اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (377) نقل شده است. [1] [ص 76 احاديث مثنوى]
[فيل و كوران را فراوان قصّههاست]
415-
«پيل اندر خانه تاريك بود
عَرضه را آورده بودندش هنود
مأخذ آن روايت ذيل است:
سَمعتُ ابَا سُلَيمَانَ يَقُولُ: قَالَ افلَاطُنُ: انَّ الحَقَّ لَم يُصبهُ النَّاسُ فى كُلِّ وُجُوهه وَ لَا أَخطَئُوهُ فى كُلِّ وُجُوهه؛ بَل اصَابَ منهُ كُلُّ انسَانٍ جهَةً. قَالَ وَ مثَالُ ذَلكَ عُميَانٌ انطَلَقُوا الَى فيلٍ وَ اخَذَ كُلُّ وَاحدٍ منهُم جَارحَةً منهُ فَجَسَّتهَا بيَده وَ مَثَّلَهَا فى نَفسه، فَاخبَرَ الَّذي مَسَّ الرَّجُلُ انَّ خلقَةَ الفيل طَويلَةٌ مُدَوَّرَةٌ شَبيهَةٌ باصل الشَّجَرَة وَ جذع النَّخلَة؛ وَ اخبَرَ الَّذي مَسَّ الظَّهرَ انَّ خلقَتَهُ شَبيهَةٌ بالهَضبَة العَاليَة وَ الرَّابيَة المُرتَفَعَة، وَ اخبَرَ الَّذي مَسَّ اذُنَهُ انَّهُ مُنبَسطٌ دَقيقٌ يَطويه وَ يَنشُرُهُ. فَكُلُّ وَاحدٍ منهُم قَد ادَّى بَعضَ مَا ادرَكَ، وَ كُلُّ ما يُكَذِّبُ صَاحبَهُ وَ يَدَّعى عَلَيه الخَطَأَ وَ الغَلَطَ وَ الجَهلَ فيمَا يَصفُهُ من خَلق الفيل، فَانظُر الَى الصِّدق كَيفَ جَمَعَهُم وَ انظُر الَى الكذب وَ الخَطَأ كَيفَ دَخَلَ عَلَيهم حَتّى فَرَّقَهُم[1].
مقابسات ابو حيان توحيدى، طبع مصر، 259 و اين مثل را غزالى در احياء العلوم، ج 4، ص 6 و نيز در كتاب كيمياى سعادت نقل مىكند و ما آن را از كيمياى سعادت نقل مىكنيم:
بيشتر خلاف در ميان خلق چنين است كه هر يكى از وجهى راست گفته باشد. و ليكن بعضى بينند و پندارند كه همه ديدهاند. و مثال ايشان چون گروه نابينا بود كه بشنوند كه در شهر ايشان پيل آمده است. بروند تا آن را بشناسند. پس پندارند كه وى را به دست توانند شناخت و دست برسانند (و به دست بپرماسند. ظ). يكى را دست به گوش آيد و يكى را بر پاى و يكى را بر دندان. و چون به ديگر نابينايان رسند وصف آن از ايشان پرسند. آن كه دست بر پاى نهاده بود گويد پيل مانند ستون است. و آن كه بر دندان نهاده گويد مانند عمودى است. و آن كه بر گوش نهاده گويد مانند گليمى است آن همه راست گويند از وجهى و هم خطا كردهاند از آن وجه كه پندارند جمله پيل را دريافتهاند.
و در عجايب نامه اين تمثيل بدين صورت آمده است:
گويند جماعتى پشه برفتند تا فيل را ببينند. يكى بر روى ننست و يكى بر پاى و ديگرى بر خرطوم وى. چون باز آمدند يكى گفت پيل به عمودى ماند زيرا كه بر پاى وى
______________________________ [1] مقصود اين روايت است:
تَنَامُ عَينَاىَ وَ لَا يَنَامُ قَلبِي (1).
مصباح الشريعة ص 44 و مستدرك الوسائل ج 5 ص 123 باب 35 و مسند احمد، ج 1، ص 220، جامع صغير، ج 1، ص 321، كنوز الحقائق، ص 52 و با تفاوت اندك بخارى، ج 2، ص 175.
إِنَّ عَيْنَيَّ تَنَامَانِ وَ لَا يَنَامُ قَلْبِي (2).
