[شد برابر اشك با خون شهيد]
788-
«كه برابر مىنهد شاه مَجيد
اشك را در فضل با خون شهيد
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (786) آورديم.
[ص 162 احاديث مثنوى]
[چار چشمه از سوى حق جارى است]
789-
«عرش معدنگاه داد و معدلت
چار جو در زير او پُر مغفرت
جوى شير و جوى شهد جاودان
جوى خَمر و دجله آب روان
پس ز عَرش اندر بهشتستان رود
در جهان هم چيزكى ظاهر شود
مقتبس است از حديثى كه در اخبار معراج آوردهاند بدين گونه:
از زير آن درخت (سدرة المنتهى) چهار چشمه بود دو ظاهر و دو پنهان. اما آن دو ظاهر نيل و فرات بود و اما آن دو جوى پنهان به بهشت مىرفت. و از اصل او چهار جوى به در مىآمد از آب و مى و شير و انگبين. تفسير ابو الفتوح، ج 3، ص 318 و نيز بحار الانوار، ج 6، باب اثبات المعراج [ص 162 احاديث مثنوى]
[ «سَبق رحمت گشت غالب بر غضب»]
790-
«سبق رحمت گشت غالب بر غضب
اى بديع افعال نيكو كار ربّ
به ذيل شماره (193) رجوع كنيد.
[ص 163 احاديث مثنوى]
[ «من چو كلكم در ميان اصبعين»]
791-
«من چو كلكم در ميان اصبعين
نيستم در صفّ طاعت، بَيْن بَيْن
اشاره است به حديث مذكور در ذيل شماره (55).
[ص 163 احاديث مثنوى]
[ «بهر هر دردى دوايى در خور است»]
792-
«زان كه هر يك زاين مرضها را دواست
چون دوا نپذيرد آن حكم قضاست
هر مرض دارد دوا مىدان يقين
چون دواى رنج سرما پوستين
مبتنى است بر خبرى كه در ذيل شماره (283) مذكور گرديد.
[ص 163 احاديث مثنوى]
[ «چون قضا آيد طبيب ابله شود»]
793-
«چون قضا آيد طبيب ابله شود
و آن دوا در نفع هم گم ره شود
به حديث منقول در ذيل شماره (97) اشاره است.
[ص 163 احاديث مثنوى]
[گر طعام اللَّه خواهى روزه گير]
794-
«از طعام اللّه و قوت خوش گوار
بر چنان دريا چو كشتى شو سوار
باش در روزه شكيبا و مُصرّ
دم به دم قوت خُدا را منتظر
از حديث مذكور در ذيل شماره (733) مستفاد است.
[ص 163 احاديث مثنوى]
[مرگ، وصل دوستان را چون پل است]
795-
«آن يكى مىگفت خوش بودى جهان
گر نبودى پاى مرگ اندر ميان
مأخذ آن مطلب ذيل است كه شيخ عطار در ضمن شرح حال يحيى معاذ رازى نقل مىكند:
روزى به پيش او مىگفتند كه دنيا با ملك الموت به حبهاى نيرزد، گفت غلط كردهايد.
اگر ملك الموت نيست (هيچ) نيرزدى. گفتند چرا؟ گفت: الْمَوْتُ جسْرٌ يُوصلُ الْحَبيبَ
الَى الْحَبيب. گفت مرگ جسرى است كه دوست را به دوست رساند. تذكرة الاولياء، ج 1، ص 300.
و اين بيت از شاه نامه فردوسى:
بهشتى بُدى گيتى از رنگ و بوى
اگر مرگ و پيرى نبودى در اوى
همين معنى را مىرساند.
[ص 172 قصص مثنوى]
[آن چنان بنما به ما اشيا كه هست]
796-
«اى خدا بنماى تو هر چيز را
آنچنان كه هست در خدعه سرا
به ذيل شماره (272) رجوع كنيد.
[ص 163 احاديث مثنوى]
[توشه كم، حسرت ميّت فزود]
797-
«هيچ مرده نيست پُر حسرت ز مرگ
حسرتش آن است كش كم بود برگ
به ذيل شماره (750) رجوع كنيد.
[ص 164 احاديث مثنوى]
[گر به حق اميد دارى رستهاى]
798-
«در حديث آمد كه روز رستخيز
امر آيد هر يكى تن را كه خيز
مأخذ آن روايت ذيل است.
