[ «مرغ با بيلى عدو را بشكند»]
463-
«مرغ با بيلى دو سه سنگ افكند
لشكر زفت حَبَش را بشكند
مأخذ آن رواياتى است كه مفسرين و اصحاب سيره در باره هجوم حبشه به مكه مكرّمه نقل كردهاند و روات و محدثين و عرب قبل الاسلام نيز آن را از حوادث كبار شمرده و عام الفيل را مبدأ تاريخ قرار دادهاند و اهميت آن به حدى است كه يك سوره از قرآن كريم در اشاره بدان واقعه نازل شده است و آن سوره 105 است موسوم به سورة الفيل.
رجوع كنيد به: كافى ج 4 ص 216 و بحار الأنوار ج 15 ص 65 و تفسير طبرى، ج 30، ص 169- 164 و تفسير ابو الفتوح، (روض الجنان و روح الجنان) ج 5، ص 587- 583 و در چاپ كنگره ج 20 ص 401.
[ص 111 قصص مثنوى]
[ «دُمّ گاو كُشته بر مقتول زن»]
464-
«دُمِّ گاو كُشته بر مقتول زن
تا شود زنده همان دَم در كفن
اشاره است به روايتى كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً[1]. الخ (آيه 67 سوره بقره) نقل كردهاند متضمن آن كه يكى از افراد بنى اسرائيل كشته شد و قاتل معلوم نبود و خداوند فرمود تا بنى اسرائيل گاوى كه در آيات قرآنى صفت آن آمده بخرند و بكشند و دم او بر كشته زنند تا قاتل پس از زنده شدن مقتول به نشانى او پديد آيد و اين مضمون در مثنوى مكرر آمده است.
[1]- و به ياد آور هنگامى كه موسى به قومش گفت خداوند فرمان داده است كه گاوى را ذبح كنيد ...
رجوع كنيد به: [1] قصص الانبياء ثعلبى، ص 197- 194 و تفسير ابو الفتوح، (روض الجنان و روح الجنان) ج 1، ص 141- 138 و در چاپ كنگره ج 2 ص 1. [ص 112 قصص مثنوى]
[شد خدا بهر رسولش ميزبان]
465-
«بلكه رزقى از خداوند بهشت
بىصُداع باغبان بىرنج كشت
مبتنى است بر مضمون روايت:
ابيتُ يُطْعمُنى رَبِّى وَ يَسْقيْنى.
كه در ذيل شماره (238) سند وجوه آن را ذكر نموديم. [2] [ص 88 احاديث مثنوى]
[احمقان را نيست داروى علاج]
466-
«عيسى مريم به كوهى مىگريخت
شير گويى خون او مىخواست ريخت
مأخذ آن روايات ذيل است: [3]
رُوىَ انَّ عيسَى عَلَيه الصَّلَاة وَ السَّلَامُ اتىَ باحمَقَ ليُداويه فَقَالَ اعيَانى مُدَاوَاةُ الاحمَق وَ لَم يُعينى مُدَاوَاةُ الاكمَه وَ الابرَص[1].
محاضرات راغب، جلد 1، صفحه 7 و اين مطلب را غزالى در كتابى موسوم به كتاب يذكر فيه حماقة اهل الاباحة، چاپ اروپا صفحه 1 بدين گونه آورده است:
و از عيسى- صلوات الله عليه- نقل كردهاند كه از معالجه اكمه و ابرص بلكه از زنده كردن مرده عاجز نيامدم و از معالجه احمق عاجز آمدم.
و زمخشرى در ربيع الابرار اين مطلب را بدين صورت نقل مىكند:
[قَالَ] عيسَى (ع) عَالَجتُ الاكمَهَ وَ الابرَصَ فَأَبرَأتُهُمَا وَ عَالَجتُ الاحمَقَ فَاعيَانى.
لكُلِّ دَاءٍ دَوَاءٌ يُستَطيبُ به
الَّا الحمَاقَةَ اعيَت مَن يُدَاويَها[2].
ربيع الابرار، باب الجنون و الحمق و مولانا در تنظيم اين حكايت استفاده كرده است از مضمونى كه در مقالات شمس
______________________________ [1] بحار الأنوار ج 13 ص 259 باب 9 قصة ذبح البقرة و تفسير على بن ابراهيم ج 1 ص 49 باب قصة البقرة
[2] اشاره بدين حديث است:
نَهَى رَسُولُ اللَّه صَلّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ عَن الْوصَال فَقَالَ رَجُلٌ منَ الْمُسْلمينَ فَانَّكَ يَا رَسُولَ اللَّه تُوَاصلُ قَالَ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ وَ ايُّكُمْ مثْلى، انِّي ابيتُ يُطْعمُنى رَبِّى وَ يَسْقيْنى (1).
در كتاب مناقب آل أبي طالب ج 1 ص 214 چنين آمده است: قَالَ صَلّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ: إنِّي لَسْتُ كَأَحَدكُمْ إنِّي أَبيتُ عنْدَ رَبِّي يُطْعمُني وَ يَسْقيْني و در عوالي اللآلي ج 2 ص 233 باب الصوم، و بخارى، ج 4، ص 118، مسلم، ج 3، ص 133- 134 بوجوه متعدّد- مسند احمد، ج 2، ص 21، 23، 102، 231، 237، 244، 253، 257، 315، شرح تعرّف، ج 1، ص 30، جامع صغير، ج 1، ص 115.