رجال كشى ص 29 و بحار الأنوار ج 64 ص 253 و مسلم، ج 2، ص 166، كنوز الحقائق، ص 170
إِنَّا مَعَاشَرَ الْأَنبِيَاءِ تَنَامُ عُيُونُنَا وَ لا تَنَامُ قُلُوبُنَا. (3)
بصائر الدرجات ص 420 جامع صغير، ج 1، ص 100 [ص 69 احاديث مثنوى] (1) (پيامبر6فرمود: چشمانم مىخوابند در حالى كه قلبم همچنان بيدار است.
(2) (پيامبر6فرمودند: چشمان من در خواب مىروند در حالى كه قلب من همچنان بيدار است.
(3) ما پيغمبران چشمانمان به خواب مىروند در حالى كه دلهايمان همچنان بيدارند.
[1]- ابو سليمان سخنى از افلاطون را به اين شرح بيان كرده است: مردم به همه ابعاد حقيقت نمىرسند. همان طورى كه در همه ابعادش نيز به خطا نمىافتند. در واقع هر كس بعدى از حقيقت را در مىيابد. درست مانند گروهى نابينا كه براى اولين بار به فيلى نزديك شده بودند و هر كدام عضوى از اعضاى فيل را لمس كردند و بر مبناى يافته خويش قضاوت نمودند. نابينايى كه پاى فيل را لمس كرده بود. چنين ارزيابى كرد كه فيل حيوانى دراز و گرد، مانند تنه درخت خرما است! ديگرى كه با پشت فيل تماس داشت گفت خلقتش همچون كوه و تپهاى بلند است. سومى كه گوش فيل را لمس كرده بود گفت فرش لطيف و نازكى است كه گاهى لوله مىشود و زمانى پهن! مىبينيد كه هر يك از آنان قسمتى از يافتههاى خود را به درستى ادا كردند. در عين حال هر يك قضاوت ديگرى را تكذيب نمودند و به خطا و جهل متهم كردند.
بنا بر اين مىبينى كه صدق چگونه عامل وحدت و تفاهم مىشود و دروغ و خطا تفرقه انگيز مىگردد.
نشسته بود. يكى گفت به كوهى ماند زيرا كه بر روى نشسته بود. و ديگرى گفت به گليمى بماند زيرا كه بر گوش وى نشسته بود. چشم هر يك از آنچه ديد بيش چيزى نيافت از آن مقدار كه بديدند باز گفتند. و حكيم سنايى آن را بدين گونه نظم فرموده است:
بود شهرى بزرگ در حد غور
و اندر آن شهر مردمان همه كور
پادشاهى در آن مكان بگذشت
لشكر آورد و خيمه زد بر دشت
داشت پيلى بزرگ با هيبت
از پى جاه و حشمت و صولت
مردمان را ز بهر ديدن پيل
آرزو خواست زان چنان تحويل
چند كور از ميان آن كوران
بَر پيل آمدند از آن عوران
تا بدانند شكل و هيئت پيل
هر يكى تازيان در آن تعجيل
آمدند و به دست بپسودند
زان كه از چشم بىبصر بودند
هر يكى را به لمس بر عضوى
اطلاع اوفتاد بر جزوى
هر يكى صورت محالى بست
دل و جان در پى خيالى بست
چون بَر اهل شهر باز شدند
برشان ديگران فراز شدند
آرزو كرد هر يكى زيشان
آن چنان گم رهان و بد كيشان
صورت و شكل پيل پرسيدند
وان چه گفتند جمله بشنيدند
آن كه دستش به سوى گوش رسيد
ديگرى حال پيل از او پرسيد
گفت شكلى است سهمناك و عظيم
پهن و صعب و فراخ همچو گليم
آن كه دستش رسيد زى خرطوم
گفت گشته است مر مرا معلوم
راست چون ناودان ميانه تهى است
سهمناك است و مايه تبهى است
و آن كه را بُد ز پيل ملموسش
دست و پاى ستبر پر بوسش
گفت شكلش چنان كه مضبوط است
راست همچون عمود مخروط است
هر يكى ديده جزئى از اجزا
همگان را فتاده ظنّ خطا
حديقه سنايى، چاپ تهران، به سعى آقاى مدرس رضوى، ص 70- 69 [ص 96 به بعد قصص مثنوى]
[بهر خالق شد «اعاده» سهلتر]
416-
«آنچنان كز نيست در هست آمدى
هين بگو چون آمدى مست آمدى
مقتبس است از مضمون گفته مولاى متقيان على-7-:
عَجبتُ لمَن أَنْكَرَ النَّشأَةَ الْأُخْرَى وَ هُوَ يَرَى النَّشأَةَ الْأُولَى[1].
