روزى يكى از باغبانان به حضرت او سه خيار بالنگ آورد. نظام الملك آن هر سه را تمام بخورد و هيچ كس را از آن نصيب نداد. و آورنده را صد دينار و تشريفى فاخر بداد و آن مرد باز گشت. يكى از خاصّگيان كه در پيش وى گستاخ بود از وى سؤال كرد كه سبب چه بود كه ازين نو باوه حاضران را محروم ماندند؟ گفت زيرا كه خيار او بچشيدم و تلخ بود و دوم و سوم هم تلخ بود؟ گفتم اگر كسى ديگر را دهم روا بود كه او به مرارت آن صبر نكند و بگويد كه تلخ است و آن بىچاره از تحفه خود شرم دارد و مرا حيا مانع آيد كه كسى به خدمت من تحفه آرد و عرق حيا و خجلت برو نشيند. من به مرارت آن خيار صبر كردم تا عيش آن بىچاره تلخ نگردد.
جوامع الحكايات، باب اول از قسم دوم [ص 55 قصص مثنوى]
[هست ملعون آن كه نفزايد به عقل/ ناقص الاعضا بيابد لطف حق]
303-
«چون كه ملعون خواند ناقص را رسول
بود در تأويل، نقصان عقول
زان كه ناقص تن بود مرحوم رَحم
نيست بر مرحوم، لايق طعن و زخم
اشاره است بدين حديث:
النَّاقصُ مَلْعُونٌ[1].
شرح خواجه ايوب، المنهج القوى (شرح يوسف بن احمد بر مثنوى) طبع مصر، ج 2، ص 352.
و بيت دوم را يوسف بن احمد اشاره به حديث ذيل (كه در جامع صغير، ج 2، ص 19 نيز
[1]- كسى كه( عقلش) نقصان دارد( و در صدد رفع آن نيست) از رحمت خدا دور است.
نقل شده) گرفته است:
ذَهَابُ الْبَصَر مَغْفرَةٌ للْذُّنُوب وَ ذَهَابُ السَّمْع مَغْفرَةٌ للذُّنُوب وَ مَا نَقَصَ منَ الْجَسَد فَعَلَى قَدْر ذلكَ
[1][1].
[ص 55 احاديث مثنوى]
[مؤمن با نور ربّ خويش مى بيند]
304-
«شيخ كاو يَنْظر بنور اللَّه شد
از نهايت و از نخست آگاه شد
چشم او يَنْظر بنور اللَّه شده
پردههاى جهل را خارق بده
مستند آن در ذيل شماره (103) گذشت. [2] [ص 56 احاديث مثنوى]
[محو گردد نور از خورشيد و ماه]
305-
«گويم اى خورشيد مقرون شو به ماه
هر دو را سازم چو دو ابر سياه
مقتبس است از حديث مفصلى كه در باره پايان كار جهان و ظهور علايم قيامت روايت مىكنند و آنچه مرتبط بدين بيت است در اينجا مىآوريم:
آنگه آفتاب و ماه را بيارند نور از ايشان بستده به مانند دو جرم سياه. تفسير ابو الفتوح، ج 2، ص 360 [ص 56 احاديث مثنوى]
[پاى اين شمس و قمر پى مىشود]
306-
«آفتاب و مه چو دو گاو سياه
يوغ بر گردن ببنددشان اله
مستفاد است از اين روايت:
______________________________ [1] احاديث فراوانى درباره آزمودن خداوند متعال بنده مؤمن را براى رسانيدنش به مقام برتر، پاك شدن از گناهان و ... نقل گرديده كه به پارهاى از آنها اشاره مىكنيم:
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: إنَّهُ لَيَكُونُ للْعَبْد مَنْزلَةٌ عنْدَ اللَّه فَمَا يَنَالُهَا إلَّا بإحْدَى خَصْلَتَيْن إمَّا بذَهَاب مَاله أَوْ ببَليَّةٍ في جَسَده.
كافى ج: 2 ص: 257 ح 23 امام صادق7مىفرمايد: به يقين براى بنده مؤمن مقام و منزلتى نزد خداى متعال است كه بدان دست نيابد جز با يكى از دو صفت: يا به از دست رفتن مال، يا به رسيدن بلا در بدن.
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَبْتَلي الْمُؤْمنَ بكُلِّ بَليَّةٍ وَ يُميتُهُ بكُلِّ ميتَةٍ وَ لَا يَبْتَليه بذَهَاب عَقْله أَ مَا تَرَى أَيُّوبَ كَيْفَ سُلِّطَ إبْليسُ عَلَى مَاله وَ عَلَى وُلْده وَ عَلَى أَهْله وَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ منْهُ وَ لَمْ يُسَلَّطْ عَلَى عَقْله تُركَ لَهُ؟!.
كافى ج: 2 ص: 256 ح 22.
