[ابتلاى حق كند تطهيرتان]
558-
«كه بلاى دوست تطهير شماست
علم او بالاى تدبير شماست
مستفاد است از حديثى كه در ذيل شماره (299) نقل نموديم.
و در شرح بحر العلوم اين احاديث در ذيل اين بيت نقل شده است:
مَا يُصيبُ المُسلمَ من نَصَبٍ وَ لَا وَصَبٍ وَ لَا هَمٍّ وَ لَا حَزَنٍ وَ لَا أَذَيً وَ لَا غَمٍّ حَتَّى الشَّوكَة يُشَاكُهَا إلَّا كَفَرَ اللَّهُ بهَا من خَطايَاهُ[1].
كه بدين صورت در جامع صغير، ج 2، ص 152 ديده مىشود:
مَا من مُصيبَةٍ تُصيبُ المُسلمَ الَّا كَفَرَ اللَّهُ بهَا عَنهُ حَتَّى الشَّوكَة يُشَاكُهَا[2].
إذَا كَثُرَت ذُنُوبُ العَبد وَ لَم يَكُن لَهُ مَا يُكَفِّرُهَا منَ العَمَل إبتَلَاهُ اللَّهُ بالحُزن ليُكَفِّرَهَا عَنهُ[3].
جامع صغير، ج 1، ص 33
لَا تَسُبُّهَا (الحُمَّى) فَانَّهَا تُنَقِّى الذُّنُوبَ كَمَا تُنَقى النَّارُ خَبَثَ الحَديد[4].
جامع صغير، ج 2، ص 200 با تفاوت مختصر آمده [ص 108 احاديث مثنوى]
[1]- خداوند خطاهاى مسلمان را از طريق مبتلا كردنش به سختى، بيمارى، اندوه، غصه، آزار، غم و حتى فرو رفتن خارى در بدنش مىبخشد.
[2]- خداوند مسلمان را به مصيبتى حتى اگر فرو رفتن خارى در بدن وى باشد، مبتلا نمىكند مگر اين كه به اين بهانه او را مورد عفو و آمرزش قرار دهد.
[3]- وقتى گناهان بندهاى زياد شود و عملًا موفق به جبران آن نگردد خدا به اندوه مبتلايش مىكند تا از اين طريق او را بيامرزد.
[4]- ابتلاى به تب را بد ندانيد زيرا همان طورى كه آتش پليدى آهن را از بين مىبرد تب هم گناهان انسان را مىزدايد.
[چون غضب كردى غضب بينى ز حق]
559-
«گفت عيسى را يكى هشيار سَر
چيست در هستى ز جمله صعبتر
مأخذ آن روايتى است كه در مستدرك الوسائل، چاپ ايران، ج 2، ص 326 به نقل از المنيه تأليف شهيد ثانى منقول است:
سُئلَ النَّبىُّ6مَا يُبعدُ من غَضَب اللَّه تَعَالَى قَالَ ان لَا تَغضبَ[1].
و در نهج البلاغه اين جمله از حضرت على (ع) روايت شده:
يُبَاعدُكَ من غَضَب اللَّه ان لَا تَغضبَ[2]
(شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 562) و هم در مستدرك الوسائل اين روايت از حضرت امام موسى الكاظم نقل شده است:
مَن كَفَّ غَضَبَهُ عَن النَّاس كَفَّ اللَّهُ عَنهُ غَضَبَهُ يَومَ القيَامَة[3].
(و اين مطلب را مولانا در فيه ما فيه، ص 232 و در مكتوبات، ص 33 و ص 58 نيز مىآورد).
[ص 129 قصص مثنوى]
[1]- از رسول خدا6سؤال شد چه چيزى غضب خداوند متعال را دور مىسازد؟ فرمود اين كه غضبناك نشو.
[2]-( على-7- فرمود:) غضبناك نشدن تو باعث مىشود كه غضب خدا از تو دور شود.
