[حق را حق نما]
1036-
«ز اين سبب درخواست از حق مصطفى
زشت را هم زشت و حق را حق نما
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (272) ذكر شد.
[ص 216 احاديث مثنوى]
[قَلب، بين اصْبَعَيْن]
1037-
«مكر حق سرچشمه اين مكرهاست
قَلب، بين اصْبَعَيْن كبرياست
به حديث مذكور در ذيل شماره (55) اشاره است.
[ص 216 احاديث مثنوى]
[بىخبر بودن ز پايان]
1038-
«ما چو واقف گشتهايم از چون و چند
مُهر بر لبهاى ما بنهادهاند
تا نگردد رازهاى غيب فاش
تا نگردد منهدم عيش و معاش
مناسبت دارد با مفاد اين خبر:
لَوْ تَعْلَمُونَ مَا انْتُمْ لَاقُونَ بَعْدَ الْمَوْت مَا اكَلْتُمْ طَعَاماً عَلَى شَهْوَةٍ ابَداً وَ لَاشَربْتُمْ شَرَاباً عَلَى شَهْوَةٍ ابَداً وَ لَادَخَلْتُمْ بَيْتاً تَسْتَظلُّونَ به وَ لَمَرَرْتُمْ إلَى الصُّعُدَات تَلْدمُونَ صُدُورَكُمْ وَ تَبْكُونَ عَلَى انْفُسكُمْ[1].
جامع صغير، ج 2، ص 129 [ص 216 احاديث مثنوى]
[1]- اگر درمىيافتيد كه پس از مرگ چه بر سرتان مىآيد هرگز به خوردن و آشاميدن روى نمىآورديد و به خانهاى كه زير سايهاش آرام گيريد وارد نمىشديد، بلكه به كوهها پناه مىبرديد و( از شدت ناراحتى) سينه زنان به حال زار خويش مىگريستيد.
[خيار در بيع]
1039-
«در بُيوع آن كن تو از خوف غرار
كه رسول آموخت سه روز اختيار
به ذيل شماره (496) رجوع كنيد.
[ص 216 احاديث مثنوى]
[پس گرفتن صدقه]
1040-
«گشته باشد همچو سگ قى را اكول
مستردِّ نحله بر قول رسول
مقصود اين خبر است كه به وجوه متعدد نقل مىشود:
الْعَائدُ في هبَته كَالْكَلْب يَقىءُ ثُمَّ يَعُودُ في قَيْئه[1].
بخارى، ج 2، ص 59، مسلم، ج 5، ص 65
الْعَائدُ في صَدَقَته كَالْعَائد في قَيْئه[2].
بخارى، ج 1، ص 171، مسلم، ج 5، ص 64 با مختصر تفاوت، جامع صغير، ج 2، ص 66.
انَّمَا مَثَلُ الَّذي يَتَصَدَّقُ بصَدَقَةٍ ثُمَّ يَعُود فى صَدَقَته كَمَثَل الْكَلْب يَقىءُ ثُمَّ يَأْكُلُ قَيْأَهُ[3].
مسلم، ج 5، ص 64، جامع صغير، ج 1، ص 97 با اختلاف در تعبير.
[ص 217 احاديث مثنوى]
[آسانگير سود برد]
1041-
«تا به گفتهى مصطفى شاه نَجاح
السَّمَاحُ يا اولى النُّعْمَى، رَباح
مراد اين خبر است:
[1]- كسى كه چيزى را به ديگرى ببخشد سپس آن را پس بگيرد مانند سگى است كه قى كند و آن را بخورد.
[2]- كسى كه صدقه دهد سپس آن را پس بگيرد مانند كسى است كه به آنچه استفراغ كرده روى آورد.
[3]- كسى كه صدقه دهد سپس آن را پس بگيرد مانند سگى است كه قى كند بعد آن را بخورد.
السَّمَاحُ رَبَاحٌ وَ الْعُسْرُ شُؤْمٌ[1].
جامع صغير، ج 2، ص 37، كنوز الحقائق، ص 72، نهايه ابن اثير، ج 2، ص 180
عَلَيْكَ باوَّل السَّوْم فَانَّ الرِّبْحَ مَعَ السَّمَاح[2].
جامع صغير، ج 2، ص 61، كنوز الحقائق، ص 81 [ص 217 احاديث مثنوى]
[مال از صدقه كم نمىشود]
1042-
«ما نَقَص مالٌ منَ الصَّدْقات قَط
انَّمَا الْخَيْراتُ نعْمَ الْمُرْتَبَط
اشاره است بدين حديث:
مَا نَقَصَتْ صَدَقَةٌ منْ مَالٍ[3].
