مناسب است با مضمون حديث ذيل:
مَثَلُ الْمُؤْمن وَ مَثَلُ الأَجَل مَثَلُ رَجُلٍ لَهُ ثَلَاثَةُ أَخلَّاءٍ قَالَ لَهُ مَالُهُ انَا مَالُكَ خُذْ منِّي مَا شئْتَ وَدَعْ مَا شئْتَ وَ قَالَ الآخَرُ انَا مَعَكَ أَحْملُكَ وَ أَضَعُكَ قَالَ هذَا عَشيرَتُهُ وَ قَالَ الثَّالثُ انَا مَعَكَ أَدْخُلُ مَعَكَ وَ أَخْرُجُ مَعَكَ متَّ أَوْ حَييتَ قَالَ هَذَا عَمَلُهُ[1].
مستدرك حاكم، ج 1، ص 74- 75 و نيز رجوع كنيد به: مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (انتشارات دانشگاه تهران) ص 164- 165.
[ص 159 احاديث مثنوى]
[هست احسان تو جهد در معاش]
772-
«هست پيدا آن به پيش چشم دل
جهد كن سوى دل آ جُهد المُقلّ
تعبير: جُهْدُ الْمُقلّ- كه در مثنوى مكرر آمده مأخوذ است از اين حديث:
أَفْضَلُ الصَّدَقَة جُهْدُ الْمُقلِّ وَ ابْدَأْ بمَنْ تَقُولُ[2].
جامع صغير، ج 1، ص 49، نهايه ابن اثير، ج 1، ص 190، كنوز الحقائق ص 16 [ص 160 احاديث مثنوى]
[گر زليخا بست در، حق باز كرد]
773-
«گر زليخا بست درها هر طرف
يافت يوسف هم ز جُنبش منصَرَف
[1]- مَثَل مؤمن و مرگ او مَثَل كسى است كه سه دوست داشته باشد. يك دوست ثروت اوست كه به او مىگويد هر چه از من مىخواهى بگير و آنچه نمىخواهى بگذار. دوست ديگرش همسر اوست كه به او مىگويد از تو باردار شدهام و براى تو وضع حمل كردهام. و دوست سوم عمل اوست كه مىگويد من همه جا با تو هستم. با تو داخل مىشوم و با تو خارج مىشوم، چه زنده باشى و چه از دنيا بروى.( نيز مراجعه شود به رديف 768)
[2]- بهترين احسان كسى كه فقير است تلاش معاش اوست. تو نيز براى تأمين مخارج عائله خويش تلاشت را آغاز كن.
مقتبس است از مضمون آيه شريفه:وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ[1](سوره يوسف آيه 23) و تفصيلى كه رُوات و مفسرين در ذيل آن نوشتهاند. رجوع كنيد به:
تفسير طبرى، ج 12، ص 99 و تفسير ابو الفتوح، ج 3، ص 12 و قصص الانبياء ثعلبى، ص 99- 101.
[ص 168 قصص مثنوى]
[هان مشو غافل از آنجا كامدى]
774-
«تو ز جايى آمدى و از مَوطنى
آمدن را راه دانى هيچ نى
مناسب است با مضمون روايتى كه در ذيل شماره (416) ذكر شد.
[ص 160 احاديث مثنوى]
[رَستى ار شد حبّ و بُغضت بهر حق]
775-
«تا احَبّ للّه آيى در حسيب
كز درخت احمدى با اوست سيب
تا كه ابْغَض للَّه آيى پيش حق
تا نگيرد بر تو رشك عشق دق
اشارت است به حديثى كه در ذيل (241) مذكور آمد.
[ص 160 احاديث مثنوى]
[عاشق صادق بُوَد جانش به كف]
776-
«آن يكى عاشق به پيش يار خود
مىشمرد از خدمت و از كار خود
مأخذ آن حكايت ذيل است:
قَالَ الجُنَيْدُ رَأَيْتُ رَجُلًا مُتَعَلِّقاً بكُمِّ صَبيٍ وَ هُوَ يَتَضَرَّعُ الَيْه وَ يُظْهرُ لَهُ الْمَحَبَّةَ فَالْتَفَتَ الَيْه الصَبيُ وَ قَالَ لَهُ الَى مَتَى ذَا النِّفَاق الَّذي تُظْهرُ لى فَقَالَ قَدْ عَلمَ اللَّهُ انِّى صَادقٌ فيمَا اوْرَدَهُ حَتَّى لَوْ قُلْتَ لى مُت لَمُتُّ فَقَالَ انْ كُنْتَ صَادقاً فَمُتَّ قَالَ فَتَنَحَّى الرَّجُلُ وَ غَمَّضَ عَيْنَيْه فَوَجَد مَيِّتاً[2].
