[خَضراى دمن]
1017-
«چشم غرّه شد به خَضراى دمن
عقل گويد بر محَكِّ ماش زن
اشاره است به حديث:
إيّاكُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَن
- كه در ذيل شماره (262) مذكور است.
[ص 212 احاديث مثنوى]
[شاخ جنّت]
1018-
«نى نبى فرمود جُود و مَحْمَده
شاخ جنّت دان به دنيا آمده
مراد آن حديث است كه در ذيل شماره (295) نقل شده است.
[ص 212 احاديث مثنوى]
[الْجَارُ ثُمَّ الدّار]
1019-
«پس تو هم الْجَارُ ثُمَّ الدّار گو
گر دلى دارى برو دلدار جو
اقتباسى از اين حديث است:
الْجَارُ قَبْلَ الدَّار وَ الرَّفيقُ قَبْلَ الطَّريق وَ الزَّادُ قَبْلَ الرَّحيل[1].
جامع صغير، ج 1، ص 143 كنوز الحقائق، ص 55 كه:
الْجَارُ ثُمَّ الدَّارُ
- هم روايت شده است. مجمع الامثال، ص 145 [ص 212 احاديث مثنوى]
[قصه مصرى و طلا]
1020-
«آن يكى درويش ز اطراف ديار
جانب تبريز آمد وام دار
مأخذ آن حكايتى است كه در كتاب المستجاد من فعلات الاجواد، تأليف ابو على محسن بن على التنوخى، طبع دمشق سنه 1365 قمرى، ص 176- 177 و در احياء العلوم ج 3، ص 173 و در كتاب كيمياى سعادت نقل شده و از مأخذ اخير الذكر در اينجا آورده مىشود:
ابو سعيد خرگوشى روايت كند كه در مصر مردى بود كه درويشان را چيزى فراهم
[1]- انتخاب همسايه قبل از( خريد) خانه؛ رفيق راه قبل از( رفتن به) مسافرت و تدارك سفر قبل از عزيمت در اولويت است.
كردى. يكى را فرزندى آمد و هيچ نداشت. گفت به نزديك او رفتم. بيامد و از هر كسى سؤال كرد و هيچ فتوحى نبود. مرا بر سر قبرى برد و بنشست و گفت خداى بر تو رحمت كناد! تو بودى كه اندوه درويشان بردى و هر چه بايستى مىدادى. امروز براى كودك اين مرد بسيار جهد كردم هيچ فتوحى نبود. پس برخاست و دينارى داشت. بدو نيم كرد و نيمى به من داد و گفت اين تو را وام دادم تا چيزى پيدا آيد. و اين مرد را محتسب گفتندى. گفت فراستدم و كار كودك بساختم. محتسب آن شب مرده را به خواب ديد كه گفت هر چه گفتى شنيدم امروز، ليكن ما را در خواب دستورى نيست. اكنون به خانه من رو و كودكان مرا بگوى تا آنجا كه آتش دان است بكنند. و پانصد دينار زر آنجا است به آن مرد دهند كه او را كودك آمده. محتسب ديگر روز برفت و چنان كه ديده بود بكرد پانصد دينار يافت.
فرزندان او را گفت خواب مرا حكمى نيست. اين زر ملك شماست برگيريد. گفتند كه او كه مرده است سخاوت مىكند ما كه زندهايم بخيلى كنيم رو بدان مرده ده. چنان كه گفته است. محتسب نزد آن مرد برد و آن مرد يك دينار برگرفت و دو نيم كرد و يكى نيمه عوض وام به او داد و گفت ديگر به درويشان ده كه مرا حاجت بيش از اين نبود.
[ص 213 قصص مثنوى]
[موسى بعد طور]
1021-
«روى موسى بارقى انگيخته
پيش رو او توبره آويخته
اشاره است به قصه ذيل:
مَكَثَ مُوسَى بَعْدَ مَا تَغَشَّاهُ نُور رَبِّ الْعَالَمينَ وَ انْصَرَفَ الَى قَوْمه ارْبَعينَ لَيْلَةً لَا يَرَاهُ احَدٌ الّا مَاتَ حَتَّى انَّهُ اتَّخَذَ لنَفْسه بُرْنُسًا وَ عَلَيْه بُرْقَعٌ لَا يُبْدى وَجْهَهُ لَاحَدٍ مَخَافَةَ انْ يَمُوتَ[1].
قصص الانبياء ثعلبى، ص 174، تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 124، رساله قشيريه، ص 41 [ص 214 قصص مثنوى]
[1]- حضرت موسى( در كوه طور) بر اثر تجلى نور خداوندى از حال رفت. وقتى به هوش آمد به مدت چهل شبانه روز( همان جا) ماند. آن گاه به سوى قومش باز گشت. در مراجعت هر كس چهره نورانى آن حضرت را مىديد آنچنان مجذوب مىشد كه جان مىسپرد. به همين جهت مدتها چهره خود را با نقاب مىپوشانيد از ترس اين كه مبادا كسى از آن همه نورانيت چهرهاش جان خود را از دست بدهد!
