[ترك كننده جماعت]
912-
«آن كه سنّت با جماعت ترك كرد
در چنين مَسْبَع ز خون خويش خَورد
به ذيل روايت مذكور در شرح شماره (911) ناظر است.
[ص 192 احاديث مثنوى]
[معجزه هر نبى]
913-
«هر نبيّى اندر اين راه درست
معجزه بنمود و ياران را بجست
گر نباشد يارى ديوارها
كى برآيد خانهها و انبارها
هر يكى ديوار اگر باشد جدا
سقف چون باشد معلّق در هوا
مستفاد است از مضمون اين خبر:
الْمُؤْمنُ للْمُؤْمن كَالْبُنْيَان يَشُدُّ بَعْضُهُ بَعْضاً[1].
جامع صغير، ج 2، ص 183، كنوز الحقائق، ص 136 [ص 192 احاديث مثنوى]
[خامى عشق]
914-
«عاشقى بوده است در ايام پيش
پاسبان عهد اندر عهد خويش
مأخذ آن حكايت ذيل است مذكور در اسرار التوحيد، ص 46:
خواجه ابو القاسم هاشمى حكايت كرد كه من هفده ساله بودم كه شيخ بو سعيد قُدِّس سرُّهُ به طوس آمد. و پدرم رئيس طوس بود و مريد شيخ. هر روز به خانقاه استاد ابو احمد آمدى به مجلس شيخ. و مرا با خويشتن آوردى. و من در پيش پدر از پاى ننشستمى. و مرا چنان كه باشد جوانان را دل به سر پوشيدهاى باز مىنگريست. پس شبى آن زن به من پيغامى فرستاد كه من به عروسى مىشوم تو گوش دار تا من باز مىآيم تو را ببينم. من بنشستم و شب دراز كشيد و مرا خواب گرفت. من با خود آهسته اين بيت مىگفتم تا در خواب نشوم:
[1]- مؤمنان نسبت به هم مانند ساختمانى هستند كه استحكام يكديگر را موجب مىشوند.
در ديده به جاى خواب آب است مرا
زيرا كه به ديدنت شتاب است مرا
گويند بخسب تا به خوابش بينى
اى بىخبران چه جاى خواب است مرا
اين بيت مىگفتم كه خوابم ببرد. و در خواب ماندم تا آن ساعت كه مؤذن بانگ گفت.
چون بيدار شدم هيچ كس را نديدم كه خفته مانده بودم.
و شيخ عطار اين حكايت را بدين صورت ساخته است:
عاشقى از فرط عشق آشفته بود
بر سر خاكى به زارى خفته بود
رفت معشوقش به بالينش فراز
ديد او را خفته وز خود رفته باز
رقعهاى بنوشت چست و لايق او
بست آن بر آستين عاشق او
عاشقش از خواب چون بيدار شد
رقعه برخواند و به دل خونبار شد
اين نوشته بود كاى مرد خموش
خيز اگر بازارگانى سيم كوش
ور تو مرد زاهدى شب زنده باش
بندگى كن تا به روز و بنده باش
ور تو هستى مرد عاشق شرم دار
خواب را با ديده عاشق چه كار
مرد عاشق باد پيمايد به روز
شب همه مهتاب پيمايد به سوز
چون نه اينى و نه آن اى بىفروغ
مىمزن در عشق ما لاف دروغ
گر بخسبد عاشقى جز در كفن
عاشقش خوانم ولى بر خويشتن
چون تو در عشق از سر جهل آمدى
خواب خوش بادت كه نااهل آمدى
منطق الطير و در معارف بهاء ولد اين حكايت را به صورتى كه با نقل مولانا مناسبت تمامتر دارد مىبينيم:
يكى دعوى عشق زنى مىكرد. گفت شب بيا. او منتظر مىبود تا معشوقه فرو آيد.
چون از كار شوى خود فارغ شد بيامد. وى را خواب برده بود. سه دانه جوز در جيب وى كرد و برفت. چو بيدار شد دانست كه چنين گفته است كه تو هنوز خردى و كودكى. از تو عاشقى نيايد. از تو جوز بازى آيد.
