وَددْتُ انِّى لَقيتُ اخْوَانى فَقَالَ اصْحَابُ النَّبىِّ صلَّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله وَ سَلَّمَ أَ وَ لَيْسَ نَحْنُ اخْوَانُكَ قَالَ انْتُمْ اصْحَابى وَ لَكنْ اخْوَانىَ الَّذينَ آمَنُوا بى وَ لَمْ يَرَوْنى[1].
مسند احمد، ج 3، ص 115، تفسير ابو الفتوح، طبع تهران (چاپ اول) ج 1، ص 41 و با تفصيل بيشتر امالى مفيد، طبع نجف، ص 39- 40 و با اختلافى در تعبير مسند احمد، ج 4، ص 106.
منْ اشَدِّ امَّتى لى حُبّاً نَاسٌ يَكُونُونَ بَعْدي يَوَدُّ احَدُهُمْ لَوْ رَآني باهْله وَ مَاله[2].
مسلم، ج 8، ص 145، مسند احمد، ج 2، ص 417، ج 5، ص 156، 170 [ص 34 احاديث مثنوى]
[نقش روم و صيقل چين را ببين]
228-
«چينيان گفتند ما نقّاشتر
روميان گفتند ما را كرّ و فرّ
مأخذ آن حكايت ذيل است: فَقَدْ حُكىَ انَّ اهْلَ الصِّين وَ اهْلَ الرُّوم تَبَاهُوا بَيْنَ يَدَىْ بَعْض الْمُلُوك بحُسْن صنَاعَة النَّقْش وَ الصُّوَر فَاسْتَقَرَّ رَأْىُ الْمَلك عَلَى انْ يُسَلِّمَ الَيْهمْ صُفَّةً ليَنْقَشَ اهْلُ الصِّين منْهَا جَانبَاً وَ اهْلُ الرُّوم جَانباً وَ يُرْخَى بَيْنَهُما حجَابٌ وَ يُمْنَعُ اطِّلَاعُ كُلِ
[1]-( پيامبر- ص- فرمود:) دوست داشتم برادران خود را ديدار مىكردم.
اصحاب پرسيدند آيا ما برادران تو نيستيم؟ فرمود شما اصحاب منيد، ولى برادران من كسانى هستند كه به من ايمان مىآورند، در حالى كه مرا نديدهاند.
[2]- مشتاقان حقيقى من از ميان امّت كسانى هستند كه بعد از من خواهند آمد، و خوش دارند كه در آرزوى ديدار من از خانواده و دارايى خود بگذرند.
فَريقٍ عَلَى الْآخَر فَفَعَلَ ذَلكَ فَجَمَعَ اهْلُ الرُّوم منَ الْاصْبَاغ الْغَريبَة مَا لَا يَنْحَصرُ وَ دَخَلَ اهْلُ الصِّين منْ غَيْر صَبْغٍ وَ اقْبَلُوا يَجْلُونَ جَانبَهُ فَيَصْقَلُونَهُ فَلَمَّا فَرَغَ اهْلُ الرُّوم ادَّعَى اهْلُ الصِّين انَّهُمْ قَدْ فَرَغُوا ايْضاً فَعَجبَ الْمَلكُ منْ قَوْلهمْ وَ انَّهُمْ كَيْفَ فَرَغُوا منْ النَّقْش منْ غَيْر صَبْغٍ فَقيلَ فَكَيْفَ فَرَغْتُمْ منْ غَيْر صَبْغٍ فَقَالُوا مَا عَلَيْكُمْ ارْفَعُوا الْحجَابَ فَرَفَعُوا وَ اذَا بجَانبهمْ يَتَلَأْلَؤُ منْهُ عَجَائبُ صَنَائع الرُّوميَّة مَعَ زيَادَةٍ اشْرَاقٍ وَ بَريقٍ اذْ كَانَ قَدْ صَارَ كَالْمرْآة الْمَجْلُوَّة لكَثْرَة التَّصْقيل فَازْدَادَ حُسْنُ جَانبهمْ بمَزيد التَّصْقيل[1]. احياء العلوم، ج 3، ص 17 و انورى حكايت فوق را بدين گونه در شعر خود آورده است:
صفّهاى را نقش مىبستند نقّاشان چين