احياء العلوم، ج 4، صفحه 251.
و نظير آن در الف ليلة و ليلة، افسانه شب 407 حكايتى نقل شده است.
[ص 169 قصص مثنوى]
[1]-( زليخا) بر كسى كه در خانهاش بود( يوسف) وارد شد و( دستور داد) درها را بستند.
[2]- از جنيد نقل شده است كه گفت مردى را ديدم به آستين پسر بچهاى آويخته بود. و مىناليد و به وى اظهار عشق و دل دادگى مىكرد. پسر گفتش اين همه دو رويى و دم از عشق زدن چيست؟ گفت به خدا قسم آنچنان در ارادت به تو صادقم كه اگر گويى بمير، مىميرم. و وقتى از وى شنيد كه بمير. فورا گوشهاى افتاد. چشم بر هم نهاد و ديگر بر نخاست!
[ «عاقبت جوينده يابنده بود»]
777-
«جدّ را بايد كه جان بنده بود
زان كه جد جوينده يابنده بود
مقتبس است از روايتى كه در ذيل شماره (112) مذكور است.
[ص 160 احاديث مثنوى]
[مستعد حق ره حق مىرود]
778-
«جز مگر بنده خدايا جذب حق
با رهش آرد بگرداند وَرَق
مبتنى است بر روايتى كه در ذيل شماره (614) گذشت.
[ص 160 احاديث مثنوى]
[آدمى محفوظ گردد با نكاح]
779-
«شهوت از خوردن بود كم كن ز خَور
يا نكاحى كن گريزان شو ز شر
مستفاد است از مضمون اين حديث:
مَن اسْتَطَاعَ منْكُمُ الْبَاءَةَ فَلْيَتَزَوَّجْ فَإنَّهُ اغَضُّ للْبَصَر وَ احْصَنُ للْفَرْج وَ مَنْ لَا فَلْيَصُمْ فَانَّ الصَّوْمَ لَهُ وجَاءٌ[1].
احياء العلوم، ج 2، ص 15 و اتحاف السادة المتقين، ج 5، ص 486- 487 كه اسناد اين روايت را به دست مىدهد. [ص 160 احاديث مثنوى]
[1]- كسى كه از نظر مسكن، استطاعت دارد لازم است ازدواج كند. ازدواج بيش از هر چيز، نگاه حرام را مىپوشاند. و اندام جنسى را مصون مىدارد. اما اگر كسى چنين استطاعتى نداشت، لازم است روزه بگيرد. روزه چنين كسى را متعادل نگه مىدارد.
[از زكات اين باغ پر محصول بود]
780-
«بود مردى صالحى ربّانيى
عقل كامل داشت و پايان دانيى
مأخذ آن رواياتى است كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:إِنَّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحِينَ[1]. (سوره ن و القلم، آيه 17) ذكر كردهاند و اينك به جهت توضيح يكى از آن روايات نقل مىشود:
كَانَت الْجَنَّةُ لشَيْخ وَ كَانَ يَتَصَدَّقُ فَكَانَ بَنُوهُ يَنْهَوْنَهُ عَن الصَّدَقَة وَ كَانَ يُمْسكُ قُوتَ سَنَته وَ يُنْفقُ وَ يَتَصَدَّقُ بالْفَضْل فَلَمَّا مَاتَ ابُوهُمْ غَدَوْا عَلَيْهَا فَقَالُوا لَا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُم مسْكينٌ[2].
تفسير طبرى، ج 29، ص 17 و در تفسير قديم كه نسخه عكسى آن متعلق به كتاب خانه ملى است اين حكايت به طريق ذيل مىآيد: و ايشان مؤمنان بودند. و از پس عيسى بن مريم بودند. و پدران ايشان نيك مردان بودند و لكن آن سال تنگى بوده بود. و خواهندگان بسيار بودند. چون به كشت درودن شدندى، درويشان گرد آمدندى. هر چه همىدرودندى ايشان را بايستى داد. با يكديگر گفتند كه اين كشتهاى ما بيشتر درويشان مىبستانند. بياييد كه امشب بشويم و كشت را بدرويم تا درويشان آگاه شوند ما همه برداشته باشيم. تا ما را هيچ به درويشان نبايد داد تا ما را بسنده باشد. چون ايشان نيّت بر درويشان، بد كردند خداى- عز و جل- آتشى فرستاد هم اندر آن شب. تا كشت ايشان همه بسوخت. پس چون ايشان بدانستند كه ما خطا كرديم توبه كردند. و باز گشتند.
