بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 595

[جمله چوپانيد و مسئول همه‌]

1068-

«كُلُّكم راعٍ بداند از رمه‌

كى علف خوار است و كى در مَلْحَمه‌

اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (521) ذكر شد.

[ص 223 احاديث مثنوى‌]

[كيد زن را بين و شهوت پيشگان‌]

1069-

«جوحى هر سالى ز درويشى به فن‌

رو به زن كردى كه اى دل خواه زن‌

مأخذ آن حكايتى است كه در الف ليله، شبانه 592 تا 595 ذكر شده است:

وزير گفت اى ملك، زنى از دختران بازرگانان شوهرى داشت كه بسيار سفر مى‌كرد.

وقتى شوهر او به شهرهاى دور سفر كرد ايام غيبت دير كشيد. زن او را شهوت غالب آمد به پسرى ظريف و خوب روى عاشق شد كه هر دو يكديگر را دوست مى‌داشتند. در پاره‌اى از روزها آن پسر با مردى منازعت كرد. آن مرد شكايت نزد والى برد. پسر را به زندان درافكندند. چون دختر بازرگان از حادثه پسر با خبر شد جهان به چشمش تار گشت.

برخاسته جامه فاخر بپوشيد و نزد والى رفته او را سلام كرد و رقعه به او داد كه مضمون رقعه اين بود: پسرى كه تو او را در زندان كرده‌اى برادر من است كه با مردى منازعت كرده و گواهان كه بر او گواهى داده‌اند گواهى دروغ داده‌اند. و او در زندان تو مظلوم است. و من جز او كسى ندارم كه به كارهاى من قيام كند، اكنون بدان مسألت من اين است كه او را از زندان رها كنى. والى رقعه همى‌خواند و آن ماه روى همى‌ديد تا آن كه غمزه آن پرى روى دل از والى ببرد. به او گفت به منزل روان شو تا برادر تو را حاضر آورم و به تو تسليم كنم. زن بازرگان گفت ايّها الوالى من غريبم جز خداى تعالى كسى ندارم و به مجلس كسى داخل شدن نتوانم. اگر قصد تو اين است كه كام از من بگيرى بايد در منزل من بيايى و تمامت روز را در آنجا بنشينى و بخسبى و راحت كنى. والى از منزل او بپرسيد زن بازرگان منزل بدو سراغ داده از نزد او به در آمده و به خانه قاضى آن شهر برفت. و به او گفت يا سيّدنا القاضى در كار من نظر كن كه پاداش تو با خداى تعالى است. قاضى گفت به تو چه رسيده گفت يا سيدى مرا برادرى است كه جز او كسى ندارم. در حق او گواهى دروغ داده‌اند كه او ظالم است. والى بدين سبب او را در زندان كرده از تو همى‌خواهم كه‌


صفحه 596

در نزد والى شفاعتى كنى. چون قاضى را بدو نظر افتاد عاشق جمالش شد. و به او گفت به اندرون شو و در نزد كنيزكان من بنشين تا من رسولى نزد والى بفرستم و آن وقت برادر تو را خلاص كنم. هر گاه مى‌دانستم كه والى از او چند درم مى‌خواهد من مى‌دادم كه سخن گفتن تو مرا بسى خوش آمد. زن بازرگان گفت ايّها القاضى چون اين كارها كنى نبايد ديگران را ملامت گويى. قاضى گفت اگر به منزل من در نيايى شفاعت نكنم برخيز از اينجا بيرون شو. زن بازرگان گفت اگر تو را قصد همين است منزل من بهتر و مستورتر است. پس قاضى به او گفت منزل تو كجاست؟ زن گفت در فلان مكان است. و همان روز كه از والى وعده خواسته بود از قاضى نيز وعده بخواست. پس از آن بيرون آمده نزديك وزير رفت. قصه خود بر او خواند و شكايت به او باز گفت. وزير او را به خويشتن دعوت كرد و به او گفت اگر حاجت من برآورى برادر تو را رها كنم. زن گفت اگر قصد اين است بايد در منزل باشى كه آنجا براى من و تو بهتر است. وزير به او گفت منزل تو كجاست؟ زن گفت در فلان مكان است. و از آنجا بيرون آمده نزد ملك آن شهر رفت. و قصه خود را بر او خواند و رهايى برادر تمنا كرد. ملك به او گفت كه در زندانش كرده؟ زن گفت اى ملك والى او را در زندان كرده پس ملك نيز مفتون غنج و دلال او شد. آن گاه به او گفت با من به قصر اندر آى تا به سوى والى بفرستم كه برادر تو را خلاص كند. زن گفت اى ملك اين از بلند اقبالى است كه ملك به چو منى ميل كند. و لكن اگر ملك مرا به قدوم مبارك بنوازد مرا فرق به فرقدان خواهد سود. چنانكه شاعر گفته:

