يَشْفَعُ فيهمْ فَيُشَفَّعُ[1].
سفينة البحار، ج 1، ص 706 [1] [ص 83 احاديث مثنوى]
[قصّه بيناى نابينا ببين]
441-
«ديد در ايّام آن شيخ فقير
مصحفى در خانه پيرى ضرير
مأخذ آن روايت ذيل است:
كَانَ ابُو مُعَاويَةَ ذَهَبَ بَصَرُهُ فَاذَا ارَادَ ان يَقرَأَ نَشَرَ المُصحَفَ فَيَردُّ اللَّهُ عَلَيه بَصَرَهُ فَاذَا اطبَقَ المُصحَفَ ذَهَبَ بَصَرُهُ[2]. رساله قشيريه، ص 169 [ص 106 قصص مثنوى]
[حكمت خاموشى از لقمان شنو]
442-
«رفت لقمان سوى داود صفا
ديد كاو مىكرد ز آهن حلقهها
مأخذ آن حكايت است كه در عقد الفريد، ج 2، ص 15 و قصص الانبياء ثعلبى ص 235 و احياء العلوم، ج 3، ص 83 و تفسير ابو الفتوح، ج 4، ص 271 و در مجمل التواريخ و القصص ذكر شده و از مأخذ اخير در اينجا آورده مىشود:
و چون دوازده سال از مملكت وى برفت خداى تعالى لقمان را حكمت داد. و سى سال با داود بود. روزى در پيش او رفت. و داود زره همىكرد به دست خويش. و آهن
______________________________ [1]
عَن النَّبيِّ6أَنَّهُ قَالَ: إنِّي أَشْفَعُ يَوْمَ الْقيَامَة فَأُشَفَّعُ وَ يَشْفَعُ عَليٌّ فَيُشَفَّعُ وَ يَشْفَعُ أَهْلُ بَيْتي فَيُشَفَّعُونَ وَ إنَّ أَدْنَى الْمُؤْمنينَ شَفَاعَةً لَيَشْفَعُ في أَرْبَعينَ منْ إخْوَانه كُلٌّ قَد اسْتَوْجَبُوا النَّار.
بحارالأنوار ج: 8 ص: 30.
از رسول خدا6منقول است كه فرمود: من در روز قيامت شفاعت مىكنم كه شفاعتم پذيرفته مىشود، و على7شفاعت مىكند كه شفاعتش نيز پذيرفته مىشود، اهلبيتم شفاعت مىكنند كه شفاعتشان نيز پذيرفته مىشود و ضعيفترين مؤمن از نظر شفاعت، شفاعت او درباره چهل مؤمن از برادرانش است كه استحقاق آتش جهنم را دارند.
قَالَ رَسُولُ اللَّه6ثَلَاثَةٌ يَشْفَعُونَ إلَى اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ فَيُشَفَّعُونَ الْأَنْبيَاءُ ثُمَّ الْعُلَمَاءُ ثُمَّ الشُّهَدَاءُ.
بحارالأنوار ج: 8 ص: 34.
رسول خدا6فرمود: سه گروهند كه نزد خداى متعال شفاعت مىكنند و شفاعتشان پذيرفته مىشود: پيامبران، سپس علما و دانشمندان و پس از آنان شهيدان.
قَالَ رَسُولُ اللَّه6إذَا قُمْتُ الْمَقَامَ الْمَحْمُودَ تَشَفَّعْتُ في أَصْحَاب الْكَبَائر منْ أُمَّتي فَيُشَفِّعُني اللَّهُ فيهمْ وَ اللَّه لَا تَشَفَّعْتُ فيمَنْ آذَى ذُرِّيَّتي.
بحارالأنوار ج: 8 ص: 37.
رسول خدا6فرمود: آنگاه كه به مقام محمود نائل شدم درباره كسانيكه مرتكب گناهان كبيره شدهاند از امت من شفاعت مىكنم و خداى متعال هم شفاعتم را مىپذيرد. بخدا قسم كسانى را كه آزار دادند و اذيت كردند فرزندان مرا شفاعت نمىكنم.
