[گر منافق ساخت مسجد توطئه است]
353-
«يك مثال ديگر اندر كژ روى
شايد ار از نقل قرآن بشنوى
اين چنين كژ بازيى در جفت و طاق
با نبى مىباختند اهل نفاق
اشاره به قصهاى است كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً(سورة البراءة، آيه 107) نقل كردهاند و ما روايت طبرى را كه از جهت كيفيّت نقل با گفته مولانا نزديكتر است در اينجا مىآوريم:
اقبَلَ رَسُولُ اللَّه6يَعنى من تَبُوكَ حَتَّى نَزَلَ بذى اوَانٍ بَلَدٌ بَينَهُ وَ بَينَ المَدينَة سَاعَةً من نَهَارٍ وَ كَانَ اصحَابُ مَسجد الضِّرَار قَد كَانُوا اتَوهُ وَ هُوَ يَتَجَهَّزُ الَى تَبُوكَ فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّه انَّا قَد بَنَينَا مَسجداً لذي العلَّةَ وَ الحَاجَة وَ اللَّيلَة المَطيرَة وَ اللَّيلَة الشَّاتيَة وَ انَّا نُحبُّ ان تَأتيَنَا فَتُصَلِّىَ لَنَا فيه فَقَالَ انِّى عَلَى جَنَاح سَفَرٍ وَ حَال شُغلٍ او كَمَا قَالَ رَسُولُ اللَّه6وَ لَو قَد قَدمنَا اتَينَاكُم ان شَاءَ اللَّهُ فَصَلَّينَا لَكُم فيه[1].
تفسير طبرى، ج 11، ص 15 نيز رجوع كنيد به:
(سيره ابن هشام، طبع مصر، ج 4، ص 185 و تاريخ طبرى، طبع مصر، ج 3، ص 147 و تفسير امام فخر، ج 4، ص 740، و تفسير مجمع البيان، طبع تهران، ج 1، ص 483). [ص 76 قصص مثنوى]
[1]- رسول خدا6به قصد تبوك عزيمت كرد. ساعتى از روز را در ذى اوان- محلى بين تبوك و مدينه- گذراند. هنگامى كه آن حضرت آماده رفتن شد عدهاى كه بانى مسجد ضرار بودند سر رسيدند و به پيامبر گفتند ما براى اين كه بيماران و حاجتمندان( راه دورى در پيش نداشته باشند) و براى شبهاى بارانى و زمستان( نماز گزاران با مشكل رو به رو نشوند) در اين نزديكى، مسجدى ساختهايم و آمدهايم از شما دعوت كنيم تا در اينجا نماز بگزارى. پيامبر6فرمود من اكنون عازم سفرم. هنگام باز گشت ان شاء اللّه نزد شما مىآيم.( ولى در باز گشت آيه مربوط به اصحاب مسجد ضرار نازل شد و پيامبر پرده از توطئه آنان برداشت.)
[كن حذر از سبزه و گل در دمَن]
354-
«لطف كايد بىدل و جان بر زبان
همچو سبزه تون بود اى دوستان
مقتبس است از حديث: [1]
ايَّاكُمْ وَ خَضْراءَ الدِّمَن.
كه مستند آن در ذيل شماره (262) مذكور افتاد. [2] [ص 65 احاديث مثنوى]
[ «بر شما من از شما مشفقترم]
355-
«راست مىفرمود آن بحر كرم
بر شما من از شما مشفقترم
مقصود روايت ذيل است: [3]
أَنَا أَوْلَى بالْمُؤْمنينَ منْ أَنْفُسهمْ فَمَنْ توفى من المؤمنين فتَرَكَ دَيْناً فَعَلَيَّ قضاؤه و مَنْ تَرَكَ مَالًا فَلوَرَثَته[1].
بخارى، ج 2، ص 27، ج 4، ص 106، مسلم، ج 5، ص 62، مسند احمد، ج 2، ص 318، 335، 453 با وجوه مختلف.
