بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 274

[ «در زبان پنهان بُوَد حُسن رجال»]

425-

«ز اين قبَل فرمود احمد در مقال‌

در زبان پنهان بود حُسن رجال‌

مستند آن در ذيل شماره (289) ذكر شده است. [1] [ص احاديث مثنوى‌]

[هر كسى از عقل سهمى برده است‌]

426-

«اختلاف عقلها در اصل بود

بر وفاق سنّيان بايد شنود

ظاهراً مبتنى بر روايت ذيل است:

عَن ابن عَبَّاسٍ قَالَ سَمعتُ رَسُولَ اللَّه (صَلّى اللّهُ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) يَقُولُ قَالَت المَلَائكَةُ يَوماً رَبَّنَا هَل خَلَقتَ خَلقاً اعظَمَ منَ العَرش قَالَ نَعَم العَقلُ قَالُوا وَ مَا بَلَغَ قَدرُهُ قَالَ هَيهَاتَ لَا يُحَاطُ بعلمه هَل لَكُم علمٌ بعَدَد الرِّمَال قَالُوا لَا قَالَ تَعَالى‌ فَانِّي خَلَقتُ العَقلَ اصنَافاً شَتّى‌ كَعَدد الرِّمَال فَمنَ النَّاس مَن اعطىَ حَبَّةً وَ منهُم مَن اعطىَ حَبَّتَين وَ منهُم مَن اعطىَ الثَّلَاثَ وَ منهُم مَن اعطىَ اربَعاً وَ منهُم مَن اعطىَ فَرَقاً وَ منهُم مَن اعطىَ وسَقاً وَ منهُم مَن اعطىَ اكثَرَ من ذلكَ‌[1].

المنهج القوى، ج 3، ص 220 [ص 78 احاديث مثنوى‌]

______________________________ [1] مستفاد است از مضمون كلام مولاى متقيان على-7-:

تَكَلَّمُوا تُعْرَفُوا فَإنَّ الْمَرْءَ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لسَانه (1).

نهج البلاغه ص 545 شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 421، 313 سخن گوييد تا شناخته شويد، زيرا انسان در زير زبانش پنهان است.

قَالَ الصَّادقُ7: قَالَ أَميرُ الْمُؤْمنينَ7: الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لسَانه فَزنْ كَلَامَكَ وَ اعْرضْهُ عَلَى الْعَقْل فَإنْ كَانَ للَّه وَ في اللَّه فَتَكَلَّمْ به وَ إنْ كَانَ غَيْرَ ذَلكَ فَالسُّكُوتُ أَوْلَى الْخَبَرَ.

مستدرك‌الوسائل ج 9 ص 22 باب 101 ح 10094.

امام صادق از اميرالمؤمنين8نقل مى‌كند كه فرمود: آدمى در پشت زبانش پنهان گشته است پس سخنت را بسنج و بر خرد عرضه كن آنگاه اگر براى خدا و در مسير او بود سخن بگو و اگر جز آن بود سكوت سزاوارترين خبر است.

[1]- از ابن عباس نقل شده كه گفت از رسول خدا6شنيدم كه فرمود: يك روز فرشتگان گفتند خدايا چيزى با عظمت‌تر از عرش آفريده‌اى؟ خدا فرمود آرى عقل را. گفتند ارزش و مقامش چه قدر است؟ فرمود هرگز عظمت آن را نخواهيد فهميد. آيا شما تعداد شنها را مى‌دانيد؟ گفتند خير. فرمود من عقل را در درجات بسيار متفاوت و به تعداد شنها آفريدم. به بعضى از مردم فقط به اندازه يك دانه از آن عطا كرده‌ام و به بعضى دو دانه و بعضى سه دانه و بعضى چهار دانه. به عده‌اى يك فَرَق( پيمانه‌اى با ظرفيت شانزده رطل- كمتر و بيشتر هم گفته‌اند.) و به عده ديگر يك وَسَق( پيمانه‌اى با ظرفيت سيصد و بيست رطل- يك بار شتر هم گفته‌اند.) و به عده ديگر بيش از آن.