[ص 199 قصص مثنوى]
[جوينده يابنده بود]
915-
«عاقبت جوينده يابنده بود
كه فرج از صبر زاينده بود
به ذيل شماره (112) رجوع كنيد.
[ص 192 احاديث مثنوى]
[عقل هر عطار كاگه شد]
916-
«عقل هر عطار كاگه شد از او
طبلهها را ريخت اندر آب جو
ممكن است اشاره باشد به قصهاى كه جامى در تبدّل حال شيخ عطار نقل مىكند و آن قصه چنين است:
گويند سبب توبه وى آن بود كه روزى در دكان عطارى مشغول و مشغوف معامله بود.
درويشى آنجا رسيد و چند بار شَيْءٌ للَّه گفت. وى به درويش نپرداخت. درويش گفت اى خواجه تو چگونه خواهى مرد؟ عطار گفت: چنان كه تو خواهى مرد. درويش گفت تو همچون من مىتوانى مرد؟ عطار گفت بلى. درويش كاسه چوبين داشت زير سر نهاد و گفت الله و جان بداد. عطار را حال متغير شد و دكان بر هم زد و به اين طريق در آمد.
نفحات الانس و اين حكايت مبتنى است بر عقيده صوفيه كه مىگويند سالك به درجهاى مىرسد كه بدن براى او مانند لباس مىشود كه هر گاه بخواهد از بدن عريان تواند شد. و آن را «خلع و لبس» مىنامند. و معتقدند كه بدن حاجب و مانع روح كامل نيست. و نظير آن را ابو ريحان بيرونى از اقوال مرتاضان هند نقل كرده و بدان مناسبت حكايتى مىآورد كه محتمل است منشأ و مأخذ حكايت جامى در باره عطار باشد اينك آن حكايت:
وَ الَى قَريبٍ منْ هَذَا يَذْهَبُ الصُّوفيَّةُ فَقَدْ حُكىَ فى كُتُبهمْ عَنْ بَعْضهمْ انَّهُ وَرَدَتْ عَلَينَا طَائفَةٌ منَ الصُّوفيَّة وَ جَلَسُوا بالْبُعْد عَنَّا وَ قَامَ احَدُهُمْ يُصَلِّى فَلَمَّا فَرَغَ الْتَفَتَ وَ قَالَ لى يَا شَيْخُ تَعْرفُ هَاهُنَا موضعاً يَصْلَحُ لَانْ نَمُوتَ فيه فَظَنَنْتُ انَّهُ يُريدُ النَّوْمَ فَاوْمَأتُ الَى مَوْضعٍ وَ ذَهَبَ وَ طَرَحَ نَفْسَهُ عَلَى قَفَاهُ وَ سَكَنَ فَقُمْتُ الَيْه وَ حَرَّكْتُهُ فَاذَا انَّهُ قَدْ بَرَدَ[1].
كتاب ماللهند، ص 40 [ص 200 قصص مثنوى]
[1]- نظير اين قصه در بين صوفيه چنين آمده كه چند نفرى از آنان بر ما وارد شدند و دورتر از ما نشستند. يكى از آنان به نماز ايستاد. پس از فراغت از نماز به من رو كرد و گفت اى شيخ در اينجا محلى براى مردن سراغ دارى؟ گمان كردم منظورش جايى براى خوابيدن است. محلى را نشان دادم. وى در همان جا به پشت دراز شد و بىحركت ماند. به طرفش رفتم و تكانش دادم ديدم بدنش سرد شده است!
[مومنان نفس واحده هستند]
917-
«گر دو عالم پر شود سرمست يار
جمله يك باشند و آن يك نيست خوار
مستفاد است از حديثى كه در ذيل شماره (260) مذكور افتاد.