[1]- اگر يك نفر از خانوادهاى به بهشت رود، همه خانوادهاش نيز به بهشت خواهند رفت. پرسيده شد چگونه؟ فرمود آن يك نفر بقيه را شفاعت مىكند و شفاعتش پذيرفته مىشود، تا آنجا كه فقط خدمتگزارش باقى مىماند. آن مؤمن مىگويد: اى پروردگار من، اين خادم منست كه مرا از سرما و گرما حفظ مىكرد، پس شفاعتش درباره او هم پذيرفته مىشود.
[2]- ابو معاويه بينايى خود را از دست داده بود. وى هر وقت اراده مىكرد كه از مصحف شريف تلاوت كند خداوند بينايى را به وى باز مىگرداند.( اما همين كه) قرآن را مىبست به حالت اول بر مىگشت.
داود را چون موم نرم بود. لقمان ندانست كه چه همىكند و آن چيست؟ و از حكمت واجب نديد سخن پرسيدن. و خاموش بود تا تمام كرد و در لقمان پوشيد تا ببيند لقمان گفت: هَذَا جَيدُّ للحَرب[1]. و اين سخن لقمان آن وقت گفت: الصَّمتُ حكَمٌ وَ قَليلٌ فَاعلُهُ[2]. يعنى خاموشى حكمتى است و كمتر به كار دارند.
[ص 107 قصص مثنوى]
[بطن در بطن است قرآن كريم]
443-
«همچو قرآن كه به معنى هفت توست
خاص را و عام را مَطعَم در اوست
اشاره بدين حديث است كه در مقدمه هشتم از مقدمات تفسير صافى و در عوالى اللئالى ج 4 ص 107 ديده مىشود:
إنَّ للقُرآن ظَهراً وَ بَطناً وَ لبَطنه بَطناً إلَى سَبعَة أَبْطُنٍ
[3].
و ممكن است كه اشاره باشد به روايت ذيل:
كَانَ الكتَابُ الاوَّلُ نَزَلَ من بَاب وَاحدٍ عَلى حَرفٍ وَاحدٍ وَ نَزَلَ القُرآنُ من سَبعَة ابوَابٍ عَلى سَبعَةٍ احرُفٍ زَجرٍ وَ امرٍ وَ حَلَالٍ وَ حَرَامٍ وَ مُحكَمٍ وَ مُتَشَابهٍ وَ امثَالٍ فَاحلُّوا حَلَالَهُ وَ حَرِّمُوا حَرَامَهُ وَ افعَلُوا مَا أُمرتُم به وَ انتَهُوا عَمَّا نُهيتُم عَنهُ وَ اعتَبرُوا بامثَاله وَ اعمَلُوا بمُحكَمه وَ آمنُوا بمُتَشَابهه وَ قُولُوا آمَنَّا به كُلُّ من عند رَبِّنَا[4].
تفسير طبرى، طبع مصر، ج 1، ص 22 و نزديك بدان اين روايت است:
انزلَ القُرآنُ عَلى سَبعَة احرُفٍ امرٍ وَ زَجرٍ وَ تَرغيبٍ وَ تَرهيبٍ وَ جَدَلٍ وَ قَصَصٍ وَ مَثَلٍ[5].
همان كتاب، ص 23 و معنى مصراع دوم مناسبت دارد با مضمون اين خبر:
انَّ هذَا القُرآنَ مَأدبَةُ اللَّه فَاقبَلُوا من مَأدبَته مَا استَطَعتُم[6].
مستدرك حاكم، ج 1، ص 555 [ص 83 احاديث مثنوى]
[1]- اين( زره) براى جنگ مناسب است.
[2]- در خاموش ماندن حكمتهاست ولى به كار برنده آن اندك است.
[3]- قرآن ظاهرى دارد و باطنى. باطنش باطن ديگرى دارد و همين طور تا هفت بطن تو در تو در قرآن هست.
