بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 589

[عالم و دارا كجا گردند سير؟]

1057-

«كان رسول حق بگفت اندر بيان‌

اين كه مَنْهوُمان هُمَا لَا يَشْبعَان‌

طالبُ الدُّنيا و توفيراتها

طالبُ الْعلْم وَ تَدْبيراتها

روايت ذيل مراد است:

مَنْهُومَان لَا يَشْبَعَان طَالبُ علْمٍ وَ طَالبُ دُنْياً[1].

نهايه ابن اثير، ج 4، ص 187، جامع صغير، ج 2، ص 183، فتوحات مكيه، ج 2، ص 259 و در نهج البلاغه منسوب است به امير مؤمنان على-7- شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 504.

مَنْهُومَان لَا يَشْبَعَان مَنْهُومُ الْعلْم وَ مَنْهُومُ الْمَال‌[2].

احياء العلوم، ج 3، ص 185، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 504 [ص 220 احاديث مثنوى‌]

[زير دستان را چو خود اطعام كن‌]

1058-

«شرم دارم از رسول ذو فُنون‌

الْبسوهُم گفت ممَّا تَلْبَسُون‌

مصطفى كرد اين وصيت با بنَون‌

اطْعموُا الاذْنابَ ممَّا تَأكُلُون‌

مقصود اين خبر است:

أَرقَّاءَكُمْ أَرقَّاءَكُمْ اطْعمُوهُمْ ممَّا تَأْكُلُونَ وَ الْبسُوهُمْ ممَّا تَلْبَسُونَ فَإنْ جَاءُوا بذَنْبٍ لَا تُريْدُونَ فَبيْعُوا عبَادَ اللَّه وَ لَا تُعَذِّبُوهُمْ‌[3].

مسند احمد، ج 4، ص 36، جامع صغير، ج 1، ص 38 و با حذف صدر و ذيل خبر، مسلم، ج 8، ص 232.

هُمْ اخْوَانُكُمْ جَعَلَهُمُ اللَّهُ تَحْتَ ايْديكُمْ فَاطْعمُوهُمْ ممَّا تَأْكُلُونَ وَ البْسُوهُمْ ممَّا تَلْبسونَ وَ لَا تُكَلِّفُوهُمْ مَا يَغْلبُهُمْ فَانْ كَلَّفْتُمُوهُمْ فَاعينُوهُمْ‌[4].

مسلم، ج 5، ص 93، مسند احمد، ج 5، ص‌

[1]- دو گرسنه حريصند كه هيچ وقت سير نمى‌شوند: يكى خواستار علم و ديگرى خواستار دنيا.

[2]- دو گرسنه حريصند كه هرگز سير نمى‌شوند: يكى حريص علم و ديگرى حريص ثروت.

[3]- زير دستان خود را دريابيد. زير دستان خود را دريابيد. از آنچه خود مى‌خوريد به آنان نيز بخورانيد. و از آنچه مى‌پوشيد آنان را بپوشانيد. و اگر به رغم خواست شما مرتكب خطايى شدند آنان را بفروشيد و عذابشان ندهيد.

[4]- ايشان( زير دستان و خدمت كاران) برادران شما هستند كه خداوند آنها را زير دست شما قرار داده است. بنا بر اين از آنچه خود مى‌خوريد به ايشان بخورانيد.

و از آنچه مى‌پوشيد آنها را بپوشانيد. و كارهاى طاقت فرسا را به آنان تكليف نكنيد. و اگر تكليف كرديد به كمكشان برخيزيد.


صفحه 590

161 با اختلاف مختصر. نيز رجوع كنيد به: احياء العلوم، ج 2، ص 148، جامع صغير، ج 2، ص 156.

[ص 221 احاديث مثنوى‌]

[از زليخا نكته‌ها بشنو ز عشق‌]

1059-

«آن زليخا از سپَندان تا به عود

نام جمله چيز يوسف كرده بود

اشاره است به قصه ذيل:

كَانَتْ زُلَيْخَا منْ مَحَبَّة يُوسُفَ نَسيَتْ كُلَّ شَيْ‌ءٍ سوَاهُ وَ لَمْ تَسْمَعْ سوَى فَحْوَاهُ وَ لَمْ تَعْرفْ سوَى مَعْنَاهُ وَ لَمْ تَنْظُرْ الَى احَدٍ سوَاهُ وَ كَانَتْ لَا تَنَامُ اللَّيْلَ الَّا لَحْظَةً وَ لَا تَأْكُلُ الَّا منْ غَيْر شَهْوَةٍ وَ لَا تَنَفَّسَ الَّا بذكْره وَ كَانَتْ تُسَمَّى كُلَّ شَيْ‌ءٍ بيُوسُفَ وَ اذَا فُصدَتْ يَقْطُرُ دَمُهَا عَلَى الارْض فَتَقُولُ يُوسُفُ يُوسُفُ وَ اذَا رَفَعَتْ رَأْسَهَا الَى السَّمَاء تَرَى اسْمَ يُوسُفَ مَكْتُوباً بالْكَوَاكب‌[1].

