با تفصيل بيشتر مسند احمد، ج 2، ص 275، 293 [ص 185 احاديث مثنوى]
[باشد از آل نبى هر متقى]
896-
«آن خليفه زادگان مُقبلش
زادهاند از عنصر جان و دلش
گر ز بغداد و هرى يا از رىاند
بى بىمزاج آب و گل نسل وىاند
مبتنى است بر اين حديث:
آلُ مُحَمَّدٍ كُلُّ تَقىٍ[1].
جامع صغير، ج 1، ص 13، كنوز الحقائق، ص 2
وَ عَنْ عَلىٍّ عَلَيْه السَّلَامُ انَّ اوْلىَ النَّاس بالانْبيَاء اعْلَمُهُمْ بمَا جَاءُوا به ثُمَّ تَلَا عَلَيْه السَّلَامُ انَّ اوْلى النَاس بابْرَاهيَم لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ وَ هَذَا النَّبىَّ وَ الَّذينَ آمَنُوا (الآية) ثُمَّ قَالَ عَلَيْه السَّلَامُ انَّ وَلىَّ مُحَمَّدٍ مَنْ اطَاعَ اللَّهَ وَ انْ بَعُدَتْ لَحْمَتُهُ وَ انَّ عَدُوَّ مُحَمَّدٍ مَنْ عَصَى اللَّهَ وَ انْ قَرُبَتْ قَرَابَتُهُ
[2]. ربيع الابرار، باب القرابات و الانساب، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 283 فتوحات مكيه، ج 1، ص 685، ج 2، ص 166، 168. [ص 186 احاديث مثنوى]
[1]- هر با تقوايى اهل بيت پيامبر6محسوب مىشود.
[2]- على( ع) فرمود: هر كس به وحى و دستورات انبيا بيشتر آگاه باشد به آنان نزديكتر است. سپس فرمود:« كسانى كه به حضرت ابراهيم( ع) نزديكترند كه از او و اين پيامبر( حضرت محمد) و مؤمنان تبعيت كنند.»[ آيه 68 سوره آل عمران] آن گاه ادامه داد: دوست محمد6كسى است كه خدا را اطاعت كند. هر چند از نظر خويشاوندى با آن حضرت بىگانه باشد. و دشمن محمد6كسى است كه بر خدا عاصى شود هر چند از خويشان آن حضرت باشد.
[همه از دوزخ مىگذرند]
897-
«گر چه مؤمن را سقر ندهد ضرر
ليك هم بهتر بود ز آنجا گذر
گر چه دوزخ دور دارد ز او نكال
ليك جنّت به ورا فى كُلِّ حال
مبتنى است بر رواياتى كه در تفسير آيه:وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها- (سوره مريم، آيه 71) نقل كردهاند مانند:
لَا يَبْقَي بَرٌّ وَ لَا فَاجرٌ إلَّا دَخَلَهَا فَتَكُونُ عَلَى الْمُؤْمن بَرْداً وَ سَلَاماً كَمَا كَانَتْ عَلَى ابْرَاهيمَ.[1]
مستدرك حاكم، ج 4، ص 587 [ص 186 احاديث مثنوى]
[دنيا؛ گنده پير]
898-
«گنده پير است او از بس چاپلوس
خويش را جلوه كند چون نو عروس
مناسب مضمون اين روايت است:
يُؤْتَى بالدُّنْيَا يَوْمَ الْقيَامَة عَلَى صُورَة عَجُوزٍ شَمْطَاءَ زَرْقَاءَ أَنْيَابُهَا بَاديَةٌ لَا يَرَاهَا احَدٌ إلَّا كَرههَا فَتُشْرفُ عَلَى الْخَلَائق فَيُقَالُ لَهُمْ أَ تَعْرفُونَ هَذه فَيَقُولُونَ نَعُوذُ باللَّه منْ مَعْرفَتهَا فَيُقَالُ هذه الدُّنْيَا الَّتى تَفَاخَرْتُمْ بهَا وَ تَقَاتَلْتُمْ عَلَيْهَا[2].
المنهج القوى، ج 6، ص 54 [ص 187 احاديث مثنوى]
[1]- هر نيكو كار و بد كارى بدون استثنا از دخول در آن( آتش جهنم) ناگزير است.
اما آتش بر مؤمن سرد و سلامت بخش مىشود. همان گونه كه آتش نمرود بر حضرت ابراهيم( ع) گلستان شد.