صفحه 275

[تمارض آدمى را بيمار مى گرداند]

427-

«قول پيغمبر قَبُولُه يُفرَضُ‌

ان تَمَارَضتُم لَدَينَا تَمرَضوا

اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (90) سند آنرا نقل كرده‌ايم. [1] [ص 79 احاديث مثنوى‌]

[قصّه بو الخير اقطع خواندنى است‌]

428-

«بود درويشى به كهسارى مقيم‌

خلوت او بود هم خواب و نديم‌

مأخذ آن روايت ذيل است:

حَدَّثَنَا بَكرُ بنُ مُحَمَّدٍ قَالَ كُنتُ عندَ ابى الخَير النَّيسَابُورىِّ فَبَسَطَنى بمُحَادَثَته لى بذكر بَدَايَته الَى ان سَأَلتُهُ عَن سَبَب قَطع يَده فَقَالَ يَدٌ جَنَت فَقُطعَت ثُمَّ اجتَمَعَت به مَعَ جَمَاعَةٍ فَسَأَلُوهُ عَن ذَلكَ فَقَالَ سَافَرتُ حَتَّى بَلَغتُ اسكَندَريَّةَ فَاقَمتُ بهَا اثنَتَى عَشرَةَ سَنَةً وَ كُنتُ قَد بَنَيتُ بهَا كُوخاً وَ كُنتُ اجى‌ءُ الَيه من لَيلٍ الَى لَيلٍ وَ افطَرُ عَلَى مَا يَنفَضَهُ المُرَابطُونَ وَ ازَاحمُ الكلَابَ عَلَى قُمَامَة السُّفَر وَ آكُلُ منَ البَردىِّ فى الشِّتَاء فَنُوديتُ فى سرّى يَا ابَا الخَير تَزعَمُ انَّكَ لَا تُشَاركُ الخَلق فى اقوَاتهم وَ تُشيرُ الَى التَّوَكُّل وَ انتَ فى وَسَط قَومٍ جَالسٌ فَقُلتُ الَهى وَ سَيِّدى وَ عزَّتكَ لَا مَدَدتُ يَدى الَى شَي‌ءٍ ممَّا تُنبتُ الارضُ حَتَّى تَكُونُ المَوصلَ الَىَّ رزقى من حَيثُ لَا اكُون فيه فَاقَمتُ اثنَى عَشَرَ يَوماً اصَلِّى الفُرَضَ وَ اتَنَقَّلُ ثُمَّ عَجَزتُ عَن النَّافلَة فَاقَمتُ اثنَى عَشَرَ يَوماً اصلِّى الفُرَضَ و السُّنَّةَ ثُمَّ عَجَزتُ عَن السُّنَّة فَاقَمتُ اثنَى عَشَرَ يَوماً اصَلّى الفُرَضَ لَا غَيرَ ثُمَّ عَجَزتُ عَن القيَام فَاقَمتُ اثنَى عَشَرَ يَوماً اصَلِّى جَالساً لَا غَيرَ ثُمَّ عَجَزتُ عَن الجُلُوس فَرَأَيتُ ان طُوِّحَت نَفسى ذَهَبَ فَرضى فَرَجَعتُ الَى اللَّه بسرِّى فَقُلتُ الَهى وَ سَيِّدى افتَرَضتَ عَلَىَّ فَرضاً تَسأَلُنى عَنهُ وَ قَسَمتَ لى رزقاً وَ ضَمنتَهُ لى فَتَفَضَّل عَلَىَّ برزقى وَ لَا تؤاخذني بمَا عَقدَتُهُ مَعَكَ فَوَ عزَّتك لَا جتَهدَنَّ ان لَا حَلَلتُ عقداً عَقَدتُهُ مَعَكَ فَاذَا بَينَ يَدَىَّ قُرصَان بَينَهُمَا شَي‌ءٌ فَكُنتُ اجدُهُ عَلَى الدَّوَام منَ اللَّيل الَى اللَّيل ثُمَّ طُولبَت بالمَسير الَى الثَّغر فَسرتُ حَتَّى دَخَلتُ الفَرَما فَوَجَدتُ فى الجَامع قَاصّاً يَذكُرُ قصَّةَ زَكَريّا وَ المنشَارَ وَ انَّ اللَّه تَعَالَى اوحَى الَيه حينَ نُشرَ فَقَالَ ان صَعَدتَ الَىَّ منكَ انَّةً لَامحوٌنَّكَ من ديوَان النُّبُوَّة فَصَبَرَ حَتَّى قُطعَ شَطرَين فَقُلتُ لَقَد كَانَ زَكَريَّا صَبَّارَاً الَهى وَ سَيِّدى لئن ابتَلَيتَنى لَاصبرَنَّ فَسرتُ حَتَّى دَخَلتُ انطَاكيَّةَ فَرَآنى بَعضَ اخوَانى وَ عَلمَ انِّى اريدُ الثَّغرَ فَدَفَعَ الَىَّ سَيفاً وَ تُرساً وَ حَربَةً فَدَخَلتُ الثَّغرَ وَ كُنتُ حينَئذٍ احتَشمُ منَ اللَّه تَعَالَى ان اتَوَارَى وَرَاءَ السُّور خيفَةً منَ العَدُوِّ فَجَعَلتُ مَقَامى فى غَابَةٍ اكُونُ فيهَا بالنَّهَار وَ اخرُجُ‌