امام صادق7مىفرمايد: به يقين خداوند عزير و بزرگ مؤمن را به هر بلايى مبتلا مىكند، و به هر نوع مرگى مىميراند، ليكن به زوال عقل، او را نمىآزمايد. مگر نمىبينى ايوب پيامبر را كه چگونه ابليس بر مال، اولاد، خانواده و همهچيزش چيره شد ليكن بر عقلش سُلطه نيافت و خردش باقى ماند.؟!
عَن ابْن بُكَيْرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْد اللَّه7: أَ يُبْتَلَى الْمُؤْمنُ بالْجُذَام وَ الْبَرَص وَ أَشْبَاه هَذَا؟ قَالَ: فَقَالَ: وَ هَلْ كُتبَ الْبَلَاءُ إلَّا عَلَى الْمُؤْمن؟!.
كافى ج 2 ص: 258 ص 27.
ابن بكير از امام صادق7پرسيد: آيا مؤمن به خوره، پيسى و مانند اينها مبتلا مىشود؟ در پاسخ فرمود: مگر بلا جز بر مؤمن نگاشته شده است؟!.
[2] از احاديث ذيل مىتوان اين موضوع را استفاده نمود:
عَنْ أَبي جَعْفَرٍ7في قَوْل اللَّه تَبَارَكَ وَ تَعَالَى:إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَقَالَ: هُمُ الْأَئمَّةُ:قَالَ رَسُولُ اللَّه6اتَّقُوا فرَاسَةَ الْمُؤْمن فَإنَّهُ يَنْظُرُ بنُور اللَّه في قَوْلهإِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ.
وسائلالشيعة ج 12 ص 38 باب 20- باب استحباب توقي فراسة المؤمن ح 15579.
امام باقر7درباره گفتار خداى متعال:" به يقين در اين، نشانههايى است براى هوشياران" (سوره حجر آيه 75) فرمودند: آنها، امامان هستند. رسول خدا6در ارتباط با همين آيه فرمودند: از فراست و زيركى مؤمن بپرهيزيد كه براستى با نور خدا مىنگرد.
قَالَ النَّبيُّ6: اتَّقُوا فرَاسَةَ الْمُؤْمن فَإنَّهَا لَا تُخْطئْ.
شرحنهجالبلاغة ج 11 ص 218.
رسول خدا6فرمودند: از فراست و زيركى مؤمن بپرهيزيد كه براستى خطا ناپذير است.
وَ قَالَ عَليٌّ7: اتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمنينَ فَإنَّ اللَّهَ تَعَالَى جَعَلَ الْحَقَّ عَلَى أَلْسنَتهمْ.
نهجالبلاغة ص 529 ح 309.
حضرت علي7فرمودند: از گمانهاى مؤمنين بپرهيزيد كه بيقين خداوند متعال حق را در زبان آنان قرار داده است.
و در عباراتى زيبا ديلمى در ارشاد القلوب به بيان مطلب مىپردازد:
وَ رُويَ عَنْ أُوَيْسَ رَحمَهُ اللَّهُ لَمَّا قَصَدَهُ حَيَّانُ بْنُ هرم، قَالَ لَهُ حينَ رَآهُ: السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَخي حَيَّانَ بْنَ هرم، فَقَالَ لَهُ: منْ أَيْنَ لَكَ مَعْرفَتي وَ لَمْ تَرَني؟ فَقَالَ لَهُ: الْمُؤْمنُ يَنْظُرُ بَنُور اللَّه.
وَ إَنَّ أَرْوَاحَ الْمُؤمنينَ تَسْأَمُ كَمَا تَسْأَمُ الْخَيْلُ وَ الْفرَاسَةُ أَنْوَارٌ سَطَعَتْ في الْقُلُوب بحَقَائق الْإيمَان وَ مَعْرفَةٌ تَمَكَّنَتْ في النُّفُوس فَصَدَرَتْ منْ حَالٍ إلَى حَالٍ حَتَّى شَهدَت الْأَشْيَاءَ منْ حَيْثُ أَشْهَدَهَا سَيِّدُهَا وَ مَوْلَاهَا فَنَطَقَتْ عَنْ ضَمَائر قَوْمٍ وَ أَمْسَكَتْ عَنْ آخَرينَ وَ الْفرَاسَةُ أَيْضًا نَتيجَةُ الْيَقين وَ طَريقُ الْمُؤْمنينَ.
وَ سُئلَ النَّبيُّ6عَنْ قَوْله تَعَالَى:فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِقَالَ: يَقْذفُ في قَلْبه نُورًا فَيَنْشَرحْ وَ يَتَوَسَّعْ.