انَا اولىَ بكُلِّ مُؤمنٍ من نَفسه[2].
مسلم، ج 3، ص 11، كنوز الحقائق، ص 37 [ص 66 احاديث مثنوى]
[آتش و پروانه تمثيل نبى6است/ عاقلان از بهر جاهل غم خورند]
356-
«من نشسته در كنار آتشى
با فروغ و شعله بس ناخوشى
همچو پروانه شما آن سو دوان
هر دو دست من شده پروانه ران
______________________________ [1]
قَامَ رَسُولُ اللَّه ص خَطيباً فَقَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ إيَّاكُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَن. قيلَ: يَا رَسُولَ اللَّه، وَ مَا خَضْرَاءُ الدِّمَن؟ قَالَ: الْمَرْأَةُ الْحَسْنَاءُ في مَنْبت السَّوْء.
كافى ج 5 ص 332 ح 4.
رسول خدا6براى سخنرانى ايستاد و فرمود: اى مردم، بپرهيزيد از خَضْرَاءَ الدِّمَن، پرسيدند: خَضْرَاءَ الدِّمَن چيست؟! فرمود: زن زيباروى از خانوادهاى بد.
[2] و شبيه بدان روايت ذيل است از مجموعه ورام ج 2 ص 17:
قَالَ أَميرُالْمُؤْمنين7: نعْمَةُ الْجَاهل كَرَوْضَةٍ عَلَى مَزْبَلَةٍ
(2).
و اين خبر در مجموعه امثال از شخصى به نام محمد بن محمود كه از علما و ادباى عصر خويش بوده و به زبان تازى شعر نيكو مىسروده است جزء احاديث نبوى مذكور است.
و نسخه خطى اين كتاب كه در روز شنبه 27 رجب سال 575 نوشته شده متعلق است به دانشمند محترم آقاى جلال همايى استاد فاضل دانشگاه تهران.
[ص 43 احاديث مثنوى] (1) از گُل روييده در مزبله پرهيز كنيد.
(2) نعمتى كه از سوى جاهل عطا شود همچون گل روييده در مزبله است.
(ارزش و اصالت ندارد.)
[3]
عن النَّبيَّ6قَالَ: أَنَا أَوْلَى بالْمُؤْمنينَ منْ أَنْفُسهمْ فَمَنْ تَرَكَ مَالًا فَلوَرَثَته وَ مَنْ تَرَكَ دَيْناً فَعَلَيَّ (1).
وسائلالشيعة ج 18 ص 424 باب 3 بخارى، ج 2، ص 27، ج 4، ص 106، مسلم، ج 5، ص 62، مسند احمد، ج 2، ص 318، 335، 453 با وجوه مختلف.
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7أَنَّ النَّبيَّ6قَالَ: أَنَا أَوْلَى بكُلِّ مُؤْمنٍ منْ نَفْسه وَ عَليٌّ أَوْلَى به منْ بَعْدي فَقيلَ لَهُ مَا مَعْنَى ذَلكَ فَقَالَ قَوْلُ النَّبيِّ6مَنْ تَرَكَ دَيْناً أَوْ ضَيَاعاً فَعَلَيَّ وَ مَنْ تَرَكَ مَالًا فَلوَرَثَته.
كافى ج 1 ص 406 امام صادق7مىفرمايد كه رسول خدا6فرمودند: ولايت و سرپرستى من بر مؤمن از ولايت و سرپرستى او بر خودش بيشتر است و بعد از من على نيز چنين است.
از معنى ابن حديث پرسيدند فرمود: اگر مؤمنى مقروض و مديون از دنيا برود پرداخت قرضش به عهده من است اما اگر كسى مالى از او باقى بماند به وارثانش اختصاص مىيابد.