[3]- كسى كه به مردم غضب كند روز قيامت خداوند نيز به او غضب خواهد كرد.
[نزد حق از برّه كمتر نيستيم]
560-
«كى كم از برّه كم از بزغالهام
كه نباشد حارس از دنبالهام
با مضمون اين روايت مناسب است:
إنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَحمى عَبدَهَ المُؤمنَ كَمَا يَحمي الشَّفيقُ غَنَمَهُ عَن مَرَاتع المَهلَكَة[1].
جامع صغير، ج 1، ص 75 [ص 108 احاديث مثنوى]
[رفتن كنّاس در بازار عطر]
561-
«آن يكى دبّاغ در بازار شد
تا خرد آنچه ورا در كار بد
بوى عطرش زد ز عطّاران راد
تا بگرديدش سرو بر جا فتاد
مأخذ آن گفته غزالى است در كيمياى سعادت:
مَثَل او (يعنى آن كه به حق انس ندارد) چون آن كنّاس بود كه به بازار عطاران رفت. و از آن بويهاى خوش بيفتاد و بىهوش شد. و مردم مىآمدند و گلاب و مشك بر وى مىزدند و حال او بدتر مىشد. تا يكى كه وقتى كنّاسى كرده بود آنجا رسيد. بدانست كه حال او چيست؟، پارهاى نجاست آدمى بياورد و تر كرد و در بينى وى ماليد. به هوش باز آمد و گفت اين است بوى خوش.
و شيخ عطار در اسرار نامه اين حكايت را نظم فرموده است بدين گونه:
يكى كنّاس بيرون جست از كار
مگر ره داشت بر دكان عطّار
[1]- خداوند متعال بنده مؤمنش را مورد حمايت قرار مىدهد همان طورى كه چوپان دل سوز گوسفندش را از چراگاههاى پر خطر محافظت مىكند.
چو بوى مشك از دكان برون شد
همى كنّاس آنجا سرنگون شد
دماغ بوى خوش او را كجا بود
تو گفتى گشت جان از وى جدا زود
برون آمد ز دكان مرد عطّار
گلاب و عود پيش آورد بسيار
چو رويش از گلاب و عود تر شد
بسى كنّاس از آن بىهوشتر شد
يكى كنّاس ديگر چون بديدش
نجاست پيش بينى آوريدش
مشامش از نجاست چون خبر يافت
تو گفتى زنده شد جانى دگر يافت
[ص 129 قصص مثنوى]
[هر كه نور حق بر او تابيد رَست]
562-
«چون نَزَد بر وى نثار رَشّ نور
او همه جسم است بىدل چون قُشور
ور ز رشّ نور حق قسميش داد
همچو رَسم مصر سرگين مرغزاد
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (56) ذكر نموديم.
[ص 109 احاديث مثنوى]
[ «ليك كى باشد خبر همچون عيان»]
563-
«من همىدانستمت بىامتحان
ليك كى باشد خبر همچون عيان
ترجمه خبر ذيل است:
لَيسَ الخَبَرُ كَالمُعَايَنَة[1].
جامع صغير، ج 2، ص 134، كنوز الحقائق، ص 113، مجمع الامثال، ص 589 [ص 109 احاديث مثنوى]
[چون قضا آيد فرو بندد بَصَر]
564-
«آدم تو نيستى كور از نظر
ليك اذَا جَاءَ القَضا عَمى البَصَر
رجوع كنيد بذيل شماره (97) در همين كتاب.
[ص 109 احاديث مثنوى]
[1]- شنيدن كى بود مانند ديدن.
[صدق گفتار است در چهر نبى6]
565-
«ليك آن صدّيق حق معجز نخواست
گفت اين رو خود نگويد جز كه راست
مستند آن در ذيل شمارههاى (179 و 194) نقل شد.