[4]- كتاب اول( ظاهراً اشاره به كتب آسمانى قبل از قرآن است) با يك باب و يك حرف نازل شد ولى قرآن با هفت باب و هفت حرف: نهى، امر، حلال، حرام، محكم، متشابه و امثال. بنا بر اين حلالش را حلال دانيد و حرامش را حرام. به آنچه امر شدهايد عمل كنيد و از آنچه نهى شدهايد خود دارى كنيد. از مثالهاى قرآن عبرت گيريد. محكمات را به كار بنديد و به متشابهات ايمان آوريد و بگوييد همه قرآن از طرف پروردگار ماست و به همه آن ايمان داريم.
[5]- قرآن بر اساس هفت حرف( موضوع) نازل شده است: امر، نهى، ترغيب( به جهان ديگر)، بر حذر داشتن( از اين جهان)، جدل، قصه و مَثَل.
[6]- اين قرآن سفره گسترده خدا براى پذيرايى است. تا مىتوانيد به نعمتهاى آن روى آوريد.
[از دقوقى شرح مبسوطى بخوان]
444-
«آن دقوقى داشت خوش ديباجهاى
عاشق و صاحب كرامت خواجهاى
با فحص و تتبع بسيار در باره دقوقى و اين كه او چه كس است و در كدام عصر بوده است اطلاع صحيح و دقيقى به دست نياورده و حكايت مذكوره را نيز در هيچ موضع نيافتهام الّا آنچه علّامه استاد مرحوم محمد قزوينى- روّح اللّه روحه- در نامهاى كه از پاريس نوشتهاند (مورخ 10 خرداد 1316) و آن مشتمل است بر تقريظ رساله نگارنده در شرح احوال مولانا و جواب سؤالى چند كه از آن آفتاب نور پاش معانى و بحر بىكران معرفت كرده بود من جمله در باره دقوقى به شرح ذيل:
و اما سؤال دوم سركار عالى راجع به دقوقى كه مولانا در دفتر سوم مثنوى (صفحه 243 از چاپ علاء الدّوله) حكايت مفصلى در باره او به نظم آورده پس از زيارت مرقومه عالى كنجكاوى اين جانب نيز در حركت آمده در غالب مظانّى كه دسترس بدانها داشتم خواه از تذكرههاى مشايخ عرفا يا از ساير معاجم رجال و كتب مسالك و ممالك از قبيل انساب سمعانى و معجم الادبار و معجم البلدان هر دو از ياقوت و ابن خلكان و ذيل آن از ابن شاكر و كشف المحجوب هجويرى و كتاب اللمع فى التصوف و الجواهر المضيئة و ميزان الاعتدال ذهبى و لسان الميزان ابن حجر و آثار البلاد قزوينى و طبقات الاخيار شعرانى و نفحات جامى و
خزينة الاصفياء غلام سرور لاهورى و طرائق الحقايق مرحوم نايب الصدر و شرح مثنوى از مرحوم حاج ملا هادى سبزوارى و شايد غير اين مآخذ كه الآن اسامى همه آنها در خاطر نيست رجوع كردم هر چه بيشتر گشتم كمتر يافتم در هيچ يك از مآخذ مذكوره مطلقاً و اصلًا كسى خواه از مشايخ عرفا يا غير ايشان به اين نسبت دقوقى نيافتم فقط در يك مأخذ (يا بعبارةٍ اصح در دو مأخذ كه چون يكى از آنها يعنى تاج العروس در ماده دقق از ديگرى يعنى كتاب المشتبه آتى الذكر ذهبى نقل كرده سند مستقل على حده محسوب نمىتوان نمود) عرض كردم بالأخره فقط در يك مأخذ نسبت دقوقى را يافتم نمىگويم كه همان شخص مقصودٌ بالذكر مولانا را به دست آوردم بلكه عرض مىكنم اصل نسبت دقوقى را كه در هيچ يك از اين كتب مبسوطه رجال و معاجم و طبقات وجود نداشت بالأخره در كتاب آتى الذكر يافتم و آن كتاب المشتبه للذهبى المتوفى فى سنة 748 است در ص 201 از كتاب مزبور گويد: «الدَّقوقى ... وَ بقَافَين