[2]- روز قيامت دنيا را به صورت پير زنى با گيسوى سياه و سفيد و چشمانى آبى، در حالى كه دندانهاى نيش او پيداست، حاضر مىكنند. مردم او را( از بس زشت و نفرت انگيز است) با كراهت و بىميلى نگاه مىكنند. و هنگامى كه از آنان مىپرسند آيا اين زن را مىشناسيد؟ پاسخ مىدهند پناه مىبريم به خداوند از اين كه با چنين كسى آشنايى داشته باشيم. ولى به آنان گفته مىشود اين زن تجسم همان دنيايى است كه به آن افتخار مىكرديد. و به خاطرش همديگر را به كشتن مىداديد!
[قصه ثوبان و شلاق]
899-
«گفت پيغمبر كه جنت از اله
گر همىخواهى ز كس چيزى مخواه
چون نخواهى من كفيلم مر تو را
جنّة المأوى و ديدار خدا
آن صحابى زين كفالت شد عيار
تا يكى روزى كه گشته بُد سوار
تازيانه از كَفَش افتاد راست
خود فرو آمد ز كس آن را نخواست
مقصود خبر ذيل است:
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ مَنْ يَتَكَفَّلُ لِى بِوَاحِدَةٍ وَ أَتَكَفَّلُ لَهُ بِالْجَنَّةِ قَالَ ثَوْبَانُ انَا قَالَ لَا تَسْأَلِ النَّاسَ شَيْئاً قَالَ نَعَمْ فَكَانَ لَا يَسْأَلُ[1].
مسند احمد، ج 5، ص 275، 276
فَكَانَ ثَوْبَانُ يَقَعُ سَوْطُهُ وَ هُوَ رَاكِبٌ فَلَا يَقُولُ لِأَحَدٍ نَاوِلْنِيهِ حَتَّى يَنْزِلَ فَيَتَنَاوَلَهُ[2].
همان كتاب، ص 277، 279، 281- نيز رجوع كنيد به: صحيح مسلم، ج 3، ص 97 كه اين خبر را به طرز ديگر آورده است و مسند احمد، ج 5، ص 172، 181، فتوحات مكيه، ج 2، ص 18. احياء العلوم، ج 3، ص 165. [187 احاديث مثنوى]
[اسْتَفْتُوا القُلُوب]
900-
پس پيمبر گفت اسْتَفْتُوا القُلُوب
گر چه مُفتيتان برون گويد خطوب
گفته است اسْتَفْتِ قلْبَك آن رسول
گر چه مُفتىِّ برون گويد فضول
[1]- رسول خدا6فرمود هر كس متعهد شود به اين يك( توصيه من) عمل كند، بهشت را برايش تضمين مىكنم. ثوبان( يكى از اصحاب آن حضرت) آمادگى خود را اعلام كرد. آن گاه پيامبر6فرمود آن( توصيه) اين است كه هرگز در زندگى خود چيزى از كسى درخواست نكن. ثوبان پذيرفت( و تا آخر عمر به آن عمل كرد).
[2]- ثوبان در حالى كه سوار مركب بود تازيانهاش افتاد. ولى حاضر نشد از كسى درخواست كمك نمايد، خودش پياده شد و آن را برداشت.
مقصود خبر ذيل است:
إِسْتَفْتِ قَلْبَكَ وَ إِنْ أَفْتَاكَ الْمُفْتُونَ[1].
اللمع لابى نصر السراج، طبع ليدن، ص 16، 45 و با تعبير «استفت نفسك» جامع صغير، ج 1، ص 39، حلية الاولياء، ج 9، ص 44. كنوز الحقائق، ص 12.
يَا وَابِصَةُ اسْتَفْتِ قَلْبَكَ اسْتَفْتِ صَدْرَكَ البِرَّ مَا اطْمَأَنَّ الَيْهِ الْقَلْبُ وَ اطْمَأَنَّتْ الَيْهِ النَّفْسُ وَ اْلِاثْمُ مَا حَاكَ فِى النَّفْسِ وَ تَرَدَّدَ فِي الصَّدْرِ وَ انْ افْتَاكَ النَّاسُ وَ افْتُوكَ[2].