[1]-( پيامبر- ص- فرمود:) من ولىّ مؤمنان هستم بيش از آن كه آنان بر خودشان ولايت داشته باشند، به همين جهت اگر كسى ارثى از او باقى بماند به وارثانش اختصاص مىيابد اما اگر مؤمنى مقروض از دنيا برود پرداخت قرضش به عهده من است.
[2]- ولايت و سرپرستى من بر مؤمن از ولايت و سرپرستى او بر خودش بيشتر است.
ناظر است به حديث ذيل:
مَثَلي وَ مَثَلُكُم كَمَثَل رَجُلٍ اوقَدَ نَاراً فَجَعَلَ الجَنَادبُ وَ الفَرَاشُ يَقَعنَ فيهَا وَ هُوَ يَذُبُّهُنَّ عَنهَا وَ انَا آخذٌ بحُجَزكُم عَن النّار وَ انتُم تَفَلَّتُونَ من يَدي[1].
مسلم، ج 7، ص 63- 64، مسند احمد، ج 1، ص 424 و ج 2، ص 244، 312 به صور مختلف و ربيع الابرار، باب الدين، جامع صغير، ج 2، ص 154.
إنَّكُم تَتَهَافَتُونَ عَلَى النَّار تَهَافَتَ الفرَاش وَ أَنَا آخذٌ بحُجَزكُم[2].
[1] احياء العلوم، ج 4، ص 78 [ص 66 احاديث مثنوى]
[ «حكمت قرآن چو ضاله مؤمن است»]
357-
«حكمت قرآن چو ضاله مؤمن است
هر كسى در ضاله خود موقن است
مستند آن در ذيل شماره (309) ملاحظه نماييد. [2] [ص 66 احاديث مثنوى]
[هر كه مؤمن شد كياست زان اوست]
358-
«مؤمن كيّس مميّز كو كه تا
باز داند حيزكان را از فتى
اشاره بدين حديث است:
المُؤمنُ كَيِّسٌ فَطنٌ حَذرٌ[3].
[3] جامع صغير، ج 2، ص 184، كنوز الحقائق، ص 136 مجموعه امثال [ص 67 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] مجموعه ورام ج 1 ص 227
[2] اشاره است به حديث:
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَحَيْثُمَا وَجَدَ أَحَدُكُمْ ضَالَّتَهُ فَلْيَأْخُذْهَا
كافى ج 8 ص 167.
حكمت، گم شده مؤمن است پس هر وقت هر يك از شما گم شده خود را يافت آن را بستاند.
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَحَيْثُ وَجَدَهَا فَهُوَ احَقُّ بها (1).
كه در جامع صغير، ج 2، ص 97 و با حذف ذيل روايت در كنوز الحقائق، ص 58 جزء احاديث نبوى و در نهج البلاغه ص 481 ح 80 بدين صورت آمده است:
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَخُذ الْحكْمَةَ وَ لَوْ منْ اهْل النِّفَاق (2).
نهج البلاغه ص 481 و شرح نهج البلاغه، ج 18، ص 229 و خصائص الأئمة ص 94 [ص 56 احاديث مثنوى] به امير مؤمنان على-7- منسوب است.
(1) حكمت، گم شده مؤمن است و اولويّت براى تملك آن- هر جا كه پيدا شود- با اوست.
(2) حكمت گم شده مؤمن است. آن را هر چند نزد منافقان باشد به دست آورد.
[3] بحار الأنوار ج 64 ص 307 و دعوات راوندى ص 39
[1]- مَثَل من و شما همچو مردى است كه آتشى برافروخته است آنگاه ملخها و پروانهها خود را در آن آتش پرتاب مىكنند و او در صدد نجات و دفاع از آنان است. من نيز در صدد نجات و پناه دادن شما از آتش جهنم هستم. اما شما از دست من بيرون مىپريد و خود را همچنان در آتش مىافكنيد.
[2]- شما همچون پروانهها خود را به درون آتش مىاندازيد ولى من مىكوشم شما را( از سوخته شدن) نگه دارم.
[3]- مؤمن داراى كياست، زيركى و احتياط است.