[ص 36 احاديث مثنوى] (1) رسول خدا6ديگران را از روزه وصال (روزه امروز را بدون افطار به روز بعد متّصل كردن) منع مىكرد. يكى از مسلمانان گفت اى رسول خدا پس چرا شما اين كار را مىكنيد؟ فرمود: كدامتان مثل من مىشويد؟ من شب را به صبح مىآورم در حالى كه پروردگارم مرا اطعام مىكند و مىنوشاند.
[3] مأخذ آن روايات ذيل است:
قَالَ أَبُو عَبْد اللَّه7: مَنْ أُعْجبَ بنَفْسه هَلَكَ وَ مَنْ أُعْجبَ برَأْيه هَلَكَ وَ إنَّ عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ7قَالَ دَاوَيْتُ الْمَرْضَى فَشَفَيْتُهُمْ بإذْن اللَّه وَ أَبْرَأْتُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بإذْن اللَّه وَ عَالَجْتُ الْمَوْتَى فَأَحْيَيْتُهُمْ بإذْن اللَّه وَ عَالَجْتُ الْأَحْمَقَ فَلَمْ أَقْدرْ عَلَى إصْلَاحه فَقيلَ يَا رُوحَ اللَّه وَ مَا الْأَحْمَقُ قَالَ الْمُعْجَبُ برَأْيه وَ نَفْسه الَّذي يَرَى الْفَضْلَ كُلَّهُ لَهُ لَا عَلَيْه وَ يُوجبُ الْحَقَّ كُلَّهُ لنَفْسه وَ لَا يُوجبُ عَلَيْهَا حَقّاً فَذَاكَ الْأَحْمَقُ الَّذي لَا حيلَةَ في مُدَاوَاته.
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 1، ص: 138 و اختصاص شيخ مفيد ص 221 و قصص الأنبياء جزائرى ج 1 ص 417.
امام صادق7مىفرمايد: هر كس خودپسند باشد هلاك مىگردد و هر كس خودرأى باشد هلاك مىگردد.
براستى عيسى پسر مريم گفته است: به مداواى احمق پرداختم اما بر اصلاح و معالجهاش عاجز گشتم.
پرسيدند: اى روح الله، احمق كيست؟
فرمود: كسى كه خود رأى و خود پسند است كه همه خوبىها را به نفع، نه بر عليه خويش پندارد. و خود را حق به جانب مىداند و هيچگاه حق را عليه خود نمىپندارد. و اين همان احمقيست كه به هيچ وجه معالجه نمىگردد.
قَالَ أَبُو عَبْد اللَّه7: مَنْ أُعْجبَ بنَفْسه هَلَكَ وَ مَنْ أُعْجبَ برَأْيه هَلَكَ وَ إنَّ عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ7قَالَ دَاوَيْتُ الْمَرْضَى فَشَفَيْتُهُمْ بإذْن اللَّه وَ أَبْرَأْتُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بإذْن اللَّه وَ عَالَجْتُ الْمَوْتَى فَأَحْيَيْتُهُمْ بإذْن اللَّه وَ عَالَجْتُ الْأَحْمَقَ فَلَمْ أَقْدرْ عَلَى إصْلَاحه فَقيلَ يَا رُوحَ اللَّه وَ مَا الْأَحْمَقُ قَالَ الْمُعْجَبُ برَأْيه وَ نَفْسه الَّذي يَرَى الْفَضْلَ كُلَّهُ لَهُ لَا عَلَيْه وَ يُوجبُ الْحَقَّ كُلَّهُ لنَفْسه وَ لَا يُوجبُ عَلَيْهَا حَقّاً فَذَاكَ الْأَحْمَقُ الَّذي لَا حيلَةَ في مُدَاوَاته.
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 1، ص: 138 و اختصاص شيخ مفيد ص 221 و قصص الأنبياء جزائرى ج 1 ص 417.
امام صادق7مىفرمايد: هر كس خودپسند باشد هلاك مىگردد و هر كس خودرأى باشد هلاك مىگردد.
براستى عيسى پسر مريم گفته است: به مداواى احمق پرداختم اما بر اصلاح و معالجهاش عاجز گشتم.
پرسيدند: اى روح الله، احمق كيست؟
فرمود: كسى كه خود رأى و خود پسند است كه همه خوبىها را به نفع، نه بر عليه خويش پندارد. و خود را حق به جانب مىداند و هيچگاه حق را عليه خود نمىپندارد. و اين همان احمقيست كه به هيچ وجه معالجه نمىگردد.
[1]- روايت كردهاند كه وقتى احمقى را جهت معالجه حماقتش، نزد حضرت عيسى( ع) آوردند. آن حضرت فرمود درمان نابينا و پيس براى من ممكن و عملى است اما از درمان احمق عاجزم.
[2]- عيسى( ع) فرمود من نابينا و پيس را درمان كرده و سلامتى را به آنان باز گرداندهام ولى از درمان احمق عاجز هستم.