______________________________ [1] اشاره است بدين روايت:

لَا تَمَارَضُوا فَتَمْرضُوا وَ لَا تَحْفُروُا قُبُورَكُمْ فَتَمُوتُوُا (1).

كنوز الحقائق، ص 156 و در كتاب اللؤلؤ المرصوع، ص 100 آمده است كه:

لَا تَمَارَضُوا فَتَمْرضُوا وَ لَا تَحْفرُوا قُبُورَكُمْ فَتَمُوتُوا فَتَدْخُلُوا النَّارَ. قَالَ ابْنُ الرَّبيع لَا اصْلَ لَهُ‌

(2). [ص 12 احاديث مثنوى‌] (1) تمارض نكنيد كه مريض مى‌شويد. و گور خود را نكَنيد كه (زودتر) مى‌ميريد.

(2) تمارض نكنيد كه مريض مى‌شويد. و گور خود را نكنيد كه (با اين كار زودتر) مى‌ميريد و در آتش جهنم خواهيد افتاد. ابن الربيع در اصالت اين روايت ترديد كرده است.


صفحه 276

باللَّيل الَى شَاطئ البَحر فَاغرزُ الحَربَةَ عَلَى السَّاحل وَ اسنَدُ التُّرسَ الَيهَا محرَاباً وَ أَتَقَلَّدُ سَيفى وَ اصَلِّى الغَداةَ فَاذَا صَلَّيتُ الصُّبحَ غَدَوتُ الَى الغَابَة فَكُنتُ فيهَا نَهَارى اجمَعُ فَبَدَوتُ فى بَعض الايَّام فَعَثَرتُ بشَجَرَةٍ فَاستَحسَنتُ ثَمَرَهَا وَ نَسيتُ عَقدى مَعَ اللَّه وَ قَسَمى به ان لَامُّدَ يَدى الَى شَي‌ءٍ ممَّا تُنبتُ الارضُ فَمَدَدتُ يَدى فَاخَذتُ بَعضَ الثَّمَرَةَ فَبَينَا انَا امضَغُهَا ذَكَرتُ العَقدَ فَرَمَيتُ بهَا من فىَّ وَ جَلَستُ وَ يَدى عَلَى رَأسى فَدَارَ بى فُرسَانٌ وَ قَالُوا لى قُم فَاخرَجُونى الَى السَّاحل فَاذَا اميرٌ وَ حَولَهُ خَيلٌ وَ رَجَّالَةٌ وَ بَينَ يَدَيه جَمَاعَةُ سُودَانٍ كَانُوا يَقطَعُون الطَّريقَ وَ قَد اخَذَهُم وَ افتُرقَت الخَيلُ فى طَلَب مَن هَرَبَ منهُم فَوَجَدُونى اسوَدُ مَعى سَيفٌ وَ تُرسٌ وَ حَربَةٌ فَلَمَّا قَدمْتُ الَى الامير قَالَ ايشٍ انتَ قُلتُ عَبدٌ من عَبيد اللَّه فَقَالَ للسُّودَان تَعرفُونَهُ قَالُوا لَا قَالَ بَلَى هُوَ رَئيسُكُم وَ انَّمَا تُفدُونَهُ بانفُسكُم لأَقطَعَنَّ ايديَكُم وَ ارجُلَكُم فَقَدَّمُوهُم وَ لَم يَزَل يُقَدِّمُ رَجُلًا وَ يَقطَعُ يَدَهُ وَ رجلَهُ حَتَّى انتَهَى الَىَّ فَقَال تَقَدَّم مُدَّ يَدَكَ فَمَدَدتُهَا فَقُطعَت ثُمَّ قَالَ مُدَّ رجلَكَ فَمَدَدتُهَا وَ رَفَعتُ رَأسي الَى السَّمَاء وَ قُلتُ الَهى وَ سَيِّدى يَدى جَنَت وَ رجلى ايشٍ عَملَت فَاذَا بفَارسٍ قَد وَقَفَ عَلَى الحَلقَة وَ رَمَى بنَفسه الَى الارض وَ صَاحَ ايشٍ تَعمَلُونَ تُريدُونَ ان تَنطَبقَ الخَضرَاءَ عَلَى الغَبرَاء هَذَا رَجُلٌ صالحٌ يُعرَفُ بابى الخَير فَرَمَى الاميرُ نَفسَهُ وَ اخَذَ يَدى المُقُطوعَة منَ الارض فَقَبَّلَهَا وَ تَعَلَّقَ بى يُقَبِّلُ صَدرى وَ يَبكى وَ يَقُولُ سَأَلتُكَ باللَّه ان تَجعَلَنى فى حَلِّ فَقُلتُ قَد جَعَلتُكَ فى حلٍّ من اوَّل مَا قَطَعتَهَا هذه يَدٌ قَد جَنَت فَقُطعَت‌[1]. تلبيس ابليس، ص 314- 312 شيخ عطّار اين حكايت را در ذيل حال ابو الخير اقطع بدين طريق روايت كرده است:

و گفت در كوه لكام بودم. سلطان مى‌آمد هر كه را مى‌ديد دينارى بر دست مى‌نهاد.

يكى به من داد. پشت دست آنجا داشتم و در كنار رفيقى انداختم. اتفاق افتاد كه بى‌وضو كرّاسه برگرفتم. يك روز بدان بازار مى‌رفتم با اصحاب به هم چون شوريده‌اى. جماعتى دزدى كرده بودند در ميان بازار. ايشان بگريختند و همه خلق به هم برآمدند در صوفيان آويختند. شيخ گفت مهتر ايشان منم ايشان را خلاص دهيد كه رهزن منم. با مريدان گفت هيچ مگوييد آخر او را ببردند و دستش ببريدند. گفتند تو چه كسى؟ گفت من فلانم. امير گفت زهى آتشى كه در جان ما زدى. گفت باك نيست كه دستم خيانت كرده است مستحق قطع است. گفت چيزى به دستم رسيده است كه دستم از آن پاكيزه‌تر بود. و آن سيم لشكرى بود. و دست به چيزى رسيده است كه آن از دست من پاكيزه‌تر بود. و آن مصحف است كه بى‌وضو برگرفتم. چون به خانه باز آمد عيالش فرياد بر گرفت. شيخ گفت چه جاى تعزيت است جاى تهنيت است. اگر چنان بودى كه دست ما نبريدندى دل ما

[1]- از بكر بن محمد نقل شده كه گفت روزى در محضر ابو الخير( اقطع) نيشابورى بودم. او داستان زندگى خود را مشروحاً تعريف كرد. وقتى سبب قطع شدن دستش را پرسيدم، گفت دستى بود كه خطا كرد و( به حق) قطع شد.

