[ص 6 احاديث مثنوى]
[رابطه جزءها و كل]
57-
«جزءها را رويها سوى كُل است
بلبلان را عشق بازى با گل است
... بر اين اصل مبتنى است جمله معروف: الْجُزْءُ يَميلُ الَى الْكُلِ[1]. مولانا اين قاعده را براى تأييد جذب جنسيّت آورده است. مصراع دوم تعبيرى شاعرانه است.
[ص 307 شرح مثنوى]
[دهان كژ كردن]
58-
«آن، دهن كژ كرد و از تَسخَر بخواند
نام احمد را، دهانش كژ بماند
ظاهراً مأخوذ است از اين روايت:
وَ حَكَى الْحَكَمُ بْنُ الْعَاص بْن وَائل مَشْيَتَهُ عَلَيْه السَّلَامُ مُسْتَهْزئاً فَقَالَ6كَذَلكَ فَكُنْ.
فَلَمْ يَزَلْ يَرْتَعشُ حَتَّى مَاتَ[2].
احياء العلوم، ج 2، ص 257 [ص 10 قصص مثنوى] ... بلاذرى اين قصه را مفصّلتر آورده است بدين گونه: إنَّ الْحَكَمَ بْنَ أَبي الْعَاص بْن أُمَيَّةَ عَمَّ عُثْمَان بْن عَفَّان بْن أَبي الْعَاص بْن أُمَيّةَ كَانَ جَاراً لرَسُول اللَّه6في الْجَاهليَّة وَ كَانَ أَشَدَّ جيرَانه أَذىً لَهُ في الْإسْلَام وَ كَانَ مَغْمُوصاً عَلَيْه في دينه فَكَانَ يَمُرُّ خَلْفَ رَسُول اللَّه فَيَغْمزُ به وَ يَحْكيه وَ يَخْلجُ بأَنْفه وَ فَمه وَ إذَا صَلّى قَامَ خَلْفَهُ فَأَشَارَ بأَصَابعه فَبَقيَ عَلَى تَخْليجه وَ أَصَابَتْهُ خَبْلَةٌ[3]. انساب الاشراف، طبع قدس، ج 5 ب 27 [ص 315 شرح مثنوى]
[1]- جزء به سوى كّل تمايل دارد.
[2]- حكم بن عاص بن وائل نقل كرده است كه من بارها به دنبال رسول خدا(6) راه مىرفتم و با شكلك در آوردن به تمسخر آن حضرت مىپرداختم. سرانجام يك روز مرا مخاطب قرار داد و فرمود: همان گونه كه استهزا مىكنى بمان! وى از آن پس تا آخر عمر به رعشه دست مبتلا گرديد.
[3]- حكم بن ابى العاص بن اميه عموى عثمان بن عفان در دوران جاهليت، همسايه پيامبر6بود. با ظهور اسلام وى بيش از ديگران به آزار و اذيت آن حضرت پرداخت و به همين جهت مورد طعنه و سرزنش قرار گرفت. وى پشت سر رسول خدا6راه مىرفت و به قصد مسخره كردن، با چشم و بينى و دهانش شكلك و ادا در مىآورد. وقتى به نماز مىايستاد از پشت سر با حركت دادن انگشتان خود به تمسخر آن حضرت(6) ادامه مىداد.( وى سرانجام به سزاى عملش رسيد و) تا آخر عمر دچار رعشه دست گرديد.
[رحم خواهى بر ضعيفان]
59-
«اشك خواهى، رحم كن بر اشك بار
رحم خواهى، بر ضعيفان رحم آر
مأخوذ است از مضمون حديث ذيل:
لَا يَرْحَمُ اللَّهُ مَنْ لَا يَرْحَمُ النَّاسَ[1][1]
صحيح بخاري ج 4 ص 175.
و به صور ذيل نيز روايت شده است:
عَنْ أَبي هُرَيْرَةَ أَنَّ الْأَقْرَعَ بْنَ حَابسٍ أَبْصَرَ النَّبيَّ (صَلَّى اللهُ عَلَيْه وَ آله) يُقَبِّلُ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ8فَقَالَ: إنَّ لي عَشْرَةً منَ الْوَلَد مَا قَبَّلْتُ وَاحداً منْهُمْ فَقَالَ رَسُولُ اللَّه6: إنَّهُ مَنْ لَا يَرْحَمْ لَا يُرْحَمْ[2][2].