بحر المحبة فى اسرار المودة، منسوب به احمد غزالى، طبع بمبئى، ص 86 و نظير آن مطلبى است كه در شرح تعريف (ج 1، ص 106) نقل شده است: و به قصه‌هاى زليخا چنين آورده‌اند كه چون محبت بر وى غالب گشت همه صفات وى يوسف گشت. به وقت سرما ذكر نام يوسف بر زبان راندى گرم گشتى چنان كه عرق از وى روانه شدى. و همچنين اگر به يوسف نگاه كردى بدين صفت گشتى. و همچنين به گرما يوسف را ياد كردى يا به وى نظر كردى به راحت افتادى. و همچنين در وقت گرسنگى و تشنگى چون يوسف را ياد كردى از طعام و شراب مستغنى گشتى. (اين مأخذ به هدايت دانشمند محقق آقاى مجتبى مينوى به دست آمده است).

[ص 219 قصص مثنوى‌]

[1]- زليخا از عشق يوسف، كارش به آنجا كشيد كه جز او همه چيز را فراموش كرده بود. جز سخن او چيز ديگرى نمى‌شنيد و جز او معنى و مقصودى نداشت.

به كسى جز يوسف نگاه نمى‌كرد. خيلى كم مى‌خوابيد و با بى‌ميلى غذا مى‌خورد. به نام او نفس مى‌كشيد. و هر چيزى را به اسم او نام‌گذارى مى‌كرد.

وقتى رگش را مى‌زدند خون ريخته‌اش بر زمين نقش يوسف، يوسف مى‌گرفت.

وقتى به آسمان نگاه مى‌كرد اسم يوسف را در ميان آسمانها نوشته شده مى‌ديد.


صفحه 591

[محو گرداند گنه را تيغ تيز]

1060-

«تيغ هست از جان عاشق گرد روب‌

زان كه سيف افتاد مَحّاءُ الذُّنوب‌

مقتبس است از حديث ذيل:

إنَّ السَّيْفَ مَحَّاءُ الْخَطَايَا[1].

مسند احمد، ج 4، ص 195، اللؤلؤ المرصوع، ص 68

لَا يَمُرُّ السَّيْفُ بذَنْبٍ الَّا مَحَاهُ‌[2].

كنوز الحقائق، ص 166 [ص 221 احاديث مثنوى‌]

[بشنو از خوابى كه فقرى را زدود]

1061-

«بود يك ميراثى مال و عقار

جمله را خورد و بماند او عور زار

مأخذ آن حكايت ذيل است:

گويند مردى را زنى درويش بود. خانه‌اى داشت نام او زهمن. به خواب ديد كه گنجى يابد به دمشق. اين مرد اعتماد نكرد تا چند بار به خواب ديد. به حكم آن كه درويش بود.

به دمشق آمد و در ميان شهر مى‌گرديد درمانده. مردى گفت از كجايى؟ گفت از رى. گفت‌

[1]- شمشير خطا و لغزشها را از بين مى‌برد.( خطا كار با كشته شدنش در راه خدا، آمرزيده مى‌شود و گويى خطايى نكرده است.)

[2]- شمشير بر گناهى فرود نمى‌آيد مگر اين كه از بينش مى‌برد.( صاحب گناه با كشته شدن در راه خدا آمرزيده مى‌شود.)


صفحه 592

به چه كار آمده‌اى؟ گفت از حماقت و ادبار به خواب ديدم كه به دمشق گنجى بيابم. اين مرد بخنديد و گفت چندين سال است كه من به خواب مى‌بينم كه در رى خانه‌اى است كه آن را زهمن خوانند و در آن خانه گنجى است، بر خواب اعتماد نكردم. تو مردى سليم دلى. رازى چون اين بشنيد باز گرديد و به خانه خود درآمد و زهمن را (زمين- ظ) مى‌كند تا هاونى بيافت زرين سى من. و از آن توانگر شد.