[ص 109 احاديث مثنوى]
[بر خطاى است آن كه حق را آزمود]
566-
«مرتضى را گفت روزى يك عنود
كاو ز تعظيم خدا آگه نبود
مأخذ آن روايت ذيل است:
لَقىَ عيسَى بنَ مَريَمَ ابليسُ فَقَالَ أَ مَا عَلمتَ انَّهُ لَا يُصيبُكَ الَّا مَا قَدَّرَ لَكَ قَالَ نَعَم قَالَ ابليسُ فَأَوف بذروَة هَذَا الجَبَل فَتَرُدَّ منهُ فَانظُر أَ تَعيشَ ام لَا قَالَ عيسى أَ مَا عَلمتَ انَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ لَا يَختَبرنى عَبدى فَاِّنى افعَلُ مَا شئتُ[1].
حلية الاولياء، ج 4، ص 12 و همين روايت در تلبس ابليس، ص 281 نيز توان ديد.
[ص 130 قصص مثنوى]
[ «امتحان خود را كن آنگه غير را»]
567-
«اى ندانسته تو شرّ و خير را
امتحان خود را كن آن گه غير را
امتحان خود چو كردى اى فلان
فارغ آيى ز امتحان ديگران
ناظر است به مضمون اين روايت:
طُوبى لمَن شَغَلَهُ عَيبُهُ عَن عُيُوب النَّاس[2].
جامع صغير، ج 2، ص 54، كنوز الحقائق، ص 78 [ص 109 احاديث مثنوى]
[1]- ابليس به عيسى بن مريم( ع)- در ديدارى كه بينشان روى داد- گفت: آيا مىدانى جز آنچه مقدر شده به تو نخواهد رسيد؟ عيسى( ع) پاسخ داد آرى.
ابليس گفت حال كه چنين است به قله اين كوه برو و از آنجا خودت را رها كن تا معلوم شود هنوز از عمرت باقى مانده است يا خير؟ عيسى در پاسخ گفت: مگر نمىدانى كه خداوند متعال فرموده است بنده من اين حق را ندارد كه مرا بيازمايد( و بايد بداند) آنچه مشيتم اقتضا كند همان خواهد شد.
[2]- خوشا به حال كسى كه به سبب پرداختن به عيب خود از عيبجويى ديگران باز مىماند.
[مسجد الاقصى و داود نبى (ع)]
568-
«چون در آمد عزم داودى به تنگ
كه بسازد مسجد اقصى به سنگ
مأخذ آن روايتى است كه در عهد عتيق، ص 666 و در حلية الاولياء، ج 5، ص 246 و تفسير ابو الفتوح، ج 4، ص 358 نقل شده و ما آن را از حلية الاولياء در اينجا مىآوريم:
عَن رَافع بن عُمَير قَالَ سَمعتُ رَسُولَ اللَّه6يَقُولُ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى لدَاوُدَ ابن لى بَيتاً فى الارض فَبَنَى دَاوُدُ عَلَيه السَّلامُ بَيتاً لنَفسه قَبلَ البَيت الَّذي امرَ به فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَا دَاوُدُ بَنَيتَ بَيتَكَ قَبلَ بَيتى فَقَالَ اى رَبِّ هَكَذَا قُلتَ فيمَا قَضَيتَ من مُلكٍ استَأثرُ ثُمَّ اخَذَ فى بنَاء المَسجد فَلَمَّا تَمَّ السُّوُر سَقَطَ ثُلُثَاهُ فَشَكَى ذَلكَ الَى اللَّه تَعَالَى فَاوحَى اللَّهُ تَعَالَى الَيه انَّهُ لَا يَصلَحُ ان تَبنى لى بَيتاً قَالَ اى رَبِّ وَ لمَ قَالَ لَمَا جَرَت عَلَيكَ منَ الدِّمَاء قَالَ اى رَبِّ أَ وَ لَيسَ ذَلكَ فى هَوَاكَ وَ مَحَبَّتكَ قَالَ بَلَى وَ لَكنَّهُم عبَادى وَ انَا ارحَمُهُم قَالَ فَشَقَّ ذَلكَ عَلَيه فَاوحَى اللَّهُ الَيه ان لَا تَحزَن فَانِّى سَأَقضى بنَائَهُ عَلَى يَدَى ابنكَ سُلَيمَانَ فَلَمَّا مَاتَ دَاوُدُ عَلَيه السَّلامُ اخَذَ سُلَيمَانُ عَلَيه السَّلامُ فى بُنَيَانه[1].