حلية الاولياء، ج 6، ص 255 [ص 188 احاديث مثنوى]
[قصه گنجشك و دام]
901-
رفت مرغى در ميان لالهزار
بود آنجا دام از بهر شكار
مأخذ آن حكايت ذيل است:
نَصَبَ رَجُلٌ مِنْ بَنِى اسْرَائِيلَ فَخا فَجَاءَتْ عُصْفُورَةٌ فَنَزَلَتْ عَلَيْهِ فَقَالَتْ مَالِى ارَاكَ مُنْحَنِياً قَالَ لِكَثْرَةٍ صَلَوَاتِى انْحَنَيْتُ قَالَتْ فَمَا لِى ارَاكَ بَادِيَةً عِظَامَكَ قَالَ لِكَثْرَةِ صِيَامِى بَدَتْ عِظَامِى قَالَتْ فَمَا لِى ارَى هَذَا الصُّوفَ عَلَيْكَ قَالَ لِزَهَادَتِى فِى الدُّنْيَا لبَسْتُ الصُّوفَ قَالَتْ فَمَا هَذَا الْعَصَا عِنْدَكَ قَالَ اتَوَكَّأُ عَلَيْهَا وَ أَقضِي حَوَائِجِى قَالَتْ فَمَا هَذِهِ الْحَبَّةُ فِى يَدِكَ قَالَ قُرْبَانٌ انْ مَرَّ بِى مِسْكِينٌ نَاوَلْتُهُ ايَّاهُ قَالَتْ فَاِّنِى مِسْكِينَةٌ قَالَ فَخُذِيهَا فَدَنَتْ فَعَضَتْ عَلَى الْحَبَّةِ فَاذَا الْفَخُّ فِى عُنُقِهَا فَجَعَلَ تَقُولُ قَعِى قَعِى تَفْسِيرَهُ لَاغَرَّنِى نَاسِكٌ مُرَاءٍ بَعْدَكَ ابَداً[3].
عقد الفريد، ج 2، ص 59.
و در ربيع الابرار، باب العلم و الحكمة حكايت فوق بدين گونه نقل شده است:
قَالَ مَالِكُ بْنُ دِينَارٍ مَثَلُ قرَّاءِ هَذَا الزَّمَانِ كَرَجُلٍ نَصَبَ فَخا فَوَقَعَ عُصْفُورٌ قَرِيباً مِنْهُ فَقَالَ لِلْفَخِّ مَا غَيَّبَكَ فِى التُّرَابِ قَالَ التَّوَاضُعُ قَالَ فَلِمَ تَحَنَيَّتَ قَالَ لِطُولِ الْعِبَادَةِ قَالَ فَمَا هَذَا الْحَبُّ الْمُصْبوبُ قَالَ اعْدَدْتُهُ لِلصَّائِمِينَ قَالَ نِعْمَ الْجَارُ انْتَ فَلَمَّا غَابَتِ الشَّمْسُ
[1]- نظر واقعى را از دلت بخواه كه بگويد. هر چند فتوا دهندگان خلاف آن را فتوا دهند.
[2]- اى وابصه( نام كسى است، در لغت به معنى آتش و برق است) نظر واقع بينانه را از قلب و نفس خود، تا زمانى كه متكى و مطمئن به نيكى است و در درونش گناه جلوهاى ندارد، بخواه. هر چند مردم خلافش نظر و فتوا دهند.
[3]- مردى از بنى اسرائيل( براى شكار پرندگان) دامى گسترده بود. گنجشكى سر رسيد و( خطاب به دام) گفت چرا قدت را خميده مىبينم؟ گفت به سبب عبادت بيش از حدى است كه داشتهام. پرسيد چرا اين همه لاغر و استخوانى شدهاى؟ گفت از بس روزه گرفتهام. پرسيد اين پشم براى چيست؟ گفت چون از دنيا بيزار گشتهام پشمينه پوش شدم. پرسيد آن چوب دستى براى چيست؟ گفت به آن تكيه مىكنم و با آن نيازهايم را برآورده مىسازم. پرسيد آن دانه در دستت براى چيست؟ گفت براى قربانى دادن و صدقه است. اگر مسكينى بر من بگذرد آن را تقديمش مىكنم. گفت حال كه چنين است بدان كه من يك مسكينم. مرا درياب. گفت از تو دريغ نيست. گنجشك همين طور كه به دانه نزديك مىشد دام به گردنش افتاد. آنگاه در تفسير واقعه چنين خطاب كرد: حقيقت را بر من روشن ساختى. بعد از اين ديگر هيچ زاهد ريا كارى فريبم نخواهد داد!
