بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 486

[گفت احمد6فقر كفرآور شود]

834-

«زان رسولى كش حقايق داد دست‌

كادَ فَقْرٌ ان يَكُون كفر آمده است‌

اشاره است به روايتى كه در ذيل شماره (277) ذكر نموديم.

[ص 173 احاديث مثنوى‌]

[ «جوع خود سلطان داروهاست هين»]

835-

«جوع خود سلطان داروهاست هين‌

جوع بر جان نه چنين خوارش مبين‌

مستفاد است از روايتى كه در ذيل شماره (210) مذكور گرديد.

[ص 173 احاديث مثنوى‌]

[دوست كى از جوع نالد وز نياز]

836-

«شيخ مى‌شد با مريدى بى‌درنگ‌

سوى شهرى نان بدانجا بود تنگ‌

مأخذ آن حكايت ذيل است:

نقل است كه يكى پيش جنيد شكايت كرد از گرسنگى و برهنگى. جنيد گفت برو ايمن باش كه او گرسنگى و برهنگى به كسى ندهد كه تشنيع زند. و جهان را پر از شكايت كند. به صديقان و دوستان خود دهد تو شكايت مكن. تذكرة الاولياء، ج 2، ص 18 و مضمون اين حكايت در اين گفته فضيل بن عياض هم مندرج است:

وَ كَانَ فُضَيلُ بنُ عيَاضٍ يَقُولُ لنَفسه اىَّ شَي‌ءٍ تَخَافينَ أَ تَخَافينَ ان تَجُوعى لَا تَخَافى ذَلكَ، انتَ اهوَنُ عَلَى اللَّه من ذَلكَ إنَّمَا يَجُوعُ مُحَمَّدٌ6وَ اصحَابُهُ‌[1].

احياء العلوم، ج 3، ص 61 [ص 180 قصص مثنوى‌] [نيز مراجعه شود رديف 733)

[1]- فضيل بن عياض نفس خود را مخاطب قرار داده و مى‌گفت: از چه هراس دارى از اين كه گرسنه مانده‌اى؟ جايى كه خداوند( خوبانى چون) پيامبر- ص- و اصحابش را آن همه گرسنه نگه مى‌داشت گرسنه ماندن تو از سوى حق چه جاى نگرانى است؟


صفحه 487

[ «جوع، رزق جان خاصان خداست»]

837-

«جوع رزق جان خاصان خداست‌

كَى زبون همچو تو گيج گداست‌

مأخوذ است از خبرى كه در ذيل شماره (733) مى‌توان ديد. [نيز مراجعه شود رديف 836) [ص 173 احاديث مثنوى‌]

[ «رزق تو بر تو ز تو عاشق‌تر است»]

838-

«هين توكّل كن ملرزان پا و دست‌

رزق تو بر تو ز تو عاشق‌تر است‌

با حديث مذكور در ذيل شماره (823 و 822) مناسب است.

[ص 173 احاديث مثنوى‌]

[بشنو اين قصّه ز گاوى پر خوراك‌]

839-

«يك جزيره سبز هست اندر جهان‌

اندر او گاوى است تنها خوش دهان‌

مأخوذ است از گفته عطار:

عطا گفته است آن مرد خراسان‌

كه حيوانى است با صد كوه يكسان‌

پس كوهى كه آن را قاف نام است‌

مگر آن جايگه او را مقام است‌

بر او هفت صحرا پر گياه است‌

پس او هفت دريا پيش راه است‌

در آنجا هست حيوانى قوى تن‌

كه او را نيست كارى جز كه خوردن‌

بيايد بامدادان پگاه او

خورد آن هفت صحرا پر گياه او

چو خالى كرد حالى هفت صحرا

بياشامد به يك دم هفت دريا

چو فارغ گردد از خوردن به يك بار

نخفتد شب دمى از رنج و تيمار

كه فردا من چه خواهم خورد اينجا

همه خوردم چه خواهم كرد اينجا

دگر روز از براى او جهاندار

كند صحرا و دريا پُر دگر بار

الهى نامه، ص 301 [ص 180 قصص مثنوى‌]

[آن يكى با شمع مى‌جست آدمى!]

840-

«آن يكى با شمع بر مى‌گشت روز

گرد بازارى دلش پر عشق و سوز


صفحه 488

مأخذ آن مطلبى است كه در شرح حال ديو جانس نقل كرده‌اند به طريق ذيل:

وقتى او را ديدند ميان روز با فانوس روشن مى‌گرديد. سبب پرسيدند. گفت انسان مى‌جويم. سير حكمت در اروپا، تأليف مرحوم فروغى، ص 77.