همين كه عده ديگرى سر رسيدند موضوع( قطع شدن دست) باز مطرح گرديد و ابو الخير به تفصيل آن را چنين بيان كرد:

در ادامه سفرم به اسكندريه رسيده بودم. در آنجا دوازده سال مقيم شدم.

به همين منظور كلبه‌اى ساختم و شبها را در آنجا به سر مى‌بردم.( روزها روزه بودم) و با ته مانده غذايى كه مرزداران دور مى‌ريختند افطار مى‌كردم. گاهى براى خوردن ته مانده سفره‌ها با سگها درگير مى‌شدم. زمستانها بَردى( نوعى خرما) مى‌خوردم. ناگهان از درونم اين ندا برخاست كه اى ابو الخير گمان مى‌كنى تو مانند ساير مردم صاحب رزق و روزى نيستى؟ و در حالى كه بين مردم نشسته‌اى به داشتن توكل اشاره مى‌كنى؟ گفتم خدايا و سروَرم، به عزتت قسم كه دستم را به سوى آنچه از زمين مى‌رويد دراز نكنم تا زمانى كه خودت روزيم را به نحوى كه خود نمى‌دانم به من برسانى. سپس دوازده روز پياپى به نماز واجب و نافله‌ها پرداختم. بعد از آن چون خواندن نافله‌ها برايم مشكل شده بود به نماز واجب و سنّت اكتفا كردم. دوازده روز كه گذشت ضعيف‌تر شدم و فقط نماز واجب را مى‌خواندم. پس از دوازده روز، ضعفم بيشتر شد و نماز واجب را نشسته به جا مى‌آوردم. و وقتى توان نشستن را هم از دست دادم دريافتم كه حالم پريشان است و نمى‌توانم نماز بخوانم، تنها از درون با خداى خويش مناجات مى‌كردم و مى‌گفتم اى خداى من و سروَرم، نماز را بر من واجب كردى و انتظار انجامش را از من دارى، پس رزقم را هم كه تضمين كرده‌اى برسان. و به آنچه با تو پيمان بسته‌ام مؤاخذه‌ام نكن. خدايا، به عزتت قسم تلاش خواهم كرد پيمانى را كه با تو بسته‌ام نشكنم. ناگهان ديدم دو قرص نان با نان‌خورش جلوم حاضر شد و از آن پس هر شب اين گونه غذايم حاضر مى‌شد. سفرم را ادامه دادم تا به مرز( روم) رسيدم و به فرما( نام محلى است.) وارد شدم. در مسجد جامع گوينده‌اى داستان حضرت زكريا و ارّه شدنش را بيان مى‌كرد و مى‌گفت وقتى به آن حضرت( كه به درون تنه درختى پناه برده بود و دشمنان در صدد قطع درخت بودند) وحى شد اگر در خلال ارّه شدن ناله‌ات را بلند كنى مقام نبوت از تو گرفته مى‌شود. آن حضرت نيز مقاومت كرد و سرانجام دو نيمه شد. با خود گفتم حضرت زكريا واقعاً صبّار و مقاوم بوده است. خدايا، اگر مرا هم به بلايى گرفتار سازى البتّه مقاومت خواهم كرد. در ادامه سفرم به انطاكيه رسيدم. بعضى از دوستان وقتى ديدند قصد رفتن به مرز دارم مرا به شمشير و سپر و حربه‌اى مسلح كردند. در انطاكيه از اين كه پشت يك ديوار پنهان شوم تا دشمن مرا نبيند در پيشگاه خدا احساس شرمسارى مى‌كردم. به همين جهت روزها را در جنگلى به سر مى‌بردم و شبها كنار دريا مى‌آمدم، حربه را در زمين فرو مى‌كردم و سپر را به منزله محراب، تكيه‌گاه مى‌ساختم و شمشير را حمايل مى‌كردم. نماز صبح را كه مى‌خواندم مجدداً به جنگل مى‌رفتم و روزها را در آنجا مى‌گذراندم. يك روز چشمم به درختى خورد كه ميوه مطلوبى داشت. بى‌اختيار و بدون توجه به عهدى كه بسته بودم دستم را دراز كردم و ميوه‌اى از آن درخت چيدم. همين كه از آن چشيدم عهد و پيمان يادم آمد. فورا ميوه را از دهان بيرون انداختم و دستم را( به عنوان مرتكب جرم) بالاى سرم گرفتم. در اين لحظه اسب سوارانى سر رسيدند و محاصره‌ام كردند و گفتند برخيز. و مرا به ساحل بردند. در آنجا اميرى با تعدادى سواره و پياده مستقر بود. و در مقابل آنان جمعى سياه پوست به اتهام راهزنى باز داشت شده بودند. عده‌اى سواره را به اطراف فرستاده بودند تا همدستان ديگر دزدان را بيابند. دستگيرى و باز داشت من هم در همين رابطه بود. امير گفت تو كيستى؟ گفتم بنده‌اى از بندگان خدا. به سياهان گفت او را مى‌شناسيد؟ گفتند خير. گفت او فرمانده شماست و شما براى نجات جان وى حاضر شده‌ايد خود را به خطر اندازيد. هم اكنون دست و پايتان را قطع مى‌كنم. آن گاه دستور داد يكى يكى، حاضرشان كنند و يك دست و يك پاى هر كدام را مى‌بريد، تا نوبت به من رسيد. فرمانده گفت دستت را دراز كن. دراز كردم و آن را قطع كرد. سپس گفت پايت را هم دراز كن. دراز كردم در حالى كه سر به آسمان برداشتم و گفتم خدايا، دستم خطا كرد و سزايش قطع شدن بود اما پايم بى‌تقصير است. ناگهان سواره‌اى كه در جمع ايستاده بود خودش را به زمين افكند و فرياد زد چه