[در دل مومن بگنجيديم]
1022-
«ز اين حكايت كرد آن ختم رُسُل
از مليك لا يزال لَمْ يَزُل
كه نگنجيدم در افلاك و خلا
در عقول و در نفوس با عُلا
در دل مؤمن بگنجيدم چو ضيف
بى بىز چون و بىچگونه بىز كَيفْ
مقصود حديثى است كه در ذيل شماره (192) آمده است.
[ص 213 احاديث مثنوى]
[ «وصف آدم مظهر آيات اوست»]
1023-
«آدم اصطرلاب اوصاف علوست
وصف آدم مظهر آيات اوست
اشاره است به حديث:
انَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صورَته
- كه در ذيل شماره (595) نقل نموديم.
[ص 213 احاديث مثنوى]
[قصه شير و خرگوش]
1024-
«در چَه دنيا فتادند اين قرون
عكس خود را ديد هر يك چَه درون
اشاره است به حكايت شير و خرگوش مذكور در دفتر اول [رديف 64) [ص 214 قصص مثنوى]
[آينه مشكن خود را علاج كن]
1025-
«چون كه قبح خويش ديدىاى حسن
اندر آيينه، بر آيينه مزن
اشاره است به حكايت زنگى و آينه كه در دفتر دوم بيت 2347 آمده و در [رديف 347 از] كتاب ما مىتوان مأخذ آن را ملاحظه نمود.
[ص 214 قصص مثنوى]
[ما رَمَيْتَ اذْ رَمَيْتَ]
1026-
«ما رَمَيْتَ اذْ رَمَيْتَ خواجه است
ديدن او ديدن خالق شده است
از مضمون حديث مذكور در ذيل شماره (337) مستفاد است.
[ص 213 احاديث مثنوى]
[شاكر مردم شاكر خداست]
1027-
«شكر او شكر خدا باشد يقين
چون به احسان كرد توفيقش قرين
مبتنى است بر حديث ذيل كه به وجوه مختلف روايت شده است:
أَشْكَرُ النَّاس للَّه أَشْكَرُهُمْ للنَّاس، أَشْكَرُكُمْ للنَّاس أَشْكَرُكُمْ للَّه، أَشْكَرُكُمْ للَّه أَشْكَرُكُمْ للنَّاس[1].
جامع صغير، ج 1، ص 42، كنوز الحقائق، ص 13 [ص 213 احاديث مثنوى]
[ترك شكر خلق]
1028-
«ترك شكرش ترك شكر حق بود
حقِّ او لا شك به حق مُلْحَق بود
مستفاد است از اين خبر:
مَنْ لَمْ يَشْكُر النَّاسَ لَمْ يَشْكُر اللَّهَ[2].
جامع صغير، ج 2، ص 180 و با تفاوت اندك ص 182، كنوز الحقائق، ص 134 [ص 213 احاديث مثنوى]
[شكر از مخلوق]
1029-
«در قيامت بنده را گويد خدا
هين چه كردى آنچه دادم من تو را
گويد اى رب شكر تو كردم به جان
چون ز تو بود اصل آن روزى و نان
[1]- كسى خدا را شاكرتر است كه بيشتر شكر گزار مردم باشد. هر كس از شما بيشتر شكر گزار مردم باشد بيشتر شكر گزار خداست. كسى بيشتر شكر گزار خداست كه بيشتر شكر گزار مردم باشد.
[2]- كسى كه شكر گزار مردم نباشد شكر خدا را هم به جاى نياورده است.
گويدش حق، نه نكردى شكر من
چون نكردى شكر آن اكرام فَن
بر كريمى كردهاى ظلم و ستم
نه ز دست او رسيدت نعمتم
اشاره به خبر ذيل است:
يُؤْتَى بعَبْدٍ يَوْمَ الْقيَامَة فَيُوقَفُ بَيْنَ يَدَى اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ فَيَأْمُرُ به الَى النَّار فَيَقُولُ أَىْ رَبِّ امَرْتَ بي الَى النَّار وَ قَدْ قَرَأْتُ الْقُرْآنَ فَيَقُولُ اللَّهُ أَىْ عَبْدي إنِّي أَنْعَمْتُ عَلَيْكَ وَ لَمْ تَشْكُرْ نعْمَتي فَيَقُولُ أَىْ رَبِّ أَنْعَمْتَ عَلَىَّ بكَذا فَشَكَرْتُكَ بكَذا وَ أَنْعَمْتَ عَلَىَّ بكَذَا فَشَكَرْتُكَ بكَذَا فَلَا يَزَالُ يُحْصي النِّعَمَ وَ يُعَدِّدُ الشُّكْرَ فَيَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى صَدَقْتَ عَبْدى إلَّا أَنَّكَ لَمْ تَشْكُرْ مَنْ أَجْرَيتُ لَكَ نعْمَتي عَلَى يَدَيْه وَ إنِّى قَدْ آلَيْتُ عَلَى نَفْسي أَنْ لَا أَقْبَلَ شُكْرَ عَبْدٍ لنعْمَةٍ أَنْعَمْتُهَا عَلَيْه حَتَّى يَشْكُرَ مَنْ سَاقَهَا منْ خَلْقي إلَيْه[1].