نهج البلاغه، 491، ح 126، و غرر الحكم ص 168، ربيع الابرار، باب التعجب و ذكر العجائب.
و نظير آن اين گفته هم از مولاى متقيان است:
إنْ لَم تَعلَم من أَيْنَ جئتَ لَم تَعلَم إلَى أَيْنَ تَذهَبُ[2].
شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 292 ح 343.
[ص 76 احاديث مثنوى]
[گشت كنعان دشمن نوح و نجات/ عضو فاسد قطع گردد از بدن]
417-
«همچو كنعان كاشنا مىكرد او
كه نخواهم كشتى نوح عدو
اشاره است به روايتى كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ وَ كانَ فِي مَعْزِلٍ
[1]- از كسى تعجب مىكنم كه زندگى پس از مرگ را انكار مىكند در حالى كه به وجود آمدنش را از عدم در همين دنيا مىبيند!
[2]- اگر ندانى از كجا آمدهاى نخواهى دانست به كجا خواهى رفت.
[1]مىآورند.
رجوع كنيد به: تفسير طبرى، ج 10، ص 30- 29 و تفسير ابو الفتوح، ج 3، ص 74 و قصص الانبياء ثعلبى، ص 48 و داستان پسر نوح در نظم و نثر پارسى مثل است.
و گفته مولانا در ضمن اين حكايت:
چون كه دندان تو را كرم اوفتاد
نيست دندان بركنش اى اوستاد
تا كه باقى تن نگردد زار از او
گر چه آن توست شو بيزار از او
مناسبت آن را با سياق اين روايت در سندباد نامه (طبع استانبول، ص 78) روشن مىكند:
نوح در حق پسر خويش كنعان مىگفت:رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي- قهر جلالت و عزت جبروت پادشاهى ندا در مىداد:يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ[2].- خار قلع را شايد و مار قتل را. و در شريعت عقل اجازت مىدهد كه چون عضوى از اعضاى مردم به بيمارى مُعدى چون آكله و جدر و جذام يا از زهر مار متألّم و متأثر گردد از براى سلامت مُهجت و ابقاى بقاياى اعضا آن عضو را اگر چه شريف بود به قطع و حرق علاج فرمايند.
و اين مضمون معروف است و عبيد الله بن عبد اللّه بن طاهر آن را در قطعهاى به نظم آورده است:
أَ لَم تَرَ انَّ المَرءَ تَدوَى يَمينَهُ
فَيَقطَعُهَا عَنهُ ليَسلمَ سَائرَه
فَكَيفَ تَرَاهُ بَعدَ يُمنَاهُ صَانعاً
بمَن لَيسَ منهُ حينَ تَدوَى سَرَائرَه[3].
ربيع الابرار، باب الاخاء و المحبّة و راغب در محاضرات نقل مىكند: وَ قيلَ لَاعرَابىٍّ لمَ تَقطَعُ اخَاكَ وَ شَقيقَك فَقَالَ انَا اقطَعُ الفَاسدَ من جَسَدى الَّذي هُوَ اقرَبُ الَىَّ منهُ فَكَيفَ لَا اقطَعَهُ اذَا فَسَدَ[4]. محاضرات الادباء، ج 1، ص 229 [ص 98 قصص مثنوى]
[1]- نوح فرزندش را فرا خواند كه اى پسر، تو هم بدين كشتى درآى( تا نجات يابى)[ آيه 42 سوره هود]
[2]- پروردگارا فرزند من اهل من است.( وحى آمد) فرزند تو هرگز با تو اهليّت ندارد.[ قسمتى از آيات 45 و 46 سوره هود]
[3]- نمىبينى اگر عضوى از بدن مانند دست راست فاسد شد براى اين كه فسادش به ساير اعضا سرايت نكند و سلامتى حفظ شود آن را قطع مىكنند. وقتى انسان حاضر مىشود عضو مهمى مانند دست خود را به علّت فاسد شدنش، قطع كند چگونه مىتواند كسى را كه از او نيست و فاسد الاخلاق شده است( و فسادش به ديگران سرايت مىكند) از بين نبرد!
