عضوى
اطلاع اوفتاد بر جزوى
هر يكى صورت محالى بست
دل و جان در پى خيالى بست
چون بَر اهل شهر باز شدند
برشان ديگران فراز شدند
آرزو كرد هر يكى زيشان
آن چنان گم رهان و بد كيشان
صورت و شكل پيل پرسيدند
وان چه گفتند جمله بشنيدند
آن كه دستش به سوى گوش رسيد
ديگرى حال پيل از او پرسيد
گفت شكلى است سهمناك و عظيم
پهن و صعب و فراخ همچو گليم
آن كه دستش رسيد زى خرطوم
گفت گشته است مر مرا معلوم
راست چون ناودان ميانه تهى است
سهمناك است و مايه تبهى است
و آن كه را بُد ز پيل ملموسش
دست و پاى ستبر پر بوسش
گفت شكلش چنان كه مضبوط است
راست همچون عمود مخروط است
هر يكى ديده جزئى از اجزا
همگان را فتاده ظنّ خطا
حديقه سنايى، چاپ تهران، به سعى آقاى مدرس رضوى، ص 70- 69 [ص 96 به بعد قصص مثنوى]
[بهر خالق شد «اعاده» سهلتر]
416-
«آنچنان كز نيست در هست آمدى
هين بگو چون آمدى مست آمدى
مقتبس است از مضمون گفته مولاى متقيان على-7-:
عَجبتُ لمَن أَنْكَرَ النَّشأَةَ الْأُخْرَى وَ هُوَ يَرَى النَّشأَةَ الْأُولَى[1].
نهج البلاغه، 491، ح 126، و غرر الحكم ص 168، ربيع الابرار، باب التعجب و ذكر العجائب.
و نظير آن اين گفته هم از مولاى متقيان است:
إنْ لَم تَعلَم من أَيْنَ جئتَ لَم تَعلَم إلَى أَيْنَ تَذهَبُ[2].
شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 292 ح 343.
[ص 76 احاديث مثنوى]
[گشت كنعان دشمن نوح و نجات/ عضو فاسد قطع گردد از بدن]
417-
«همچو كنعان كاشنا مىكرد او
كه نخواهم كشتى نوح عدو
اشاره است به روايتى كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ وَ كانَ فِي مَعْزِلٍ
[1]- از كسى تعجب مىكنم كه زندگى پس از مرگ را انكار مىكند در حالى كه به وجود آمدنش را از عدم در همين دنيا مىبيند!
[2]- اگر ندانى از كجا آمدهاى نخواهى دانست به كجا خواهى رفت.
[1]مىآورند.
رجوع كنيد به: تفسير طبرى، ج 10، ص 30- 29 و تفسير ابو الفتوح، ج 3، ص 74 و قصص الانبياء ثعلبى، ص 48 و داستان پسر نوح در نظم و نثر پارسى مثل است.
و گفته مولانا در ضمن اين حكايت:
چون كه دندان تو را كرم اوفتاد
نيست دندان بركنش اى اوستاد
تا كه باقى تن نگردد زار از او
گر چه آن توست شو بيزار از او
مناسبت آن را با سياق اين روايت در سندباد نامه (طبع استانبول، ص 78) روشن مىكند:
نوح در حق پسر خويش كنعان مىگفت:رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي- قهر جلالت و عزت جبروت پادشاهى ندا در مىداد:يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ[2].- خار قلع را شايد و مار قتل را. و در شريعت عقل اجازت مىدهد كه چون عضوى از اعضاى مردم به بيمارى مُعدى چون آكله و جدر و جذام يا از زهر مار متألّم و متأثر گردد از براى سلامت مُهجت و ابقاى بقاياى اعضا آن عضو را اگر چه شريف بود به قطع و حرق علاج فرمايند.
و اين مضمون معروف است و عبيد الله بن عبد اللّه بن طاهر آن را در قطعهاى به نظم آورده است:
أَ لَم تَرَ انَّ المَرءَ تَدوَى يَمينَهُ
فَيَقطَعُهَا عَنهُ ليَسلمَ سَائرَه
فَكَيفَ تَرَاهُ بَعدَ يُمنَاهُ صَانعاً
بمَن لَيسَ منهُ حينَ تَدوَى سَرَائرَه[3].