بشنو اين معنى كزين خوشتر حديثى نشنوى
اوستادى نيمهاى را كرد همچون آينه
اوستادى نيمهاى را كرد نقش مانوى
اى برادر خويشتن را صفهاى دان همچنان
هم به سقف نيك عالى هم به بنياد قوى
بارى ار آن نيمه پر نقش نتوانى شدن
جهد آن كن تا مگر آن نيمه ديگر شوى
و حكيم نظامى در اسكندر نامه اين حكايت را بدين گونه منظوم گردانيده است:
چو زين قصّه گفتن به آخر رسيد
ز چينى و رومى سخن شد پديد
به صورتگرى دعوى انگيختند
بساطى به مجلس فرو ريختند
نمودند هر يك به گفتار خويش
نمودارى از نقش پرگار خويش
بر آن شد سرانجام كار، اتّفاق
كه سازند طاقى چو ابروى طاق
ميان دو ابروى طاق بلند
حجابى فرود آورد نقشبند
بر آن گوشه رومى كند دستكار
بر اين گوشه چينى نگارد نگار
نبينند پيرايش يكدگر
مگر مدّت دعوى آيد به سر
چو زان كار گردند پرداخته
حجاب از ميان گردد انداخته
ببينند كز هر دو پيكر كدام
نو آيينتر آيد چو گردد تمام
نشستند صورتگران در نهفت
در آن جفته طاق چون طاق جفت
به يك مدّت از كار پرداختند
حجاب از دو پيكر بر انداختند
يكى بود پيكر دو ارژنگ را
تفاوت نه هم نقش و هم رنگ را
عجب ماند از آن كار نظّارگى
به حيرت فرو ماند يكبارگى
كه چون كردهاند اين دو صورت گزار
كه در وى تفاوت نباشد به كار
ميان دو پرگار بنشست شاه
در اين و در آن كرد هر دو نگاه
نه بشناخت از يكدگر بازشان
نه پى برد در پرده رازشان
[1]- آوردهاند كه در حضور يكى از شاهان، بين چند هنرمند چينى و رومى، بر سر داشتن بهترين هنر نقاشى و صورتگرى گفت و گو و مباهات در گرفت. شاه دستور داد ايوانى در اختيار اين دو گروه قرار دهند تا هر كدام در قسمتى از آن هنر نمايى كنند. مقرّر شد پردهاى بينشان كشيده شود تا از عمل كرد يكديگر مطّلع نشوند.
روميان كار خود را با به كار بردن رنگهاى عجيب و منحصر به فرد، آغاز كردند اما چينيان بدون استفاده از رنگها، مشغول شدند آنها كارشان فقط اين بود كه قسمت مربوط به خود را به شدّت جلا و صيقل دهند. كار روميان كه تمام شد چينيان گفتند كار ما هم تمام شده است. شاه از اين همزمانى اتمام كار، متعجب شد در حالى كه هنوز رنگى را به كار نبرده بودند. هنرمندان چينى گفتند ما آماده ارائه كار خود هستيم پرده را كنار زنيد. پرده را كه برداشتند نقشهاى زيباى رو به رو كه به هنرمندان رومى مربوط بود با تلألؤ و درخشندگى بيشترى نمايان گرديد.
هنرمندان چينى موفق شده بودند قسمت مربوط به خود را با صيقل دادن زياد، شبيه آينه كنند تا نقشهاى مقابل را- هر چند زيبا باشد- با زيبايى مضاعف منعكس نمايند.