براى هر دردى دوايى است كه نتيجه بخش و مفيد واقع مىشود. فقط درد حماقت است كه پزشك معالج را از درمان عاجز مىسازد.
آمده بدين گونه:
«اگر طبيبى را گويند كه علاج اين رنجور مىكنى چرا علاج پدرت نكردى كه بمرد و علاج فرزندت نكردى؟ و مصطفى را گويند كه چرا عمت را كه ابو لهب است از تاريكى بيرون نياوردى؟ جواب گويد كه رنجهايى است كه قابل علاج نيست. مشغول شدن طبيب بدان جهل باشد. و رنجهايى است كه قابل علاج است. ضايع گذاشتن آن بىرحمى باشد.» مقالات شمس، نسخه موزه قونيه، ورق 6 [ص 112 قصص مثنوى]
[دنيا چيزى بيش از يك رؤيا و خواب نيست]
467-
«محتشم چون عاريت را ملك ديد
پس بر آن مال دروغين مىتپيد
خواب مىبيند كه او را هست مال
ترسد از دزدى كه برْبايد جوال
چون ز خوابش بر جهاند گوش كَش
پس ز ترس خويش تَسْخَر آيدش
مقتبس است از مضمون روايتى كه در ذيل شماره (434) نقل كردهايم. [1] [ص 89 احاديث مثنوى]
[ «اصلشان بد بود آن اهل سبا»]
468-
«اصلشان بد بود آن اهل سبا
مىرميدندى ز اسباب لقا
مأخذ آن روايتى است كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:لَقَدْ كانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ.آيه 15 به بعد كه در سوره سبأ واقع است نقل كردهاند. [نيز مراجعه شود به شماره 395]
______________________________ [1] مقصود روايت ذيل است:
قَالَ النَّبيُّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله): الدُّنيَا حُلْمُ الْمَنَام وَ أَهلُهَا عَلَيهَا مُجَازُونَ وَ مُعَاقَبُونَ (1).
روضة الواعظين ج 2 ص 448، بحار الأنوار ج 70 ص 122، احياء العلوم، ج 3، ص 148 و از امير مؤمنان على-7- روايت كردهاند:
الدُّنْيَا حُلُمٌ وَ الْآخرَةُ يَقْظَةٌ وَ نَحْنُ بينَهُمَا أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ. (2)
شرح نهج البلاغة، ج 20، ص 326.
قَالَ عَليٌّ7: الدُّنْيَا حُلُمٌ وَ الاغْترَارُ بهَا نَدَمٌ (3).
غرر الحكم ص 135.
عَن جَابر قَالَ كُنتُ مَعَ النَّبيُّ (صَلّى اللّه عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) إذْ أَتَاهُ رَجُلٌ أَبْيَضُ الوَجْه فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّه مَا الدُّنيَا قَالَ عَلَيه السَّلامُ حُلُمُ النّائم فَّقَالَ كَم بَينَ الدُّنيَا وَ الآخرَة قَالَ عَلَيه السَّلامُ غَمضَةُ عَين فَقَالَ كَم القَرَارُ فيهَا قَالَ عَلَيه السَّلامُ قَدرُ التَّخَلُّف عَن القَافلَة ثُمَّ ذَهَبَ الرَّجُلُ فَقَالَ عَلَيه السَّلامُ هَذَا جبريلُ اتَاكُم يُزَهدَّكُم عَن الدُّنيَا وَ يُرَغِّبَكُم في الآخرَة (4).
المنهج القوى، ج 3، ص 242 [ص 81 احاديث مثنوى] (1) دنيا رؤيايى بيش نيست و اهل دنيا بر اساس آن پاداش و كيفر مىبينند.
(2) دنيا يك رؤيا است و آخرت بيدارى؛ بين اين دو ما همچون خوابهاى آشفته هستيم.
(3) دنيا رؤيايى بيش نيست و فريفته آن شدن پشيمانى است.
(4) از جابر نقل شده كه در خدمت پيامبر6بودم ناگهان مردى با چهره نورانى وارد شد و از رسول خدا6پرسيد دنيا چيست؟ فرمود دنيا همچون رؤياى كسى است كه در خواب است. باز پرسيد مدت زمانى كه بين دنيا و آخرت است چه قدر است؟ فرمود به اندازه يك چشم بهم زدن. سپس سؤال كرد مدت اقامت در دنيا چه قدر است؟ فرمود به اندازه مدتى كه كسى از قافله عقب مانَد. آن گاه مرد برگشت. پيامبر فرمود او جبرئيل بود كه براى بىرغبت كردن شما به دنيا و تشويق كردنتان به آخرت مأمور شده بود.
[نيز مراجعه شود به مقدّمه كتاب صفحه دهم و رديف 708]
و از جمله در تفسير ابو الفتوح، (روض الجنان و روح الجنان) ج 4، ص 365 و در چاپ كنگره ج 16 ص 60 آمده است:
وهب گفت خداى تعالى سيزده پيغمبر را به سبا فرستاد تا ايشان را با خداى خواندند و تذكر نعمت خداى كردند. و ايشان اعتراض كردند و عدول و كفر آوردند. و گفتند: ما خداى را بر خود نعمتى نمىشناسيم. و اگر اين نعمت او كرده است بگوى تا باز گيرد از ما.