[4]- به يك نفر عرب بيابان نشين گفتند چرا برادر كشى مىكنى؟ گفت من عضو فاسد بدنم را هر چند از من است، قطع مىكنم( تا فسادش به ساير اعضا سرايت نكند) حال چگونه برادر فاسدى را كه از عضو بدن به من نزديكتر نيست( و فسادش به ساير برادران و مردم سرايت مىكند) از بين نبرم؟
[خود گنه باشد رضايت از گناه]
418-
«گفت نكته الرِّضَا بالكُفر كفر[1]
اين پيمبر گفت و گفت اوست مُهر [1]
ظاهرا مقصود روايت ذيل است كه در كيمياى سعادت تأليف محمد غزالى مىبينيم:
اما رضا دادن به معصيت چگونه روا بود و از آن نهى آمده است. و گفته كه هر كه به آن رضا دهد در آن شريك است. و گفته اگر بندهاى را به شرق بكشند و كسى در مغرب به آن رضا دهد در آن شريك است.
[ص 77 احاديث مثنوى]
[ده رضا اندر قضاى كردگار]
419-
«باز فرمود او كه اندر هر قضا
مر مسلمان را رضا بايد رضا
روايت ذيل مراد است:
[2]
قَالَ اللَّهُ تَعَالىَ مَن لَم يَرضَ بقَضَائي وَ لَم يَصبر عَلَى بَلَائي فَليَلتَمس رَبّاً سوَاىَ[2].
جامع صغير، ج 2، ص 80.
انِّى انَا اللَّهُ لَا الهَ الَّا انَا مَن لَم يَرضَ بقَضَائى وَ لَم يَصبر عَلَى بَلائي وَ لَم يَشكُر لنَعمَائى فَليَطلُب رَبّاً سوَائى[3].
شرح تعرف، ج 1، ص 70
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى مَن لَم يَرضَ بقَضَائي وَ قَدَري فَليَلتَمس رَبّاً غَيري[4].
جامع صغير، ج 2، ص 80، كنوز الحقائق، ص 89
______________________________ [1]
قَالَ على7الرَّاضي بفعْل قَوْمٍ كَالدَّاخل فيه مَعَهُمْ وَ عَلَى كُلِّ دَاخلٍ في بَاطلٍ إثْمَان إثْمُ الْعَمَل به وَ إثْمُ الرِّضَى به.
نهجالبلاغة ص 499 ح 154.
امام على7مىفرمايد: كسى كه به كردار قومى خوشنود باشد مانند كسى است كه همراه آنهاست، براى آن كسيكه همراه آن قوم است دو گناه مىباشد: گناه كردار بد و گناه خوشنود بودن به آن كردار
قَالَ رَسُولُ اللَّه6لَوْ أَنَّ رَجُلًا قُتلَ بالْمَشْرق وَ آخَرُ رَضيَ به في الْمَغْرب كَانَ كَمَنْ قَتَلَهُ وَ شَركَ في دَمه.
بحارالأنوار ج 101 ص 384 باب 2 به نقل از روضة الواعظين و با اندكى تفاوت در عيون أخبار الرضا7ج 1 ص 273.
رسول خدا6فرمودند: اگر مردى در مشرق كشته شود و ديگرى در مغرب به آن قتل راضى و خوشنود شود همانند كسى است كه او را كشته و شريك خون او گشته.
[2] روايات ذيل مراد است:
قَالَ رَسُولُ اللَّه6: قَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ: مَنْ لَمْ يَرْضَ بقَضَائي وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِقَدَرِي فَلْيَلْتَمِسْ إِلَهاً غَيْرِي.
مستدرك الوسائل ج 2 ص 410 باب 63 و كشف الغمة ج 2 ص 288.
رسول خدا6فرمود: خداوند متعال فرموده است كسى كه به قضاى من رضا ندهد و به قَدَر من ايمان نياورد بايد خدايى جز مرا طلب كند.
قَالَ النَّبِيُّ6: يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: مَنْ لَمْ يَرْضَ بِقَضَائِي وَ لَمْ يَشْكُرْ لِنَعْمَائِي وَ لَمْ يَصْبِرْ عَلَى بَلَائِي فَلْيَتَّخِذْ رَبّاً سِوَائِي.
بحار الأنوار ج 5 ص 95 باب 3.
رسول خدا6فرمود: خداوند متعال فرموده است كسى كه به قضاى من رضا ندهد و نعمت مرا شكر نگويد و بر بلاى من صبر نكند، بايد پروردگارى جز مرا طلب كند.
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى يَا دَاوُد، قُلْ لِعِبَادِي يَا عِبَادِي مَنْ لَمْ يَرْضَ بِقَضَائِي وَ لَمْ يَشْكُرْ عَلَى نَعْمَائِي وَ لَمْ يَصْبِرْ عَلَى بَلَائِي فَلْيَطْلُبْ رَبًّا سِوَائِي.