بسى راز از آن در نظر باز جست
نشد صورت حال، بروى درست
همين در ميانه يكى فرق بود
كه اين مىپذيرفت و آن مىنمود
چو فرزانه ديد آن دو بتخانه را
بديع آمد آن نقش فرزانه را
درستى طلب كرد چندان شتافت
كز ان نقش سر رشتهاى باز يافت
بفرمود تا در ميان تاختند
حجابى دگر در ميان ساختند
چو آمد حجابى ميان دو كاخ
يكى تنگ دل شد يكى دل فراخ
رقمهاى رومى نشد ز آب و رنگ
بر آيينه چينى افتاد زنگ
چو شد صفه چينيان بىنگار
شگفتى فرو ماند از آن شهريار
دگر ره حجاب از ميان بر كشيد
همان پيكر اوّل آمد پديد
بدانست كان طاق افروخته
به صيقل رقم دارد اندوخته
در آن وقت كان شغل مىساختند
ميانه حجابى بر افراختند
به صورتگرى بود رومى به پاى
مصقّل همىكرد چينى سراى
هر آن نقش كان صفّه گيرنده شد
به افروزش اين سو پذيرنده شد
بر آن رفت فتوى در آن داورى
كه هست از بصر هر دو را ياورى
نداند چو رومى كسى نقش بست
كه در صيقلى چين بود چير دست
اسكندر نامه نظامى، طبع تهران، 1316 قمرى، ص 528 [ص 33 قصص مثنوى]
[مصطفى6از حارثه تجليل كرد]
229-
«گفت پيغمبر صباحى زيد را
كَيْفَ اصْبَحْتْ اى صحابى با صفا [1]
مأخذ اين مطلب روايتى است كه ابو نصر سرّاج در كتاب اللمع، چاپ ليدن، ص 13 و ص 102 و غزالى در احياء العلوم، ج 4، ص 157 و ابن الاثير در كتاب اسد الغابة ج 1، ص 355 در ذيل حال حارثة بن سراقة بن حارث الانصارى الخزرجى كه در جنگ بدر به شهادت رسيد نقل كرده است و ما اين روايت را از كتاب اخير نقل مىكنيم (با حذف سلسله اسناد)
بَيْنَمَا رَسُولُ اللَّه6يَمْشى اذاسْتَقْبَلَهُ شَابٌّ منَ الْانْصَار فَقَالَ لَهُ النَّبىُّ6كَيْفَ اصْبَحْتَ يَا حَارثُ قَالَ اصْبَحْتُ مُؤْمناً باللَّه حَقاً قَالَ انْظُرْ مَا ذَا تَقُولُ فَانَّ لكُلِّ قَوْلٍ حَقيقَةٌ قَالَ يَا رَسُولَ اللَّه عَزَفَتْ نَفْسى عَن الدُّنْيَا فَاسْهَرْتُ لَيْلى وَ اظْمَأْتُ نَهَارى فَكَانِّى بعَرْش رَبِّى عَزَّ وَ جَلَّ بَارزاً و كَأَنِّى انْظُرُ الَى اهْل الْجَنَّة يَتَزَاوَرُونَ فيهَا وَ كَأَنِّى انْظُرُ الَى اهْل النَّار يَتَعَاوُونَ فيهَا قَالَ الْزَمْ عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ الايمَانَ فى قَلْبه
[1].
و اين حديث كه يكى از احاديث چهارگانه بسيار مهمّى است كه معارف صوفيه و عرفا بر آنها مبتنى است در تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 43 نيز نقل شده و مولانا آن را به زيد (ظاهراً زيد بن حارثه) نسبت مىدهد و ابو نعيم اصفهانى در حلية الاولياء، جلد 1، ص 242 به معاذ بن جبل. و با مآخذى كه ذكر شد شبههاى باقى نمىماند كه نسبت آن به حارثه صحيحتر است.
[ص 35 قصص مثنوى]
______________________________ [1] مأخذ اين مطالب روايتى است كه در كتاب شريف كافى نقل شده است:
عَنْ إسْحَاقَ بْن عَمَّارٍ قَالَ: سَمعْتُ أَبَا عَبْد اللَّه7يَقُولُ: إنَّ رَسُولَ اللَّه6صَلَّى بالنَّاس الصُّبْحَ فَنَظَرَ إلَى شَابٍّ في الْمَسْجد وَ هُوَ يَخْفقُ وَ يَهْوي برَأْسه مُصْفَرّاً لَوْنُهُ قَدْ نَحفَ جسْمُهُ وَ غَارَتْ عَيْنَاهُ في رَأْسه فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّه6كَيْفَ أَصْبَحْتَ يَا فُلَانُ قَالَ أَصْبَحْتُ يَا رَسُولَ اللَّه مُوقناً فَعَجبَ رَسُولُ اللَّه6منْ قَوْله وَ قَالَ إنَّ لكُلِّ يَقينٍ حَقيقَةً فَمَا حَقيقَةُ يَقينكَ فَقَالَ إنَّ يَقيني يَا رَسُولَ اللَّه هُوَ الَّذي أَحْزَنَني وَ أَسْهَرَ لَيْلي وَ أَظْمَأَ هَوَاجري فَعَزَفَتْ نَفْسي عَن الدُّنْيَا وَ مَا فيهَا حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إلَى عَرْش رَبِّي وَ قَدْ نُصبَ للْحسَاب وَ حُشرَ الْخَلَائقُ لذَلكَ وَ أَنَا فيهمْ وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إلَى أَهْل الْجَنَّة يَتَنَعَّمُونَ في الْجَنَّة وَ يَتَعَارَفُونَ وَ عَلَى الْأَرَائك مُتَّكئُونَ وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إلَى أَهْل النَّار وَ هُمْ فيهَا مُعَذَّبُونَ مُصْطَرخُونَ وَ كَأَنِّي الْآنَ أَسْمَعُ زَفيرَ النَّار يَدُورُ في مَسَامعي فَقَالَ رَسُولُ اللَّه ص لأَصْحَابه هَذَا عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ بالْإيمَان ثُمَّ قَالَ لَهُ الْزَمْ مَا أَنْتَ عَلَيْه فَقَالَ الشَّابُّ ادْعُ اللَّهَ لي يَا رَسُولَ اللَّه أَنْ أُرْزَقَ الشَّهَادَةَ مَعَكَ فَدَعَا لَهُ رَسُولُ اللَّه6فَلَمْ يَلْبَثْ أَنْ خَرَجَ في بَعْض غَزَوَات النَّبيِّ6فَاسْتُشْهدَ بَعْدَ تسْعَة نَفَرٍ وَ كَانَ هُوَ الْعَاشرَ.
(اسحاق ابن عمار از امام صادق7نقل مىكند كه فرمود: روزى پيامبر خدا6نماز صبح را بجاى آورد، آنگاه متوجه جوانى شد كه در مسجد خواب آلوده است به قدرى كه سرش را نمىتواند نگاه دارد، رنگش زرد شده، بدنش نحيف و لاغر گشته، چشمانش به گودى نشسته است، رسول خدا پرسيد: اى جوان! شب را چگونه بسر كردى؟ جوان گفت: شب را با يقين سپرى كردم.
پيامبر6تعجب نمود و فرمود: هر يقينى حقيقتى دارد، حقيقت يقين تو چيست؟ جواب داد: براستى همين يقين من مرا محزون كرده، خواب شبانه را از من ربوده، مرا از آب و خوراك روز انداخته، ديگر از دنيا و از آنچه در آن است بَدَم مىآيد و بيزار شدهام به اندازهاى كه گويا براستى به عرش خدا مىنگرم كه جايگاهى براى حسابرسى قرار داده شده و همه مخلوقات براى آن محشور شدهاند و من در ميان آنهايم، گويا بهشتيان را مىبينم كه از بهشت بهره مىبرند با يكديگر خوشند و بر سرير تكيه زدهاند، گويا اهل آتش را مىبينم كه در آن عذاب مىشوند و فرياد و ناله آنان بلند است، گويا هم اكنون زوزه آتش را مىشنوم و در گوشم طنين افكنده است.
رسول خدا6فرمودند: اين، كسيست كه خدا دلش را به نور ايمان منور ساخته سپس فرمود: (اى جوان!) اين حالت را در خود نگه دار.
جوان عرض كرد: اى رسول خدا، دعا كن تا با تو باشم و شهادت روزيم شود، پس پيامبر دعا كرد و چيزى نگذشت تا در جنگى همراه با پيامبر6شركت كرد و پس از نه نفر به شهادت رسيد و او دهمين نفر بود.) كافى ج 2 ص 53 باب حقيقة الإيمان و اليقين ح 2-
[1]- پيامبر6قدم مىزد كه جوانى از انصار جلو آمد. پيامبر فرمود اى حارث، شب را چگونه به صبح آوردهاى؟ گفت در حالى كه به خدا ايمان حقيقى داشتم.
فرمود بنگر چه مىگويى! زيرا هر سخنى را معنى و حقيقتى است. گفت اى رسول خدا، نفْس من از دنيا كناره گرفته است، شب را به بيدارى و روز را به روزه دارى مىگذرانم. و گويى بر عرش خداى- عزّ و جلّ- حضور يافتهام و بهشتيان را كه به ديدار هم جمع آمده و جهنميّان را كه مجتمع شدهاند مىبينم.
پيامبر فرمود اين حال خوش را براى خود نگه دار. سپس رو به اصحاب كرد و فرمود خداوند نور ايمان را در دل اين جوان تابانيده است.
[بطن ما در منشأ سعد و شقا]
230-
«الشَقيُّ مَنْ شَقى فى بَطْن الامّ
منْ سمات اللَّه يُعْرَفْ كُلُّهُم
اشاره بدين حديث است: [1]
الشَقىُّ مَنْ شَقىَ فى بَطْن امِّه وَ السَّعيْدُ مَنْ وُعظَ بغَيْره.[1]
[2] مسلم، ج 8، ص 45، جامع صغير، ج 1، ص 63
السَّعيدُ مَنْ سَعَدَ في بَطْن امِّه وَ الشَّقيُّ مَنْ شَقيَ في بَطْن امِّه[2].