در قصص الانبياء كسايى، 286 روايت ذيل در باره اهل سبا ملاحظه مىشود:
وَ كَانُوا يَتَكَلَّمُونَ بالعَرَبيَّة وَ كَانُوا عُصَاةً طُغَاةً فَبَعَثَ اللَّهُ الَيهم ثَلَاثَةَ عَشَرَ نَبيًّا يَدعُونَهُم الَى طَاعَة اللَّه فَكَذَّبُوهُم وَ هَمُّوا بقَتلهم
[1].
و سؤال و جوابى كه در اين حكايت ميانه انبيا و اهل سبا مكرر شده متأثر است از آياتى كه در آغاز سوره يس در ذكر قصه رسولان مسيح و مردم انطاكيه آمده است.
سوره يس، آيه 13 به بعد [ص 113 قصص مثنوى]
[شاه پيلان و رسول ماه بين]
469-
«اين بدان ماند كه خرگوشى بگفت
من رسول ماهم و با ماه جفت
اشاره به قصه ذيل است:
آوردهاند كه در ولايتى از ولايتهاى پيلان امساك باران اتفاق افتاد چنان كه چشمهها خشك شد و آبها به گل رسيد. پيلان از رنج تشنگى پيش ملك خويش آمدند و بناليدند.
ملك مثال داد تا از بهر آب به هر جانب برفتند. آخر چشمهاى يافتند كه آن را چشمه قمر خوانند. زهى قوى و آبى بىپايان داشت. ملك پيلان با جملگى لشكر و حشم به آب خور.
سوى آن چشمه رفتند. و آن زمين خرگوشان بود. و لا بد ايشان را از آسيب پيل زحمتى مىباشد. فى الجمله از ايشان بسيار ماليده و كوفته گشتند. ديگر روز خرگوشان پيش ملك خويش رفتند و گفتند ملك مىداند حال ما از رنج پيلان. زودتر تداركى فرمايد كه ساعت تا ساعت باز آيند و باقى را زير پاى بسپرند. ملك گفت هر كه در ميان شما كياستى دارد بايد حاضر شود تا مشاورتى فرمايم كه امضاء عزيمت پيش از مشاورت از اخلاق مقبلان
[1]- آنان( اهل سبا) به زبان عربى تكلم مىكردند و( نسبت به خداوند) عصيان و طغيان مىورزيدند. خداوند سيزده پيامبر را مبعوث كرد تا آنان را به سوى حق دعوت كنند. اما آنها پيامبران را نيز تكذيب كردند و در صدد قتل آنان برآمدند.
خردمند دور افتد، يكى از دُهات ايشان پيروز نام پيش رفت و ملك او را به غزارت عقل و رزانت رأى شناختى و گفت اگر ملك مرا به رسالت فرستد امينى را به مشاورت نامزد كند تا آنچه من گويم و كنم به علم او باشد. ملك گفت در سداد و امانت و راستى و ديانت تو شبهتى نيست و نتواند بود و ما گفتار تو را مصدق مىداريم و كردار تو را به امضا مىرسانيم. به مباركى بايد رفت و آنچه فراخور حال و مصلحت وقت باشد به جاى آورد.
پس پيروز در شب بدان وقت كه ماه نور چهره خويش بر آفاق گسترده بود و صحن زمين را به جمال چرخ آراى خويش مزين گردانيده روان گشت. چون به جايگاه پيلان رسيد انديشيد كه نزديكى پيل مرا از هلاكى خالى نماند. اگر چه از طرف ايشان قصدى نرود حالى صواب آن است كه بر بالايى روم و رسالت از دور گزارم. همچنان كرد و ملك پيلان را از دور آواز داد و گفت من فرستاده ماهم و بر رسول در آنچه گويد و رساند حرجى نباشد. و سخن او اگر چه بىمحابا و درشت بود مسموع باشد. پيل پرسيد كه رسالت چيست؟ گفت ماه مىگويد كه هر كه فضل قوّت خويش بر ضعيفان بپسندد و بدان مغرور گردد و خواهد ديگران را اگر چه از وى قويتر باشند دست گرايى كند، هر آينه قوّت او بر فضيحت و هلاك او دليل كند. و تو بدان كه خود را بر ديگر چهار پايان راجح مىشناسى در غرور افتادهاى. و كار بدان رسيد كه قصد چشمهاى كردى كه به نام من معروف است و لشكر بدان موضع بردى و آب آن تيره كردى. بدين رسالت ترا تنبيه واجب داشتم. اگر به خويشتن نزديك نشستى و از اين اقدام اعراض نمودى فَبها و نعمَ. و الّا بيايم و چشمهايت بركنم و هر چه زارترت بكشم. و اگر در اين پيغام به شك مىباشى اين ساعت بيا كه من در چشمه حاضرم تا ببينى. ملك پيلان را از اين حديث عجب آمد و سوى چشمه رفت. ماه در آب بديد. پيروز گفت قدرى آب به خرطوم برگير و روى بشوى و سجده كن. چون آسيب خرطوم او به آب رسيد حركتى در آب پيدا آمد. و پيل را چنان كه ماه همىبجنبد بترسيد. و پيروز را گفت مگر ماه بدان كه من خرطوم در آب كردم برنجيد. گفت آرى زود سجده كن. فرمانبردارى نمود و بپذيرفت كه بيش آنجا نرود. و پيلان را نگذارد كه آنجا بيايند. كليله و دمنه، ص 183- 180 به اختصار [ص 114 قصص مثنوى]
[از بدى حوادث بايد به خدا پناه برد]
470-
«اين غلط ده را حرمان ماست
و اين مقلِّب قلب را سُوء القضاست
تعبير: سوء القضا- مأخوذ است از اين حديث:
كَانَ رَسُولُ اللَّه6يَستَعيذُ من هؤُلَاء الثَّلَاث دَرك الشَّقَاء وَ شَمَاتَة الاعدَاء وَ سُوء القَضَاء[1].