مسند احمد، ج 2، ص 235، 386، جامع صغير، ج 2، ص 152 و با تفصيل بيشتر مسند احمد، ج 1، ص 193، جامع صغير، ج 1، ص 134، 136 و با اندك اختلاف مسند احمد، ج 4، ص 231، كنوز الحقائق، ص 119 نيز احياء العلوم، ج 2، ص 136، ج 3، ص 125.
[ص 217 احاديث مثنوى]
[زكات حفظ اموال است]
1043-
«اين زكاتت كيسهات را پاسبان
آن صلاتت هم ز گرگانت شُبان
مستفاد است از خبر ذيل:
حَصِّنُوا امْوَالَكُمْ بالزَّكَاة[4].
حلية الاولياء، ج 2، ص 104، ج 4، ص 237، جامع صغير، ج 1، ص 147، كنوز الحقائق، ص 57. [ص 218 احاديث مثنوى]
[1]- سود واقعى را كسى مىبرد كه در فروش كالايش آسان بگيرد. در سخت گيرى بركت نيست.
[2]- به اولين قيمتى كه براى خريدن كالايت پيشنهاد مىشود قانع باش و سخت نگير كه سود واقعى در همان است.
[3]- هيچ صدقهاى باعث نقصان مال و دارايى نمىشود( بلكه موجب بركت آن مىشود.)
[4]- با دادن زكات اموال خود را بيمه كنيد.
[قصه سلطان و سه فرزند]
1044-
«بود شاهى، شاه را بُد سه پسر
هر سه صاحب فطنت و صاحب نظر
مأخذ آن حكايت ذيل است:
پادشاهى بود او را سه فرزند بود. فرزندان عزم سفر كردند به مهمى. پدر ايشان را وصيت مىكرد يك باره و دوباره و ده باره كه در اين ره فلان جا قلعهاى است صفت او چنين. چون بدانجا برسيد اللَّه اللَّه زود برگذريد و بر آن قلعه مىآييد. اگر او اين وصيتها نمىكرد ايشان را هرگز اين خار خارى و تقاضا نمىبود كه سوى آن قلعه خود بنگرند. از وصيتها ايشان را تقاضايى و خار خارى خاست كه عجب در آن قلعه چه چيز است كه او چندين منع مىكند؟ الْانسَانُ حَريصٌ عَلى مَا مُنعَ [رديف 485). در آن قلعه درآمدند.
حكايت معروف است. ديدند بر آن ديوار آن صورت دختر پادشاه و عاشق شدند. آمدند به ضرورت خواستارى كردند. پادشاه گفت برويد ايشان را بنماييد آن خندق پر سر بريده.
كه هر كه خواستارى كرد و نشان دختر نياورد حال او چه شد. رفتند ديدند خندقى پر سر بريده. پسر بزرگين دعوى كرد كه من نشان بياورم. عاجز آمد او را نيز كشتند. دوم نيز همچنين. آن پسر كوچكين آمد. گفت اگر از ديگران عبرت نمىگيرى از برادران خود عبرت نمىگيرى؟ گفت:
صبر با عشق بَس نمىآيد
صبر فرياد رس نمىآيد
صابرى خوش ولايتى است و ليك
زير فرمان كس نمىآيد
شرط كرد و در طلب ايستاد. دايه را بر صدق او رحم آمد. او را دلالت كرد كه گاوى زرين بسازد و در اندرون آن گاو برود تا به حيلهها در كوشك دختر راه يافت. هر شب كه خلق آرام گرفتى- الّا عاشقان كه از نور عشق ايشان را شب نمانده است و لذت عشق از لذت خواب مستغنى كرده است- از گاو بيرون آمدى و شمعها را و شرابها را از جا بگردانيدى و سر زلف دختر را پژولانيدى. چون روز شدى نشانها ديدندى و هيچ كس نديدندى. حاصل، تا رو بند دختر بستد كه نشان آن بود. بيامد كه نشان آوردم. خلق خود بى بىنشان چندان به فرّ او و صدق او مريد شده بودند كه اگر آن پادشاه قصد او كند ما غوغا كنيم و قصد پادشاه كنيم. اگر قصد اين شاه زاده كند البته پادشاه را هلاك كنيم. زيرا
محبوب بود. گفت حاجت نيست من خود نشان بنمايم. چنان كه در حال پادشاه بميرد شما پاى او بكشيد مرده و بيرون اندازيد. پادشاه گفت با اين همه نشان كو؟ گفت آوردم اما تو و وزير و من در خلوت درآييم. چنان نشان بنمايم كه تو بىهوش شوى كه يقين شودت كه هيچ شكى و گمانى و شبههاى نماند. چون درآمدند آن سر بند دختر و انگشترى و آن علامتهاى ديگر با او نمودند.