الدَّقُوقَى عَبدُ المُنعم بن مُحَمَّد بن مُحَمَّد بن ابى المَضَاء الدَّقُوقى نَزيلُ حماةٍ حَدَثَ عَن ابن عَسَاكرَ بعد 640 وَ مُحَدِّثُ بَغدَادَ فى وَقتنا تَقَىّ الدِّين محمُود بن عليِّ بن محمود عَذب القَراءَة فَصيح العبَارَة يَحضُرُ مَجلسَهُ نَحوَ الالفَين»[1]انتهى شرح حال اين دقوقى اول يعنى عبد المنعم بن محمد را عجالةً در هيچ جاى نيافتم (بعدها استاد علامه فقيد شرح حال او را يافته و در حاشيه المشتبه كه از كتاب خانه آن بزرگوار به كتاب خانه دانش سراى عالى منتقل شده اين طور يادداشت فرمودهاند: تُوُفَّى فى سنة 645 انظُرا النُّجُومَ الزَّاهرةَ فى حَوادَث هَذه السَّنَة ج 6، ص 357) ولى شرح حال دقوقى دوم يعنى تقى الدّين محمود را در ذيل طبقات الحفاظ ذهبى لابن فهد (طبع دمشق سنه 1347، ص 106) به دست آوردم و در آنجا گويد كه وى از وعاظَ مشهور عصر خود بوده و در سنه 663 متولد و در سنه 733 وفات يافته. پس بنا بر اين اين دومى به نحو قطع و يقين نمىتواند مقصود مولانا باشد. چه در وقت وفات مولانا در سنه 672 وى طفلى نه ساله بوده است. و اما دقوقى اول يعنى عبد المنعم بن محمد كه در سنه 640 زنده و مقيم در حماة يعنى به كلى نزديك آسياى صغير و قونيه مقرّ مولانا بوده و درست عصر وى با عصر مولانا موافق و منطبق بوده محتمل است به احتمال قوى كه همو مقصود مولانا بوده در قصه مزبوره. و اگر چه از سياق عبارت ذهبى بر نمىآيد كه وى از مشايخ عرفا بوده ولى ضد آن نيز بر نمىآيد. نمىخواهم عرض كنم كه عين آن وقايع و مشاهدات و كشف و شهودها كه مولانا در قصه مزبوره به دقوقى نسبت مىدهد از اين دقوقى نزيل حماة صادر شده بود خير. بلكه فقط مىخواهم عرض كنم كه مولانا در بسط
[1]- دقوقى يا دقّوقى آن طور كه ابن عساكر در وقايع بعد از 640 نقل كرده يكى محمّد ... دقّوقى مقيم حماة است و ديگرى محمود دقوقى است كه در بغداد محدّث بوده است و داراى قرائتى صحيح و بيانى فصيح بوده و در مجلس او حدود دو هزار نفر شركت مىكردهاند.
و شاخ و برگ دادن اين قصه لطيف ممتع به رسم غالب حكاياتى كه آن نقاشى چيره دست به قول مسعود سعد سلمان: عنقا نديده صورت عنقا كند همى- از كاهى كوهى مىساخته و اغلب از حكاياتى تاريخى يا افسانهاى كه اصل آنها در كتب ديگر قبل از مثنوى، مثل چهار مقاله و جوامعالحكايات و كليله و دمنه و نحو ذلك مذكور و فقط يكى دو سه سطر بوده است آن صنعتگر زبردست با آن مهارت خارق العاده كه از صفات مخصوصه نوابغ درجه اول است در خلق مضامين و تنميه و شاخ و برگ دادن آنها، و از هيچ محض حكاياتى عريض و طويل ساختن. مىبينيم كه چندين صفحه و چند صد شعر حكاياتى در نهايت دلكشى و لطافت و ذوق مشحون از فوايد اخلاقى و حكمى و عرفانى به عمل مىآورده (از جمله مثلًا حكايت مطول كنيزك كه حكايت اول مثنوى است و منشأ آن بدون شك همان حكايت مختصر يكى دو صفحه چهار مقاله است. و ديگر مثلًا حكايت مختصر خرگوش و شير كليله و دمنه كه مولانا از آن حكايتى مملو از روح حيات و مفصّل و مشروح ساخته و غيره و غيره.) بارى غرض