كار مى‌كنيد؟ مى‌خواهيد شخصى را كه سبز چهره است به جاى يك سياه پوست كيفر دهيد. اين مردى صالح است و نامش ابو الخير است. امير ناگهان مرا رها كرد و دست بريده را از زمين برداشت و بوسيد و به سينه‌ام چسبانيد و شروع به گريستن كرد. گفت تو را به خدا سوگند مى‌دهم حلالم كن. گفتم از اول حلالت كرده بودم. زيرا دست من خطايى كرده بود و سزايش قطع شدن بود كه تو در اين باره به حق عمل كردى!


صفحه 277

ببريدندى و داغ بى‌گانگى بر دل ما نهادندى به دست ما چه بودى؟ تذكرة الاولياء، ج 2، ص 100 [ص 101 به بعد قصص مثنوى‌]


صفحه 278

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 279

[كارها بر صاحبش آسان شود]

429-

«همچنان كه سهل شد ما را حَضَر

سهل شد هم قوم ديگر را سفر

آنچنان كه عاشقى بر سَروَرى‌

عاشق است آن خواجه بر آهنگرى‌

هر كسى را بهر كارى ساختند

ميل آن را در دلش انداختند

مستفاد است از مضمون اين خبر:

اعمَلُوا فَكُلٌّ مُيَسَّرٌ لمَا خُلقَ لَهُ‌[1].