جامع صغير، ج 2، ص 36، شرح تعرّف، ج 2، ص 77 [ص 35 احاديث مثنوى]
[بينش مؤمن ز نور حق بُوَد]
231-
«او مگر ينظر به نور اللّه بود
كاندرون پوست او را ره بود
اشاره است بدين حديث: [3] مستند آن در ذيل شماره (103) مذكور است.
[ص 35 احاديث مثنوى]
[ردّ تهمت كرد لقمان حكيم]
232-
«بود لقمان پيش خواجه خويشتن
در ميان بندگانش خوارْ تن
مأخذ آن روايتى است كه در قصص الانبياء ثعلبى ص 295 و در تفسير ابو الفتوح، ج 4، ص
______________________________ [1]
عَنْ مُحَمّد بْن أَبي عُمَيْر قَالَ سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَن مُوسَى بْن جَعْفَرٍ:عَنْ مَعْنَى قَوْل رَسُول اللَّه6«الشَّقيّ مَنْ شَقيَ في بَطْن أُمّه وَ السَّعيدُ مَنْ سَعَدَ في بَطْن أُمّه فَقَالَ: الشَّقيّ مَنْ عَلمَ اللَّهُ وَ هُوَ في بَطْن أُمّه أَنَّهُ سَيَعْمَلٌ أَعْمَالَ الْأَشْقيَاء وَ السَّعيدُ مَنْ عَلمَ اللَّهُ وَ هُوَ في بَطْن أُمّه أَنَّهُ سَيَعْمَلُ أَعْمَالَ السُّعَدَاء.
(محمد بن ابى عمير از امام كاظم7مىپرسد: معنى گفتار پيامبر6كه فرمود: «شقى و بدبخت كسيست كه در شكم مادر بدبخت بوده و سعادتمند و خوشبخت كسيست كه در شكم مادر خوشبخت بوده» چيست؟! فرمود: يعنى شقى كسيست كه وقتى در شكم مادر است خداوند مىداند كه او پس از اين رفتار شقاوتمندان و كردار انسانهاى بدبخت را مرتكب مىشود و سعيد كسيست كه وقتى در شكم مادر است خداوند مىداند كه او پس از اين رفتار سعادتمندان و كردار انسانهاى خوشبخت را مرتكب مىشود.) التوحيد 356 58- باب السعادة و الشقاوة ح 3.
[2] كافى ج 8 ص 81 باب وصية النبي6لأمير المؤمنين7
[3] اشاره است بدين حديث:
قَالَ رَسُولُ اللَّه ص اتَّقُوا فرَاسَةَ الْمُؤْمن فَإنَّهُ يَنْظُرُ بنُور اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ (1).
كافى ج 1 ص 218 و جامع صغير، ج 1، ص 8 و از مولاى متقيان على-7- روايت كردهاند:
اتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمنينَ فَإنَّ اللَّهَ تَعالَى جَعَلَ الْحَقَّ عَلَى أَلْسنَتهم (2). وسائل الشيعة ج 12 ص 38- باب 20 استحباب توقي فراسة المؤمن ح 15581- و شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 387 كَانَ ابُو الدَّرْدَاء يَقُولُ الْمُؤْمنُ مَنْ يَنْظُرُ بنُور اللَّه منْ وَرَاء ستْرٍ رَقيقٍ (3).
احياء العلوم، ج 3 ص 18 [ص 14 احاديث مثنوى] (1) از تيز بينى مؤمن حذر كنيد زيرا با نور خداى- عزّ و جلّ- مىبيند.
(2) گمان و برداشت اهل ايمان را جدّى بگيريد زيرا خداوند متعال حقيقت را بر زبان آنان جارى مىكند.
(3) ابو دردا مىگفت: مؤمن كسى است كه از وراى پردهاى نازك، با نور خدا مىبيند.
[1]- شقى در شكم مادرش شقى بوده[ شده] و سعيد كسى است كه از ديگران پند آموخته است.
[2]- سعيد در شكم مادرش سعيد بوده[ شده] و شقى هم در شكم مادرش شقى بوده[ شده] است.