فرشته رشك برد بر جمال مجلس ما

گر التفاوت كند چون تو مجلس آرايى‌

ملك به او گفت ما با تو مخالفت نكنيم. پس ملك را به روز ميعاد دعوت كرد. و منزل خود به او شناسانيد. و در حال از نزد ملك بيرون آمده پيش مرد نجّار رفت و به او گفت همى‌خواهم كه صندوق چهار طبقه بسازى كه بر روى يكديگر باشند و هر طبقه درى داشته باشد جداگانه. نجّار گفت سمعاً و طاعةً. آن زن گفت مزد تو چند است؟ نجّار گفت چهار دينار مزد من است. و اگر مرا كامى بخشى و از وصل خويشتنم بنوازى مزد من همان است. زن گفت اگر چنين است صندوق را پنج طبقه بساز. نجّار گفت حبّاً و كرامةً پس نجار را به روز ميعاد دعوت كرد گفت فلان روز بيا و صندوق بياور. نجّار گفت اى خاتون بنشين و همين ساعت صندوق بگير. من خود به روز موعود خواهم آمد. آن زن بنشست تا آن كه صندوق پنج طبقه از نجّار گرفته به منزل خود باز گشت. و صندوق را در غرفه گذاشته چهار جامه برداشت و به سوى صبّاغ رفت و هر يك را جداگانه رنگ كرد.


صفحه 597

آن گاه به آماده كردن طعام و شراب و نقل و ميوه و ريحان بپرداخت. چون روز ميعاد شد برخاسته جامه فاخر بپوشيد و خويشتن را بياراست. و عطر ساييد و عود بسوخت و فرشهاى ديبا بگسترانيد. و به انتظار نشسته بود كه قاضى زودتر از جماعت برآمد. چون زن او را بديد بر پاى خاست و آستين او را بگرفت و بر مسندش بنشاند و ملاعبت آغاز كرد. قاضى قصد كرد كه از او تمتعى برگيرد، زن گفت يا سيدى جامه بكن و دستار بيك سو نه و اين دستار زود بپوش و اين مقنعه بر سر گير تا طعام و شراب بخوريم. پس از آن حاجت خود را برآور. آن گاه جامه و دستار كنده پيراهن و مقنعه بپوشيد. و همى‌خواست بخوردن بنشيند كه ناگاه در كوفته شد. قاضى به او گفت اين كيست كه در همى‌كوبد؟ گفت ايّها القاضى اين شوهر من است. قاضى گفت اكنون چه بايد كرد و من به كجا روم؟ زن گفت بيم مدار كه من تو را به اين صندوق اندر كنم. قاضى گفت هر آنچه خواهى بكن؟ در حال زن به آستين قاضى بچسبيد و در طبقه سفلى صندوق نهاده و در او را محكم بست. و از خانه به در آمده در بگشود. والى [را در خانه‌] يافت او را سلام داده زمين ببوسيد. و دست او را گرفته به مجلس اندر آورد و به او گفت ايّها الوالى، خانه خانه توست و من از كنيزان توام. در تمامت امروز نزد من خواهى بود. اكنون جامه بكن و اين جامه سرخ در بر كن كه جامه خواب همين است. پس جامه والى گرفته آن جامه سرخ بدو پوشانيد و كهنه بر سر او ببست. و در خوابگاهش بنشانيد و به ملاعبت بنشستند. والى دست به سوى او دراز كرد كه تمتع از او بگيرد زن گفت يا مولانا امروز روزى است كه كسى با تو شريك نخواهد بود. ولى به احسان خويش ورقه رهايى برادرم بنويس تا خاطر آسوده شود. والى گفت عَلى الرَّاس و العين. در حال كتابى به زندانبان به اين مضمون نوشت كه در حال وصول اين كتاب بدون مهلت و تأخير فلان را از زندان رها كن و عذر بگو.

پس از آن كتاب را مهر كرده به زن بازرگان بداد و به ملاعبت پرداخت. ناگاه در بكوفتند والى گفت: اين كيست؟ زن گفت اين شوهر من است. والى گفت چه بايد كرد و به كجا خواهم رفت؟ زن گفت بدين صندوق اندر شو تا من او را باز گردانم و به سوى تو باز گردم. والى سخن او بپذيرفت آنگاه زن بازرگان او را در طبقه دوم صندوق نهاد و در او را قفل زد.