[عارف حق شد زبانش نارسا]
359-
«لفظ در معنى هميشه نارَسان
زان پيمبر گفت قَد كَلَّ لسان
مراد روايت ذيل است:
مَن اتَّقَى اللَّهَ لسَانُهُ وَ لَم يَشف غَيظَهُ[1]. [1] جامع صغير، ج 2، ص 158، كنوز الحقائق، ص 122
مَن عَرَفَ اللَّهَ كَلَّ لسَانُهُ[2].
[2] شرح خواجه ايوب، المنهج القوى، ج 2، ص 580 [3] [ص 67 احاديث مثنوى]
[چار هندو در يكى مسجد شدند/ آن سه تن نسناس را هم قصهاى است]
360-
«چار هندو در يكى مسجد شدند
بهر طاعت راكع و ساجد شدند
مأخذ آن روايت ذيل است:
چنان كه هندويى در نماز سخن گفت آن هندوى ديگر كه هم در نماز بود مىگويد:
هى خاموش! در نماز، سخن نبايد گفتن! مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح، ورق 37 و نظير آن حكايتى است كه: در عيون الاخبار، ج 2، ص 176، و اخبار الزمان مسعودى چاپ مصر، ص 19، و مجمع الامثال، ص 48 و در عجايب نامه از مؤلفات قرن ششم هجرى نقل شده و در اينجا از روى مأخذ اخير نوشته مىآيد:
گويند قومى به صيد رفتند. سه تن از نسناس دريافتند. يكى را بگرفتند و بكشتند و دو تن بگريختند. در ميان درختان پنهان شدند و از آنها كه يكى را مىكشتند مردى گفت:
فربه است و خونش سرخ است. از آن دو كه پنهان شده بودند يكى در نطق آمده و گفت تمشك خورده است. وى را نيز بگرفتند و مىكشتند. قاتل گفت خاموشى نيك چيزى
______________________________ [1] كشف الريبة ص 29
[2] مشكاة الأنوار ص 176
[3]
مَن خَافَ اللَّهَ كَلَّ لسَانُهُ[3].
كافى ج 8 ص 128
[1]- انسان خدا ترس، زبانش كند مىشود.( از بيان حالتهاى معنوى و درونى خود كه ناشى از تقواى الهى است عاجز است.) و نمىتواند سوز و التهاب آن حالتها را فرو نشاند.
[2]- كسى كه به معرفت الهى برسد زبانش( از بيان اسرار و حالتهاى ناشى از چنين عرفانى) كُند و نارسا مىشود.
[3]- كسى كه خوف الهى داشته باشد زبانش كُند و نارسا شود.
است اگر اين مسكين سخن نگفتى كشته نشدى. سوم گفت من بارى خموشم. وى را نيز بگرفتند و بكشتند! [ص 76 قصص مثنوى]
[عبرت از غير است كار هر سعيد]
361-
«اين نگر كه مبتلا شد جان او
تا در افتاده است و او شد پند تو
مبتنى است بر مفاد روايت: [1]
السَّعِيدُ مَن وُعِظَ بِغَيرِهِ.
كه مستند آن در ذيل شماره [230] مذكور است.
[ص 67 احاديث مثنوى]
[روز قيامت آخرين امّت نخستين مىشود]
362-
«آخرين قرنها پيش از قُرون
در حديث است آخرونَ السَّابقون
حديث ذيل مقصود است:
نَحنُ الآخرُونَ السَّابقُونَ يَومَ القيَامَة بَيدَ انَّهُم اوتُوا الكتَابَ من قَبلنَا وَ اوتينَاهُ من بَعدهم وَ هذَا يَومُهُمُ الَّذي فُرضَ عَلَيهم فَاختَلَفُوا فيه فَهَدَانَا اللَّهُ لَهُ فَهُم لَنَا فيه تَبَع فَاليَهُودُ غَداً وَ النَّصَارى بَعدَ غَدٍ [2][1].