وَ التَّفَرُّسُ منْ خَوَاصِّ أَهْل الْإيمَان، سَطَعَتْ في قَلْبه أَنْوَارٌ فَأَدْرَكَ بهَا الْمَعَانيَ. وَ مَنْ غَضَّ بَصَرَهُ عَن الْمَحَارم، وَ أَمْسَكَ نَفْسَهُ عَن الشَّهَوَات، وَ عَمَّرَ بَاطنَهُ بصَفَاء السَّريرَة وَ مُرَاقَبَة اللَّه تَعَالَى، وَ ظَاهرَهُ باتِّبَاع الْكتَاب وَ السُّنَّة، وَ لَمْ يُدْخلْ مَعدَتَهُ الْحَرَامَ، وَ حَرَسَ لسَانَهُ منَ الْكذْب وَ الْغيبَة وَ لَغْو الْقَوْل لَمْ تُحَطَّ فرَاسَتُهُ.
وَ يَنْبَغي لمَنْ جَالَسَ أَهْلَ الصِّدْق أَنْ يُعَاملَهُمْ بالصِّدْق، فَإنَّ قُلُوبَهُمْ جَوَاسيسُ الْقُلُوب، وَ يَنْبَغي السُّكُونُ مَعَهُمْ لقَوله تَعَالَى:يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ، يَعْني: الْمَعْلُومَ لَهُمُ الصِّدْقُ، وَ هُمْ أَهْلُ بَيْت مُحَمَّدٍ6، وَ الدَّليلُ عَلَى صدْقهمْ قَوْلُهُ تَعَالَى:إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.
وَ الْكذْبُ أَيْضًا رجْسٌ.
وَ قَالَ6: إنِّي تَاركٌّ فيكُمُ الثِّقْلَيْن مَا إنْ تَمَسَّكْتُمْ بهمَا لَنْ تَضلُّوا بَعْدي كتَابَ اللَّه وَ عتْرَتي أَهْلَ بَيْتي وَ إنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرقَا حَتَّى يَردَا عَلَيَّ الْحَوْضَ.
إرشادالقلوب ج 1 ص 131.
چنين روايت شده است كه وقتى حيان ابن هرم به ديدار اويس قرنى آمد، تا چشم اويس به او افتاد گفت: سلام بر تو اى برادرم حيان ابن هرم، حيان با تعجب پرسيد: از كجا مرا شناختى با آنكه مرا نديده بودى؟! اويس در جواب فرمود: مؤمن با نور خدا مىنگرد.
... فراست و تيزبينى انواريست كه با حقايق ايمان در دلها مىتابد و عرفان و شناختيست كه در نفسها مىنشيند، از حالتى به حالتى ديگر سر برون آورد و رشد كند تا آنكه شاهد حقيقت اشياء شود [كه سرمنشأ هستى او را آگاه كرده] پس سخن از باطن و درون برخى گويد و برخى ديگر را وانهد.
فراست و تيزبينى نتيجه يقين و طريقه مؤمنان است.
از رسول خدا6درباره آيه 125 سوره انعام" آنكس را كه خدا بخواهد هدايت كند، سينهاش را براى پذيرش اسلام، گشاده گرداند" سؤال شد، در پاسخ فرمود: نورى در قلبش نهد پس شرح صدر پيدا كند (و آماده پذيرش حقيقت اسلام گردد) فراست از خصوصيات اهل ايمان است، انواريست كه در قلبشان تابيده و بدان حقيقت را درك كنند.
و كسى كه چشمش را از حرام پوشانيده، مهار نفس را از هوسهايش برگرفته، با صفاى درون، مراقبت و توجه به خداى بزرگ، باطنش را آباد كرده و با پيروى از قرآن و سنت، ظاهرش را آراسته، در معدهاش حرام جاى نداده، و زبانش را از دروغ، غيبت و كلام بيهوده، پاس داشته، اين شخص، فراست و تيزبينيش پايمال نشده است.
شايسته است كسى كه با اهل صدق و راستى مىنشيند با آنان با راستى معامله كند كه براستى دلهاى آنان جاسوسان قلوبند.
با آنان همواره همنشين بودن سزاوار است به دليل آيه 119 سوره توبه:" اى كسانى كه ايمان آوردهايد، تقواى الهى پيشه كنيد و با صادقان باشيد" يعنى آنان كه هميشه قرين صدق و راستىاند، يعنى: اهلبيت پيامبر6، دليل بر صدق و راستيشان كلام خداى متعال است كه در آيه 33 سوره احزاب مىفرمايد: خداوند فقط مىخواهد هر پليدى و گناه را از شما اهلبيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد.
و دروغ نيز رجْس است و اهلبيت از آن دورند.
و پيامبر6فرمود: به يقين من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى مىگذارم كه اگر به آن دو تمسك جوييد هرگز گمراه نشويد، كتاب خدا و عترت من، اهلبيت من، و آنان براستى از هم جدا نمىشوند تا در روز رستاخيز بر من وارد شوند.
اتَّقُوا فرَاسَةَ الْمُؤْمن فَإنَّهُ يَنْظُرُ بنُور اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ (1)
جامع صغير، ج 1، ص 8.