جامع الأخبار ص 113.
خداوند متعال فرمود اى داود، بگو به بندگانم اى بندگانم كسى كه به قضاى من خوشنود نباشد و نعمت مرا شكر نگويد و بر بلاى من صبر نكند، بايد پروردگارى جز مرا طلب كند.
قَالَ اللَّهُ تَعَالىَ مَن لَم يَرضَ بِقَضَائِي وَ لَم يَصبِر عَلَى بَلَائِي فَليَلتَمِس رَبّاً سِوَاىَ.
جامع صغير، ج 2، ص 80.
انِّى انَا اللَّهُ لَا الهَ الَّا انَا مَن لَم يَرضَ بِقَضَائِى وَ لَم يَصبِر عَلَى بَلائي وَ لَم يَشكُر لِنَعمَائِى فَليَطلُب رَبّاً سِوَائِى.
شرح تعرف، ج 1، ص 70
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى مَن لَم يَرضَ بِقَضَائِي وَ قَدَرِي فَليَلتَمِس رَبّاً غَيرِي.
جامع صغير، ج 2، ص 80، كنوز الحقائق، ص 89.
[1]- راضى شدن به اين كه كفر[ در جامعه] وجود داشته باشد خود نوعى كفر است.
[2]- خداوند متعال فرموده است كسى كه به قضاى من راضى نباشد و بر بلاى من صبر نكند بايد خدايى جز مرا بطلبد.
[3]- من اللَّه هستم و جز من خدايى نيست. اگر كسى به قضاى من رضا ندهد و به بلاى من صبر نكند و نعمت مرا شكر نگويد، بايد خدايى جز مرا طلب كند.
[4]- خداوند متعال فرموده است كسى كه به قضا و قَدَر من رضا ندهد بايد خدايى جز مرا طلب كند.
مَن لَم يَرضَ بقَضَاء اللَّه وَ يُؤمنُ بقَدَر اللَّه فَليَلتَمس الَهاً غَيرَ اللَّه[1].
جامع صغير، ج 2، ص 180 [ص 77 احاديث مثنوى]
[قصّه سلمانى و موى سپيد]
420-
«آن يكى مرد دو مو آمد شتاب
پيش يك آيينهدار مستطاب
مأخذ آن حكايت ذيل است:
يكى مزيّنى را گفت كه تارهاى موى سپيد از محاسنم بر چين. مزيّن نظر كرد. موى سپيد بسيار ديد. ريشش ببريد به يك بار به مقراض. و به دست او داد و گفت تو بگزين كه من كار دارم. مقالات شمس تبريز، نسخه موزه قونيه، ورق 27 [ص 99 قصص مثنوى]
[قارى قرآن جليل امّت است]
421-
«ربع قرآن هر كه را محفوظ بود
جَلَّ فينا از صحابه مىشنود
مأخوذ است از روايت ذيل:
[1]- كسى كه به قضاى خدا رضا ندهد و به قَدَر الهى ايمان نياورد بايد خدايى جز اللّه را بطلبد.
عَن انَس انَّ رَجُلًا كَانَ يَكتُبُ للنَّبىِّ (صَلّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله و سَلَّمَ) وَ قَد كَانَ قَرَأَ البَقَرَةَ وَ آلَ عمرَانَ وَ كَانَ الرَّجُلُ اذَا قَرَأَ البَقَرَةَ وَ آلَ عمرَانَ جَلَّ فينَا[1].
مسند احمد، ج 3، ص 120، نهايه ابن اثير، ج 1، ص 147، فيه ما فيه (انتشارات دانشگاه تهران) ص 296 [ص 78 احاديث مثنوى]
[جاى شكوه نيست هنگام وصال]
422-
«آن يكى را يار پيش خود نشاند
نامه بيرون كرد و پيش يار خواند
مأخذ آن حكايت ذيل است:
انَّ عُرَيبَ زَارَت مُحَمَّدَ بنَ حَامدٍ وَ جَلَسَا جَميعاً فَجَعَلَ يُعاتبُهَا وَ يَقُولُ فَعَلَت كَذَا وَ فَعَلت كَذَا ثُمَّ اقبَلَت عَلَيه فَقَالَت يَا عَاجزُ خُذ بنَا فيمَا نَحنُ فيه وَ فيمَا جئنَا الَيه وَ قَالَ جَحظَةُ فى خَبَره اجعَل سَرَاويلى مخنَقَتى وَ الصق خَلخَالى بقُرطى فَاذَا كَانَ غَداً اكتُب الَىَّ بعتَابكَ فى طُومَارٍ حَتَّى اكتُبَ الَيكَ فى ثَلَاثَة وَ دَع الفُضُولَ، فَقَد قَالَ الشَّاعرُ:
دَعى عَدَّ الذُّنُوب اذَا التَقَينَا
تَعالى لَا اعدُّ وَ لَا تُعَدِّى[2].