عجايب نامه، از مؤلفات قرن ششم و همين حكايت را برهان قاطع در ذيل كلمه زهمن آورده است.

[ص 220 قصص مثنوى‌]

[ «گفت پيغمبر كه مؤمن مزْهر است»]

1062-

«چون پيمبر گفت مؤمن مزْهَر است‌

در زمان خاليى ناله گر است‌

چون شود پر مطربش بنهد ز دست‌

پر مشو كاسيب دست او خوش است‌

مقصود خبر ذيل است:

مَثَلُ الْمُؤْمن كَمَثَل الْمزْمَار لَا يَحْسُنُ صَوْتُهُ إلَّا بخَلَاء بَطْنه‌[1].

شرح خواجه ايوب، شرح بحر العلوم، ج 6، ص 225، المنهج القوى، ج 6، ص 572.

و غزالى در احياء العلوم، ج 3، ص 61 اين جمله را به ابو طالب محمد بن على بن عطّيه مكى (متوفى 386) نسبت مى‌دهد بدين صورت:

وَ قَالَ ابُو طَالب الْمَكِّىُّ مَثَلُ الْبَطْن مَثَلُ الْمزْهَر (وَ هُوَ الْعُودُ الْمُجَوَّفُ ذُو اْلَاوْتَار) انَّمَا حُسْنُ صَوْته لخفَّته و رقَّته وَ لأَنَّهُ أَجْوَفُ غَيْرَ مُمُتَلىٍ وَ كَذلكَ الْجَوْفُ اذَا خَلَا كَانَ اعْذَبُ للتَّلَاوَة وَ ادْوَمُ للْقيَام وَ اقَلُّ للْمَنَام‌[2].

اتحاف السادة المتقين، ج 7، ص 393 [ص 222 احاديث مثنوى‌] نيز رجوع كنيد به:

[1]- مَثَل مؤمن مثل نى است كه با خالى بودن درون نوايش خوش مى‌شود.

[2]- ابو طالب مكى گفته است مَثَل شكم مَثَل مزْهر است( نوعى عود كه تو خالى و زهى است). صداى خوش اين ساز به خاطر آن است كه از سبكى و ظرافت برخوردار است. و درونش كاملًا خالى است. شكم انسان هم اگر خالى بماند تلاوت قرآن وى گواراتر و شب زنده داريش طولانى‌تر و خوابش كمتر مى‌شود.


صفحه 593

[هست مقهور خدا دلهاى ما]

1063-

«تى شو و خوش باش بين اصْبَعَيْن‌

كز مَى لا اين سرمست است ايْن‌

به ذيل شماره (55) رجوع كنيد. [تى به معنى خالى و تهى است.] [ص 222 احاديث مثنوى‌]

[دوست دارد حق ز مؤمن ناله‌ها]

1064-

«اى بسا مُخلص كه نالد در دعا

تا شود دود خلوصش بر سما

پس ملايك با خدا نالند زار

كاى مُجيب هر دعا وَ اى مُستجار

بنده مؤمن تضرّع مى‌كند

او نمى‌داند به جز تو مُستَنَد

حق بفرمايد كه نز خوارىّ اوست‌

عين تأخير عطا، يارىّ اوست‌

خوش همى‌آيد مرا آواز او

وان خدايا گفتن و آن راز او

مستفاد از اين حديث كه به وجوه مختلف روايت شده است:

عَنْ أَبي عَبْد اللَّه (ع) قَالَ إنَّ الْعَبْدَ لَيَدْعُو فَيَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى للْمَلَكَيْن قَد اسْتَجَبْتُ لَهُ وَ لكن احْبسُوهُ بحَاجَته فَإنِّى أُحبُّ صَوْتَهُ وَ إنَ الْعَبْدَ لَيَدْعُو فَيَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَجِّلُوا لَهُ حَاجَتَهُ فَإنِّي أُبْغضُ صَوْتَهُ‌[1].

وافى فيض، ج 5، ص 229 و با اختلاف در تعبير- سفينة البحار، ج 1، ص 448 [ص 223 احاديث مثنوى‌]

[1]- امام جعفر صادق( ع) فرمود: بنده‌اى هست كه وقتى از خداى متعال چيزى درخواست مى‌كند خداوند به دو فرشته مأمور بر او مى‌فرمايد خواسته‌اش را برآورده كردم. اما فعلًا در بند نياز نگاهش داريد تا بيشتر دعا كند چون صداى او را دوست دارم. بنده ديگرى هم هست كه وقتى خداى تبارك و تعالى را براى چيزى مى‌خواند خداوند مى‌فرمايد سريعاً حاجتش را برآوريد. زيرا دوست ندارم صدايش را بشنوم.