واز مولاى متقيان على-7- روايت كردهاند:
اتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمنينَ فَانَّ اللَّهَ تَعالَى جَعَلَ الْحَقَّ عَلَى الْسنَتهم (2).
شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 387 كَانَ ابُو الدَّرْدَاء يَقُولُ الْمُؤْمنُ مَنْ يَنْظُرُ بنُور اللَّه منْ وَرَاء ستْرٍ رَقيقٍ (3). احياء العلوم، ج 3 ص 18 [ص 14 احاديث مثنوى] (1) از تيز بينى مؤمن حذر كنيد زيرا با نور خداى- عزّ و جلّ- مىبيند.
(2) گمان و برداشت اهل ايمان را جدّى بگيريد زيرا خداوند متعال حقيقت را بر زبان آنان جارى مىكند.
(3) ابو دردا مىگفت: مؤمن كسى است كه از وراى پردهاى نازك، با نور خدا مىبيند.
[1]- نقص عضوهايى چون نابينايى و ناشنوايى موجب آمرزش گناه هستند. هر نقص عضو ديگرى اين چنين است و به تناسب آن آمرزش گناه را سبب مىشود.
الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ ثَوْرَان عَقيرَان فى النَّار انْ شَاءَ اخْرَجَهُمَا وَ انْ شَاءَ تَرَكَهُمَا[1][1].
جامع صغير، ج 2، ص 41 و با حذف ذيل روايت كنوز الحقائق، ص 74 و جامع صغير، ج 1، ص 80 و تفسير ابو الفتوح، ج 5، ص 434 نيز رجوع كنيد به: اللآلىء المصنوعة، ج 1، ص 46، 56، 84 كه اين حديث را جزو موضوعات آورده است. [ص 56 احاديث مثنوى]
[قصّه خشكيدن چاه است و چشم!]
307-
«مقريى مىخواند از روى كتاب
ماءُكُم غَوراً ز چشمه بندم آب
مأخذ آن حكايتى است كه در ذيل آيه(قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً)در تفسير ابو الفتوح رازى نقل شده است:
در آثار مىآيد كه يكى از جمله زنادقه بگذشت. به يكى كه مىخواندقُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ[2]. گفت رجال شداد و مَعاول حداد، مردان قوى و كلنگهاى تيز. به شب بخفت آب سياه در چشم او آمد. هاتفى آواز داد كه بيار آن مردان سخت و آن كلنگهاى تيز را تا اين آب بگشايند. تفسير ابو الفتوح، جلد پنجم، ص 370 و در تفسير القرآن الاوسط از امام موفق الدين احمد بن يوسف بن حسن بن رافع الكواشى (متوفى 680) در ذيل آيه مذكور چنين آمده است:
«وَ تُليَتْ هَذه الْآيَةُ عنْدَ بَعْض الْمَجُوس فَقَالَ يَأْتى به النُّفُوسُ وَ الْمَعَاولُ فَذَهَبَ مَاءُ عَيْنَيْه وَ عَمَى»[3]. تفسير القرآن الاوسط، نسخه كتاب خانه مجلس، شماره 976 در تفسير جلاء الاذهان و در تفسير زوارى و مواهب عليّه نيز اين حكايت با مختصر تفاوتى نقل شده است.
در تفسير خطى كه از روى قراين در نيمه قرن نهم هجرى تحرير شده و در تصرّف آقاى محيط طباطبايى است در ذيل آيه فوق چنين نوشته است:
(حكايت) آوردهاند محمد بن زكريا طبيب فلسفى اين آيه خواند و از بىخودى خويش بر زبان
______________________________ [1] در تفسير قمى ج 2 ص 343 و بحارالأنوار ج 36 ص 171 باب 39 حديث را در ذيل تفسير آيهالشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍبا تأويلش آوردهاند.
[1]- خورشيد و ماه همچون دو گاوى كه پايشان پى شده باشد در آتش جهنم خواهند ماند. اگر خدا خواست نجاتشان مىدهد و گر نه همچنان در آتش مىمانند.
[2]- بگو اگر آب چشمه شما در زمين فرو رفت، چه كسى شما را آب روان خواهد داد؟( سوره ملك آيه 30).
[3]- اين آيه، نزد يك نفر زردشتى تلاوت شد. وى گفت به كمك مردم و با استفاده از كلنگ، آب را( از زير زمين) بالا مىآوريم. در حال آب چشمانش خشكيد و به كورى دچار شد.
راند «يَأْتينا به الْمَعَاولُ الْحدَادُ وَ السَّوَاعدُ الشِّدَادُ»[1]كور گشت و چشمهاى او به نابينايى پيوست از غيب آواز شنيد اين چشم تو رفته است و چشم تو كور گشته است. هست كسى كه باز آرد و كورى از چشم تو باز دارد؟ از اين چنين جرأت كه او كرد همين آيد و از اين چنين بىادبى چنين بلا زايد.