بخارى، ج 1، ص 36 و ص 103 و ج 4، ص 95، 121، مسلم، ج 3، ص 7- 8 مسند احمد، ج 1، ص 282، 296، ج 2، ص 243، 249، 273.
[ص 67 احاديث مثنوى] [نيز مراجعه شود به رديف 573]
______________________________ [1] مبتنى است بر مفاد روايات:
عَنْ مُحَمّد بْن أَبي عُمَيْر قَالَ سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَن مُوسَى بْن جَعْفَرٍ:عَنْ مَعْنَى قَوْل رَسُول اللَّه6«الشَّقيّ مَنْ شَقيَ في بَطْن أُمّه وَ السَّعيدُ مَنْ سَعَدَ في بَطْن أُمّه فَقَالَ: الشَّقيّ مَنْ عَلمَ اللَّهُ وَ هُوَ في بَطْن أُمّه أَنَّهُ سَيَعْمَلٌ أَعْمَالَ الْأَشْقيَاء وَ السَّعيدُ مَنْ عَلمَ اللَّهُ وَ هُوَ في بَطْن أُمّه أَنَّهُ سَيَعْمَلُ أَعْمَالَ السُّعَدَاء.
(محمد بن ابى عمير از امام كاظم7مىپرسد: معنى گفتار پيامبر6كه فرمود: «شقى و بدبخت كسيست كه در شكم مادر بدبخت بوده و سعادتمند و خوشبخت كسيست كه در شكم مادر خوشبخت بوده» چيست؟! فرمود: يعنى شقى كسيست كه وقتى در شكم مادر است خداوند مىداند كه او پس از اين رفتار شقاوتمندان و كردار انسانهاى بدبخت را مرتكب مىشود و سعيد كسيست كه وقتى در شكم مادر است خداوند مىداند كه او پس از اين رفتار سعادتمندان و كردار انسانهاى خوشبخت را مرتكب مىشود.) التوحيد 356 58- باب السعادة و الشقاوة ح 3.
الشَقىُّ مَنْ شَقىَ فى بَطْن امِّه وَ السَّعيْدُ مَنْ وُعظَ بغَيْره. (1)
كافى ج 8 ص 81 باب وصية النبي6لأمير المؤمنين7و مسلم، ج 8، ص 45، جامع صغير، ج 1، ص 63
السَّعيدُ مَنْ سَعَدَ في بَطْن امِّه وَ الشَّقيُّ مَنْ شَقيَ في بَطْن امِّه (2).
جامع صغير، ج 2، ص 36، شرح تعرّف، ج 2، ص 77 [ص 35 احاديث مثنوى] (1) شقى در شكم مادرش شقى بوده [شده] و سعيد كسى است كه از ديگران پند آموخته است.
(2) سعيد در شكم مادرش سعيد بوده [شده] و شقى هم در شكم مادرش شقى بوده [شده] است.
[2] كشف الغمة ج 1 ص 11 تا كلمه من بَعدهم
[1]- روز قيامت ما كه آخرين امت هستيم، اولين امت مىشويم. گر چه امتهاى ديگرى( مانند يهود و مسيحيت و ...) در كتاب و وحى بر ما مقدم بودند و ما بعد از آنان صاحب كتاب و وحى شديم. علتش اين است كه هر چند عقيده به اين روز( قيامت) بر آنان واجب شده بود اما آنان نپذيرفتند و اختلاف كردند. ولى خداوند ما را به چنين عقيدهاى هدايت كرد. بنا بر اين ديگران تابع ما شدند. امت يهود پس از ما هستند و امت عيسى پس از يهود.
[هست گورستان مگر خانه فقير!]