غم با لطف تو شادمانى گردد
عمر از نظر تو جاودانى گردد
گر باد به دوزخ برد از كوى تو خاك
آتش همه آب زندگانى گردد
عشق ار چه بلاى روزگار است خوش است
اين باده اگر چه پر خمار است خوش است
ورزيدن عشق اگر چه كارى صعب است
چون با تو نگارى سر و كار است خوش است
مقالات شمس، نسخه فاتح، ورق 19 و نيز در ورق 26 از همان كتاب اين حكايت به صورت خلاصه آمده بدين گونه:
آن پادشاه كه سه پسر داشت و وصيت كردشان كه زينهار اللَّه اللَّه كه به فلان قلعه در مرويد. اگر آن نگفتى ايشان را ياد آن نبودى تا رفتند. صورتى ديدند كه در صفت نگنجد. دختر فلان پادشاه نامش نبشتهاند. رفتند به خواستارى. پادشاه گفت مرا دختر نيست هر كه دعوى كند و نياورد نشان. سر او ببرم. آن پسران سر به باد دادند سرشان را در آن خندق انداختند كه پر سر شده بود همه از اين واقعه. خدمت شما را به حكايت تصديع ندهم. و گر نه آيتهايى است در شرح اين. و احاديث است نبوى خاصه در تقرير آن گاو زرين و دريافتن دايه و دختر و عاقبت نشان برون آوردن.
و باز در ورق 71 و 75 نيز اين حكايت را به اشارات آورده است.
[ص 217 به بعد قصص مثنوى]
[عاريه؛ تاديه بايد شود]
1045-
«عاريه است اين كم همىبايد فشارد
كان چه بگرفتى همه بايد گزارد
اشاره است بدين خبر:
الْعَارِيَّةُ مُؤَدَّاةٌ وَ الْمِنْحَةُ مَرْدُودَةٌ[1].
جامع صغير، ج 2، ص 67، كنوز الحقائق، ص 84، حلية الاولياء، ج 9، ص 163 به حذف ذيل خبر.
[ص 218 احاديث مثنوى]
[1]- عاريه بايد( به صاحبش) برگردد. ولى عطا و بخشش را( به صاحبش) بر نمىگردانند.
[خاك را باشد لقب دار الغرور]
1046-
«زان لقب شد خاك را دارُ الغرور
كو كشد پا را سپس يوم العبور
تعبير: دار الغرور- مقتبس است از خبرى كه در ذيل شماره (679) ذكر كرديم.
[ص 218 احاديث مثنوى]
[گشت تسليم نبى6شيطان او]
1047-
«ديو اگر عاشق شود هم گوى بُرد
جبرئيلى گشت و آن ديوى بمُرد
اسْلَمَ الشَيْطانُ آنجا شد پديد
كه يزيدى شد ز فضلش با يزيد
اشاره به روايتى است كه در ذيل شماره (732) ذكر شد.
[ص 219 احاديث مثنوى]
[آدمى گردد حريص از «ما مُنع»]
1048-
«رغبتى زان منع در دلشان برُست
كه ببايد سرّ آن را باز جُست
كيست كز ممنوع گردد ممتنع
چون كه الانسان حرَيصٌ ما مُنع
به ذيل شماره (485) رجوع كنيد.
[ص 219 احاديث مثنوى]
[آن كه چاهى كند در آن اوفتاد]
1049-
«چاهها كنده براى ديگران
خويش را ديده فتاده اندر آن
از مضمون خبر مذكور در ذيل شماره (102) مقتبس است.
[ص 219 احاديث مثنوى]
[گرمتر گردد بشر از «ما مُنع»]
1050-
«چون شدند از منع و نهيش گرمتر
سوى آن قلعه بر آوردند سر
بر مضمون حديث مذكور در ذيل شماره (485) مبتنى است.
[ص 219 احاديث مثنوى]
[قصّه صدر جهان و آن فقير]
1051-
«در بُخارا خُوى آن خواجيم اجل
بود با خواهندگان حسن عمل
اين حكايت را مؤلف الجواهر المضيئه در ضمن شرح حال مولانا بدين گونه نقل مىكند.