مسند احمد، ج 2، ص 246 [1] [ص 89 احاديث مثنوى]
[ «ديده و دل هست بين اصبعين»]
471-
«ديده و دل هست بَينَ اصبَعَين
چون قلم در دست كاتب اى حُسَين
رجوع كنيد به ذيل شماره (55) كه ماخذ آن نقل شده است. [2] [ص 89 احاديث مثنوى]
[ «عزم و فسخت هم ز عزم و فسخ اوست»]
472-
«اين حُروف حالهات از نسخ اوست
عزم و فسخت هم ز عَزم و فسخ اوست
مقتبس است از گفته مولاى متقيان على7كه در ذيل شماره (293) ياد كرديم. [3] [ص احاديث مثنوى]
[ «نوح اندر باديه كشتى بساخت»]
473-
«نوح اندر باديه كشتى بساخت
صد مَثَل گو از پى تسخر بتاخت
اشاره به مطلبى است كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:وَ يَصْنَعُ الْفُلْكَ وَ كُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ(سوره هود، آيه 38) نقل كردهاند.
نگاه كنيد به تفسير منهج الصادقين ج 4 ص 436 و تفسير نمونه ج 9 ص 91 و ثعلبى در قصص الانبياء اين مطلب را بدين گونه روايت مىكند:
وَ كَانَ نُوحٌ يَقطَعُ الخَشَبَ وَ يَضربُ الحَديدَ وَ يُهيُّى عدَّةَ الفُلك منَ القَار وَ غَيره وَ كَانَ قَومُهُ يَمُرُّونَ عَلَيه وَ هُوَ فى عَمَله فَيَسخَرُونَ منهُ وَ يَقُولُونَ يَا نُوحُ قَد صرتَ نَجَّاراً بَعدَ النُّبُوَّة ثُمَّ يَقُولُونَ ا لَا تَرَونَ الَى
______________________________ [1]
كَانَ أَميرُ الْمُؤْمنينَ عَلَيْه السَّلَامُ يَقُولُ إذَا أَصْبَحَ: سُبْحَانَ الْمَلكُ الْقُدُّوسُ (ثلاثا) الَّلهُمَّ إنِّي أَعُوذُ بكَ منْ زَوَال نعْمَتكَ وَ تَحْويل عَافيَتكَ وَ منْ فُجْأَة نَقمَتكَ وَ منْ دَرَك الشِّقَاء وَ منْ سُوء الْقَضَاء وَ منْ شَرِّ مَا سَبَقَ في الْكتَاب الَّلهُمَّ إنِّي أَسْأَلُكَ بعزَّة مُلْككَ وَ شدَّة قُوَّتكَ وَ بعَظيم سُلْطَانكَ وَ بقُدْرَتكَ عَلَى خَلْقكَ (ثم سل حاجتك).
عدة الداعي و نجاح الساعي ص 267.
همواره امير المؤمنين على7صبحگاهان اين دعا را مىخواندند: منزه است از هر عيب و نقص خدايى كه فرمانرواى پاك است (سه بار).
خداوندا، براستى به تو پناه مىبرم از زوال نعمتهايت و از برگشت عافيتت و از فرود ناگهانى بلا و گرفتاريت و از رسيدن به شقاوت و بدبختى و سرنوشت بد. و از شر آنچه در كتاب تدبيرت نوشته شده است.
خداوندا براستى از تو درخواست مىكنم به عزت پادشاهيت و شدت توانت و به عظمت سلطهات و به قدرتت بر مخلوقاتت (سپس خواستهات را بيان كن).
[2] اشاره است به حديث ذيل:
عَن النَّبيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْه وَ آله: إنَّ قُلُوْبَ بَني آدَمَ كُلَّهَا بَيْنَ إصْبَعَيْن منْ أَصَابع الرَّحْمن يُصَرِّفُها كَيْفَ شَاءَ ثُمَّ يَقُولُ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللهُ عَلَيْه وَ آله عنْدَ ذلكَ: اللَّهُمَّ مُصَرِّفَ الْقُلُوب اصْرفْ قُلُوبَنا إلى طاعَتكَ (1)
تنزيه الأنبياء:صفحه 125.
(1) از پيامبر اكرم6نقل شده كه فرمود: دلهاى آدميان كلًا بين دو انگشت از انگشتان قدرت حق خداى رحمان تسليم است. و خداوند هر طور بخواهد در آن قلب تصرف مىكند. آنگاه فرمودند: اى خدايى كه در قلبها تصرف مىكنى قلب هاى ما را به اطاعت و فرمانبرداريت باز كردان و بدين صورت ديده مىشود دراحياء العلوم، ج 1، ص 76.