[نابينا و بيت مصطفى]
918-
«اندر آمد پيش پيغمبر ضرير
كاى نوا بخش تنور هر خمير
مأخذ آن روايت ذليل است:
عَنْ نَبْهَانٍ مَوْلَى امِّ سَلَمَةَ رَضىَ اللَّهُ عَنْهَا انَّهُ حَدَّثَ انَّ امَّ سَلَمَةَ حَدَّثَتْهُ ها كَانتْ عنْدَ رَسُول اللَّه وَ مَيْمُونَةَ قَالَتْ بَيْنَا نَحْنُ عنْدَهُ اذْ اقْبَلَ ابْنُ امِّ مَكْتُومٍ فَدَخَلَ عَلَيْه وَ ذَلكَ بَعْدَ انْ امر بالْحجَاب فَقَالَ رَسُولُ اللَّه6احْتَجبَا منْهُ فَقُلْنَا يَا رَسُول اللَّه أَ لَيْسَ هُوَ الاعمْىَ لَا يُبْصرنَا وَ لَا يَعْرفُنَا فَقَالَ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله أَ فَعَميَاوَان انْتُمَا أَ لَسْتُما تُبْصرَانَهُ[1].
نوادر الاصول، ص 48 و اين مطلب در جلد اول از نثر الدر، تأليف ابو سعد آبى و نيز در احياء العلوم ج 3، صفحه 75 شبيه به روايت نوادر الاصول نقل شده است و ابو الفتوح رازى در تفسير خود اين حكايت را به طرزى كه با مثنوى مطابقتر مىنمايد نقل كرده است بدين گونه:
در خبر است كه يك روز رسول اللّه-7- در حجره فاطمه بود مردى نابينا بود مادر زاد نام او عبد اللّه بن ام مكتوم. بر در بود. رسول الله-7- گفت درآى. او درآمد. فاطمه برخاست و در خانه رفت و تا او نرفت فاطمه از خانه بيرون نيامد. رسول-7- بر سبيل امتحان گفت يا فاطمه چرا از او پنهان شدى و او چشم ندارد و چيزى نبيند؟ گفت يَا رَسُولَ اللَّه انْ كَانَ لَا يَرَانى أَ لَسْتُ ارَاهُ اگر او مرا نمىبيند نه من او را مىبينم. «أَ لَيْسَ اللَّهُ تَعَالَى قَالَوَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَ» [آيه 31 سوره نور].
رسول7گفت: الْحَمْدُ اللَّه الَّذي ارَانى فى اهْل بَيْتى مَا سرَّنى، سپاس آن خداى را كه با من نمود در اهل بيت من آنچه خرّم بكرد مرا. (تفسير ابو الفتوح، ج 4، ص 32) [ص 201 احاديث مثنوى]
[1]- نبهان كنيز امّ سلمه( رض) از قول وى چنين نقل كرد كه با ميمونه نزد رسول خدا بوديم( ام سلمه و ميمونه، هر دو از زنان پيامبر بودند) ناگهان ابن ام مكتوم( كه از اصحاب پيامبر بود و نابينا) وارد شد. و اين زمانى بود كه دستور حجاب داشتن زنان آمده بود. رسول خدا6فرمود خودتان را از وى بپوشانيد.
گفتيم اى رسول خدا، مگر او نابينا نيست. بنا بر اين ما را نمىبيند و نمىشناسد.
رسول خدا6فرمود اگر چه او نابيناست اما شما( بينا هستيد و) او را مىبينيد.
[رسول رشكناك]
919-
«زان كه واقف بود آن خاتون پاك
از غيورىّ رسول رشكناك
بر حديث مذكور در ذيل شماره (138) مبتنى است.
[ص 193 احاديث مثنوى]
[ز منع؛ ميل افزونتر]
920-
«در خموشى گفت ما اظهر شود
كه ز منع آن ميل افزونتر شود
مقتبس است از مضمون حديثى كه در ذيل شماره (485) آوردهايم.
[ص 193 احاديث مثنوى]
[چون بغرّد بحر غرهاش كف شود]
921-
«چون بغرّد بحر غرهاش كف شود
جوش احْبَبْتُ بانْ اعْرفَ شود
اشاره به خبرى است كه در ذيل شماره (205) توان ديد.