و در عجايب نامه قصه مذكوره بدين صورت ملاحظه مىشود:
ضروان: باغى است به صنعا در حدود يمن. قوله تعالى:وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ[3].
در عالم مثل آن نبود. مسكينى از آن طعام بخواست. نداد گفت مرا به ثواب حاجت نيست. روز ديگر آتش را مىديد در هوا مىرفت. و باغ را ديدند سوخته و سياه گشته و خاكسترى مانده دوازده ميل. از آن باغ سيصد سال دود و آتش بر مىخاست. اكنون همچنان سياه مانده است. و هيچ گياه از گرمى آتش از آن نرويد. و هيچ مرغ آنجا نپرد. و از صنعا تا ضروان چهار فرسنگ است. خداوندِ اين باغ را صفيان نام بود. از دنيا رحيل كرد.
پسر وى زكات نداد. بدين عقوبت گرفتار شد. نيز رجوع كنيد به: تفسير ابو الفتوح، ج 5، ص 358 و
[1]- ما ايشان را آزموديم، همان طورى كه صاحبان باغ را آزموديم. هنگامى كه سوگند خوردند صبحگاهان ميوهها را خواهند چيد( تا محتاجى از آن نصيب نبرد).
[2]- باغ از آنِ پير مردى بود كه مقيد به صدقه دادن بود. ولى فرزندانش مخالف وى بودند. وى آذوقه يك سال را ذخيره مىكرد و آنچه مىماند به صورت انفاق و صدقه( بين نيازمندان) تقسيم مىكرد. با درگذشت وى فرزندانش( كه اهل صدقه نبودند) صبح زود در باغ حاضر مىشدند و اجازه ورود هيچ محتاجى را به باغ نمىدادند.[ نيز مراجعه شود به شماره 402 ص 256]
[3]- در حالتى كه به خود ستم مىكرد وارد باغش شد( كهف آيه 35).
معجم البلدان، ج 5، ص 431 و اين مطلب را مولانا در دفتر سوم مثنوى، نيز آورده است [ص 169 قصص مثنوى]
[هم بدو هم نيك را حق آفريد]
781-
چون كه صانع خواست ايجاد بشر
از براى ابتلاى خير و شر
مأخذ آن روايت ذيل است:
انَّ اللَّهَ تَعَالَى لَمَّا ارَادَ خَلْقَ آدَمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ اوْحَى اللَّهُ الَى الارْضِ انِّى خَالِقٌ مِنْكَ خَلْقاً مِنْهُمْ مَنْ يُطِيعُنِى مِنْهُمْ مَنْ يَعْصِينى فَمَنْ اطَاعَنِى مِنْهُمْ ادْخَلْتُهُ الْجَنَّةَ وَ مَنْ عَصَانِى ادْخَلْتُهُ النَّارَ. ثُمَّ بَعَثَ الَيْهَا جِبْرِيلَ عَلَيْهِ السَّلَامُ لِيَأْتِيه بِقَبْضَةٍ مِنْ تُرَابهَا فَلَمَّا اتَاهَا جَبْرِيلُ لِيَقبضَ مِنْهَا الْقَبْضَةَ قَالَتْ لَهُ الارْضُ انِّى اعُوذُ بِعِزَةِ اللَّهَ الَّذِي ارْسَلَكَ انْ تَأْخُذَ مِنِّى شَيئاً يَكُونُ فِيهِ غَداً لِلنَّارِ نَصِيبٌ فَرَجَعَ جَبْرِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ الَى رَبِّهِ وَ لَمْ يَأْخُذْ مِنْهَا شَيئاً وَ قَالَ يَا رَبِّ اسْتَعَاذَتْ بِكَ فَكَرهْتُ انْ اقْدَمَ عَلَيْهَا فَامَر اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِيكَائِيل عَلَيْه السَّلَامُ فَاتَى الارْضَ فَاسْتَعَاذَتْ بِاللَّهِ انْ يَأْخُذَ مِنْهَا شَيئاً فَرَجَعَ الَى رَبِّهِ فَلَمْ يَأْخُذْ مِنْهَا شَيْئاً فَبَعَثَ اللَّهُ تَعَالَى مَلَكَ الْمَوْتَ فَاتَى الَارْضَ فَاْسَتَعاذَتْ بِاللَّهِ انْ يَأْخُذَ مِنْهَا شَيْئاً فَقَالَ مَلَكُ الْمَوتِ وَ انِّى اعُوذُ بِاللَّهِ انْ اعْصِىَ لَهُ امْراً فَقَبَضَ قَبْضَةً مِنْ زَوَايَاهَا الارْبَع مِنْ ادِيمِهَا الاعْلَى وَ مِنْ سَبْخَتِهَا وَ طينِهَا وَ احْمَرهَا وَ اسْوَدِهَا وَ ابْيَضِهَا وَ سَهْلهَا وَ جَبَلهَا و كَذلِكَ كَانَ فِى ذُرِّيَّةِ آدَمَ الطَّيّبُ وَ الخَبِيثُ وَ الصَّالِحُ وَ الطَّالِحُ وَ الجَمِيلُ وَ الْقَبِيحُ وَ لِذَلِكَ اخْتَلَفَتْ صُوَرَهُمْ
وَ الْوَانُهُمْ[1].