363-
«كودكى در پيش تابوت پدر
زار مىناليد و بر مىكوفت سر
مأخذ آن حكايتى است كه در اغانى، تأليف ابو الفرج اصفهانى، طبع بولاق، جلد 15، ص 37 و در محاضرات راغب، جلد 1، ص 314، و در المحاسن و المساوى، تأليف ابراهيم بن محمد بيهقى، طبع مصر، جلد دوم، صفحه 231 نقل شده است و ما آن را به نقل از كتاب اغانى در اينجا مىآوريم:
قَالَ (ابنُ دَرَّاج الطُّفَيلىُّ) مَرَّت بى جنَازَةٌ وَ مَعىَ ابنٌ وَ مَعَ الجنَازَة امرَأَةٌ تَبكيه وَ تَقُولُ بكَ يَذهَبُونَ الَى بَيتٍ لَا فرَاشَ فيه وَ لَا وطَاءَ وَ لَا ضيَافَةَ وَ لَا غطَاءَ وَ لَا خُبزَ وَ لَا مَاءَ فَقَالَ لى ابنى يَا ابَت الَى بَيتنا وَ اللَّه يَذهَبُونَ بهَذه الجنَازَة فَقُلتُ لَهُ وَ كَيفَ وَيلَكَ قَالَ لَانَّ هَذه صفةُ بَيتنَا[1].
و همين حكايت را عبيد زاكانى در لطائف بدين طريق آورده است:
جنازهاى را بر راهى مىبردند. درويشى با پسر بر سر راه ايستاده بودند. پسر از پدر پرسيد كه بابا در اينجا چيست؟ گفت آدمى. گفت كجاش مىبرند؟ گفت به جايى كه نه خوردنى باشد نه پوشيدنى نه نان نه آب نه هيزم نه آتش نه زر نه سيم نه بوريا نه گليم.
گفت بابا مگر به خانه ماش مىبرند! لطائف عبيد، صفحه 116 [ص 77 قصص مثنوى]
[قصّه روباه و طبل پر صدا]
364-
«آن دُهُل را مانى اى زفت چو عاد
كه بر او آن شاخ را مىكوفت باد
روبهى اشكار خود را باد داد
بهر طبلى همچو خيك پر ز باد
چون نديد اندر دهل او فربهى
گفت خوكى به از اين خيك تهى
[1]-( ابن دراج طفيلى) نقل كرده است كه با فرزندم از جايى مىگذشتيم. زنى همراه جنازهاى رد مىشد. زن مىگريست و خطاب به ميت مىگفت تو را به جايى مىبرند كه از فرش و گستردنى و پذيرايى و پوشيدنى و نان و آب خبرى نيست.
فرزندم گفت پدر حتماً جنازه را به خانه ما مىبرند! گفتم اى واى، اين چه حرفى است كه مىزنى؟ گفت مگر نه اين است كه آن زن خانه ما را توصيف كرد!
اشاره است بدين داستان:
آوردهاند كه روباهى در بيشهاى رفت، آنجا طبلى ديد در پهلوى درختى افكنده و هر گاه باد بجستى شاخ درخت بر طبل رسيدى آواز سهمناك به گوش روباه آمدى. چون روباه ضخامت جثه بديد و مهابت آواز بشنيد، طمع دربست كه گوشت و پوست او فراخور آواز باشد. مىكوشيد تا آن را بدريد. الحق جز پوستى بيشتر نيافت. مركب ندامت را در جولان كشيد. و گفت ندانستم كه هر كجا جثّه ضخمتر و آواز هائلتر، منفعت آن كمتر. كليله و دمنه: طبع تهران 1311، ص 66 [ص 78 قصص مثنوى]
[داستان پهلوان بى هنر]
365-
«يك سوارى با سلاح و بس مهيب
مىشد اندر بيشه بر اسبى نجيب
مأخذ آن قصه ذيل است:
يكى در راهى مىرفت. شخصى را ديد زفت و سواره و سلاحهاى چست بربسته.
گفت كه بزنم او را پيش از آن كه قصد من كند. سوار گفت بَطَلم منگر كه سخت بىهنرم.