[ص 193 احاديث مثنوى]
[بى بىكمال نردبان نايى به بام]
922-
«جان بسى كندى و اندر پردهاى
زان كه مردن اصل بُد ناوردهاى
تا نميرى نيست جان كندن تمام
بى بىكمال نردبان نايى به بام
مبتنى است بر حديث مذكور در ذيل شماره (603) چنان كه در عنوان هم بدان اشاره فرموده است.
[ص 193 احاديث مثنوى]
[متقى مىزيد]
923-
«مصطفى زاين گفت كاى اسرار جو
مرده را خواهى كه بينى زنده تو
هر كه خواهد كه ببيند بر زمين
مردهاى را مىرود ظاهر چنين
مر ابو بكر تقى را گو ببين
شد ز صدّيقى امير الْمُحْشَرين
مقصود روايت ذيل است:
مَنْ أَرَادَ أَنْ يَنْظُرَ الَى ميتٍ يَمْشى عَلَى وَجْه الأَرْض فَلْيَنْظُرْ إلَى ابن أَبى قُحَافَة[1].
تمهيدات عين القضاة، چاپ شيراز، ص 7، المنهج القوى، ج 6، ص 114 و نظير آن خبر ذيل است:
مَنْ أَرَادَ أَنْ يَنْظُرَ الَى شَهيدٍ يَمْشى عَلَى وَجْه الأَرْض فَلْيَنْظُر الَى طَلْحَةَ بْن عُبَيْد اللَّه[2].
سيره ابن هشام، طبع مصر، ج 2، ص 28، اسد الغابة، طبع مصر، ج 3، ص 60 با تعبير: يَمْشى عَلَى رجْلَيْه.
[ص 193 احاديث مثنوى]
[فهم آيد نه به عقل]
9-
«زان كه پيش از مرگ او كرده است نقل
اين به مردن فهم آيد نه به عقل
به ذيل شماره (603) رجوع كنيد.
[ص 194 احاديث مثنوى]
[1]- هر كه مىخواهد مردهاى را( نه در زير زمين بلكه) در روى زمين و در حال قدم زدن ببيند به( ابو بكر) بن ابو قحافه بنگرد.
[2]- هر كس مىخواهد شهيدى را( نه در زير زمين بلكه) در روى زمين و در حال قدم زدن ببيند به طلحة بن عبيد اللّه بنگرد.
[زاده ثانى است]
925-
«زاده ثانى است احمد در جهان
صد قيامت بود او اندر عيان
تعبير: (زاده ثانى) مستفاد است از روايت:
لَنْ يَلجَ مَلَكُوتَ السَّمَاوات مَنْ لَمْ يُولَدْ مَرَّتَيْن.
كه در ذيل شماره (500) آوردهايم.
[ص 194 احاديث مثنوى]
[قيامت شد قرين]
926-
«ز او قيامت را همىپرسيدهاند
اى قيامت تا قيامت راهْ چند
با زبان حال مىگفتى بسى
كه ز محشر حشر را پرسد كسى
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (607) مذكور افتاد.
[ص 194 احاديث مثنوى]
[رسول خوش پيام]
927-
«بهر اين گفت آن رسول خوش پيام
رمز موتُوا قَبْلَ مَوْت يا كرام
مراد روايتى است كه در ذيل شماره (603) ذكر شده است.
[ص 195 احاديث مثنوى]
[سَحورى بر درى]
928-
«آن يكى مىزد سَحورى بر درى
درگهى بود و رواق مهترى
مأخذ آن حكايت ذيل است در مقالات شمس، نسخه قونيه، ص 16:
آن شخص كه سحورى بر درى مىزد كه او را شب روز شده بود. آن يكى گفت كه در اين خانه كسى نيست. گفت چه حاجت است، مىدانم كه در خانه كسى نيست. گفت كه مردمان، خانقاه و كاروان سراها مىكنند براى خدا. من نيز براى خدا چيزى مىزنم.
اين حكايت در صفحه 90 از آن كتاب نيز آمده است.
[ص 202 قصص مثنوى]
[نعمتهاى خاص]
929-
«مىستاند اين يخ جسم فنا
مىدهد ملكى برون از وهم ما
به حديث مذكور در ذيل شماره (490) ناظر است.