[ص 131 قصص مثنوى]
[1]- رافع بن عمير از قول رسول خدا6نقل كرده است كه خداوند متعال به داود پيغمبر فرمود براى من خانهاى بساز. اما داود قبل از آن براى خودش خانه ساخت. خداوند متعال وقتى علتش را پرسيد داود پيامبر پاسخ داد خدايا، تو خود در حكمى كه مقدر كردهاى فرمودى كه من ملكى را براى خودم اختصاص دهم.
آن گاه به ساختن خانه خدا پرداخت اما همين كه ديوار آن را بالا آورد دو سومش فرو ريخت. داود( ع) از اين ماجرا نگران شد و به خدا شكايت كرد. وحى آمد اى داود، ديگر صلاح نيست كه براى من خانه بسازى. عرض كرد خدايا، علتش چيست؟ وحى آمد براى اين كه تو مسبب ريخته شدن خونهايى شدهاى. داود گفت خدايا، آن خونها در راه تو و به عشق تو ريخته شده است. وحى آمد آرى؛ ولى آنها بندگان من بودند و من به آنان بيش از هر كس ديگرى مهربان بودم. داود( ع) از اين واقعه بسيار دل تنگ شد. خطاب آمد اى داود، محزون مباش. بزودى فرزندت سليمان خانه مرا خواهد ساخت. و حضرت سليمان پس از رحلت پدر بناى خانه خدا را به عهده گرفت.
[مؤمنان باشند نفس واحده]
569-
«چون نمانَد خانهها را قاعده
مؤمنان مانند نفس واحده
اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (260) ذكر شده است.
[ص 109 احاديث مثنوى]
[ «قصّه عثمان كه بر منبر برفت»]
570-
«قصّه عثمان كه بر منبر برفت
چون خلافت يافت بشتابيد تفت
اين قصه را جاحظ به صورت ذيل روايت مىكند:
وَ صَعدَ عُثمَانُ المنبَرَ فَارتَجَّ فَقَالَ انّ ابَا بَكرٍ وَ عُمَرَ كَانَا يُعدَّان لهَذَا المَقَام مَقَالًا وَ انتُم الَى امَامٍ عَادلٍ احوَجُ منكُم الَى امَامٍ خَطيبٍ وَ سَتَأتيكُمُ الخُطَبُ عَلَى وَجههَا وَ تَعلَمُون ان شَاء اللّهُ تَعالَى[1].
البيان و التبيين، چاپ مصر، ص 272 و در عيون الاخبار، ج 2، صفحه 235 اين حكايت بدين گونه روايت شده است:
وَ لَمَّا وَ لىَ عُثمَانُ صَعدَ المنبَر فَقَالَ رَحمَهُما اللَّهُ لَو جَلَسَا هَذَا المَجلسَ مَا كَانَ بذَلكَ من بَأسٍ فَجَلَسَ عَلَى ذروَة المنبَر فَرَمَاهُ النَّاسُ بابصَارهم فَقَالَ انَّ اوَّلَ مَركَبٍ صَعبٌ وَ انَّ مَعَ اليَوم ايَّاماً وَ مَا كُنَّا خُطَبَاءَ وَ ان تَعش لَكُم تَأتكُمُ الخُطبَةُ عَلَى وَجههَا ان شَاءَ اللَّهُ تَعالَى[2].
نيز رجوع كنيد به محاضرات راغب، ج 1، ص 83 و به كتاب اللؤلؤ المرصوع، صفحه 57 كه آن را از موضوعات شمرده است، ليكن طبرى و ابن الاثير در حوادث خلافت عثمان بدين مطلب اشارهاى نكردهاند.