داستان مذكور به طرز ديگر در اسكندر نامه منثور كه ظاهراً در اواخر قرن پنجم يا اوائل قرن ششم تأليف شده نيز مذكور است و گمان مىرود كه يكى از اين روايات از ديگرى گرفته شده باشد. اينك روايت اسكندر نامه:
پس به شهرى ديگر رسيد (اسكندر) بپرسيد كه اين شهر را چه خوانند؟ گفتند پارس خوانند. گفت شهرى بزرگ است. گفتند شاها بزرگ نيست. پس گفتند در اين شهر هيچ كس بينا نباشد الّا همه كس نابينا باشند. كودكان و مردان و زنان همه چشمها بر كردهاند اما هيچ نبينند و آب چشمه و كاريز ايشان خشك شده است. شاه گفت عجب و معيشت كار ايشان چون باشد. گفتند اين كودكان خُرد دليل ايشان باشند و دستهاى ايشان گرفته باشند و مىآورند. پس شاه اسكندر آنجا فرود آمد. آن شهرى بود ويران و سهمناك نه كشت بود و نه روز و نه درخت. پس شاه كس فرستاد از شهر بيرون آمدند. سه كس بينا و هفت كس نابينا و آن بينايان دست نابينايان گرفته بودند. و اينها كه بينا بودند مسلمان بودند و آن هفت كه نابينا بودند كافر بودند. پس چون پيش شاه آمدند خدمت كردند و بايستادند. شاه گفت بگوييد تا عجايب شهر شما چيست و اين نابينايى شما از چيست؟
كوران گفتند بلايى بود كه به ما آمد. پس بينايان گفتند بدان اى شهريار كه در اين شهر ما همه بتپرست بودند الّا اندكى. مسلمانى از پيغمبر ما گرفته بودند و قدر بيست مرد بودند. و پادشاهى بود ظالم. روزى الياس پيغمبر-7- بدين شهر ما گذر كرد و اين بتپرستى و كافرى ايشان بديد. ايشان را گفت از خداى بترسيد و از اين بتپرستى بيزار شويد. فرمان نكردند. پس ما بيست مرد ايمان آورديم و آن ديگران ايمان نياوردند.
الياس-7- ايشان را گفت خداى تعالى مىگويد ايمان آوريد و از اين بتپرستى بيزار شويد و اين نعمت را شكر كنيد. و اگر شكر نكنيد شما را عذاب فرستم. ايشان البته ايمان نياوردند. پس الياس7گفت اگر روزى كه شما باز نشينيد اين آبهاى شما خشك شده باشد شما چه خواهيد كردن؟ گفتند كلنگ و تيشه را كار فرماييم. آن شب همه بخفتند. بامداد كه باز نشستند همه را آب چشم فرو آمده بود و چشمها خشك شده. و چندين سال باشد كه ايشان چنين آمدهاند. پس آن پيغمبر ايشان را گفت كلنگ و تيشه را
[1]- كلنگهاى تيز و بازوان ستبر را به كار مىگيريم.
كار فرماييد.
[ص 56 به بعد قصص مثنوى]
[با دعا شد سنگزاران سبزهزار/ دامن كوهى كه پر شد از درخت]
308-
«چون شعيبى كو كه تا او از دعا
بهر كشتن خاك سازد كوه را
يا به دريوزه مُقَوْقس از رسول
سنگلاخى مزرعى شد با اصول
ظاهراً گفته مولانا مأخوذ است از مطلبى كه در كتاب معارف از سلطان العلماء بهاء الدّين ولد مىبينيم به طريق ذيل:
قوم لوط مواشى لوط را به كوه سنگناك بىنبات اندر راندند. دعا كرد اللّه آن را كلوخ گردانيد و پر نبات. قومش چهار پايان خود را در آنجا راندند. آن چهار پايان ايشان چو آن را مىخوردند هلاك مىشدند. نيز رسول-7- موضعى را كه كوه بود دعا گفت كلوخ با نبات شد.