قَالَ مولَانَا جَلَالُ الدِّين كَانَ صَدْرُ جَهَانَ عَالمُ بُخَارَا يَخْرُجُ منْ مَدْرَسَته وَ يَتَوَجَّهُ الَى بُسْتَانٍ لَهُ فَيَمُرُّ بفَقيرٍ عَلَى الطَّريق فى مَسْجدٍ فَيَسْأَلُهُ فَلَمْ يَتَّفقْ انَّهُ يُعْطيه شَيْئاً وَ اقَامَ عَلَى ذَلكَ مُدَّةَ سنينَ كَثيرَةٍ فَقَالَ الْفَقيرُ لاصْحَابه ألْقُوا عَلَىَّ ثَوْباً وَ اظْهرُوا انِّى مَيِّتٌ وَ اذَا مَرَّ الصَّدْرُ جَهَانَ فَأَسْأَلُوهُ شَيئاً فَلَمَّا مَرَّ صَدْرُ جَهَانَ قَالُوا يَا سَيِّدى هَذَا مَيِّتٌ فَدَفَعَ لَهُ شَيْئَاً منَ الدراهمَ ثُمَّ نَهَضَ الْفَقيرُ وَ الْقَى الثَّوْبَ عَنْهُ فَقَالَ لَهُ الصَّدرُ جَهَانَ لَوْ لَمْ تُمتْ مَا اعْطَيْتُكَ شَيْئاً[1].
الجواهر المضيئه، چاپ حيدرآباد، ج 2، ص 124 [ص 219 قصص مثنوى]
[شد نجات آدمى در خامُشى]
1052-
«مَنْ صَمَتْ منْكُم نَجَابُد ياسهاش
خامُشان را بود كيسه و كاسهاش
[1]- مولانا جلال الدين نقل كرده است كه صدر جهان، دانشمند بخارا،( هر روز) از مدرسه به قصد رفتن به باغ خويش بيرون مىآمد. در سر راهش، كنار مسجد، فقيرى به گدايى مىنشست. صدر جهان در طول اين مدت حتى يك بار حاضر نشد به اين فقير صدقه دهد. يك روز فقير به دوستانش گفت مرا بپوشانيد و وانمود كنيد كه من مردهام. سپس هنگامى كه صدر جهان طبق معمول از اين جا رد شد از وى بخواهيد چيزى كمك كند. صدر جهان اين بار با ديدن جنازه فقير( دلش به رحم آمد و) چند درهمى صدقه داد. اما همين كه فقير برخاست و رو انداز را كنار زد صدر جهان به نقشه آنان پى برد.( ولى ديگر دير شده بود و با ناراحتى) به وى گفت اگر نمرده بودى هرگز به تو صدقه نمىدادم!
اشاره به حديث ذيل است:
مَنْ صَمَتَ نَجَا[1].
مسند احمد، ج 2، ص 195، 177، احياء العلوم، ج 3، ص 80، جامع صغير، ج 2، ص 174، كنوز الحقائق، ص 130. [ص 219 احاديث مثنوى]
[اى خنك آن كس كه قبل از مرگ مُرد]
1053-
«سرِّ مُوتُوا قَبْلَ مَوتٍ اين بود
كز پس مردن غنيمتها رسد
به ذيل شماره (603) رجوع كنيد.
[ص 220 احاديث مثنوى]
[جذبهاى از حق به از صد اجتهاد]
1054-
«يك عنايت به ز صد گون اجتهاد
جهد را خوف است از صد گون فساد
به روايت مذكور در ذيل شماره (612) اشاره است.
[ص 220 احاديث مثنوى]
[يك عنايت از هزاران جهد به]
1055-
«ذرّهاى سايه عنايت بهتر است
از هزاران كوشش طاعت پرست
به ذيل شماره (612) رجوع كنيد.
[ص 220 احاديث مثنوى]
[ «نوم عالم از عبادت به بُوَد»]
1056-
«نَوم عالم از عبادت به بود
آنچنان علمى كه مستنبه بود
مستفاد است از اين خبر:
نَوْمٌ عَلَى علْمٍ خَيْرٌ منْ صَلَاةٍ عَلَى جَهْلٍ[2].
حلية الاولياء، ج 4، ص 385، جامع صغير، ج 2، ص 187، كنوز الحقائق، ص 140 [ص 220 احاديث مثنوى]
[1]- كسى كه خاموشى برگزيد نجات يافت.
[2]- خواب عالمانه از نماز جاهلانه بهتر است.( نيز مراجعه شود به رديف 254)