قَلْبُ الْمُؤْمن بَيْنَ إصْبَعَيْن منْ أَصَابع الرَّحْمَن إنْ شَاءَ لَأَثْبَتَهُ وَ إنْ شَاءَ لَأَزَاغَهُ
(2).
و به صور مختلف در كنوز الحقائق ص 91 و جامع صغير، ج 1، ص 83، و ج 2، ص 151 نقل شده است.
[ص 6 احاديث مثنوى] (2) قلب مؤمن بين دو انگشت از انگشتان قدرت حق تسليم است، اگر بخواهد به آن قلب ثبات و استوارى مىدهد و اگر بخواهد به زيغ و انحراف گرفتارش مىكند.
[3] با گفته مولاى متقيان على7مناسبت دارد:
عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بفَسْخ الْعَزَائم وَ حَلِّ الْعُقُود وَ نَقْض الْهمَم (1)
. نهج البلاغه ص 511 ح 250 شرح نهج البلاغه، ج 19، ص 84 [ص 52 احاديث مثنوى] (1) از آنجا خداى سبحان را شناختم كه مىبينم ارادهها، پيمانها و تصميمات (بندگان خدا) فسخ، لغو و شكسته مىشود.
[1]- رسول خدا(6) از اين سه چيز به خدا پناه مىبرد: شقى شدن، شماتت دشمن و سرنوشت بد.
هَذَا المَجنُون يَتَّخذُ بَيتاً يَسيرُ به عَلَى المَاء وَ يَضحَكُونَ منهُ[1].
قصص الانبياء، ص 46- نيز رجوع كنيد به تفسير ابو الفتوح، (روض الجنان و روح الجنان) ج 3، صفحه 70 و در طبع كنگره ج 10 ص 264 و تفسير طبرى، ج 12، ص 20 [ص 115 قصص مثنوى]
[ «چشمتان را وا گشايد مرگ، نيك»]
474-
«ديده را ناديده مىآريد ليك
چشمتان را وا گشايد مرگ، نيك
به ذيل شماره (433) رجوع كنيد. [1] [ص 90 احاديث مثنوى]
[مرغ زيرك شد اسير دانهاى]
475-
«باز مرغى فوق ديوارى نشست
ديده سوى دانه دامى ببست
اشاره به قصهاى است كه در دفتر اول (رديف 98) در ذيل قصه هدهد و سليمان مذكور افتاد. [2] [ص 116 قصص مثنوى]
[ «ساخت موسى قدس در باب صغير»]
476-
«ساخت موسى قُدس در باب صغير
تا فرود آرند سر، قوم زحير
اشاره به روايتى است كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ(سوره بقره، آيه 58) روايت كردهاند و ثعلبى اين مطلب را در قصص الانبياء ص 210 مىآورد:
______________________________ [1] مناسب است با مضمون اين روايت:
عَن النَّبيِّ6و (عَنْ عَليٍ7): النَّاسُ نيَامٌ فَإذَا مَاتُوا انتَبَهُوا (1).
مجموعه ورام ج 1 ص 150، خصائص الأئمة ص 112، بحار الأنوار ج 50 ص 134، در زهر الآداب، طبع مصر، ج 1، ص 60 منسوب به حضرت رسول (صَلّى اللَّه عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) و در شرح تعرف، ج 3، ص 98 منسوب است به مولاى متقيان على-7-.
[ص 81 احاديث مثنوى] (1) مردم در خوابند؛ چون بميرند بيدار مىشوند.
[2] مأخذ اين قصه روايتى است كه در قصص الانبياء ثعلبى ص 262 باختصار و در كتاب نثر الدّر از ابو سعد آبى مفصّلتر نقل شده و در تفسير قمى ج 2 ص 237 و در بحار الأنوار ج 14 ص 100 نيز آمده است و ما آن را از كتاب اخير در اين جا در مىآوريم:
كَانَ نَافعُ بْنُ الْأَزْرَق يَسْأَلُ ابْنَ عَبَّاسٍ عَن الْعلْم اوْ غَيْره وَ يَطْلُبُ منْهُ الاحتجَاجَ باللُّغَة وَ شعْر الْعَرَب فَيُجيبُهُ عَنْ مَسَائله وَ رَوَى ابُو عُبَيْدَةَ انَّهُ سَأَلَهُ فَقَالَ أَ رَأَيْتَ نَبىَّ اللَّه سُلَيْمَانَ عَلَيْه السَّلَامُ مَعَ مَا خَوَّلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اعْطَاهُ كَيْفَ عَنَى بالْهُدْهُد عَلَى قلَّته وَ ضَئُولَته فَقَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ انَّهُ احْتَاجَ الَى الْمَاء وَ الْهُدْهُدُ عَلَى قَمَّاء الارْض لَهُ كَالزُّجَاجَة يَرى بَاطنَهَا منْ ظَاهرهَا فَسَأَلَ عَنْهُ لذَلكَ فَقَالَ لَهُ ابْنُ الْازْرَق قفْ يَا وقّافُ كَيْفَ يَبْصُرُ مَا تَحْتَ الْارْض وَ الْفَخُّ يُغَطَّى لَهُ مقْدَارُ اصْبَعٍ منْ تُرَابٍ فَلَا يَبْصُرُهُ حَتَّى يَقَعُ فيه فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ وَيْحَكَ يَا ابْنَ الْازْرَق أَ مَا عَلمْتَ انَّهُ اذَا جَاءَ الْقَدَرُ عَمَى الْبَصَرُ (1).