و اين مطلب كه مولانا در باره شعيب نقل مىكند و نيز آنچه پدر وى در كتاب معارف از معجزات لوط روايت كرده است تا كنون در تفاسير و تواريخ و ديگر كتب نيافتهام. و گمان مىرود مطلبى كه در بيت دوم بدان اشاره مىكند تركيب يافته از روايتى باشد كه از معارف بهاء ولد آورديم. و روايتى كه در عجايب نامه از مؤلفات قرن ششم (در عهد طغرل بن ارسلان 590- 573) و در معجم البلدان (طبع مصر، ج 8، ص 126، ذيل كلمه المُقَطَّم) آمده و ما آن را از مأخذ اخير نقل مىكنيم: سَأَلَ الْمُقَوْقسُ عَمْرَو بْنَ العاص انْ يَبيعَهُ سَفْحَ الْمُقَطَّم بسَبْعينَ الْفَ دينَارٍ فَتَعَجَّبَ عَمْروٌ منْ ذَلكَ وَ قَالَ اكْتُبُ بذَلكَ الَى امير الْمُؤْمنينَ فَكَتَبَ بذَلكَ الَى عُمَرَ فَكَتَبَ الَيه انْ سَلْهُ لمَ اعْطَاكَ به مَا اعْطَاكَ وَ هىَ ارْضٌ لَا تُزْرَعُ وَ لَا
يُسْتَنْبَطُ فيهَا مَاءٌ وَ لَا يُنْتَفَعُ بهَا فَقَالَ انَّا نَجدُ صفَتَهَا فى الْكُتُب وَ انَّهَا غرَاسُ الْجَنَّة فَكَتَبَ الَى عُمَرَ بذَلكَ فَكَتَبَ الَيْه عُمَرُ انَّا لَا نَجدُ غرَاسَ الْجَنَّة الَّا للْمُؤْمنينَ فَاقْبرْ فيهَا مَنْ مَاتَ قَبْلَكَ منَ الْمُؤْمنينَ وَ لَا تَبعْهُ بشَيْءٍ فَكَانَ اوَّلُ مَنْ قُبرَ فيهَا رَجُلٌ منَ الْمَعَافر يُقَالُ لَهُ عَامر فَقيلَ عُمَرْتُ[1]. و جهت اين احتمال آن است كه در هيچ يك از كتب كه متضمن سيره و تاريخ احوال حضرت رسول است و همچنين در كتبى كه بر قصص و معجزات آن حضرت مشتمل است چنين قصهاى ملاحظه نمىشود. و در مواضعى كه ذكرى از نامه نوشتن سيد عالم6به مقوقس در ميان مىآيد هرگز چنين مطلبى نقل نشده است.
[ص 58، قصص مثنوى]
[اهل ايمان تشنگان حكمتاند]
309-
«زان كه حكمت همچو ناقه ضالّه است
همچو دلّاله شهان را دالّه است
[1]- مقوقس( وزير هرقل و فرماندار اسكندريه بود، گويند رسول اكرم- ص- نامهاى به وى نوشت و او را به اسلام خواند. وى ماريه قبطيه را براى آن حضرت فرستاد. اعلام فرهنگ معين) از عمرو بن عاص خواست تا دامنه كوه مقطَّم را( در مصر) به مبلغ هفتاد هزار دينار خريدارى كند. عمرو از اين پيشنهاد تعجب كرد و گفت بايد از خليفه وقت كسب تكليف كنم. آن گاه نامهاى به عمر نوشت و اين چنين پاسخ دريافت كرد: از مقوقس سؤال كن محلى را كه نه قابل زراعت است و نه آب دارد براى چه مىخواهد بخرد؟ مقوقس پاسخ داد اوصاف اين محل در كتابها آمده است و گفته شده در اين محل درختهاى بهشت خواهد روييد. عمرو موضوع را به اطلاع خليفه رسانيد. خليفه پاسخ داد: چنين مكانى بايد مختص مؤمنان باشد. لازم است مؤمنانى هم كه قبلًا فوت كردهاند در همان جا دفن شوند و مجاز به فروش آن محل نيستى.
گفتهاند اول كسى كه در آنجا دفن شد شخصى بود به نام عامر يا عمرت، كه از سرزمين معافر بود.
[1]
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَحَيْثُ وَجَدَهَا فَهُوَ احَقُّ بها[1].
كه در جامع صغير، ج 2، ص 97 و با حذف ذيل روايت در كنوز الحقائق، ص 58 جزء احاديث نبوى و در نهج البلاغه [2] بدين صورت آمده است:
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَخُذ الْحكْمَةَ وَ لَوْ منْ اهْل النِّفَاق[2].
[3] شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 278 [ص 56 احاديث مثنوى] به امير مؤمنان على-7- منسوب است.
[ «عاقبت جوينده يابنده بُوَد»]
310-
«چون طلب كردى به جدّ آمد نظر
جدّ خطا نكْند چنين آمد خبر
مستند آن در ذيل شماره (112) ملاحظه كنيد. [4] [ص 57 احاديث مثنوى]
[ساده لوحان و دعاهاشان شنو]
311-
«ديد موسى يك شبانى را به راه
كاو همىگفت اى خدا و اى اله
ظاهراً مأخذ آن حكايتى است كه در عقد الفريد، طبع مصر، مطبعه جماليه، ج 4، صفحه 205 نقل شده است:
قَالَ الْاصْمَعيُّ كَانَ الشَّعْبىُّ يُحَدِّثُ انَّهُ كَانَ فى بَنى اسْرَائيلَ عَابدٌ جَاهلٌ قَدْ تَرَهَّبَ فى صَوْمعَته وَ لَهُ حمَارٌ يَرْعَى حَوْلَ الصَّوْمعَة فَاطَّلَعَ عَلَيْه منَ الصَّوْمعَة فَرَآهُ يَرْعَى فَرَفَعَ يَدَهُ الَى السَّمَاءَ فَقَالَ يَا رَبِّ لَوْ كَانَ لَكَ حمَارٌ كُنْتُ ارْعَاهُ مَعَ حمَاري وَ مَا كَانَ يَشُقُّ عَلىَّ فَهمَّ نَبىُّ كَانَ فيهمْ فى ذَلكَ الزَّمَان فَاوْحَى اللَّهُ الَيْه دَعْهُ فَانَّمَا اثيبَ كُلُّ انْسَانٍ عَلَى قَدْر عَقْله[3].