و اين مضمون را مولانا در غزليات بدين گونه نظم فرموده است:

دى شيخ با چراغ همى‌گشت گرد شهر

كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست‌

گفتم كه يافت مى‌نشود جسته‌ايم ما

گفت آن كه يافت مى‌نشود آنم آرزوست‌

در كتاب تاريخ الفلاسفة اليونانيين، ترجمه عبد الله بن حسين المصرى، از زبان فرانسه، چاپ مطبعة التمدن (1904)، ص 122 آمده است كه ديو جينس‌

«مَشَى ذَاتَ يَومٍ وَقتَ الظَّهيَرة بمصبَاحٍ فَسُئلَ عَن ذَلكَ فَقَالَ لَعَلِّى ابصُرُ رَجُلًا، يُحكَى انَّهُ صَرَخَ باعلَى صَوته فى الحَارَات قَائلًا يَا رجَالُ وَ صَارَ يُكَرِّرُهَا حَتَّى انفَضَّت الَيه جُملةٌ منَ العَالَم فَطَرَدَهُم بعَصَاهُ وَ قَالَ لَهُم انَا اطلُبُ الرِّجَالَ وَ مَالكُم‌[1]»

نظير اين عمل يعنى روز با چراغ در كوچه در پى مرد گشتن را فيدروس به فيلسوف مشهور ديگر ايسوفوس نسبت داده است. كتاب 3 ف 19 (از افادات دانشمند محقق آقاى مجتبى مينوى).

[ص 181 قصص مثنوى‌]

[ «صد عطارد را قضا ابله كند»]

841-

«چرخ گردان را قضا گم ره كند

صد عطارد را قضا ابله كند

به ذيل شماره (97) رجوع كنيد.

[ص 174 احاديث مثنوى‌]

[عارف حق را زبان كُند است و لال‌]

842-

«آن كه كف را ديد سرّ گويان بود

وان كه دريا ديد او حيران بود

[1]- ديو جانس را در وسط روز چراغ به دست ديدند. از وى پرسيدند چه كار مى‌كنى؟ پاسخ داد در جست و جوى انسانم! وى با صداى بلند گم شده خود را فرا مى‌خواند. و وقتى عده‌اى از اينجا و آنجا به سويش مى‌آمدند با عصا كنارشان مى‌زد و مى‌گفت هنوز گم شده خود- يعنى انسان را- نيافته‌ام!


صفحه 489

اشاره است به حديث:

مَن عَرَفَ اللَّهَ كَلَّ لسَانُهُ‌

- كه در ذيل شماره (359) مذكور است.

[ص 174 احاديث مثنوى‌]

[قصّه آن مغ كه ظلمت را گزيد]

843-

«مر مُغى را گفت مردى كاى فلان‌

هين مسلمان شو بباش از مؤمنان‌

مأخذ آن حكايت ذيل است:

حَدَّثَني رَجُلٌ منَ اصحَابنَا قَالَ صَاحَبَ رَجُلٌ منَ القَدَريَّة مَجُوسياً فى سَفَرٍ فَقَالَ لَهُ القَدَرىُّ يَا مَجُوسىُّ مَا لَكَ لا تسلمُ قَالَ حَتَّى يَشَاءَ اللَّهُ قَالَ قَد شَاءَ اللَّهُ ذَلكَ وَ لَكنَّ الشَّيطَانَ لَا يَدَعُكَ قَالَ المَجُوسىُّ فَانَا مَعَ اقوَاهُما[1]. عيون الاخبار، ج 2، ص 42- نيز اخبار الظراف و المتماجنين، تأليف ابن جوزى، چاپ دمشق، ص 57 [ص 182 قصص مثنوى‌]

[ان شاء اللَّه ذكر و ورد مؤمن است‌]

844-

«چون كه خواه نفس آمد مستعان‌

تسخر آمد ايش شَاءَ اللَّهُ كان‌

ظاهراً مأخوذ است از حديث ذيل:

عَن زَيد بن ثَابتٍ أَنَّ رَسُول اللَّه (صَلَّى اللَّهَ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّم) عَلَّمَهُ دُعاءً وَ أَمَرَهُ أَن يَتَعَاهَدَ به أَهلَهُ كُلَّ يَومٍ قَالَ قُل كُلَّ يَومٍ حينَ تُصبحُ اللَّهُمَّ لَبَّيكَ وَ سَعدَيكَ وَ الخَيرُ في يَدَيكَ وَ منكَ وَ بكَ وَ إلَيكَ اللَّهُمَّ مَا قُلتُ من قَولٍ أَو نَذَرتُ من نَذرٍ أَو حَلَفتُ من حَلَفٍ فَمَشيَّتُكَ بَينَ‌

[1]- نقل كرده‌اند يك نفر قدرى مذهب( قَدَريه فرقه‌اى است از مسلمانان كه معتقدند در اعمال انسان، خدا كمترين نقشى ندارد و انسان خود مؤثر است) با يك نفر زردشتى همسفر شده بود. بين راه به وى گفت چرا حاضر نمى‌شوى به دين اسلام در آيى؟ گفت براى اين كه خدا نمى‌خواهد. قَدَرى گفت خدا خواسته است كه تو مسلمان شوى اما شيطان(: هواى نفس) تو را از پذيرفتن آن باز مى‌دارد. گفت پس شيطان قوى‌تر است و من پيرو قوى‌تر هستم!