قاضى سخنان ايشان را از آغاز تا انجام گوش همى‌داد. پس زن به سوى در شد در بگشود وزير را در پشت در ايستاده ديد. در پيش او زمين ببوسيد و او را به خانه آورد. به ملاعبت بنشستند. پس وزير را در خوابگاه نشانده به او گفت جامه خويشتن بكن. تا اين كه در بكوفتند. وزير را نيز در طبقه ديگر جاى داد. چون به پشت در آمد در را بگشود. ناگاه‌


صفحه 598

ملك در آمد. زن بازرگان سه باز زمين ببوسيد و او را به غرفه جاى داد. در صدر مكانش قرار گرفت. و گفت اى ملك اگر دنيا با آنچه دروست به من روى دادى برابر يك قدم كه به سوى من برداشته‌اى نمى‌شد. چون ملك در مقام خويشتن بنشست. زن گفت اگر اجازت دهى سخن بگويم. ملك فرمود هر چه خواهى بگو. زن گفت اى ملك جامه سلطنت بكن و جامه ملاعبت در بر كن. ملك جامه‌يى كه با هزار دينار متساوى بود بكند و جامه كهنه‌اى كه ده دينار قيمت داشت بپوشيد. آنگاه با زن به ملاعبت و مؤانست مشغول گشت. و جماعتى كه در صندوق بودند سخنان ايشان مى‌شنيدند و هر چه روى مى‌داد مى‌دانستند. ولى كسى را ياراى سخن گفتن نبود. پس ملك دست در گردن او آورده خواست با او بياميزد كه در خانه بكوفتند. گفت من چه كار كنم و به كجا روم. زن دست ملك را گرفته در طبقه چهارمين صندوق بگذاشت و در او را ببست. پس از آن به در آمده در بگشود ديد كه نجار است به خانه اندرون آمد. زن به او گفت طبقهاى صندوق را چرا بدين سان تنگ ساختى؟ نجار گفت اى خاتون چگونه ساخته‌ام؟ زن گفت اين طبقه پنجمين بسى تنگ است. نجار گفت اى خاتون وسيع است. زن گفت تو به آن طبقه درون شو تا تنگى و گشادى او را بدانى كه او گنجايش تو را ندارد. نجار گفت اى خاتون جز من چهار تن ديگر در اين طبقه همى‌گنجند پس نجار داخل طبقه پنجم شد. زن بازرگان در صندوق بپوشانيد و قفلى محكم بر او نهاد. و در حال برخاسته و نوشته والى را برداشته و به سوى زندانبان نوشته جوان را فى الفور رها كرد. زن بازرگان هر آنچه كرده بود با معشوق خود بگفت. آن جوان گفت اكنون چه خواهيم كرد؟ زن گفت به شهر ديگر برويم كه در اين شهر اقامت كردن نشايد. آن گاه هر چه داشتند با شتران بسته همان ساعت از آن شهر به سوى شهر ديگر سفر كردند. و اما آن جماعت سه روز بى‌خواب و خور در طبقهاى صندوق بماندند. آن گاه نجار به سر ملك بول كرد. و ملك به سر وزير و وزير به سر والى و والى به سر قاضى بول همى‌كردند كه قاضى فرياد برآورد و گفت اين پليديها چيست؟

والى آواز بلند كرد عظم اللّه اجرك ايها القاضى! والى بانگ بر زد و گفت كيست اين پليديها همى‌كند؟ وزير گفت ايها الوالى خدا تو را پاداش نيكو دهاد پس از آن وزير بانگ بر ملك زد كه اين پليديها چيست؟ ملك چون آواز بشنيد او را بشناخت و سخن نگفت و كار خود پوشيده داشت. آن گاه وزير گفت نفرين خداى بر اين زن باد كه جز ملك همه بزرگان را جمع آورده. ملك گفت خاموش كه نخستين كسى را كه اين رو سياه به دام افكنده منم.

چون سخنان ايشان را نجار بشنيد گفت گناه من چه بود كه اين صندوق به چهار دينار


صفحه 599

ساخته بودم. چون به گرفتن مزد آمدم به حيلت مرا بر اين طبقه داخل كرده در صندوق كرده ببست. پس آن پنج تن با يكديگر حديث مى‌كردند و ملك را تسلى مى‌دادند.

دل گيرى و اندوه همى‌بردند كه همسايه‌هاى آن خانه بيامدند و آنجا را خالى يافتند. و با يكديگر گفتند كه همسايه ما زن فلان بازرگان ديروز در اين خانه بود. و اكنون از اين مكان آواز كسى نمى‌آيد تا اين درها بشكنيم و حقيقت كار معلوم كنيم. كه مبادا والى و ملك از اين ماجرا آگاه گشته ما را در زندان كنند. پس ايشان درها بشكستند و به خانه اندر شدند.