بَلَغَنى أَنَّهُ يُؤْتَى بالْعَبْد يَوْمَ الْقيَامَة وَ يُوقَفُ بَيْنَ يدَىَ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ فَيَقُولُ انْظُرُوا فى حَسَنَاته فَيَنْظُرُ فى حَسَنَاته فَلَا تُوجَدُ لَهُ حَسَنَةٌ فَيَقُولُ انْظُرُوا فى سَيِّئَاته فَتُوجَدُ لَهُ سَيِّئَاتٌ كَثيرَةٌ فَيُؤْمَرُ به الَى النَّار فَيُذْهَبُ به وَ هُوَ يَلْتَفتُ فَيَقُولُ رُدُّوهُ الَى مَا تَلْتَفتُ فَيَقُولُ اى رَبِّ لَمْ يَكُنْ هَذَا ظَنِّى اوْ رَجَائى فيكَ فَيَقُولُ صَدَقْتَ فَيُؤْمَرُ به الَى الْجَنَّة[1].
حلية الاولياء، ج 2، ص 295- و اين روايت با مختصر تفاوتى در عبارت در ص 315 از همين مجلد و نيز در ج 5، ص 226 و ج 6 ص 253 و در احياء العلوم، ج 4، ص 106 نقل شده است.
[ص 172 قصص مثنوى]
[1]- شنيدهام روز قيامت وقتى بندهاى را به پيشگاه خداى- عز و جل- مىآورند مىفرمايد كارهاى نيكش را بررسى كنيد. پس از بررسى معلوم مىشود هيچ كار حسنهاى نداشته است. فرمان مىآيد كارهاى بدش را بررسى كنيد. اين بار معلوم مىشود كارهاى بدش زياد است. دستور داده مىشود به دوزخش برند. هنگام بردن، وى پشت سرش را نگاه مىكند. خطاب مىشود او را به سمتى كه نگاه مىكند برگردانيد. وقتى برش مىگردانند مىگويد خدايا، پندار و اميد من به تو اين نبود( كه مرا به دوزخ فرستى). خداوند مىفرمايد راست مىگويى. آن گاه دستور مىدهد او را به بهشت برند.
[مرگ همچون خواب آيد سوى ما]
799-
«باز آيد جان هر يك در بدن
همچو وقت صبح هوش آيد به تن
مبتنى است بر خبر مذكور در شماره (38) و مناسب است مضمون اين بيت و ابيات بعد با مفاد اين روايت:
إنَّكُمْ تَمُوتُونَ كَمَا تَنَامُونَ وَ تُبْعَثُونَ كَمَا تَسْتَيْقظُونَ[1].
تلخيص البيان، طبع تهران، ص 157 [ص 164 احاديث مثنوى]
[نيست حق را باكى از عفو گناه]
800-
«لا ابالىوار آزادش كنيم
و آن خطاها را همه خط بر زنيم
اشاره است به حديث نبوى در حكايت از حق تعالى:
هؤُلَاء في الْجَنَّة وَ لَا ابَالى وَ هؤُلَاء فى النَّار وَ لَا ابَالى[2].
احياء العلوم، ج 3، ص 36، نهايه ابن اثير، ج 1، ص 95 و ممكن است كه اشاره بدين روايات باشد:
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى يَا ابْنَ آدَمَ مَهْمَا عَبَدْتَنى وَ رَجَوْتَنى وَ لَمْ تُشْركْ بى شَيْئاً غَفَرْتُ لَكَ عَلَى
[1]- همان طورى كه خواب شما را فرا مىگيرد مرگ نيز به سراغتان مىآيد. و همان طورى كه بيدار مىشويد از قبر برمىخيزيد.
[2]-( خداوند متعال مىفرمايد:) مرا باك نيست از اين كه گروهى از مردم بهشتى مىشوند و گروهى هم جهنمى.
مَا كَانَ منْكَ وَ ان اسْتَقْبَلْتَنى بملْىء السَّمَاء وَ الارْض خَطَايَا وَ ذُنُوباً اسْتَقْبَلْتُكَ بملْئهنَّ من الْمغْفَرَة وَ اغْفرُ لَكَ وَ لَا ابَالى[1].
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى مَنْ عَلمَ انّى ذُو قُدْرَةٍ عَلَى مَغْفرَة الذُّنُوب غَفَرْتُ لَهُ وَ لَا ابَالى مَا لَمْ يُشْركُ بى شَيْئاً[2].
جامع صغير، ج 2، ص 82 [ص 164 احاديث مثنوى]
[گشت پيهى عضو عالَم بين ما!]
801-
«گوشت پاره آلت گوياى او
پيه پاره منظر بيناى او
مَسْمَع او از دو پاره استخوان
مَدْرَكش دو قطره خون يعنى جَنان
به ذيل شماره (341) رجوع كنيد.