صفحه 490

يَدَيه مَا شئتَ كَانَ وَ مَا لَم تَشَألَم يَكُن‌[1].

مستدرك حاكم، ج 1، ص 516، مسند احمد، ج 5، ص 191 و بدين صورت:

مَا شَاءَ اللَّهُ كَانَ وَ مَا لَم يَشَأ لَم يَكُن‌

- نيز در عناوين مثنوى و شرح تعرف، ج 1، ص 3، آمده است.

[ص 174 احاديث مثنوى‌]

[آنچه را حق خواست آن خواهد شدن‌]

845-

«حاش لله ايش شاءَ اللهُ كان‌

حاكم آمد در مكان و لا مكان‌

به ذيل شماره (844) رجوع كنيد.

[ص 174 احاديث مثنوى‌]

[هم ملك هم ديو مشتاق تواند!]

846-

«پس فرشته و ديو گشته عرضه‌دار

بهر تحريك عروق اختيار

مى‌شود ز الهامها و وَسوسه‌

اختيار خير و شرَّت دَه كَسه‌

اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (494) ذكر شد و نيز رجوع كنيد به:

احياء العلوم، ج 3، ص 21.

[ص 174 احاديث مثنوى‌]

[هست از گبران بَتَر، اهل قَدَر]

847-

«پس تَسَفسُط آمد اين دعوىِّ جبر

لا جرم بدتر بود زين رو ز گبر

[1]- زيد بن ثابت نقل كرده است كه رسول خدا6دعايى را به او تعليم فرمود و متعهدش كرد كه آن دعا را هر روز به اتفاق خانواده‌اش بخواند. آن گاه فرمود هر صبح كه مى‌شود اين چنين دعا كن: خدايا، تو را اجابت مى‌كنم و از تو سعادت مى‌طلبم. آنچه خير است در برابر توست، از توست، و به سوى توست. خدايا، آنچه گفتم يا نذر كردم يا سوگند خوردم همه به مشيت تو تعلق دارد. آنچه بخواهى همان مى‌شود و جز معيشت تو چيزى تحقق نمى‌يابد.


صفحه 491

اشاره است به حديث ذيل:

القَدَريَّةُ مَجُوسُ هذه الأُمَّة.

كه:

القَدَريَّةُ مَجُوسُ امَّتي‌

و نيز:

القَدَريَّةُ مَجُوسُ العَرَب‌[1]

- هم روايت شده است.

جامع صغير، ج 2، ص 88، كنوز الحقائق، ص 92 بنا بر اين كه مقصود از «قدريّه» مثبتين قدر باشد نه نافيان تأثير قدر.

[ص 175 احاديث مثنوى‌]

[قصّه آن دزد و توجيهات او]

848-

«گفت دزدى شحنه را كاى پادشاه‌

آنچه كردم بود آن حكم اله‌

مأخذ آن حكايت ذيل است:

امَرَ الاسكَندَرُ بصَلب سَارقٍ فَقَالَ ايُّهَا المَلكُ فَعَلتُ مَا فَعَلتُ وَ انَا كارهٌ فَقَالَ وَ تُصلَبُ وَ انتَ ايضاً للصَّلب كَارهٌ‌[2]. ربيع الابرار، باب الغدر و الخيانة، المستطرف، ج 1، ص 190 [ص 182 قصص مثنوى‌]

[1]- قدريه براى امت اسلام به منزله مجوس است.( مجوس به پيرو زردشت مى‌گويند كه منشأ خير و شر را دو خداى مستقل از يكديگر مى‌داند. مجوس موحّد نيست).

صورتهاى ديگرى از حديث: قدريه براى امت من به منزله مجوس است. قدريه مجوس ملت عرب است.[ نيز مراجعه شود به رديف 843)

[2]- اسكندر دستور داد دزدى را به دار كشند. وى( در توجيه دزدى خود) به اسكندر گفت من گر چه مرتكب دزدى شده‌ام، اما راضى به انجام آن نبوده‌ام.

( خدا خواسته است!) اسكندر گفت اكنون نيز به دار كشيده مى‌شوى. هر چند به آن راضى نيستى( ولى خدا خواسته است!).