ربيع الابرار، باب الاخاء و المحبّة و راغب در محاضرات نقل مىكند: وَ قيلَ لَاعرَابىٍّ لمَ تَقطَعُ اخَاكَ وَ شَقيقَك فَقَالَ انَا اقطَعُ الفَاسدَ من جَسَدى الَّذي هُوَ اقرَبُ الَىَّ منهُ فَكَيفَ لَا اقطَعَهُ اذَا فَسَدَ[4]. محاضرات الادباء، ج 1، ص 229 [ص 98 قصص مثنوى]
[1]- نوح فرزندش را فرا خواند كه اى پسر، تو هم بدين كشتى درآى( تا نجات يابى)[ آيه 42 سوره هود]
[2]- پروردگارا فرزند من اهل من است.( وحى آمد) فرزند تو هرگز با تو اهليّت ندارد.[ قسمتى از آيات 45 و 46 سوره هود]
[3]- نمىبينى اگر عضوى از بدن مانند دست راست فاسد شد براى اين كه فسادش به ساير اعضا سرايت نكند و سلامتى حفظ شود آن را قطع مىكنند. وقتى انسان حاضر مىشود عضو مهمى مانند دست خود را به علّت فاسد شدنش، قطع كند چگونه مىتواند كسى را كه از او نيست و فاسد الاخلاق شده است( و فسادش به ديگران سرايت مىكند) از بين نبرد!
[4]- به يك نفر عرب بيابان نشين گفتند چرا برادر كشى مىكنى؟ گفت من عضو فاسد بدنم را هر چند از من است، قطع مىكنم( تا فسادش به ساير اعضا سرايت نكند) حال چگونه برادر فاسدى را كه از عضو بدن به من نزديكتر نيست( و فسادش به ساير برادران و مردم سرايت مىكند) از بين نبرم؟
[خود گنه باشد رضايت از گناه]
418-
«گفت نكته الرِّضَا بالكُفر كفر[1]
اين پيمبر گفت و گفت اوست مُهر [1]
ظاهرا مقصود روايت ذيل است كه در كيمياى سعادت تأليف محمد غزالى مىبينيم:
اما رضا دادن به معصيت چگونه روا بود و از آن نهى آمده است. و گفته كه هر كه به آن رضا دهد در آن شريك است. و گفته اگر بندهاى را به شرق بكشند و كسى در مغرب به آن رضا دهد در آن شريك است.
[ص 77 احاديث مثنوى]
[ده رضا اندر قضاى كردگار]
419-
«باز فرمود او كه اندر هر قضا
مر مسلمان را رضا بايد رضا
روايت ذيل مراد است:
[2]
قَالَ اللَّهُ تَعَالىَ مَن لَم يَرضَ بقَضَائي وَ لَم يَصبر عَلَى بَلَائي فَليَلتَمس رَبّاً سوَاىَ[2].
جامع صغير، ج 2، ص 80.
انِّى انَا اللَّهُ لَا الهَ الَّا انَا مَن لَم يَرضَ بقَضَائى وَ لَم يَصبر عَلَى بَلائي وَ لَم يَشكُر لنَعمَائى فَليَطلُب رَبّاً سوَائى[3].
شرح تعرف، ج 1، ص 70
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى مَن لَم يَرضَ بقَضَائي وَ قَدَري فَليَلتَمس رَبّاً غَيري[4].
جامع صغير، ج 2، ص 80، كنوز الحقائق، ص 89
______________________________ [1]
قَالَ على7الرَّاضي بفعْل قَوْمٍ كَالدَّاخل فيه مَعَهُمْ وَ عَلَى كُلِّ دَاخلٍ في بَاطلٍ إثْمَان إثْمُ الْعَمَل به وَ إثْمُ الرِّضَى به.
نهجالبلاغة ص 499 ح 154.
امام على7مىفرمايد: كسى كه به كردار قومى خوشنود باشد مانند كسى است كه همراه آنهاست، براى آن كسيكه همراه آن قوم است دو گناه مىباشد: گناه كردار بد و گناه خوشنود بودن به آن كردار
قَالَ رَسُولُ اللَّه6لَوْ أَنَّ رَجُلًا قُتلَ بالْمَشْرق وَ آخَرُ رَضيَ به في الْمَغْرب كَانَ كَمَنْ قَتَلَهُ وَ شَركَ في دَمه.
بحارالأنوار ج 101 ص 384 باب 2 به نقل از روضة الواعظين و با اندكى تفاوت در عيون أخبار الرضا7ج 1 ص 273.
رسول خدا6فرمودند: اگر مردى در مشرق كشته شود و ديگرى در مغرب به آن قتل راضى و خوشنود شود همانند كسى است كه او را كشته و شريك خون او گشته.