[ص 165 احاديث مثنوى]
[غفلت از آغاز خود، آرد غرور/ از اياز آموز حفظ حدّ خويش/ قصّه عبد العزيز و گريهاش]
802-
«آن اياز از زيركى انگيخته
پوستين و چارقش آويخته
مأخذ آن حكايت ذيل است:
شيخ ما گفت: وقتى جولاههاى به وزارت رسيده بود. هر روز بامداد برخاستى و كليد
[1]- خداوند متعال خطاب به آدمى مىفرمايد: هر گاه مرا بپرستى و به من اميدوار باشى و برايم شريك قائل نشوى، هر چه باشى، تو را مىآمرزم. و اگر به اندازه آسمان و زمين خطا و گناه داشته باشى، همين كه به من روى آورى، با آمرزشى معادل آن از تو استقبال مىكنم. و بخشيدن تو براى من امرى كاملًا عادى است.
[2]- خداوند متعال مىفرمايد: كسى كه بداند من در آمرزش گناهان آدمى توانايم- تا زمانى كه مشرك نشده است- او را مىآمرزم. و اين براى من امرى عادى و بى بىاهميت است.
برداشتى و در خانه باز كردى و تنها در آنجا شدى. و ساعتى در آنجا بودى. پس برون آمدى و به نزديك امير رفتى. امير را خبر دادند كه او چه مىكند؟ امير را خاطر به آن شد تا در آن خانه چيست. روزى ناگاه از پس وزير، بدان خانه در شد. گوى ديد در آن خانه چنان كه جولاهگان را باشد. وزير را ديد پاى بدان گو فرو كرده. امير او را گفت كه اين چيست؟ وزير گفت كه يا امير اين همه دولت كه مرا هست همه از امير است. ما ابتداى خويش فراموش نكردهايم كه ما اين بوديم. هر روز خود را از خود ياد دهم تا خود به غلط نيفتم. امير انگشترى از انگشت بيرون كرد و گفت بگير و در انگشت كن. تا اكنون وزير بودى اكنون اميرى. اسرار التوحيد، طبع تهران، ص 209 و شيخ عطار اين حكايت را با طرزى كه به روايت مولانا شبيهتر است در مصيبت نامه نظم فرموده است بدين گونه:
داشتى در راه اياز سيم بر
خانهاى هر روز بگشاديش در
در درون خانه رفتى او بگاه
پس از آنجا آمدى نزديك شاه
اين سخن گفتند پيش شهريار
شهريار آن جايگه شد بىقرار
خواست تا معلوم گرداند تمام
تا در آن خانه چه دارد آن غلام
آمد و آن خانه را در كرد باز
پوستينى ديد شاه سرفراز
حاليا آن حال پرسيد از اياس
گفت اى خسرو نيم حق ناشناس
روز اول چون گشاد اين در مرا
بوده است اين پوستين در بر مرا
باز چون امروز كاو آن قدر يافت
نه ز خود كز شاه عالى صدر بافت
چون ببينم پوستين خود بگاه
بعد از آن آيم به خدمت پيش شاه
تا فراموشم نباشد كار خود
پاى بيرون ننهم از مقدار خود
و ظاهراً مأخذ اين هر دو حكايت روايت ذيل باشد:
كَانَ لعُمَرَ بْن عَبْد الْعَزيز سَفَطٌ فيه دُرَّاعَةٌ منْ شَعْرٍ وَ غُلٍّ وَ كَانَ لَهُ بَيْتٌ فى جَوْف بَيْتٍ يُصَلِّى فيه لَا يَدْخُلُ فيه احَدٌ فَاذَا كَانَ فى آخر اللَّيْل فَتَحَ ذَلكَ السَّفَطَ وَ لَبسَ تلْكَ الدُّرَاعَةَ وَ وَضَعَ الْغُلَّ فى عُنُقه فَلَا يَزَالُ يُنَاجى رَبَّهُ وَ يَبْكى حَتَّى يَطْلَعَ الْفَجْرُ ثُمَّ يُعيدُهُ فى السَّفَط.[1]
حلية الاولياء، ج 5، ص 291 [ص 174 قصص مثنوى]
[1]- عمر بن عبد العزيز جامهاى بافته شده از موى را با يك غل و زنجير درون سبدى گذاشته و در اتاق تو در تويى كه مخصوص عبادتش بود نگه دارى مىكرد. كسى حق ورود به آن اتاق را نداشت. آخرهاى شب كه مىشد سبد را حاضر مىكرد.
جامه را مىپوشيد. زنجير را به گردنش مىآويخت. و به مناجات با خدا مىپرداخت. و تا سپيده صبح مىگريست. در پايان آنها را به صورت اول در سبد بر مىگرداند.( و اين كار هر شب او بود.)