صفحه 492

[عبد صالح را مشيّت از خداست‌]

849-

«قول بنده ايش شَاءَ اللَّه كان‌

بهر آن نبود كه تنبل كن در آن‌

چون بگويند ايش شَاءَ اللَّه كان‌

حكم، حكم اوست مطلق جاودان‌

اشاره به خبرى است كه در ذيل شماره (844) مذكور افتاد.

[ «كژ روى، جفّ القلم، كژ آيدت»]

850-

«همچنين تأويل قَد جَفّ القَلَم‌

بهر تحريض است بر شغل اهَمّ‌

كژ روى جَفَّ القلم كژ آيدت‌

راستى آرى سعادت زايدت‌

چون بدزدد، دست شد، جفّ القلم‌

خورد باده، مست شد، جفّ القلم‌

از روايت مذكور در ذيل شماره (246) مقتبس است.

[ص 176 احاديث مثنوى‌]

[از تصدّق ذرهّ‌اى كوهى شود]

851-

«ذرّه‌اى گر در تو افزونى ادب‌

باشد از يارت بداند فضل ربّ‌

قدر آن ذرّه تو را افزون دهد

ذرّه چون كوهى قدم بيرون نهد

ظاهراً اشاره بدين خبر است:

مَن تَصَدَّقَ بعَدل تَمرَة من كَسب طَيِّبٍ وَ لَا يَقبَلُ اللَّهُ الَّا الطَّيِّبَ فَانَّ اللَّهَ يَتَقَبَّلُهَا بيَمينه ثُمَّ يُرَبِّيهَا لصَاحبه كَمَا يُرَبِّى أَحَدُكُم فَلُوَّهُ حَتى تَكُونَ مثلَ الجَبَل‌[1].

بخارى، ج 2، ص 128 [ص 176 احاديث مثنوى‌]

[ «آن وفا را هم وفا، جفّ القلم»]

852-

«بس جفا گويند شه را پيش ما

كه برو جف القلم كم كن وفا

معنى جَفّ القلم كَى اين بود

كه جفاها با وفا يكسان شود

[1]- هر كس يك لنگه خرما صدقه دهد- به شرط آن كه از كسب حلال باشد، چون فقط حلال مقبول حق است- خداوند آن را به شايستگى مى‌پذيرد و براى صاحبش آن را چند برابر مى‌كند. مانند كسى كه كره اسبى را به مدد تربيت صحيح تبديل به جثه‌اى كوه پيكر كند.


صفحه 493

بل جفا را هم جفا جَفّ القلم‌

و آن وفا را هم وفا جفّ القلم‌

به ذيل شماره (246) رجوع كنيد.

[ص 176 احاديث مثنوى‌]

[جاهلى شد معترض بر ربّ خويش‌]

853-

«آن يكى گستاخ رو اندر هرى‌

چون بديدى او غلام مهترى‌

مأخذ آن قطعه ذيل است از عطّار:

در خراسان بود دولت بر مزيد

زان كه پيدا شد خراسان را عميد

صد غلامش بود ترك ماه‌روى‌

سرو قامت سيم ساعد مشك بوى‌

هر يكى در گوش دُرّى شب فروز

شب شده از عكس آن دُر همچو روز

با كلاه شقه و با طوق زر

سر به سر سيمين برو زرين سپر

با كمرهاى مرصّع بر ميان‌

هر يكى را نقره خنگى زير ران‌

هر كه ديدى روى آن يك لشكرى‌

دل بدادى حالى و جان بر سرى‌

از قضا ديوانه‌اى بس گرسنه‌

ژنده‌اى پوشيده پاى برهنه‌

ديد آن خيل غلامان را ز دور

گفت از آن كيستند اين خيل حور

خواجه شهرى جوابش داد راست‌

كاين غلام آن عميد شهر ماست‌

چون شنيد اين قصّه آن ديوانه زود

اوفتاد اندر سر ديوانه دود

گفت اى دارنده عرش مجيد

بنده پروردن بياموز از عميد

منطق الطير و مقصود از عميد خراسان محمد بن منصور نسوى [ظ: كندرى‌] است از اعاظم رجال عهد سلجوقى در قرن پنجم متوفى سال 594 [ظ: 456). اخبار الدولة السلجوقية، چاپ لاهور، ص 34- 32 [ص 183 قصص مثنوى‌]

[ «زان كه مى‌بافى همه روزه بپوش»/ كى توان از خارها انگور چيد]

854-

«زان كه مى‌بافى همه روزه بپوش‌

زان كه مى‌كارى همه ساله بنوش‌

موافق است با مضمون اين روايات:

كَمَا تَدينُ تُدَانُ‌[1].

[1]- كلوخ انداز را پاداش سنگ است!