اخَذَ الْعُصْفُورُ الْحَبَّةَ فَخَنَقَهَا الْفَخُّ فَقَالَ انْ كَانَ كُلُّ الْعبَاد يَخْنَقُونَ خَنْقَكَ فَلَا خَيْرَ فى الْعبَادَة[1].
نيز رجوع كنيد به: ارشاد الاديب، ج 6، ص 243- 242، طبع اروپا و كتاب الاذكياء، ص 157- 156. [ص 197 قصص مثنوى]
[قصه دزد قوچ]
902-
«آن يكى قُچ داشت از پس مىكشيد
دزد قُچ را برد حبلش را بريد
[1]- مالك بن دينار گفته است مَثَل قرآن خوانان روزگار ما، مَثَل مردى است كه( براى شكار پرندگان) دام نهاده بود. گنجشكى به آن دام نزديك شد و پرسيد چرا در خاك نشستهاى؟ گفت براى اين كه خاكى و متواضع هستم. پرسيد چرا قدت خميده؟ گفت به خاطر عبادت فراوان است. پرسيد دانهاى كه روى زمين افتاده است براى چيست؟ گفت براى روزه داران آمادهاش كردهام. گفت عجب همسايه خوبى هستى! خورشيد تازه غروب كرده بود كه گنجشك( بيتابانه) به طرف دانه رفت. اما برداشتن دانه همان بود و به دام افتادن وى همان! سخن آخر گنجشك اين بود: اگر قرار باشد عبادت كنندگان صياد اين و آن شوند ديگر از عبادت انتظار خيرى نبايد داشت!
مأخذ آن حكايتى است كه در جوامع الحكايات، باب پنجم از قسم سوم ذكر شده است بدين گونه:
چنين گويند كه روستايىاى به بغداد آمد و بر دراز گوشى نشسته بود. و بزى را جلاجل در گردن او محكم بسته و بر اثر او همىدويد. سه طرّار نشسته بودند. يكى گفت من بروم و آن بز را از روستايى بدزدم و بياورم. ديگرى گفت اگر تو آن بكنى من خر او را بدزدم. ديگرى گفت اين همه سهل است من جامههاى او را بياورم. پس آن يكى بر عقب روستايى روان شد. چندان كه موضعى خالى دريافت. جلاجل از گردن بز باز كرد و بر دنبال خر بست! خر دنبال را مىجنبانيد. روستايى گمان برد كه بز برقرار است. آن دگر بر سر كوچه شد، ايستاده بود. چون روستايى برسيد گفت طرفه مرد مانند اين روستاييان! مردمان جلاجل بر گردن خر بندند او بر دم خر بسته است! روستايى در نگريد و بز را نديد. فرياد برآورد كه بز را كه ديد؟ آن طرار گفت من مردى را ديدم كه بزى داشت و بدين كوچه فرو شد. روستايى گفت اى خواجه لطف كن و خر من نگاه دار تا من بز را طلب باز كنم. طرار گفت بر خود منّت دارم و من مؤذن اين مسجدم. زود باز آى كه منتظر خواهم بود. روستايى فرود آمد و به كوچه فرو رفت. و طرار خر برد. آن طرار ديگر بيامد.
اتفاق چنان افتاد كه بر سر راه روستايى چاهى بود. مرد طرار بر سر آن چاه نشست. و چندان كه روستايى برسيد مرد طرار فرياد كردن گرفت و اضطراب مىنمود. روستايى گفت اى خواجه تو را چه رسيده است؟ خر و بز من بردهاند و تو فرياد مىكنى؟ طرار گفت صندوقچه پر از زر از دست من در اين چاه افتاد. و من در اين چاه نمىتوانم شدن.
ده دينار سرخ مىدهم تو را اى روستايى اگر تو صندوقچه من برآرى. پس روستايى با خود گفت ده دينار سرخ بستانم و صندوقچه اين مرد برآرم. پس روستايى جامه بر كشيد و بدان چاه فرو شد. طرار جامه روستايى بر داشت و برد. روستايى از اندرون چاه فرياد مىكرد كه در اين چاه هيچ نيست. و كس جواب نداد. روستايى در بن چاه ملال گرفت. و خود بالا آمد. چون نگاه كرد طرار را و جامه را نديد. و چوب برگرفت بر هم مىزد.