صفحه 594

[ «دل بيارامد به گفتار صواب»]

1065-

«دل بيارامد به گفتار صواب‌

آنچنان كه تشنه آرامد ز آب‌

از مضمون خبر مذكور در ذيل شماره (350) مستفاد است.

[ص 223 احاديث مثنوى‌]

[شبه عيسى گشت مصلوب يهود]

1066-

«آن امير از مكر بر عيسى تَنَد

عيسى اندر خانه رو پنهان كند

اشاره است به حكايت ذيل:

انَّ الْيَهُودَ وَكَّلُوا بعيسَى رَجُلًا يَكُونُ عَلَيْه رَقيباً يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُمَا دَارَ فَصَعدَ عيسَى الْجَبَلَ فَجَاءَهُ الْمَلَكُ فَرَفَعَهُ الَى السَّمَاء وَ الْقَى اللَّهُ تَعَالىَ شَبَهَ عيسَى عَلَى الرَّقيب فَظَنَّ الْيَهُودُ انَّهُ عيسَى فَاخَذُوهُ وَ كَانَ يَقُولُ لَهُمْ انِّى لَسْتُ عيسَى انِّى فُلَانُ ابْنُ فُلَانٍ فَلَمْ يُصَدِّقُوهُ وَ قَتَلُوهُ وَ صَلَبُوهُ‌[1].

ص الانبياء ثعلبى، ص 339 [ص 220 قصص مثنوى‌]

[هست در فسخ عزايم حق عيان‌]

1067-

«اندر اين فَسْخ عزائم وين همَم‌

در تماشا بود در ره هر قدم‌

اقتباس از حديث مذكور در ذيل شماره (293) است.

[ص 223 احاديث مثنوى‌]

[1]- يهوديان مردى را مأمور كرده بودند كه مراقب عيسى( ع) باشد و هر جا رفت تعقيبش كند. تا اين كه آن حضرت از كوه بالا رفت و به كمك فرشته‌اى كه فرود آمده بود به آسمان صعود كرد. خداوند آن مرد را شبيه عيسى ساخت. يهوديان گمان كردند او همان عيسى است و دستگيرش كردند. او هر چه مى‌گفت من عيسى نيستم من فلانى پسر فلانى هستم كسى باور نمى‌كرد. سرانجام او را كشتند و به دار آويختند.


صفحه 595

[جمله چوپانيد و مسئول همه‌]

1068-

«كُلُّكم راعٍ بداند از رمه‌

كى علف خوار است و كى در مَلْحَمه‌

اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (521) ذكر شد.

[ص 223 احاديث مثنوى‌]

[كيد زن را بين و شهوت پيشگان‌]

1069-

«جوحى هر سالى ز درويشى به فن‌

رو به زن كردى كه اى دل خواه زن‌

مأخذ آن حكايتى است كه در الف ليله، شبانه 592 تا 595 ذكر شده است:

وزير گفت اى ملك، زنى از دختران بازرگانان شوهرى داشت كه بسيار سفر مى‌كرد.

وقتى شوهر او به شهرهاى دور سفر كرد ايام غيبت دير كشيد. زن او را شهوت غالب آمد به پسرى ظريف و خوب روى عاشق شد كه هر دو يكديگر را دوست مى‌داشتند. در پاره‌اى از روزها آن پسر با مردى منازعت كرد. آن مرد شكايت نزد والى برد. پسر را به زندان درافكندند. چون دختر بازرگان از حادثه پسر با خبر شد جهان به چشمش تار گشت.