271 نقل شده و ما آن را از مأخذ اخير نقل مىكنيم:
لقمان غلامى بود از آن دهقانى. و او را جز او، غلامان ديگر بودند. ايشان را به باغ فرستادى تا ميوه آرند. ايشان ميوه نيكوتر بخوردندى و لقمان هيچ نخوردى. او گفت چرا ميوه بد مىآريد؟ همانا آنچه نيك است از آن مىخوريد و آنچه رَدى است پيش من مىآريد. گفتند لقمان مىخورد. لقمان گفت بفرماى تا پارهاى آب گرم آرند و ما را ده تا باز خوريم هر كس آنچه خورده باشد قى كند. همچنين كردند از گلوى لقمان جز آب تهى بر نيامد و از گلوى ايشان آنچه خورده بودند بر آمد.
[ص 36 قصص مثنوى]
[پر اثر باشد دعاى در خفا]
233-
«پس به غيبت نيم ذرّه حفظ كار
به كه اندر حاضرى زان صد هزار
ظاهراً مقتبس است از مضمون خبر ذيل: [1]
دَعْوَةٌ في السِّرِّ تَعْدلُ سَبْعينَ دَعْوَةً في الْعَلَانيَة[1].
جامع صغير، ج 2، ص 14، كنوز الحقائق، ص 63 [ص 35 احاديث مثنوى]
[ «گفت پيغمبر كه: اصحابى نجوم»]
234-
«گفت پيغمبر كه اصحابى نُجوم
رهروان را شمع و شيطان را رجوم [2]
مستند آن در ذيل شماره 149 مذكور است.
[ص 35 احاديث مثنوى]
[شد قوىتر آدمى از كاينات]
235-
«نار، خصم آب و فرزندان اوست
همچنان كه آب خصم جان اوست
آب آتش را كشد زيرا كه او
خصم فرزندان آب است و عدو
ظاهراً مأخوذ است از مضمون اين حديث: [3]
______________________________ [1]
قَالَ النَّبيّ6: دَعْوَةٌ في السِّرِّ تَعْدلُ سَبْعينَ دَعْوَةً في الْعَلَانيَة (1).
دعوات راوندى ص 18 ح 7
[2] اشاره است به اين حديث:
مَنْ كَانَ للَّه كَانَ اللَّهُ لَه (1).
بحار الانوار ج 82 ص 319 و كشف الاسرار (انتشارات دانشگاه تهران) ص 562 و 371 [ص 19 احاديث مثنوى] (1) كسى كه خود را وقف راه خدا كند خدا هم مدافع اوست.
[3] ظاهراً مأخوذ است از مضمون اين حديث:
كه در تحفالعقول ص 228 و در خصال ج 2 ص 440 مفصل نقل شده است و خلاصه آن چنين است كه پادشاه روم با فرستادن پيكى پرسشهايى را از معاويه مىكند، معاويه از پاسخ آنها درمىماند در اين هنگام تصميم مىگيرد مخفيانه پيكى را به صورت ناشناس به كوفه ارسال دارد تا از امير المؤمنين على7بپرسد، وقتى پيك بر على7وارد مىشود امام على7تمام داستان را براى او بيان مىكند و او هم تصديق مىنمايد، سپس امام7مىفرمايد: از يكى از اين دو فرزندم (حسن حسين) بپرس، او از امام حسن7سؤال مىكند و حضرت همه سؤالها را پاسخ مىدهد تا آنجا كه مىگويد:
وَ أَمَّا عَشْرَةُ أَشْيَاءٍ بَعْضُهَا أَشَدُّ منْ بَعْضٍ فَأَشَدُّ شَيْءٍ خَلَقَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْحَجَرُ، وَ أَشَدُّ منَ الْحَجَر الْحَديدُ الَّذي يُقْطَعُ به الْحَجَرُ، وَ أَشَدُّ منَ الْحَديد النَّارُ تُذيبُ الْحَديدَ، وَ أَشَدُّ منَ النَّار الْمَاءُ يُطْفئُ النَّارَ، وَ أَشَدُّ منَ الْمَاء السَّحَابُ يَحْملُ الْمَاءَ، وَ أَشَدُّ منَ السَّحَاب الرّيحُ تَحْملُ السَّحَابَ، وَ أَشَدُّ منَ الرّيح الْمَلَكُ الَّذي يُرْسلُهَا، وَ أَشَدُّ منَ الْمَلَك مَلَكُ الْمَوْت الَّذي يُميتُ الْمَلَكَ، وَ أَشَدُّ منْ مَلَك الْمَوْت الْمَوْتُ الَّذي يُميتُ مَلَكَ الْمَوْت، وَ أَشَدُّ منَ الْمَوْت أَمْرُ اللَّه رَبِّ الْعَالَمينَ يُميتُ الْمَوْتَ.