صندوق چوبين در آنجا يافتند كه در ميان آن چند تن از گرسنگى و تشنگى نالان بودند.

يكى از همسايگان گفت آيا به صندوق اندر جنيّان هستند. ديگر گفت هيزم جمع آورده اين صندوق بسوزانيم. در حال قاضى فرياد زد كه مسوزانيد. ايشان به يكديگر گفتند كه شك نيست جنيان هستند. چون قاضى سخنان ايشان شنيد از قرآن مجيد آيتى برخواند. و همسايگان را ندا در داده گفت به صندوق نزديك شويد. چون نزديك شدند قاضى به ايشان گفت من فلانم شما فلانيد. ما در اين جا جمع هستيم همسايگان گفتند شما را بدين مكان كه آورده؟ قاضى قصه برايشان خواند. آن گاه ايشان نجار حاضر آورده صندوق بگشودند. قاضى و والى و وزير و ملك و نجار را از صندوق به در آوردند. و هر يكى را جامه به رنگ ديگر در بر بود. به يكديگر نظاره كرده همى‌خنديدند. چون از زن بازرگان جويا شدند اثرى از او نيافتند. ديدند كه همه چيز خانه را با جامه‌هاشان گرفته و رفته است. آن گاه حاضران از براى ايشان جامه بياوردند. و ايشان جامه پوشيده و شبانگاه به خانه خويشتن رفتند.

[ص 221 به بعد قصص مثنوى‌]

[گم شده‌ى مؤمن همانا حكمت است‌]

1070-

«ز اين سبب كه علم ضالّه مؤمن است‌

عارف ضالّه خود است و موقن است‌

به ذيل شماره (309) رجوع كنيد.

[ص 224 احاديث مثنوى‌]

[بهر غير و بهر خود يكسان بخواه‌]

1071-

«آنچه بر تو خواه آن باشد پسند

بر دگر كس آن كن از رنج و گزند


صفحه 600

از حديث مذكور در ذيل شماره (952) مستفاد است.

[ص 224 احاديث مثنوى‌]

[ «ابن عمّ من على مولاى اوست»]

1072-

«ز اين سبب پيغمبر با اجتهاد

نام خود وان على مَولَى نهاد

گفت هر كس را منم مولى و دوست‌

ابن عمِّ من على مولاى اوست‌

مراد حديث معروفى است كه از طرق متعدد روايت شده است:

مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَليٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَال مَنْ وَالاهُ وَ عَاد مَنْ عَادَاهُ‌[1].

مسند احمد، ج 4، ص 281، 370، جامع صغير، ج 2، ص 180، كنوز الحقائق، ص 133.

[ص 224 احاديث مثنوى‌]

[شد مسخّر قلبها در دست حق‌]

1073-

«دلوها وابسته چرخ بلند

دلو او در اصبعين زورمند

به ذيل شماره (55) رجوع كنيد.

[ص 224 احاديث مثنوى‌]

[نور مؤمن نار را خامُش كند]

1074-

«ز آتش عاشق از اين رو اى صفى‌

مى‌شود دوزخ ضعيف و مُنطَفى‌

گويدش بگذر سَبُك اى محتشم‌

ور نه ز آتشهاى تو مُرد آتشم‌

اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (294) نقل نموديم.

[ص 224 احاديث مثنوى‌]

[1]-( پيامبر- ص- فرمود:) هر كس من مولاى او باشم على مولاى اوست.

خدايا دوست بدار كسى را كه على را دوست بدارد و دشمن بدار كسى را كه على را دشمن بدارد.


صفحه 601

[عجز در عصيان تو را پاكى دهد]

1075-

«شكر كه مظلومى و ظالم نه‌اى‌

ايمن از فرعونى و هر فتنه‌اى‌

مناسب است با مضمون حديث:

وَ منَ الْعصْمَة تَعَذُّرُ الْمَعَاصى‌

- كه در ذيل شماره (174 و 486) آورده‌ايم.

[ص 225 احاديث مثنوى‌]

[در چهل سالى فزون كن خير را]

1076-

«گر چه باشد مو و ريش او سپيد

هم در آن طفلى خوف است و اميد

ناظر است به خبر ذيل:

مَنْ جَاوَزَ الْأَرْبَعينَ وَ لَمْ يَغْلبْ خَيْرُهُ شَرَّهُ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ منَ النَّار[1].