سفينة البحار، ج 1، ص 710، شرح خواجه ايوب با تفاوتى در اسلوب [ص 214 احاديث مثنوى]
[نفرى همچون هزار]
1030-
«وَاحدٌ كَالالْف در رزم و كرم
صد چو حاتم گاه ايثار نعَم
به ذيل شماره (890) رجوع كنيد.
[ص 214 احاديث مثنوى]
[1]- روز قيامت وقتى بندهاى را در برابر خداى- عزّ و جلّ- نگه مىدارند و فرمان مىرسد كه او را در آتش جهنّم افكنيد، مىگويد: خدايا، دستور دادى مرا در آتش افكنند در حالى كه من قارى قرآن بودم. خطاب مىآيد بنده من، نعمتت دادم ولى شكر آن را به جاى نياوردى. مىگويد خدايا، فلان نعمتم دادى و من شكرش را به جاى آوردم. نعمت ديگرم دادى آن را هم شكر گفتم. او همين طور نعمتها و شكر آنها را بر مىشمارد. خداوند متعال مىفرمايد آنچه گفتى صحيح است امّا آن را كه وسيله رساندن نعمت من به تو بوده است شكر نكردهاى. و من به جان خودم سوگند خوردهام كه شكر گزارى بندهاى را نپذيرم مگر اين كه شكر رسانندگان نعمتم يعنى مردم را نيز به جاى آورده باشد.
[شفقت موسى گوسفند را]
1031-
«گوسفندى از كليم الله گريخت
پاى موسى آبله شد نعل ريخت
مأخذ آن روايت ذيل است:
چنان خواندم در اخبار موسى-7-، كه بدان وقت كه شبانى مىكرد، يك شب گوسفندى را سوى حظيره مىراند. وقت نماز بود و شبى تاريك. و باران بنيرو آمد. چون نزديك حظيره رسيد برهاى بگريخت. موسى-7- تنگ دل شد و بر اثر وى بدويد بدان جمله كه چون دريابد چوبش بزند. چون بگرفتش دلش بر وى بسوخت و بر كنار نهاد وى را. و دست بر سر وى فرود آورد و گفت اى بىچاره درويش، در پس بيمى نه و در پيش اميدى نه. چرا گريختى و مادر را يله كردى؟ و هر چند كه در ازل رفته بود كه وى پيغمبرى خواهد بود بدين ترحم كه بكرد نبوّت بر وى مستحكمتر شد. تاريخ بيهقى، به اهتمام دكتر غنى و دكتر فياض، چاپ تهران، ص 205- نيز رجوع كنيد به: سياست نامه خواجه نظام الملك، به تصحيح عباس اقبال، چاپ تهران، ص 181.
[ص 215 قصص مثنوى]
[با شبانى انبياء خو كرده]
1032-
«مصطفى فرمود كه خود هر نبى
كرد چوپانيش برنا يا صَبى
بى بىشبانى كردن و آن امتحان
حق ندادش پيشوايىِّ جهان
تا شود پيدا وقار و صبرشان
كردشان پيش از نبوّت حق، شبان
گفت سايل هم تو نيز اى پهلوان
گفت من هم بودهام دهرى شُبان
مقصود خبر ذيل است:
عَنْ أَبي هُرَيْرَةَ عَن النَبىِّ6قَالَ مَا بَعَثَ اللَّهُ نَبياً إلَّا رَعَى الْغَنَمَ فَقَالَ أَصْحَابُهُ وَ أَنْتَ فَقَالَ نَعَمْ كُنْتُ أَرْعَاهَا عَلَى قَرَاريطَ لَاهْل مَكَّةَ[1].
بخارى، ج 2، ص 22
عَنْ جَابر بْن عَبْد اللَّه قَالَ كُنَّا مَعَ النَّبىِّ6بمَرِّ الظَّهرَانَ وَ نَحْنُ نَجْتني الْكَبَاثَ فَقَالَ النَّبىُّ6عَلَيْكُمْ بالاسْوَد منْهُ قَالَ فَقُلْنَا يَا رَسُولَ اللَّه كَأَنَّكَ رَعَيْتَ الْغَنَمَ قَالَ نَعَمْ وَ هَلْ منْ نَبىٍّ الَّا وَ قَدْ رَعَاهَا[2].