راقم سطور اين است كه هيچ مستبعد نيست كه مولانا براى ساختن بَطَلى براى اين حكايت مرموز عرفانى خود راجع به دقوقى، چون به هيچ يك از مشاهير عرفا كه شرح احوال ايشان در تذكرههاى اوليا مدوّن و مسطور و بين الجمهور و متداول و مشهور بوده است آن واقعات و كرامات را نمىتوانسته جهاراً بدون خوف تكذيب حُسّاد و نكته جويان نسبت دهد كه آنها نگويند تو اين حكايات و وقايع را از روى چه مأخذ در حق جنيد مثلًا يا شبلى يا منصور ذكر كردهاى؟ لهذا گشته و از مابين پيغمبران، جرجيس را انتخاب كرده. يعنى شخصى را از علما يا عرفاى متوسط الحال نسبةً مجهول معاصر با خود او و مقيم حماة كه به كلى همسايه بلاد روم است و به اين مناسبت اسم او را لا بد شنيده بوده پيدا كرده و اين وقايع و سوانح را به دم او بسته و از زبان او نقل كرده. و چون اين شخص نسبةً مجهول الحال و از قدما نبوده و شرح حال او در كتب رجال مرقوم نه، كسى از نكته جويان ظاهر بين نيز نمىتوانسته زبان طعن و اعتراض بر مولانا گشوده و لم و لا نسلّم در انداخته و طريق جدل ساخته بگويد اين حكايات در فلان كتاب طبقات الاوليا مثلًا مسطور نيست تو از روى چه سند و مأخذ اينها را نقل كردهاى؟» اين بود نظر علامه استاد- رحمة اللّه عليه- و هيچ مستبعد نيست كه مولانا در مسافرتى كه جهت تكميل تحصيل علوم ظاهر به حلب و شام كرده (مابين سنه 638- 629) با دقوقى مذكور ملاقات كرده و اين كرامت را كه صوفيّه آن را از جنس واقعات
مىشمارند از وى شنيده باشد. چنانكه نظائر آن در فتوحات محى الدّين ملاحظه مىشود. و از جمله واقعه مانند حكايتى است كه اوحد الدّين كرمانى از براى محى الدّين نقل كرده است و تمثّل رجال گذشته و ظهور ارواح در قوالب، پيش صوفيّه امر مسلم است و نمونههاى بسيار از آن جنس تصوّر در فتوحات مىتوان ديد. رجوع كنيد به: فتوحات مكيه، ج 1، ص 165، ج 3، ص 55 [ص 107 به بعد قصص مثنوى]
[بهر امّت هست پيغمبر پدر]
445-
«گفت پيغمبر شما را اى مهان
چون پدر هستم شفيق و مهربان
اين روايت مراد است:
انَّمَا انَا لَكُم مثلَ الوَالد[1].
مسند احمد، ج 2، ص 247 [ص 84 احاديث مثنوى]
[عضو مقطوع بدن را مُرده دان]
446-
«جزء از كل قطع شد بىكار شد
عضو از تن قطع شد مردار شد
مقتبس است از حديث ذيل:
مَا قُطعَ منَ البَهيمَة وَ هىَ حَيَّةٌ فَهىَ مَيِّتَةٌ[2].
مسند احمد، ج 5، ص 218، كنوز الحقائق، ص 118 و با تفاوت مختصر ص 116
كُلُّ شَيءٍ قُطعَ منَ الحَىِّ فَهُوَ مَيِّتٌ[3].
جامع صغير، ج 2، ص 92
مَا أُبينَ منَ الحَىِّ فَهُوَ مَيِّتٌ[4].
كنوز الحقائق، ص 115 [ص 84 احاديث مثنوى]
[1]- بىشك، من براى شما همچون پدر هستم.
[2]- عضوى كه از حيوان قطع شود هر چند جان داشته باشد مردار به حساب مىآيد.
[3]- هر عضوى كه از موجود زنده قطع گردد مرده به حساب مىآيد.
[4]- آنچه از موجود زنده جدا گردد مردار است.
[حق شناسد اولياى خاص خود]
447-
«وان كه نشناسم تو اى يزدان جان
بر من محجوبشان كُن مهربان
ناظر است به مضمون حديث:
اوْليَائى تَحْتَ قبَابي لَا يَعْرفُهُمْ غَيْري.