[هست سرّ آدمى فرزند او]
803-
«شعله مىزد آتش جان سفيه
كاتشى بود الْوَلَد سرُّ ابيه
اين خبر را در ذيل شماره (680) مىتوان يافت.
[ص 165 احاديث مثنوى]
[ «مال چون مار است و اين جاده اژدها»]
804-
«مال چون ما راست و اين جاه اژدها
سايه مردان زمرّد اين دو را
مستفاد است از روايتى كه در ذيل شماره (743) نوشتيم.
[ص 165 احاديث مثنوى]
[سنّت بد حاصل بد آورد]
805-
«هر كه بنهد سُنّت بَد اى فتى
تا در افتد بعد او خلق از عَمى
جمع گردد بر وى آن جمله بَزَه
كاو سرى بوده است و ايشان دُمغَزَه
بر حديث مذكور در ذيل شماره (54) مبتنى است.
[ص 165 احاديث مثنوى]
[هر سحر بيدارمان خواهد مَلَك]
806-
«او خروس آسمان بوده ز پيش
نعرههاى او همه در وقت خويش
مضمون اين بيت مأخوذ است از روايت ذيل:
بَلَغَنى انَّ تَحْتَ الْعَرْش مَلَكاً فى صُوَرة ديكٍ بَرَاثنُهُ منْ لُؤْلُؤٍ وَ صئْصئَةٍ منْ زَبَرْجَدٍ
اخْضَرَ فَاذَا مَضَى ثُلْثُ اللَّيْل الاوَّل ضَرَبَ بجَنَاحَيْه وَزَقَا وَ قَالَ ليَقُم الْقَائمُونَ فَاذَا مَضَى نَصْفُ اللَّيْل ضَرَبَ بجَنَاحَيْه وَزَقَا وَ قَالَ ليُقم الْمُتَهَجِّدُونَ فَاذَا مَضَى ثُلُثَا اللَّيْلَ ضَرَبَ بجَنَاحَيْه وَزَقَا وَ قَالَ ليُقم الْمُصَلُّونَ فَاذَا طَلَعَ الْفَجْرُ ضَرَبَ بجَنَاحَيْه وَزَقَا وَ قَالَ ليُقم الْغَافلُونَ وَ عَلَيْهمْ اوْزَارُهُمْ[1].
احياء العلوم، ج 1، ص 244 و ابو الفتوح رازى در بيان معراج پيغمبر اين مطلب را چنين نقل مىكند:
من در آسمان دنيا مىرفتم. خروسى را ديدم موى گردن او سبز و سر و تن او سفيد.
كه از آن نيكوتر سبزى و سفيدى نديده بودم. پايهاى او در زير هفتم زمين بود و سر او در زير عرش بود. گردن دو تا كرده دو بال داشت كه اگر برافراشتى به مشرق و مغرب برسيدى. چون شب به آخر رسيد او پرها باز كند و به هم باز زند و خدا را تسبيح كند و گويد: سُبْحَانَ الله الْمَلك الْقدُّوس الْكَبير الْمُتَعَال لَا الَه الَّا اللهُ الْحَىُّ الْقَيُّومُ[2]چون خروسان زمين آواز او بشنوند جمله به آواز آيند و خداى را تسبيح كنند و بال بر هم زنند. چون او ساكن شود خروسان زمين ساكن شوند. تفسير ابو الفتوح، ج 3، ص 315- نيز رجوع كنيد به: فتوحات مكية، ج 4، ص 656 [ص 174 قصص مثنوى]
[افضل اعمال جذبه حق بود]
807-
«گر رسيد جذبه خدا آب مَعين
چاه ناكنده بجوشد از زمين
[1]- شنيدهام در زير عرش فرشتهاى به صورت خروس و با چنگالهايى از مرواريد و زبرجد سبز وجود دارد. ثلث اول شب كه مىشود بالها را به هم مىزند و آواز مىخواند تا اهل نماز شب برخيزند. ثلث دوم شب دوباره بالها را به هم مىزند و مىخواند تا شب زنده داران برخيزند. ثلث آخر شب نيز بالها را به هم مىزند و مىخواند تا نماز گزاران برخيزند. همين كه صبح دميده مىشود بالها را به هم مىزند و مىخواند تا غافلان برخيزند، در حالى كه غفلت( از خدا) بار گناهشان را سنگين كرده است.
[2]- منزه است خدايى كه فرمانروا، پاك، بزرگ و بلند مرتبه است. جز او كه زنده و جاويد است خدايى نيست.