قصص الانبيا، ص 22 و تفسير طبرى، ج 1، ص 156 [ص 170 قصص مثنوى]
[بر غضب رحم خدا پيشى گرفت]
782-
«هم ز عزراييل با قهر و عَطَب
تو بهى چون سبق رحمت بر غضب
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (193) ذكر شده است.
[ص 161 احاديث مثنوى]
[1]- هنگامى كه خداوند متعال تصميم گرفت آدم( ع) را بيافريند به زمين وحى كرد كه مىخواهم از خاك تو انسانها را خلق كنم. عدهاى از آنان مطيع مىشوند. و عده ديگرى طغيان مىكنند. آنان را كه اطاعتم كنند به بهشت مىبرم. و كسانى را كه معصيتم كنند به جهنّم مىفرستم. آن گاه جبرئيل( ع) را مأمور كرد تا مشتى از خاك زمين را بياورد. وقتى جبرئيل به زمين رسيد و خواست مشتى خاك بردارد، زمين مانع شد. و گفت به خداى عزيزى پناه مىبرم كه تو را مأمور كرد تا از خاك من بردارى. اگر اين كار عملى شود( روز قيامت) من نيز گرفتار آتش خواهم شد.
جبرئيل به سوى پروردگارش باز گشت بدون آن كه خاكى همراه داشته باشد. و گفت خدايا، زمين به تو پناه برد. من هم از آوردن خاك منصرف شدم. خداوند ميكائيل( ع) را مأمور كرد. او هم وقتى با استعاذه زمين رو به رو شد بىنتيجه باز گشت. براى بار سوم، خداوند متعال ملك الموت را فرستاد. و وقتى زمين مانع شد و به خدا پناه برد، ملك الموت گفت من هم به خدا پناه مىبرم از اين كه فرمانش را اطاعت نكنم. آن گاه مشتى خاك برداشت. اين خاك از چهار گوشه زمين تهيه شده بود. هم از خاك اعلايش و هم از شورهزارش و هم از رنگهاى مختلف زمين: سرخ، سياه، سفيد، و هم از دشتها و كوهها. به همين جهت است كه در ميان بنى آدم پاك و ناپاك، نيكو كار و بد كار، زيبا و زشت يافت مىشود، و چهرهها و رنگهايشان يكى نيست.
[ «سَبق رحمت بر غضب هست اى فتى»]
783-
«سبق رحمت بر غضب هست اى فتى
لطف غالب بود در وصف خدا
به ذيل شماره (193) رجوع كنيد.
[ص 161 احاديث مثنوى]
[جوىها از چشمهها گيرد مدد]
784-
«بندگان دارند لا بد خوى او
مشكهاشان پُر ز آب جوى او
مبتنى است بر روايتى كه در ذيل شماره (203) نقل شده است.
[ص 161 احاديث مثنوى]
[در رعيّت خلق و خوى شه نگر]
785-
«آن رسول حق قلاووز سُلوك
گفت النَّاسُ عَلَى دين الْمُلوك
مقصود حديث مذكور در ذيل شماره (202) است.