فَقَالَ الشَّاميُّ أَشْهَدُ أَنَّكَ ابْنُ رَسُول اللَّه6حَقّاً وَ أَنَّ عَليّاً أَوْلَى بالْأَمْر منْ مُعَاويَةَ ....
(اما ده چيزى كه برخى از آنها سختتر و قويتر از ديگريست: سختترين چيزى كه خداوند متعال خلق كرده سنگ است و سختتر از آن، آهن است كه سنگ را قطع مىكند، قويتر از آهن، آتش است كه آن را ذوب مىكند و قويتر از آتش، آب است كه آن را خاموش مىكند و قويتر از آب، ابر است كه آن را حمل مىكند و قويتر از ابر، باد است كه آن را به حركت درمىآورد و قويتر از باد، فرشته ايست كه آن را مىفرستد و قويتر از فرشته، ملك الموت (فرشته مرگ) است كه فرشته را مىميراند و قويتر از فرشته مرگ، مرگ است كه جان آن فرشته را مىگيرد و قويتر از مرگ، امر خداى متعال، پروردگار جهانيان است كه مرگ را از بين مىبرد).
[1]- يك دعاى پنهانى با هفتاد دعاى علنى برابرى مىكند.
لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ الْارْضَ جَعَلَتْ تَميْدُ فَخَلَقَ الْجبَالَ فَقَالَ بهَا عَلَيْهَا (كذا) فَاسْتَقَرَّتْ فَعَجبَت الْمَلَائكَةُ منْ شدَّة الْجبَال فَقَالُوا يَا رَبِّ هَلْ منْ خَلْقكَ شَيءٌ اشدُّ منَ الْجبَال قَالَ نَعَمْ الْحَديدُ فَقَالُوا يَا رَبِّ هَلْ منْ خَلْقكَ شَيْءٌ اشَدُّ منَ الْحَديد قَالَ نَعَمْ النَّارُ قَالُوا يَا رَبِّ فَهَلْ منْ خَلْقكَ شَيْءٌ اشَدُّ منَ النَّار قَالَ نَعَمْ الْمَاءُ قَالُوا يَا رَبِّ فَهَلْ منْ خَلْقكَ شَيْءٌ اشَدُّ منَ الْمَاء قَالَ نَعَمْ الرِّيحُ قَالُوا يَا رَبِّ فَهَلْ منْ خَلْقكَ شَيءٌ اشَدُّ منَ الرِّيح قَالَ نَعَم ابْنُ آدَمَ تَصَدَّقَ بصَدَقَةٍ بيَمينه يُخْفيهَا عَنْ شمَاله[1].
فتوحات مكيّه، ج 2، ص 593 [ص 36 احاديث مثنوى]
[آتشى كه سرد گردد با زكات]
236-
آتشى افتاد در عهد عُمر
همچو چوب خشك مىخورد او حجر
مأخذ آن روايتى است مذكور در نوادر الاصول، از محمّد بن على حكيم ترمذى، چاپ اسلامبول، ص 161:
وَ عَنْ نَافِع قَالَ خَرَجَ عُنُقُ نَار مِنْ حَرَّةِ النَّار لَا تَمُرُّ عَلَى شَيْءٍ الَّا احْرَقَتْهُ فَأَتَى عُمَرُ رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ فَاخْبَرَ بِها فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ وَ حَمَدَ اللَّهَ وَ اثْنَى عَلَيْهِ وَ قَالَ ايُّهَا النَّاسُ اطْفِئُوهَا بِالصَّدَقَة فَجَاءَ عَبْدُ الرَّحْمَن بْنِ عَوْفٍ بارْبَعَة آلَافِ دِينَارٍ فَقَالَ عُمَرُ مَا ذا صَنَعْتَ حَصَرْتَ النَّاسَ فَتَصَدَّقِ النَّاسَ فَاتىَ عُمَرُ فَقَالَ لَهُ قَدْ طُفئَتْ فَقَالَ لَوْ لَمْ تَفْعَلْ لَذَهَبْتُ حَتَّى انْزِلَ عَلَيْهَا[2].