برخاسته جامه فاخر بپوشيد و نزد والى رفته او را سلام كرد و رقعه به او داد كه مضمون رقعه اين بود: پسرى كه تو او را در زندان كرده‌اى برادر من است كه با مردى منازعت كرده و گواهان كه بر او گواهى داده‌اند گواهى دروغ داده‌اند. و او در زندان تو مظلوم است. و من جز او كسى ندارم كه به كارهاى من قيام كند، اكنون بدان مسألت من اين است كه او را از زندان رها كنى. والى رقعه همى‌خواند و آن ماه روى همى‌ديد تا آن كه غمزه آن پرى روى دل از والى ببرد. به او گفت به منزل روان شو تا برادر تو را حاضر آورم و به تو تسليم كنم. زن بازرگان گفت ايّها الوالى من غريبم جز خداى تعالى كسى ندارم و به مجلس كسى داخل شدن نتوانم. اگر قصد تو اين است كه كام از من بگيرى بايد در منزل من بيايى و تمامت روز را در آنجا بنشينى و بخسبى و راحت كنى. والى از منزل او بپرسيد زن بازرگان منزل بدو سراغ داده از نزد او به در آمده و به خانه قاضى آن شهر برفت. و به او گفت يا سيّدنا القاضى در كار من نظر كن كه پاداش تو با خداى تعالى است. قاضى گفت به تو چه رسيده گفت يا سيدى مرا برادرى است كه جز او كسى ندارم. در حق او گواهى دروغ داده‌اند كه او ظالم است. والى بدين سبب او را در زندان كرده از تو همى‌خواهم كه‌


صفحه 596

در نزد والى شفاعتى كنى. چون قاضى را بدو نظر افتاد عاشق جمالش شد. و به او گفت به اندرون شو و در نزد كنيزكان من بنشين تا من رسولى نزد والى بفرستم و آن وقت برادر تو را خلاص كنم. هر گاه مى‌دانستم كه والى از او چند درم مى‌خواهد من مى‌دادم كه سخن گفتن تو مرا بسى خوش آمد. زن بازرگان گفت ايّها القاضى چون اين كارها كنى نبايد ديگران را ملامت گويى. قاضى گفت اگر به منزل من در نيايى شفاعت نكنم برخيز از اينجا بيرون شو. زن بازرگان گفت اگر تو را قصد همين است منزل من بهتر و مستورتر است. پس قاضى به او گفت منزل تو كجاست؟ زن گفت در فلان مكان است. و همان روز كه از والى وعده خواسته بود از قاضى نيز وعده بخواست. پس از آن بيرون آمده نزديك وزير رفت. قصه خود بر او خواند و شكايت به او باز گفت. وزير او را به خويشتن دعوت كرد و به او گفت اگر حاجت من برآورى برادر تو را رها كنم. زن گفت اگر قصد اين است بايد در منزل باشى كه آنجا براى من و تو بهتر است. وزير به او گفت منزل تو كجاست؟ زن گفت در فلان مكان است. و از آنجا بيرون آمده نزد ملك آن شهر رفت. و قصه خود را بر او خواند و رهايى برادر تمنا كرد. ملك به او گفت كه در زندانش كرده؟ زن گفت اى ملك والى او را در زندان كرده پس ملك نيز مفتون غنج و دلال او شد. آن گاه به او گفت با من به قصر اندر آى تا به سوى والى بفرستم كه برادر تو را خلاص كند. زن گفت اى ملك اين از بلند اقبالى است كه ملك به چو منى ميل كند. و لكن اگر ملك مرا به قدوم مبارك بنوازد مرا فرق به فرقدان خواهد سود. چنانكه شاعر گفته:

فرشته رشك برد بر جمال مجلس ما

گر التفاوت كند چون تو مجلس آرايى‌

ملك به او گفت ما با تو مخالفت نكنيم. پس ملك را به روز ميعاد دعوت كرد. و منزل خود به او شناسانيد. و در حال از نزد ملك بيرون آمده پيش مرد نجّار رفت و به او گفت همى‌خواهم كه صندوق چهار طبقه بسازى كه بر روى يكديگر باشند و هر طبقه درى داشته باشد جداگانه. نجّار گفت سمعاً و طاعةً. آن زن گفت مزد تو چند است؟ نجّار گفت چهار دينار مزد من است. و اگر مرا كامى بخشى و از وصل خويشتنم بنوازى مزد من همان است. زن گفت اگر چنين است صندوق را پنج طبقه بساز. نجّار گفت حبّاً و كرامةً پس نجار را به روز ميعاد دعوت كرد گفت فلان روز بيا و صندوق بياور. نجّار گفت اى خاتون بنشين و همين ساعت صندوق بگير. من خود به روز موعود خواهم آمد. آن زن بنشست تا آن كه صندوق پنج طبقه از نجّار گرفته به منزل خود باز گشت. و صندوق را در غرفه گذاشته چهار جامه برداشت و به سوى صبّاغ رفت و هر يك را جداگانه رنگ كرد.