و اين حكايت با طرز ديگر در شرح نهج البلاغة، ج 18، صفحه 187 بدين گونه نقل شده است:
______________________________ [1] اشاره است به حديث:
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَحَيْثُمَا وَجَدَ أَحَدُكُمْ ضَالَّتَهُ فَلْيَأْخُذْهَا
كافى ج 8 ص 167.
حكمت، گم شده مؤمن است پس هر وقت هر يك از شما گم شده خود را يافت آن را بستاند.
[2] ص 481 ح 80
[3] نهج البلاغه ص 481 و شرح نهج البلاغه، ج 18، ص 229 و خصائص الأئمة ص 94
[4] «جوينده يابنده بود» مَثَل است و اصل آن به تازى چنين است: مَنْ طَلَبَ وَجَدَ (1).
نهجالبلاغة ص 544 قصار 386-
قَالَ عَليٌّ7مَنْ طَلَبَ شَيْئاً نَالَهُ أَوْ بَعْضَهُ
هر كه چيزى طلب كند به همه آن يا به قسمتى از آن مىرسد.
عيون الاخبار، طبع مصر، ج 4، ص 137 مَنْ طَلَبَ شَيْئاً وَجَدَ. مجمع الامثال مىدانى، طبع ايران، ص 640. مَنْ طَلَبَ شَيْئاً وَجَدَهُ وَ انْ لَمْ يَجدْهُ يُوشَكْ انْ يَقَعَ قَريباً منْهُ. كتاب المعمرين لابى حاتم السجستانى ص 49. مَنْ طَلَبَ الشَّىءَ وَ جَدَّ وَجَدَ (2). مجموعه امثال، نسخه خطى متعلق به جناب آقاى همايى. بعضى آن را به ابو القاسم جنيد بغدادى نسبت دادند.
كشف المحجوب هجويرى، طبع لنينگراد، ص 540. نيز امثال و حكم دهخدا، ذيل: جوينده يابنده است كه به عنوان حديث نبوى و بدون ذكر مأخذ نقل شده است. اين مثل را در مثنوى مكرر خواهيم ديد. [ص 522 شرح مثنوى] (1) كسى كه بجويد، مىيابد. (نيز ر ك: رديف 1084) (2) (معنى جملههاى مشابه): كسى كه چيزى را بجويد آن را مىيابد.
كسى كه چيزى را بجويد آن را مىيابد و اگر نيافت، اميد دست يابى به آن در او زياد مىشود. كسى كه چيزى را بجويد و تلاش كند آن را مىيابد.
[1]- حكمت، گم شده مؤمن است و اولويّت براى تملك آن- هر جا كه پيدا شود- با اوست.
[2]- حكمت گم شده مؤمن است. آن را هر چند نزد منافقان باشد به دست آورد.
[3]- اصمعى از قول شعبى نقل كرده است كه پارساى جاهلى از قوم بنى اسراييل در صومعهاش به عبادت مشغول بود. وى الاغى داشت كه در اطراف صومعه چرا مىكرد. روزى از صومعه بيرون آمد. ديد الاغش به چرا مشغول است.
( فكرى كرد) آن گاه دست به سوى آسمان برداشت و گفت خدايا اگر تو هم صاحب الاغ باشى من حاضرم آن را همراه الاغ خودم به چرا ببرم و هيچ گونه زحمتى براى من نخواهد داشت! پيامبر وقت، وى را به خاطر چنان سخنانى( سرزنش و در نتيجه) اندوهگين كرد. خداوند به آن پيامبر وحى كرد كه او را به حال خود بگذار. زيرا هر كس به ميزان عقلى كه دارد پاداش مىبيند.
قَالَ كَانَ مُوسَى عَلَيْه السَّلَامُ يُدْنى رَجُلًا منْ بَنى اسْرَائيلَ بطُول سُجُوده وَ طُول صُمْته فَلَا يَكَادُ يَذْهَبُ الَى مَوْضعٍ الَّا وَ هُوَ مَعَهُ فَبْينَا هُوَ يَوْماً منَ الْايَّام اذْ مَرَّ عَلَى ارْضٍ مُعْشبَةٍ تَهْتَزَّ فَتَأَوَّهَ الرَّجُلُ فَقَالَ لَهُ مُوسَى عَلَى مَا ذَا تَأَوَّهْتَ قَالَ تَمَنَّيْتُ انْ يَكُونَ لرَبِّى حَمَارٌ وَ ارْعَاهُ هَاهُنَا فَأَكَبَّ مُوسَى طَويلًا ببَصرَه الَى الْارْض اغْتمَاماً بمَا سَمعَ منْهُ فَنْحَطَّ عَلَيْه الْوَحْىُ فَقَالَ مَا الَّذي انْكَرْتَ منْ مَقَالَة عبْدي انَّمَا آخُذُ عبَادى عَلَى قَدْر مَا آتَيْتُهُمْ[1].