[1] مسلم، ج 8، ص 47، جامع صغير، ج 2، ص 93 و با تفصيل بيشتر- بخارى، ج 3، ص 139، ج 4، ص 93، مسند احمد، ج 1، ص 6، 82، 129.

[2]

كُلُّ عَاملٍ مُيَسَّرٌ لعَمَله‌[2].

مسلم، ج 8، ص 48 [ص 79 احاديث مثنوى‌]

[دل بُوَد لرزان چو پَرّى در فضا]

430-

«در حديث آمد كه دل همچون پَرى است‌

در بيابانى اسير صرصرى است‌

اين حديث مراد است:

______________________________ [1] نهج الحق ص 120، عوالى اللئالى ج 4 ص 22،

[2] و با تفسير و توضيح در كتاب توحيد ص 356 باب 58- باب السعادة و الشقاوة و در بحارالأنوار ج 64 ص 119 باب 3- طينة المؤمن و خروجه من الكافر اژ امام كاظم7چنين آمده است:

عَنْ أَبي الْحَسَن الْأَوَّل7أَنَّهُ قَالَ: مَعْنَى قَوْل النَّبيِّ6: اعْمَلُوا فَكُلٌّ مُيَسَّرٌ لمَا خُلقَ لَهُ إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْجنَّ وَ الْإنْسَ ليَعْبُدُوهُ وَ لَمْ يَخْلُقْهُمْ ليَعْصُوهُ وَ ذَلكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ما خَلَقْتُ الْجنَّ وَ الْإنْسَ إلَّا ليَعْبُدُون فَيَسَّرَ كُلًّا لمَا خُلقَ لَهُ فَالْوَيْلُ لمَن اسْتَحَبَّ الْعَمَى عَلَى الْهُدَى.

امام كاظم7در توضيح فرمايش رسول خدا6كه مى‌فرمايد:" به كار تن دهيد، هر كس اگر به كارى پرداخت كه براى آن آفريده شده مشكلاتش آسان و راهش هموار گردد"، فرمود: خداى متعال انسان‌ها و پريان را براى بندگى خويش آفريده است نه براى نافرمانى و معصيت، اين كلام خداى متعال است كه فرمود:" وَ ما خَلَقْتُ الْجنَّ وَ الْإنْسَ إلَّا ليَعْبُدُون" من انسان‌ها و پريان را جز براى فرمانبردارى و پرستشم نيافريدم، پس كار هر كسى را براى آن هدفى كه آفريده شده سهل و آسان گرداند.

واى بر كسى كه كوردلى را بر بينايى برگزيند.

[1]- به كار تن دهيد. هر كس به كارى پرداخت مشكلاتش براى او آسان و هموار مى‌شود و به آن كار علاقه پيدا مى‌كند.

[2]- هر كس به كار تن داد انجام آن برايش آسان و هموار مى‌شود.


صفحه 280

انَّ هَذَا القَلبَ كَريشَةٍ بفلَاةٍ منَ الارض يُقيمُهَا الرِّيحُ ظَهراً لبَطنٍ‌[1].

مسند احمد، ج 4، ص 419

مَثَلُ القَلب كَمَثَل ريشَةٍ في ارض فَلَاةٍ تُقَلِّبُهَا الرِّيَاحُ ظَهراً لبَطنٍ‌[2].

احياء العلوم، ج 3، ص 34

مَثَلُ القَلب كَمَثَل ريشَةٍ بارض فَلَاةٍ في يَوم ريحٍ عَاصفٍ تُقَلِّبُهَا الرِّيحُ ظَهراً لبَطنٍ‌[3].

شرح تعرف، ج 2، ص 167

انَّمَا سُمِّىَ القَلبُ من تَقَلُّبه انَّمَا مَثَلُ القَلب مَثَلُ ريشَةٍ بالفَلَاة تَعَلَّقَت في اصل شَجَرَةٍ يُقَلِّبُهَا الرِّيحُ ظَهراً لبَطنٍ‌[4].