[ص 161 احاديث مثنوى]
[اشك تقوا پيشگان باشد عزيز]
786-
«آب ديده پيش تو با قدر بود
من نتانستم كه آرم ناشنود
ناظر است به مضمون اين خبر:
مَا منْ قَطْرَةٍ احَبَّ إلَى اللَّه تَعَالَى منْ قَطْرَة دَمْعٍ منْ خَشْيَة اللَّه تَعَالَى اوْ قَطْرَة دَمٍ اهْريقَتْ فى سَبيل اللَّه سُبْحَانَهُ[1].
احياء العلوم، ج 4، ص 118، جامع صغير، ج 2 ص 135 با تفصيل بيشتر.
[ص 161 احاديث مثنوى]
[1]- قطره اشكى كه از خوف خدا ريخته شود و نيز قطره خونى كه در راه خدا جارى گردد محبوبترين قطرات نزد خداوند متعال است.
[قوم يونس رَست چون توبه نمود]
787-
«قوم يونس را چو پيدا شد بلا
ابر پُر آتش جدا شد از سما
مأخذ آن روايت ذيل است كه در باره نزول عذاب بر قوم يونس نقل كردهاند:
وَ قَالَ وَهَبٌ اغْيَمَت السَّمَاءُ غَيْماً اسْوَدَ هَائلًا تَدْخُنُ دُخَاناً شَديداً فَهَبَطَ حَتَّى غَشىَ مَدينَتُهُمْ وَ اسْوَدَّتْ اسْطحَتُهُمْ فَلَمَّا رَأَوْا ذَلكَ ايْقَنُوا بالْهَلَاك وَ الْعَذَاب فَطَلَبُوا نَبيَّهُمْ يُونُسَ فَلَمْ يَجدُوه فَقَذَفَ اللَّهُ فى قُلُوبهمُ التَّوْبَةَ وَ أَلْهَمَهُمُ الرُّجُوعَ الَيْه فَخَرَجُوا الَى الصَّعيد بأَنْفُسهمْ وَ نسَائهم وَ صبْيَانهمْ وَ دَوَابِّهمْ وَ لَبسُوا الْمُسُوحَ وَ اظْهَرُوا الايمَانَ وَ التَّوْبَةَ للَّه وَ اخْلَصُوا النيّةَ وَ فَرَّقُوا بَيْنَ كُلِّ وَالدَةٍ وَ وَلَدهَا منَ النَّاس وَ الدَّوَابِّ وَ الانْعَام فَحَنَّ بَعْضُهَا الَى بَعْضٍ وَ عَلَتْ اصْوَاتُهُمْ وَ اخْتَلَطَ حَنينُهُمْ وَ عَجُّوا وَ تَضَرَّعُوا الَى اللَّه وَ قَالُوا آمَنَّا بمَا جَاءَ به يُونُسُ فَرَحمَهُمْ رَبُّهُمْ وَ اسْتَجَابَ دَعْوَتَهُمْ وَ قَبلَ تَوْبَتَهُمْ وَ كَشَفَ عَنْهُمُ الْعَذَابَ بَعْدَ مَا اظَلَّهُمْ[1].
قصص الانبياء ثعلبى، ص 345 [ص 171 قصص مثنوى]
[1]- وهب روايت كرده است( در زمان حضرت يونس، به علت ايمان نياوردن قومش فرمان عذاب آمد و آن حضرت مأيوسانه از شهر خارج شد.) آن گاه آسمان را ابرى سياه و هولناك فرا گرفت و دود غليظى متصاعد شد. به طورى كه شهر را پوشانيد و همه جا تاريك شد. قوم يونس وقتى چنين ديدند باور كردند كه هلاكت و عذاب، جدى است. به دنبال پيامبرشان يونس رفتند. ولى او را نيافتند. خداوند به دلشان انداخت كه توبه كنند. و به آنها الهام كرد كه به سوى خدا باز گردند. آنها نيز با همسران، فرزندان و چارپايانشان به زمين بلندى روى آوردند، در حالى كه لباسهاى مويى و خشن پوشيده بودند. آن گاه به اظهار ايمان توبه پرداختند و نيت خود را با خداى خويش خالص كردند. بين مادرها و فرزندها- چه از مردم و چه جنبندگان و چارپايان- جدايى افكندند، در نتيجه ضجهها بلند شد. صداها اوج گرفت. و نالهها در هم آميخت. همگى به گريه و زارى افتادند و گفتند خدايا، به آنچه حضرت يونس آورده است ايمان آورديم.
خداوند هم بر آنان رحمت آورد و دعايشان را اجابت كرد. توبه آنان را پذيرفت و سايه عذاب را از سرشان برداشت.