مسلم، ج 6، ص 125، بخارى، ج 3، ص 194، ربيع الابرار، باب الشجر و النبات.
مَا بَعَثَ اللَّهُ نَبيًّا الَّا رَاعَي غَنَمَ[3].
كنوز الحقائق، ص 117 [ص 215 احاديث مثنوى]
[1]- ابو هريره از پيامبر6نقل كرده است كه فرمود خداوند هيچ پيامبرى را نفرستاده مگر اين كه مدتى چوپانى كرده است. اصحاب پرسيدند آيا اين ويژگى آن حضرت را نيز شامل مىشود؟ فرمود آرى. من هم مدتى براى مردم مكه در قراريط چوپانى كردهام.( قراريط نام محلى خارج از مكه بوده است).
[2]- از جابر بن عبد اللّه نقل شده كه با پيامبر6در مرّ ظهران( قريهاى است در مكه) بوديم. در آنجا به چيدن ميوه درخت اراك پرداختيم. آن حضرت فرمود سياه آن را بچينيد.( چون سبز اين ميوه نارس و براى خوردن نامناسب است).
پرسيديم اى رسول خدا به نظر مىرسد شما مدّتى چوپان بودهايد؟( چون آنها با اين درختها آشنا هستند و از برگ آن به گوسفندان خود مىخورانند و خود از ميوه آن مىخورند.) فرمود آرى اين چنين است. و مگر پيامبرى بوده است كه چوپانى نكرده باشد؟
[3]- خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد مگر اين كه مدّتى گوسفند چرانيد.
( به نظر مىرسد الْغَنَمَ صحيح باشد به جاى غَنَمَ)
[يوسف و زندانيان]
1033-
«آنچنانكه يوسف از زندانيى
با نيازى خاضعى سعدانيى
اشاره است به مضمون آية شريفه:وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ[1]. (سوره يوسف، آيه 47) و روايتى كه مفسرين در ذيل آن نقل كردهاند. تفسير طبرى، ج 12، ص 122، تفسير ابو الفتوح ج 3، ص 134 و قصص الانبياء ثعلبى، ص 104- 105.
[ص 215 قصص مثنوى]
[1]- به يكى از آن دو كه مىدانست رها مىشود گفت مرا نزد مولاى خود ياد كن.
اما شيطان از خاطرش زدود كه پيش مولايش از او ياد كند. و چند سال در زندان بماند.
[شيطان وقت مرگ]
1034-
«چون كه هنگام فراق جان شود
ديو دلّال دُر ايمان شود
پس فرو شد ابله ايمان را شتاب
اندر آن تنگى به يك ابريق آب
اشاره است به حكايت ذيل:
من به وقت كودكى حكايتى در كتابى خواندم كه شيخى را وقت نزع تنگ در رسيد.
مريدان و معتقدان گرد او آمدند. درخواست مىكردند كه شهادت بگويد لا اله الا اللّه. او روى از ايشان بگردانيد. آن سوى رفتند. تلقين مىكردند. روى از ايشان اين سو گردانيد.
چون الحاح كردند و لابه كردند گفت نمىگويم. غريو و فرياد از ميان مريدان برآمد كه آه اصل خود اين ساعت است. اين چه واقعه است و اين چه تاريكى! پس حال ما چه خواهد بودن به خدا. زارى و نفير برداشتند. شيخ با خود آمد گفت چه واقعه است؟ شما را چه بوده است؟ حال باز گفتند. گفت ما را از اين خبر نيست. اما شيطان آمده بود قدحى يخ آب پيش من مىجنبانيد. مىگفت تشنهاى؟ مىگفتم آرى. گفت خداى را همباز بگو تا بدهمت. من از او روى بگردانيدم. او بدين سو آمد. همچنين گفت روى از او بگردانيدم.
مقالات شمس، نسخه فاتح، ورق 15. [ص 216 قصص مثنوى]
[دنيا لاشهاى است]
1035-
«چشم مهتر چون به آخر بود جفت
پس بدان ديده جهان را جيفه گفت
مقصود اين روايت است:
الدُّنْيَا جيفَةٌ وَ طُلَّابُهَا كلَابٌ[1].
شرح بحر العلوم، ج 6، ص 195، المنهج القوى، ج 6، ص 478 و با مختصر تفاوت منسوب است به على بن الحسين-7- محاضرات راغب، چاپ مصر، 1326، ج 1، ص 215. [ص 215 احاديث مثنوى]
[1]- دنيا يك لاشه متعفن است و كسانى طالبش هستند كه خلق و خوى سگ دارند.