كه مستند آن در ذيل شماره (291) گذشت. [1] [ص 52 احاديث مثنوى]
[كى توانم ربّ خود را من ستود]
448-
«چون كه پايانى ندارد رو الَيك
زان كه لا احصى ثَنَاءً مَا عَلَيك
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (17) ذكر كرديم. [2] [ص 93 شرح مثنوى]
[در «تحيّات» است مدح انبيا]
449-
«در تحيّات و سلام الصّالحين
مدح جمله انبيا آمد عجين
اشاره به روايتى است كه در باره تشهد نقل مىكنند وَ هىَ هَذه:
التَحيَّاتُ للَّه وَ الصَّلَوَاتُ وَ الطَّيبَاتُ السَّلَامُ عَلَيكَ ايُّهَا النَّبىُّ وَ رَحمَةُ اللَّه وَ بَرَكَاتُهُ السَّلَامُ عَلَينَا وَ عَلى عبَاد اللَّه الصَّالحينَ فَانَّكُم اذَا قُلتُمُوهَا اصَابَت كُلَّ عَبدٍ للَّه صَالحٍ في السَّمَاء وَ الارض[1].
بخارى، ج 1، ص 99، مسند احمد، ج 1، ص 292، 376، 382، 408، 413، 414، 422 با تفاوت اندك. [ص 85، احاديث مثنوى]
______________________________ [1] مستفاد است از مضمون حديث قدسى:
اوْليَائى تَحْتَ قبَابي لَا يَعْرفُهُمْ غَيْري (1).
احياء العلوم، ج 4، ص 256، كشف المحجوب هجويرى طبع لنينگراد، ص 7 [ص 52 احاديث مثنوى] (1) حديث قدسى: دوستان من زير سقف و گنبدهاى خاص من به سر مىبرند و كسى جز من از آنان خبر ندارد.
[2] مأخوذ است از حديث ذيل:
عَنْ عَلىّ (عَلَيْه السَّلَامْ) انَّ النَّبيَّ6كَانَ يَقُولُ فى آخر وَتْره اللَّهُمَّ انِّى اعُوذُ برضَاكَ منْ سَخَطك وَ اعُوذُ بمُعَافَاتكَ منْ عُقُوبَتكَ وَ اعُوذُ بكَ منْكَ لا احْصى ثَنَاءً عَلَيْكَ انْتَ كَمَا اثْنَيْتَ عَلَى نَفْسكَ (1).
مسند احمد بن حنبل، طبع مصر 1313، ج 1، ص 96، 118، 150 و صحيح مسلم طبع مصر، ج 2، ص 51 و احياء العلوم، ج 1، ص 209 و ج 4، ص 63 و جامع صغير، ج 1، ص 59 [ص 2 احاديث مثنوى] ... و از ابو القاسم جنيد (متوفى 297) نقل كردهاند: «مَنْ عَرَفَ اللَّهَ كَلَّ لسَانُهُ» (2).
كشف المحجوب، چاپ لنينگراد ص 3 و 464 و ابو بكر واسطى (متوفى حدود 320) گفته است: «مَنْ عَرَفَ اللَّهَ تَعَالَى انْقَطَعَ بَلْ خَرَسَ وَ انْقَمَعَ» (3). رساله قشيريه چاپ مصر، ص 141 [ص 93 شرح مثنوى] (1) از قول على (ع) آوردهاند كه فرمود: پيامبر6در آخر نماز وَتْرش چنين مىخواند: خدايا از خشمت به خشنوديت، از كيفرت به عفوت و از خودت به خودت پناه مىبرم. بر شمردن ثناى تو كار من نيست. تو آنچنانى كه خود را ستودهاى.
(2) كسى كه خدا را شناخت زبانش (از بيان آن) عاجز مىشود.
(3) كسى كه خداى متعال را شناخت زبانش (از بيان آن) منقطع، گنگ و هراسان مىشود.