اين داستان را ابو نعيم اصفهانى در كتاب دلائل النبوّة بدين شكل نقل كرده است:
نْ مُعَاوِيَةَ بْن حَرْمَل قَالَ قَدِمْتُ الْمَدِينَةَ فَذَهَبَ بِى تَمِيمُ الدَّارى الَى طَعَامِهِ فَاكَلْتُ اكْلًا شَدِيداً فَمَا شَبِعْتُ مِنْ شِدَّةِ الْجُوعِ فَقَدْ كُنْتُ اقَمْتُ فِى الْمَسْجِدِ ثَلَاثاً لَا اطْعَمُ شَيْئاً فَبيْنَا نَحْنُ
[1]- هنگامى كه زمين آفريده شد با اضطراب و حركت همراه بود. خداوند كوهها را آفريد و به آنها فرمان داد تا بر زمين قرار گيرند، در نتيجه زمين قرار گرفت.
فرشتگان از صلابت كوهها به شگفتى آمدند و گفتند خدايا، چيزى از كوهها محكمتر وجود دارد؟ فرمود آرى، آهن محكمتر است. گفتند از آهن محكمتر چيست؟ فرمود آرى آتش. گفتند از آتش قوىتر چيست؟ فرمود آب. گفتند از آب قوىتر چيست؟ فرمود باد. گفتند از باد قوىتر چيست؟ فرمود آدمى. زيرا قادر است با دست راستش آن چنان صدقه دهد، كه دست چپش متوجه نشود.
[2]- از قول نافع نقل شده است كه از يك زمين سنگلاخ آتشى شعلهور شد و به هر چه مىرسيد آن را به كام خود مىكشيد. عمر كه متوجه شد بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند خطاب كرد اى مردم، براى خاموش شدن اين آتش بايد صدقه داد. عبد الرحمن بن عوف چهار هزار دينار آماده كرد. عمر به او گفت چه كردهاى؟ چرا تا كنون اين همه را از مردم مضايقه نمودهاى؟( زود باش) آنها را به مردم صدقه ده. طولى نكشيد كه به عمر پيغام دادند كه آتش خاموش گرديد.
وى گفت اگر آتش خاموش نمىشد مىرفتم تا خود را بر آن افكنم.
ذَاتَ يَوْمِ اذْ خَرَجَ النَّارُ بالْحَرَّةِ فَجَاءَ عُمَرُ الَى تَمِيمٍ فَقَالَ قُمْ الَى هَذِهِ النَّار فَقَالَ يَا امِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَنْ انَا وَ مَا انَا فَلَمْ يَزَلْ به حَتَّى قَامَ مَعَهُ قَالَ وَ تَبعْتُهُمَا فَانْطَلَقَا الَى النَّارَ قَالَ فَجَعَلَ يَحُوشُهَا بِيَدِهِ هَكَذا حَتَّى دَخَلتِ الشِّعْبَ وَ دَخَلَ تَمِيمٌ خَلْفَهَا وَ جَعَلَ عُمَرُ يَقُولُ لَيْسَ مَنْ رَأى كَمَنْ لَمْ يَرَهُ[1]. دلائل النبوّة، چاپ حيدرآباد، ص 212 [ص 36 قصص مثنوى]
[ «از على آموز اخلاص عمل»/ قصههايى ديگر از اخلاص بين]
237-
«از على آموز اخلاص عمل
شير حق را دان مطهّر از دغل
اين روايت را به صورتى كه در مثنوى نقل شده تا كنون در هيچ مأخذ نيافتهام و ظاهراً حكايت مذكور با تصرّفى كه از خصايص مولانا است مأخوذ است از گفته غزالى و روايتى كه در احياء العلوم بدين گونه آورده است:
[1]- از معاويه بن حرمل نقل شده كه وقتى به مدينه وارد شدم تميم الدّارى مرا به طعام دعوت كرد و با اين كه در آنجا زياد غذا خوردم، ولى از شدت گرسنگيم كاسته نشد آن گاه در مسجد اقامت گزيدم و تا سه روز از طعام خبرى نبود. ناگهان گفته شد از درون سنگها آتشى زبانه كشيده است. عمر به من گفت تو هم به طرف اين آتش بيا. گفتم اى امير مؤمنان من كيستم و چيستم؟ ولى عمر همچنان اصرار كرد. ناگزير من هم به دنبال، رفتم تا به آتش نزديك شديم. عمر جلو رفت و با دستش شعله آتش را از اطراف مهار كرد و به داخل دره كشانيد و به من كه دنبالش مىرفتم گفت آن كس كه مىبيند با آن كس كه نمىبيند يكى نيست.