[ص 131 قصص مثنوى]
[1]- عثمان( اولين بارى كه) به منبر رفت دچار اضطراب شد. با چنين حالتى( خطاب به حاضران) گفت ابو بكر و عمر براى اين جايگاه سخنى را آماده مىكردند.( و من هنوز آماده نكردهام) اما آنچه مسلم است اين است كه شما يك رهبر عادل، بيشتر مورد نيازتان است تا يك سخنور. البته بزودى و به مناسبت خطبههايى جهت آگاهى شما ايراد خواهم كرد، ان شاء الله.
[2]- هنگامى كه عثمان به طرف منبر رفت( پيش خود) گفت خداوند آن دو را( ابو بكر و عمر) رحمت كند. براى آنان مهم نبود كه در كدام پله منبر بنشينند.
و خودش در بالاترين پله منبر نشست. ناگهان متوجه شد كه تمام چشمها به او دوخته شده است. مضطرب شد و خطاب به حاضران گفت معمولًا اولين بار به منبر رفتن و سخن گفتن دشوار است. ضمناً ما خطيب نيستيم. البته روزهاى ديگرى در پيش است نگران نباشيد. بزودى و به مناسبت، خطبههايى متناسب، برايتان ايراد خواهم كرد. ان شاء الله.
[بس مسافتهاست در ارض و سما]
571-
«چرخ پانصد ساله راه اى مستعين
در اثر نزديك آمد با زمين
سه هزاران سال و پانصد تا زُحل
دم به دم خاصيّتش آرد عمل
مبتنى است بر روايت ذيل:
عَن العَبَّاس بن عَبد المُطَّلب (رَضيَ اللَّهُ عَنهُ) قَالَ كُنَّا جُلُوساً مَعَ رَسُول اللَّه (صَلّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّم) بالبَطحَاء فَمَرَّت سَحَابَةٌ فَقَالَ رَسُولُ اللَّه (صَلَّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) أَ تَدرُونَ مَا هذَا فَقُلنَا اللَّهُ وَ رَسُولُه اعلَمُ فَقَالَ السَّحَابُ فَقُلنَا السَّحَابُ فَقَالَ وَ المُزنُ فَقُلنَا وَ المُزنُ فَقَالَ وَ العنَانُ ثُمَّ سَكَتَ ثُمَّ قَالَ تَدروُنَ كَم بَينَ السَّمَاء وَ الارض فَقُلنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ اعلَمُ فَقَالَ بَينَهُمَا مَسيرَةُ خَمسَمائَة سَنَةٍ وَ بَينَ كُلِّ سَمَاء الَّتي تَليهَا مَسيرَةُ خَمسَمائَة سَنَةٍ وَ كَثفُ كُلِّ سَمَاءٍ مَسيرَةُ خَمسَمائَة سَنَةٍ[1].
مستدرك حاكم، ج 2، ص 378 [ص 110 احاديث مثنوى]
[1]- از عباس بن عبد المطلب( رض) نقل شده است كه گفت در بيابان مكه نزد پيامبر6نشسته بوديم كه ابرى از بالاى سرمان گذشت. آن حضرت فرمود مىدانيد چيست؟ گفتيم خدا و رسولش داناترند. فرمود سحاب است(: ابر) ما نيز گفتيم سحاب. آن گاه فرمود و مُزن است(: ابر باران دار)، ما هم تكرار كرديم.
سپس فرمود و عنان است(: ابرى كه آب را نگه مىدارد) و سكوت كرد. آن گاه فرمود فاصله بين آسمان و زمين را مىدانيد؟ گفتيم خدا و رسولش داناترند.
فرمود پانصد سال راه است و از هر آسمانى تا آسمان مجاورش نيز پانصد سال راه است همان طورى كه مجموعه هر آسمان پانصد سال راه است.