[1]- تحيّتها درودها و پاكيها مخصوص خداوند است. اى پيامبر درود و رحمت و بركات خداوند بر تو باد. درود بر ما و بندگان صالح خداوند باد.( وقتى شما چنين درودهايى فرستاديد همه بندگان صالح خداوند را در آسمان و زمين در بر خواهد گرفت.)
[عمر خود را در چه پايان بردهاى؟]
450-
«حق همىگويد چه آوردى مرا
اندر اين مُهلت كه دادم من تو را
عمر خود را در چه پايان بردهاى
قُوت و قوّت در چه فانى كردهاى
گوهر ديده كجا فرسودهاى
پنج حسّ را در كجا پالودهاى
مقتبس است از كلام مولاى متقيان على-7- كه جزء احاديث نبوى نيز آمده:
لَا يَزُولُ قَدَمُ ابن آدَمَ حَتّى يُسأَلَ عَن عُمره فيمَ افنَاهُ وَ عَن شَبَابه فيمَ ابلَاهُ وَ عَن مَاله من اينَ اكتَسَبَهُ وَ فيمَ انفَقَهُ وَ عَمَّا عَملَ فيمَا عَلمَ[1].
شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 532 [ص 85 احاديث مثنوى]
[سجده كردن را بياموز از رسول6]
451-
«بچّه بيرون آر از بيضه نماز
سر مزن چون مرغ بىتعظيم و ساز
مستفاد است از اين روايت:
[1]
نَهَانى (رَسُولُ اللَّه) عَن نَقرَةٍ كَنَقرَة الدِّيك وَ اقعَاءٍ كَإقعَاء الكَلب وَ التفَاتٍ كَالتفَات الثَّعلَب[2].
مسند احمد، ج 2، ص 311 و با تفاوت مختصر ص 265
نَهَى رَسُولُ اللَّه (صَلّى اللَّهَ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) عَن نَقرَة الغُرَاب وَ افترَاش السَّبُع وَ ان يُوطنَ الرَّجُلُ المَكَانَ كَما يُوطنُهُ البَعيرُ[3].
مستدرك حاكم، ج 1، ص 229، جامع صغير، ج 2، ص 192 نيز رجوع كنيد به:
اللآلى المصنوعة، ج 2، ص 379، 381 [ص 86 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
عَنْ أَبي جَعْفَرٍ:قَالَ بَيْنَا رَسُولُ اللَّه6جَالسٌ في الْمَسْجد إذْ دَخَلَ رَجُلٌ فَقَامَ يُصَلِّي فَلَمْ يُتمَّ رُكُوعَهُ وَ لَا سُجُودَهُ فَقَالَ ص نَقَرَ كَنَقْر الْغُرَاب لَئنْ مَاتَ هَذَا وَ هَكَذَا صَلَاتُهُ- لَيَمُوتَنَّ عَلَى غَيْر ديني.
از امام باقر7منقول است كه مىفرمايد: روزى رسول خدا6در مسجد نشسته بود مردى وارد شد و به نماز ايستاد و ركوع و سجدهاش را تند و ناقص انجام مىداد، رسول خدا6فرمودند: مانند كلاغ نوك بر زمين زد؛ اگر اين شخص بميرد و نمازش اينگونه باشد به غير دين من مرده است.
فروع كافى، ج 3، ص 268، ح 6
[1]-( روز قيامت) آدمى قدم از قدم بر نمىدارد مگر اين كه از او سؤال مىشود عمرش را چگونه پايان برده و جوانيش را در چه صرف كرده است. ثروتش را از كجا به دست آورده و در چه راهى هزينه كرده است. و عملش نسبت به آنچه آموخته است چگونه بوده است.
[2]- رسول خدا6از انجام سه چيز( در نماز) مرا نهى كرد: اول اين كه سجدهام با شتاب باشد همچون نوك زدن خروس. دوم اين كه به شكل و هيئت سگ بنشينم. و سوم اين كه مانند روباه به اين طرف و آن طرف روى برگردانم.
[3]- رسول خدا6نهى كرد: از اين كه كسى در نماز سجدهاش با عجله باشد مانند نوك زدن كلاغ. با آرنج روى زمين پهن شود همچون درندگان. و در جاى خود زمينگير شود مانند شتر.