گفت نيك گفتى كه از بيم، خود خواستم تو را تير زدن. اكنون بيا تا كنارت گيرم. مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح، ورق 35 و نزديك بدان حكايت ديگر است كه هم در مقالات شمس نقل شده بدين طريق:
مىرفتم در آن بيشه كه شيران نمىيارند رفتن. باد مىزند بر درختان، بانگى درمىافتد. يكى جوان زفت مىآيد، مىگويد. مرا والك (كذا). من هيچ به او التفات نكردم و نظر نكردم. چند بار بانگ زد تا هيبت بر من اندازد. و با او ناچخى كه اگر بزند سنگ را فرو برد. بعد از آن بار دگر كه گفت والك. به سر باز گشتم به سوى او. هنوز دست به هيچ سلاحى نكردم كه به ... فرو افتاد. به دست اشارت مىكرد كه مرا با تو هيچ كار نيست.
[ص 79 قصص مثنوى]
[لنگهاى از گندم و ديگر ز خاك!]
366-
«يك عرابى بار كرده اشترى
در جوال زفت از دانه پرى
مأخذ آن حكايتى است كه در عيون الأخبار، ج 2، ص 38 و در ذيل زهر الآداب نيز روايت شده و ما آن را از مأخذ اول نقل مىكنيم:
مَرَّ رَجُلٌ منَ العبَاد وَ عَلَى عُنُقه عَصاً فى طَرَفَيهَا زَبيلَان قَد كَادَا يَحطمَانه فى احَدهمَا بُرٌّ وَ فى الآخَر تُرَابٌ فَقيلَ لَهُ مَا هَذَا قَالَ عَدَلتُ البُرَّ بهَذَا التُّرَاب لأَنَّهُ كَانَ قَد امَالَنى فى احَد جَانبَي فَاخَذَ الرَّجُلُ زَبيلَ التُّرَاب فَقَلَبَهُ وَ جَعَلَ البُرَّ نصفَين فى الزَّبيلَين وَ قَالَ لَهُ احمل الآنَ فَحَمَلَهُ فَلَمَّا رَآهُ خَفيفاً قَالَ مَا اعقَلَكَ من شَيخٍ![1][ص 79 قصص مثنوى]
[بهر ادهم سوزن زر آورند!]
367-
«هم ز ابراهيم ادهم آمده است
كاو ز راهى بر لب دريا نشست
مأخذ آن حكايت ذيل است:
نقل است كه روزى بر لب دجله نشسته بود و بر خرقه ژنده خود پاره مىدوخت.
سوزنش در دريا افتاد. كسى از او پرسيد كه ملكى چنان از دست بدادى چه يافتى؟
اشارت كرد به دريا كه سوزنم باز دهيت. هزار ماهى از دريا برآمد هر يكى سوزنى زرّين به دهان گرفته. ابراهيم گفت سوزن خويش خواهم. ماهيكى ضعيف برآمد سوزن او به دهان گرفته. گفت كمترين چيزى كه يافتم به ماندن ملك بلخ اين است. ديگرها را تو ندانى. تذكرة الاولياء، ج 1، ص 105 [ص 79 قصص مثنوى] [نيز مراجعه شود به رديف 172]
[1]- مردى كه دو سبد پر را در دو طرف چوبى آويخته بود و چوب را به كمك گردن حمل مىكرد، از جايى مىگذشت. او از سنگينى بار خم شده بود. يكى از آنها پر از گندم بود و ديگرى پر از خاك! از او پرسيدند خاك را براى چه حمل مىكنى؟ گفت براى اين كه بارم دو لنگه شود. اگر اين كار را نمىكردم گندم به يك طرف كشيده مىشد. ره گذرى( كه شاهد ماجرا بود به قصد كمك به وى) سبد پر از خاك را به زمين ريخت و گندم را به دو قسمت كرد و گفت اكنون آنها را بردار.
وى كه سبكى بار را بر دوش خود احساس مىكرد گفت آفرين به عقل اين بزرگ مرد!