[ص 195 احاديث مثنوى]
[احد گفتى بلال]
930-
«تن فداى خار مىكرد آن بلال
خواجهاش مىزد براى گوشمال
مأخذ آن مطلبى است كه محدثين و اصحاب سير در ضمن حال بلال نقل كردهاند.
و اينك آن مطلب را از طبقات ابن سعد (جزو سوم از قسم اول، ص 165) در اين جا نقل مىكنيم:
كَانَ بلَالُ بْنُ رَبَاح منَ الْمُسْتَضْعَفينَ منَ الْمُؤْمنينَ وَ كَانَ يُعَذَّبُ حينَ اسْلَمَ ليَرْجعَ عَنْ دينه فَمَا اعْطَاهُمْ قَطُّ كَلمَةً ممَّا يُريدُونَ وَ كَانَ الَّذي يُعَذِّبُهُ اميَّةُ بْنُ خَلَفٍ.
كَانَ بلَالُ اذ اشْتَدُّوا عَلَيْه فى الْعَذَاب قَالَ احَدٌ احَدٌ فَيَقُولُونَ لَهُ قُلْ كَمَا نَقُولُ فَيَقُولُ انَّ لسَانى لَا يْحسْنُهُ.
انَّ بلَالًا اخَذَهُ اهْلُهُ فَمَطُّوهُ وَ الْقُوا عَلَيْه منَ الْبَطْحَاء وَ جلْدَ بَقَرَةٍ فَجَعَلُوا يقُولُونَ رَبُّكَ اللَّاتُ وَ الْعُزَّى وَ يَقُولُ احَدٌ احَدٌ فَاتَى عَلَيْه ابُو بَكْرٍ فَقَالَ عَلَامَ تُعَذِّبُونَ هَذَا الانْسَانَ قَالَ فَاشْتَرَاهُ بسَبْعَ اوَاقٍ فَاعْتَقَهُ فَذَكَرَ ذَلكَ للنَّبىِّ6فَقَالَ الشِّرْكَةَ يَا ابَا بَكْرٍ فَقَالَ قَدْ اعْتَقْتُهُ يَا رَسُولَ اللَّه[1].
نيز رجوع كنيد به حلية الاولياء، ج 1، ص 38 و صفة الصفوة، ج 1، ص 91 و شيخ عطار اين قصه را در منطق الطير مىآورد:
خورد بر يك جايگه روزى بلال
بر تن باريك صد چوب و دوال
خون روان شد ز او ز چوب بىعدد
همچنان مىگفت احد مىگفت احد
[ص 203 قصص مثنوى]
[1]- بلال بن رَباح از مستضعفانى بود كه به رسول خدا6ايمان آورده بود و به خاطر مسلمان شدن شكنجههاى( كفار) را تحمل مىكرد. وى هرگز حاضر نشد كلمهاى به دل خواه آنان بر زبان آورد. شكنجهگر وى اميه بن خلف بود. بلال در اوج شكنجه شدن فرياد مىزد احد، احد. و وقتى وادارش كردند كه به نفع آنان شعار دهد پاسخ داد زبانم به اين سخنان نمىگردد! سرانجام وى را روى زمين كشيدند پوست گاوى بر او پيچيدند( تا همين كه پوست خشك شود بدنش شكنجه و آزار بيند). و سنگى بزرگ بر پيكرش نهادند. به او گفتند خداى تو لات و عزّى است. اما وى همچنان مىگفت احد، احد. ابو بكر از آنجا گذر مىكرد، پرسيد چرا اين برده را شكنجه مىدهيد؟ و او را به هفت اوقيه( هر اوقيه چهل درهم بوده است) خريد و در راه خدا آزاد كرد. آن گاه خدمت رسول خدا رسيد و( رفتار خشن كفار را با بلال- كه برده آنان بود-) گزارش داد. پيامبر فرمود( براى خريدن و آزاد كردنش) حاضرم با تو شريك شوم. ابو بكر گفت ديگر نياز نيست چون( من او را خريدم و) آزادش كردم.