جامع صغير، ج 1، ص 102، حلية الاولياء، ج 1، ص 261، 263، با تفاوت در تعبير. [ص 80 احاديث مثنوى‌]

[دل همى‌جوشد درون ديگ تن!]

431-

«در حديث ديگر آن دل دان چنان‌

كاب جوشان ز آتش اندر قازغان‌

مقصود اين حديث است:

لَقَلبُ ابن آدَمَ اشَدُّ انقلَاباً منَ القدر اذَا اجتَمَعَت غلياً[5].

مسند احمد، ج 6، ص 4، و با تفاوت مختصر- حلية الاولياء، ج 1، ص 165، جامع صغير، ج 2، ص 124.

لَقَلبُ المُؤمن اشَدُّ تَقَلُّباً منَ القدر في غَلَيَانها[6].

احياء العلوم، ج 3، ص 15 [ص 80 احاديث مثنوى‌]

[1]- اين دل مانند يك پَر رها شده در بيابانى است كه باد آن را گاهى به پشت و گاهى به رو جا بجا مى‌كند.

[2]- قلب به پَر رها شده در بيابانى شبيه است كه بادها آن را گاهى به پشت و گاهى به رو جا بجا مى‌كنند.

[3]- قلب مانند پر رها شده در بيابانى در يك روز پر از باد شديد است كه آن را گاهى به پشت و گاهى به رو جا بجا مى‌كند.

[4]- قلب به خاطر منقلب شدنش اين نام را به خود گرفته است. درست مانند پَرى در بيابان است كه به تنه درختى آويزان شده و توسط باد مرتباً پشت و رو مى‌شود.

[5]- قلب آدمى از آب جوشان در ديگ، بيشتر بالا و پايين مى‌رود.

[6]- قلب مؤمن از آب جوشان در ديگ، بيشتر بالا و پايين مى‌رود.


صفحه 281

[بايزيد و قصّه تحريم آب‌]

432-

«بايزيد از بهر اين كرد احتراز

ديد در خود كاهلى اندر نماز

از سبب انديشه كرد آن ذو لُباب‌

ديد علت خوردن بسيار آب‌

گفت تا سالى نخواهم خورد آب‌

آن چنان كرد و خدايش داد تاب‌

مأخذ آن روايت ذيل است:

بايزيد را گفتند كه از مجاهده خود ما را چيزى بگو. گفت اگر بزرگ‌تر گويم طاقت نداريد. اما از كمترين بگويم. روزى نفس را كارى بفرمودم حرونى كرد يعنى فرمان نبرد.

يك سالش آب ندادم. گفتم يا نفس، تن در طاعت ده يا در تشنگى جان بده. تذكرة الاولياء ج 1، ص 156 [ص 104 قصص مثنوى‌]

[آدمى چون مُرد بيدارى رسد]

433-

«اين جهان خواب است اندر ظن مَايست‌

گر رود در خواب دستى باك نيست‌

مناسب است با مضمون اين روايت: [1]

النَّاسُ نيَامٌ فَإذَا مَاتُوا انتَبَهُوا.[1]

در زهر الاداب، طبع مصر، ج 1، ص 60 منسوب به حضرت رسول (صَلّى اللَّه عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) و در شرح تعرف، ج 3، ص 98 منسوب است به مولاى متقيان على-7-.

[ص 81 احاديث مثنوى‌]

[اين جهان رؤيا و خوابى بيش نيست‌]

434-

«اين جهان را كه به صورت قائمست‌

گفت پيغمبر كه حُلم نائمست‌

______________________________ [1]

قَالَ النَّبيّ6(قَالَ عَليٌّ7): النَّاسُ نيَامٌ فَإذَا مَاتُوا انتَبَهُوا.

مجموعه ورام ج 1 ص 150، خصائص الأئمة ص 112، بحار الأنوار ج 50 ص 134،

[1]- مردم در خوابند؛ چون بميرند بيدار مى‌شوند.