مردمان گفتند اى روستايى ديوانه شدهاى گفت نه، پاس خود مىدارم مبادا كه مرا نيز بدزدند! [ص 198 قصص مثنوى]
[تارك دنيا]
903-
«مرغ گفتش خواجه در خلوت مايست
دين احمد را ترهّب نيك نيست
از ترهّب نهى كرده است آن رسول
بدعتى چون در گرفتى اى فضول
مستفاد است از مضمون اين خبر:
لَا رَهْبَانيَّةَ وَ لَاتَبَتُّلَ فى الاسْلَام[1].
نهايه ابن اثير، ج 1، ص 59، ج 2، ص 113
عَنْ ابى قَلَابَةَ انَّ عُثْمَانَ بْن مَظْعُونٍ اتَّخَذَ بَيْتاً فَقَعَدَ يَتَعَبَّدُ فيه فَبَلَغَ ذَلكَ النَّبىَّ6فَأَتَاهُ فَاخَذَ بعضَادَتَي بَاب الْبَيْت الَّذي هُوَ فيه فَقَالَ يَا عُثْمَانُ انَّ اللَّهَ لَمْ يَبْعَثَنى بالرَّهْبَانيَّة (مَرَّتَيْن اوْ ثَلَاثاً) وَ انَّ خَيْرَ الدِّين عنْدَ اللَّه الْحَنيفيَّةُ السَّمْحَةُ[2].
طبقات ابن سعد، جزو سوم (از قسم اول) طبع اروپا، ص 287 [ص 189 احاديث مثنوى]
[امر معروف و ز منكَر احتراز]
904-
«جمعه شرطست و جماعت در نماز
امر معروف و ز منكَر احتراز
رنج بد خويان كشيدن زير صبر
منفعت دادن به خَلقان همچو ابر
[1]- ترك دنيا كردن و از زندگى دنيايى بريدن در اسلام تجويز نشده است.
[2]- از ابو قلابه نقل شده كه عثمان بن مظعون( از زندگى عادى كناره گرفت و) خانهاى را برگزيد و در آنجا به عبادت پرداخت. وقتى اين خبر به رسول خدا6رسيد به سويش رفت. و در حالى كه چارچوبه در خانه را گرفته بود فرمود: اى عثمان، خداوند مرا براى رهبانيت و ترك دنيا مبعوث نكرده است.
( و اين جمله را دو يا سه بار تكرار كرد). بهترين دين نزد خدا دينى است كه در جهت مستقيم و آسان باشد.( بدون اين كه پيروانش را به رياضت و سختى بيفكند.) نيز مراجعه شود به رديف 904.
مناسب است با مضمون حديث ذيل:
إنَ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالى لَمْ يَكْتُبْ عَلَيْنَا الرَّهْبَانيَّةَ إنَّمَا رَهْبَانيَّةُ أُمَّتى الْجهَادُ في سَبيل اللَّه[1].
سفينة البحار، ج 1، ص 540
عَلَيْكُمْ بالْجهاد فَإنَّهُ رَهبَانيَّةُ أُمَّتي[2].
نهايه ابن اثير، ج 2، ص 113 [ص 189 احاديث مثنوى]
[بهترين براى مردم]
905-
«خيرُ ناس آن يَنْفَعُ النَّاس اى پدر
گر نه سنگى چه حريفى با مدر
اقتباس است از حديث:
خَيْرُ النَّاس أَنْفَعُهُمْ للنَّاس[3].
كنوز الحقائق، ص 61، جامع صغير، ج 2، ص 8 [ص 190 احاديث مثنوى]
[امّت مرحوم]
906-
«در ميان امّت مرحوم باش
سُنّت احمد مَهل محكوم باش
تعبير:- امَّت مَرْحُوم- از حديث مذكور در ذيل شماره (221) مأخوذ است.
[ص 190 احاديث مثنوى]
[تنهايى به از ياران بد]
907-
«هست تنهايى به از ياران بد
نيك چون با بد نشيند بد شود
[1]- خداوند- تبارك و تعالى- رهبانيت را براى ما تجويز نكرده است. رهبانيت امّت من، در راه خدا جهاد و مبارزه كردن است.
[2]- بر شما باد جهاد در راه خدا كردن، زيرا رهبانيت امت من، همين است.( نيز مراجعه شود به رديف 903).
[3]- آن كسى بهترين است كه براى مردم سودمندتر باشد.