المنهج القوى، ج 6، ص 631 [ص 225 احاديث مثنوى‌]

[ناتوانى در گنه را قدر دان)]

1077-

«مر بشر را خود مبا جامه دُرست‌

چون رهيد از صبر در حين صدر جُست‌

مر بشر را پنجه و ناخن مباد

كه نه دين انديشد آن گه نه سداد

به ذيل شماره (174 و 486) رجوع كنيد.

[ص 225 احاديث مثنوى‌]

[قصّه شدّاد و نمرود كَفور]

1078-

«حق به عزراييل مى‌گفت اى نقيب‌

بر كه رحم آمد تو را از هر كئيب‌

مأخذ آن روايت ذيل است كه در عجايب نامه آمده است: در ايام ماضى ملكى بود وى را كنيزكى بود. با شخصى زنا كرد آبستن شد. و از ملك ترسيد و بچه را بزاد و به صحرا برد. و در ساقيه‌اى نهاد و پلنگى ماده بيامد و وى را شير مى‌داد تا پرورده شد. و پادشه را

[1]- كسى كه چهل سالگى را پشت سر گذارد ولى خيرش بر شرّش غلبه نكند جايگاهش در آتش جهنم است.


صفحه 602

خبر كرد. وى را بياورد و نامش نمرود كرد.- لعنه اللَّه- و چون بزرگ شد جاى ملك بگرفت و ملك را بكشت. و جهان را بگرفت و قصد آسمان كرد و تير در آسمان انداخت.

و ابراهيم- عليه الصلاة و السّلام- را به آتش انداخت.

و در جوامع الحكايات (باب 13 از قسم چهارم) اين حكايت به طريق ذيل نقل شده است:

آورده‌اند كه روزى مصطفى6نشسته بود و عزراييل به زيارت مهتر6آمد.

مهتر-7- از وى بپرسيد كه اى برادر چندين هزار سال است كه تو متقلد اين شغلى و چندين هزار خلق را از جان جدا كردى و چندين هزار فرزند را يتيم كردى تو را بر هيچ كس رحم آمد و بر هيچ كسى دل سوخت؟ عزراييل گفت يا رسول اللّه در اين مدت مرا دل بر دو كس سوخته است. روزى كشتى در دريا از تلاطم امواج بحر و تزاحم افواج آب بشكست. اهل كشتى غرق گشتند. زنى حامله بر روى تخته پاره‌اى بماند. گاهى از تورّد موج دريا به حضيض زمين مى‌رسيد و گاه از تهوّر حركت باد آتش بر فرق ايوان مى‌فشاند. در اين ميان فرزندى كه در رحم مستوره بود روى به عالم ظهور نهاد. مادر چون از طلق مخاض فارغ شد و به شاخ فراغ دستى زد چشمش بر جمال پسر افتاد كه آب دريا طراوت از رخ زيباى او گرفت. خواست كه از شراب خانه پستان شربتى بيارد و پيش مهمان وقت برد به من بنده فرمان رسيد كه جان آن ضعيفه بردار. و روان كودك را در ميان موج دريا بگذار. چون جان آن زن قبض كردم مرا بران كودك رحم آمد. بى‌چاره از زندان احزان جسته و به صدمات امواج درياى بى‌كران درمانده. و ديگر بر شدّاد عادم رحمت آمد. كه سالها در آن بود كه باغى سازد و بهشتى پردازد و جمله اموال عالم در آن صرف كند. و اهل قصص گويند باغش را راغ از زر بود و خوشه از مرواريد و مشك و سنگ ريزه از جواهر نفيس و درخت از مرجان و شاخ از زمرد و آب از عرق و خاك از خون ناف آهوان چينى. بخارش بخور بيز، بادش عبير آميز. چون آن بستان بدان صفت تمام شد خواست كه در آن بستان رود و به نظاره آن روح روح افزايد. چون به در بستان رسيد و قصد آن كرد كه از اسب فرود آيد پاى راست از ركاب بيرون كرد و هنوز پاى چپ در ركاب بود كه فرمان رسيد كه جان اين ملعون بردار. و آن بى‌دين را از پشت اسب بر زمين آر. چون جان او قبض كردم دلم بر وى بسوخت كه بى‌چاره عمرى بر اميد گذاشت و چون شاخ جاه او به برآمد چشمش بر آن نيفتاد. و در اين مغافصه بود كه جبرئيل امين در رسيد.

و گفت يا محمد خدايت سلام مى‌گويد. و مى‌فرمايد كه به عزت و جلال من كه شداد عاد همان طفل بود كه در آن درياى بى‌كران بى‌مادرش بپروردم و از امواج درياى بى‌كرانش‌