اغانى، طبع بولاق، ج 18، ص 184 و اين حكايت در محاضرات راغب، ج 2، ص 57 به طريق ذيل روايت شده است:
وَ كَانَ رَجُلٌ يَعشقُ جَاريَةً فَاجتَمَعَ بهَا لَيلَةً فَجَعَلُ يُعَاتبُهَا فَقَالَت يَا جَاهلُ دَع العتَابَ للكتَاب وَ اجعَل قَميصى مخنَقَتى[3].
[ص 99 قصص مثنوى]
[1]- از انس نقل شده است مردى كه قارى سورههاى بقره و آل عمران بود براى پيامبر6كتابت مىكرد. وى به خاطر[ حفظ و] قرائت قرآن نزد ما مورد تجليل و احترام بود.
[2]- زنى به نام عُريب بر مردى به نام محمد بن حامد وارد شد و كنار هم نشستند.
مرد شروع كرد به گلايه كردن و مرتب مىگفت چرا چنين و چنان كردى؟ عريب به طرفش رفت و گفت اى بىچاره، اكنون وقت به من پرداختن است نه گلايه كردن! جحظه دنباله سخن عريب را چنين نقل كرده است: تن پوشم را به گردن، و خلخالم را به گوشوارهام برسان! فردا كه شد گلايههايت را طومار كن و بفرست تا من هم سه برابرش پاسخ دهم و بيش از اين سخن نگو! شاعر گفته است: وقتى به هم مىرسيم بهتر است جُرم همديگر را به رخ نكشيم.
من چيزى نمىگويم تو هم چيزى نگو.
[3]- مردى به كنيزكى عشق مىورزيد. در شبى كه به هم رسيدند شروع كرد به گلايه و سرزنش كردن. كنيزك گفت: اى نادان، گلايه را بگذار براى وقتى كه نامه مىنويسى فعلًا پيراهنم را به گردنم آويز!
[عاقبت قاتل سزاى خويش ديد]
423-
«آن يكى در عهد داود نبى
نزد هر دانا و پيش هر غبى
مأخذ آن حكايتى است كه در قصص الانبياء ثعلبى، ص 234 و در تفسير ابو الفتوح، ج 4، ص 460 آمده و از مأخذ اخير در اينجا نوشته مىشود:
عكرمه گفت از عبد اللّه عباس كه دو مرد از بنى اسرائيل پيش داود آمدند و يكى بر ديگرى دعوى كرد كه او گاوى از آن من غصب مىدارد و مدعى ضعيف بود و مدّعى عليه قوى بود. داود مدّعى را گفت بيّنه دارى؟ گفت نه. مدعى عليه را گفت تو كه صاحب يدى بيّنه دارى؟ گفت نه. گفت برخيزيد تا من در كار شما نگرم. ايشان برفتند.
داود آن شب در خواب ديد كه او را گفتند اين مرد مدّعى عليه را پيش خوان و بفرماى تا او را بكشند. و از خواب در آمد. و گفت اين چه خواب است كه من ديدم و اعتماد نتوان كردن. توقف بايد كرد. يك بار ديگر بديد. توقف كرد. ديگر باره بديد با تهديد كس فرستاد و ايشان را حاضر كرد. و گفت خداى مرا فرموده است و وحى كرد به من در خواب كه تو كه مدعى عليه هستى تو را بكشم. گفت مرا بىبيّنتى بكشى. گفت مرا نگفتند كه بينّت طلب كنم. مرا امرى كردند به قتل تو و من فرمان خداى را تأخير نكنم. چون مرد بدانست كه لا بد او را بخواهند كشتن. گفت يا نبى اللَّه دانى تا قصه من چيست؟ من پدر اين مرد را بكشتم و اين گاو را از او بستدهام. مرا نه براى گاو مىفرمايد كشتن، خداى براى خون آن مرد مىفرمايد. داود-7- بفرمود تا او را به قصاص آن مرد بكشتند