نيز رجوع كنيد به: تفسير امام فخر، ج 1- ص 274.
و همين حكايت به صورت ديگر ولى با حفظ نتيجه در كتاب سندباد نامه، چاپ استامبول ص 336- 334 و در جوامع الحكايات، باب سيزدهم از قسم چهارم نقل شده. و هر چند اين روايت در دو كتاب اخير الذكر از حيث تفصيل و اجمال اندك اختلافى دارد ما آن را از روى جوامع الحكايات در اينجا مىآوريم:
آوردهاند كه وقتى هدهدى در صحرا مىپريد كودكى را ديد كه فخّى بر زمين مىنهاد.
گفت چه مىكنى؟ خواست گويد كه دام نهادهام تا مرغ گيرم. گفت فخى نهادهام تا هدهد گيرم. گفت تو كى توانى گرفت كه ديدم و دانستم. اين بگفت و بر پريد و بر سر درختى ساعتى بنشست و فراموش كرد. آن حال، كه كودك خاك بر روى فخ و دانه بر سر زمين بگذاشت و از دور برفت و پنهان شد، هدهد بيامد. دانه ديد و فخ نديد. قصد دانه كرد و فخ در گردن او محكم شد. كودك بيامد و گفت نمىگفتى كه مرا نتوانى گرفت كه من ديدم كه تو چه مىكنى؟ گفت آرى دير است تا گفتهاند: إذَا جَاءَ الْقَضَاءُ عَميَ الْبَصَرُ.
و همين حكايت را قانعى طوسى (از شعراى قرن هفتم معاصر مولانا) در كليله و دمنه منظوم اين گونه به نظم آورده است:
يكى روز از بامدادان، پگاه
يكى مرد صياد ديدم به راه
دو هدهد بر مرد ناهوشمند
بر ايشان قفس كرده زندان و بند
بدو گفتم اين را چه خواهى بها
كه من هر دو را كرد خواهم رها
بها دو درم كرد و بگذاشتم
كه در كينه خود همان داشتم
دل من بدان كار رخصت نداد
كه هر دو درم داد شايد به باد
به آخر توكّل بدان آوريد
كه اين هدهدان را ببايد خريد
بدادم درم بستدمْشان از اوى
به صحرا نهادم همان لحظه روى
من آن هر دو آزاد كردم ز بند
نشستند بالاى شاخى بلند
مرا هر دو آواز دادند زود
كه اين نيكويى، دولت تو نمود
نهان است گنجى به زير درخت
به پاداش اين، مر ترا داد بخت
تو آن گنج بردار و شادى نماى
به جز خير و نيكى مكن هيچ راى
مرا آمد آن گفت ايشان عجب
به پاسخ گشادم به گفتار لب
كه چون گنج بينيد زير زمين
نبينيد صيّاد را در كمين
كه آسانتان اندر آرد به دام
عجب دارم از پختگان كار خام
دل هر دو شد زين سخن جفت تاب
گشادند با من زبان در جواب
كه دام قضا هست دامى چنان
كه زان كس رهايى نيابد به جان
چو نازل شود ز آسمانها قضا
بدان جاودان داد بايد رضا
كه دفعى نگنجد بدان در ضمير
تو كار قضا بر دل آسان مگير
قضا چشم روشن كند تيره گون
به ذرّه شمارد كُه بيستون
چو زيشان شنيدم جوابى چنين
من آن گنج برداشتم از زمين
و مفاد اين حكايت را در اين قطعه از بوستان نيز توان ديد:
چنين گفت پيش زغن كركسى
كه نبود ز من دوربينتر، كسى
زغن گفت ازين در نشايد گذشت
بيا تا چه بينى بر اطراف دشت
شنيدم كه مقدار يك روزه راه
بكرد از بلندى به پستى، نگاه
چنين گفت ديدم گرت باور است
كه يك دانه گندم به هامون بر است
زغن را نماند از تعجّب شكيب
ز بالا نهادند سر در نشيب
چو كركس بر دانه آمد فراز
گره شد بر او پاى بندى دراز
ندانست از آن دانه خوردنش
كه دهر افكند دام در گردنش
نه آبستن دُرّ بود هر صدف
نه هر بار شاطر زند بر هدف
زغن گفت از آن دانه ديدن چه سود
چو بينايى دام خصمت نبود
شنيدم كه مىگفت گردن به بند
نباشد حذر با قدر سودمند
بوستان سعدى، طبع مرحوم فروغى، ص 160 [ص 14 قصص مثنوى] ظاهراً (بيت 1202) ناظر است به روايت ذيل: «وهب بن مُنَبه گويد مىدانى ساخته بود (سليمان) چهار فرسنگ در چهار فرسنگ. و تختى فرسنگى در فرسنگى. و شادُ روانى فرمود بالاى آن تخت از زر و سيم بافته گرد بر گرد به مرواريد بافته. آن گاه مرغان بيامدندى از هر جنسى هفتاد. پر در پر بافتندى چنان كه تخت وى همه سايه داشتندى.» قصص الانبياء، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 283. نيز تفسير سورآبادى، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ص 119. [ص 449 شرح مثنوى] (1) نافع بن ازرق هر گونه سؤال علمى داشت از ابن عباس مىپرسيد و پاسخ مستدل آن را به زبان و شعر عرب از وى مىخواست. ابن عباس نيز پاسخ مىداد.