[2] روايات ذيل مراد است:
قَالَ رَسُولُ اللَّه6: قَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ: مَنْ لَمْ يَرْضَ بقَضَائي وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِقَدَرِي فَلْيَلْتَمِسْ إِلَهاً غَيْرِي.
مستدرك الوسائل ج 2 ص 410 باب 63 و كشف الغمة ج 2 ص 288.
رسول خدا6فرمود: خداوند متعال فرموده است كسى كه به قضاى من رضا ندهد و به قَدَر من ايمان نياورد بايد خدايى جز مرا طلب كند.
قَالَ النَّبِيُّ6: يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: مَنْ لَمْ يَرْضَ بِقَضَائِي وَ لَمْ يَشْكُرْ لِنَعْمَائِي وَ لَمْ يَصْبِرْ عَلَى بَلَائِي فَلْيَتَّخِذْ رَبّاً سِوَائِي.
بحار الأنوار ج 5 ص 95 باب 3.
رسول خدا6فرمود: خداوند متعال فرموده است كسى كه به قضاى من رضا ندهد و نعمت مرا شكر نگويد و بر بلاى من صبر نكند، بايد پروردگارى جز مرا طلب كند.
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى يَا دَاوُد، قُلْ لِعِبَادِي يَا عِبَادِي مَنْ لَمْ يَرْضَ بِقَضَائِي وَ لَمْ يَشْكُرْ عَلَى نَعْمَائِي وَ لَمْ يَصْبِرْ عَلَى بَلَائِي فَلْيَطْلُبْ رَبًّا سِوَائِي.
جامع الأخبار ص 113.
خداوند متعال فرمود اى داود، بگو به بندگانم اى بندگانم كسى كه به قضاى من خوشنود نباشد و نعمت مرا شكر نگويد و بر بلاى من صبر نكند، بايد پروردگارى جز مرا طلب كند.
قَالَ اللَّهُ تَعَالىَ مَن لَم يَرضَ بِقَضَائِي وَ لَم يَصبِر عَلَى بَلَائِي فَليَلتَمِس رَبّاً سِوَاىَ.
جامع صغير، ج 2، ص 80.
انِّى انَا اللَّهُ لَا الهَ الَّا انَا مَن لَم يَرضَ بِقَضَائِى وَ لَم يَصبِر عَلَى بَلائي وَ لَم يَشكُر لِنَعمَائِى فَليَطلُب رَبّاً سِوَائِى.
شرح تعرف، ج 1، ص 70
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى مَن لَم يَرضَ بِقَضَائِي وَ قَدَرِي فَليَلتَمِس رَبّاً غَيرِي.
جامع صغير، ج 2، ص 80، كنوز الحقائق، ص 89.
[1]- راضى شدن به اين كه كفر[ در جامعه] وجود داشته باشد خود نوعى كفر است.
[2]- خداوند متعال فرموده است كسى كه به قضاى من راضى نباشد و بر بلاى من صبر نكند بايد خدايى جز مرا بطلبد.
[3]- من اللَّه هستم و جز من خدايى نيست. اگر كسى به قضاى من رضا ندهد و به بلاى من صبر نكند و نعمت مرا شكر نگويد، بايد خدايى جز مرا طلب كند.
[4]- خداوند متعال فرموده است كسى كه به قضا و قَدَر من رضا ندهد بايد خدايى جز مرا طلب كند.
مَن لَم يَرضَ بقَضَاء اللَّه وَ يُؤمنُ بقَدَر اللَّه فَليَلتَمس الَهاً غَيرَ اللَّه[1].
جامع صغير، ج 2، ص 180 [ص 77 احاديث مثنوى]
[قصّه سلمانى و موى سپيد]
420-
«آن يكى مرد دو مو آمد شتاب
پيش يك آيينهدار مستطاب
مأخذ آن حكايت ذيل است:
يكى مزيّنى را گفت كه تارهاى موى سپيد از محاسنم بر چين. مزيّن نظر كرد. موى سپيد بسيار ديد. ريشش ببريد به يك بار به مقراض. و به دست او داد و گفت تو بگزين كه من كار دارم. مقالات شمس تبريز، نسخه موزه قونيه، ورق 27 [ص 99 قصص مثنوى]
[قارى قرآن جليل امّت است]
421-
«ربع قرآن هر كه را محفوظ بود
جَلَّ فينا از صحابه مىشنود
مأخوذ است از روايت ذيل:
[1]- كسى كه به قضاى خدا رضا ندهد و به قَدَر الهى ايمان نياورد بايد خدايى جز اللّه را بطلبد.