روايت فوق شبيه بدانچه در عقد الفريد مىآيد در عيون الاخبار ابن قتيبه، ج 2، ص 38 و ربيع الابرار، باب الجنون و الحمق و اللألىء المصنوعة، ج 1، ص 132 هم روايت شده است.
و حافظ ابو نعيم در كتاب حلية الاولياء، ج 3، ص 223 اين قصه را به طريق ذيل نقل كرده است:
عَنْ زَيْد بْن اسْلَمَ انَّ نَبيًّا منَ الْانْبيَاء امَرَ قَوْمَهُ انْ يُقْرضُوا رَبَّهُمْ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ رَجُلٌ منْهُمْ يَا رَبِّ لَيْسَ عنْدى الَّا تبْنُ حمَارى فَانْ كَانَ لَكَ حمَارٌ عَلَّفْتُهُ منْ تبْن حمَارى هَذَا قَالَ فَكَانَ يَدْعُو بذَلكَ فى صَلَوَاته قَالَ فَنَهَاهُ نَبيُّهُ عَنْ ذَلكَ فَاوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الَيْه لاىِّ شَيْءٍ نَهَيْتَهُ قَدْ كَانَ يُضْحكُنى فى الْيَوم كَذَا وَ كَذَا مَرَّةً[2].
و نظير روايت ابو نعيم قصهاى است كه غزالى از به رخ اسود و موسى در جلد چهارم از احياء العلوم، صفحه 244 نقل مىكند.
و مفاد اين قصه از روايت ذيل كه در تفسير ابو الفتوح، جلد دوم، صفحه 179 روايت شده نيز مستفاد مىگردد:
يك روز رسول7نماز بامداد مىگزارد، اعرابى كه او قريب عهد بود به اسلام در قفاى رسول نماز مىكرد. رسول7سوره و النّازعات مىخواند تا به اينجا رسيد كه خداى تعالى از فرعون خبر كرد كه او گفتأَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى[3]، اعرابى از سر اعتقاد پاك و عصبيت دين، طاقت نداشت تا در نماز گفت كَذبَ ابْنُ الزَّانيَة[4]. چون رسول-7- سلام باز داد اصحاب روى به ملامت در او نهادند و گفتند نماز تباه كردى و در نماز سخن گفتى و سوء ادب كار بستى، كه در مسجد در نماز حضرت رسول فحش گفتى. اعرابى باز ماند. جبرئيل آمد و گفت خدايت سلام مىكند و مىگويد اين قوم را تا زبان ملامت از او كوتاه كنند كه من آنچه او گفت از فحش از او به تسبيح و تهليل بر گرفتم.
[ص 59 به بعد قصص مثنوى]
[1]- آوردهاند كه موسى( ع) با مردى از بنى اسراييل كه سجدههايش طولانى بود و روزههايش فراوان، همنشين شد و هر جا مىرفت همراهيش مىكرد تا اين كه يك روز به هنگام گذشتن از يك علفزار آهى كشيد. موسى( ع) سببش را پرسيد.
عابد گفت: اى كاش خداوند الاغى مىداشت و من آن را در اين علفزار مىچراندم! موسى( از فهم جاهلانه او) غمگين شد و مدتها به علت شنيدن چنان سخنانى چشم خويش را به زمين مىدوخت تا اين كه به حضرت موسى وحى شد بنده مرا از چنان گفتارى نهى نكن. من بندگان خود را به ميزان آنچه به آنان عطا كردهام مؤاخذه خواهم نمود.
[2]- زيد بن اسلم نقل كرده است كه يكى از پيامبران به امت خود دستور داد هر يك چيزى به خداى- عز و جل- قرض دهند. يكى از آنان گفت خدايا، من فقط كاه دارم اگر تو هم صاحب الاغ هستى حاضرم از كاهى كه به الاغ خود مىدهم به آن الاغ هم بدهم. و اين چنين در نماز و دعايش با خدا صحبت مىكرد.
پيامبر وقت، از گفتن چنان سخنان نهيش كرد. وحى آمد كه چرا وى را از گفتن چنان سخنان نهى مىكنى؟ وى روزى چندين بار- به تعدادى كه دعا مىكند- مرا با درخواستهايش مىخنداند!
[3]- من پروردگار بزرگ شمايم( آيه 24 سوره نازعات)
[4]- اين زنا زاده( فرعون) دروغ مىگويد.