از آن جمله ابو عبيده نقل كرده است كه يك بار ابن ازرق از ابن عباس پرسيد چرا سليمان نبى (ع) با آن همه اطرافيانى كه خداوند متعال در اختيارش گذاشته بود به پرنده كوچك و ضعيفى مانند هدهد روى مىآورد؟ ابن عباس پاسخ داد آن حضرت هر وقت به آب نياز پيدا مىكرد از هدهد كمك مىگرفت. و او از بالاترين نقطه محل آب را اگر چه زير زمين بود نشان مىداد. سببش آن بود كه پشت و روى زمين براى هدهد مثل شيشه قابل ديدن بود. ابن ازرق (با شگفتى و معترضانه) گفت اى ابن عباس بس كن! هدهد چطور زير زمين را مىبيند در حالى كه دامى را كه با خاك اندكى پوشيده شده نمىبيند و در آن گرفتار مىشود! ابن عباس گفت جاى تعجب نيست مگر نمىدانى وقتى اجل و سرنوشت كسى برسد چشم او (هر قدر تيز بين باشد) بسته مىشود.
[1]- حضرت نوح براى ساختن كشتى به چوب برى، آهن كوبى و تمهيد مقدمات از قبيل تهيه قير و امثال آن مشغول بود. قومش مرتباً بر او مىگذشتند و مسخرهاش مىكردند و مىگفتند اى نوح بعد از پيغمبرى به نجارى رسيدهاى! بعد به هم مىگفتند اين ديوانه را نمىبينيد كه خانهاى ترتيب داده تا با آن روى آب حركت كند! و با هم مىخنديدند.
ثُمَّ امَرَهُمُ اللَّهُ ان يَدخُلُوا اريحَاءَ مُتَواضعينَ مُستَغفرينَ خَافضينَ رُءُوسَهُم وَ ذَلكَ قَولُهُ تَعَالَى وَ اذ قُلنَا ادخُلُوا هَذه القَريَةَ فَكُلُوا منهَا حَيثُ شئتُم رَغَداً وَ ادخُلُوا البَابَ سُجّداً و قُولُوا حطَّةٌ وَ كَانَ لَهُم سَبعَةُ ابوَابٍ سُجَّداً اى مُنحَنينَ مُتَواضعينَ وَ قُولُوا حطَّةٌ اى حُطَّ عَنَّا خَطَايَانَا[1].
نيز رجوع كنيد به: تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 128 و در چاپ كنگره ج 1 ص 302.
[ص 116 قصص مثنوى]
[بىطهارت كى نمازت شد نماز]
477-
«رُوى ناشُسته نبيند رُوى حور
لا صَلاةَ گفت الّا بالطَّهُور
اشاره به روايت ذيل است:
[1]
لَا صَلَاةَ لمَن لَا طَهُورَ لَهُ[2].
كنوز الحقائق، ص 158 و خبر ذيل نيز همين معنى را افاده مىكند:
لَا صَلَاةَ لمَن لَا وُضُوءَ لَهُ[3].
[2] جامع صغير، ج 2، ص 202 [ص 90 احاديث مثنوى]
[قصّه خواجه شنو با آن غلام]
478-
«اندر اين معنى بگويم قصهاى
گوش بگشا تا برى زان حصّهاى
______________________________ [1]
لَا صَلَاةَ إلّا بطَهُورٍ (1).
تهذيب الأحكام ج 1 ص 49 و عوالى اللآلى ج 3 ص 8.
(1) نماز جز با طهارت صحيح نيست.
[2] تحف العقول ص 179 و بحار الأنوار ج 33 ص 585
[1]- سپس خداوند( بنى اسرائيل را) فرمان داد تا با حالت تواضع، استغفار و سر افكندگى به اريحاء( دهى در بيت المقدس) وارد شوند. اين، اشاره به سخن خداى تعالى است كه فرمود:« و به ياد آر هنگامى كه گفتيم به اين قريه وارد شويد و هر چه خواستيد از نعمتهاى فراوان آن بخوريد و با حالت سجده و تواضع از اين در داخل شويد[ منظور در قُبّه است] و بگوييد بار گناه را از دوشمان بردار.» در آنجا هفت در بود. منظور از سُجَّداً اين بود كه در حال خم شدن و اظهار تواضع داخل شوند و منظور از حطَّةٌ يعنى خدايا خطاهاى ما را از دوش ما بردار و ما را ببخش.
[2]- نماز كسى كه طهارت ندارد پذيرفته نيست.
[3]- نماز كسى كه وضوء ندارد پذيرفته نيست.