صحيح مسلم، ج 7، ص 77 [3]
إنَّمَا يَرْحَمُ اللَّهُ منْ عبَاده الرُّحَمَاءَ[3].
صحيح مسلم، ج 3، ص 39، جامع صغير، ج 1، ص 103 و كنوز الحقائق، ص 36
إنَّمَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ يَرْجُوهَا وَ إنَّما يُجَنَّبُ النَّارَ مَنْ يَخَافَهَا وَ إنَّمَا يَرْحَمُ اللَّهُ مَنْ يَرْحَمَ[4].
جامع صغير، ج 1، ص 103.
ارْحَمْ مَنْ في الْأَرْض يَرْحَمْكَ مَنْ في السَّمَاء[5].
جامع صغير، ج 1، ص 37 كنوز الحقائق، ص 36 [4]
ارْحَمُوا تُرْحَمُوا وَ اغْفرُوا يُغْفَرْ لَكُمْ وَيْلٌ لإقْمَاع الْقَوْل وَيْلٌ للْمُصرِّينَ الَّذينَ يُصرُّونَ عَلَى مَا فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْمَلُون[6]
. جامع صغير، ج 1، ص 37 و با حذف جمله «ويل لاقماع القول» به بعد در كنوز الحقائق، ص 11 [ص 7 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
عَنْ رَسُول اللَّه صَلَّى اللهُ عَلَيْه وَ آله أَنَّهُ قَالَ: لَا يَرْحَمُ اللَّهُ مَنْ لَا يَرْحَمُ النَّاسَ (1)
عوالياللآلي جلد 1 صفحه 361.
(1) از رسول اكرم نقل شده است كه فرمود: خدا رحم نكند بر كسيكه به مردم رحم نمىكند
[2] مناقب ابن شهرآشوب ج 3، ص 384 و صحيح مسلم، ج 7، ص 77
[3] مستدرك الوسائل ج 2 ص 386
[4] الفقيه ج 4، ص 379، حديث 5806
[1]- از رسول اكرم نقل شده است كه فرمود: خدا رحم نكند بر كسيكه به مردم رحم نمىكند
[2]- از ابو هريره نقل شده كه گفت وقتى اقرع بن حابس خدمت پيامبر6رسيد و ديد كه حسن و حسين( ع) را مىبوسد( شگفت زده و به نشانه افتخار) گفت من ده فرزند دارم و يكبار هم آنان را نبوسيدهام. پيامبر6فرمود كسى كه اهل رحمت و عطوفت نباشد از رحمت حق محروم مىماند.
[3]- رحمت خدا انحصاراً شامل بندگان رحيمش مىشود
[4]- تحقيقاً كسى به بهشت وارد مىشود كه به آن اميد بسته باشد و كسى از جهنّم در امان مىماند كه خوف آن را در دل داشته باشد. رحمت خدا شامل كسى است كه نسبت به ديگران اهل رحمت و عطوفت باشد.
[5]- به كسى كه در روى زمين است رحمت داشته باش، تا آن كه در آسمان است به تو رحمت كند.
[6]- به ديگران رحمت آوريد تا رحمت شامل حال شما نيز بشود. اهل آمرزش و گذشت باشيد تا شما هم آمرزيده شويد. واى به حال كسانى كه سخنشان قهر آميز و تحقير كننده است و به آنچه كردهاند و مىكنند اصرار مىورزند و انعطاف ندارند.
[هود گرد مؤمنان خطى كشيد]
60-
«هود گرد مؤمنان خطى كشيد
نرم مىشد باد كانجا مىرسيد
مأخذ آن روايتى است كه ثعلبى در قصص الانبيا صفحه 53 نقل مىكند بدين طريق:
وَ كَانَ هُودٌ وَ مَنْ مَعَهُ قَد اعْتَزَلُوا فى حَظيرَةٍ مَا يُصيُبهُمْ منَ الرِّيح الَّا مَايَلينَ جُلُودَهُمْ وَ تَلَذُّ به الْأَنْفُسُ، وَ انَّهَا منْ عَادٍ لَطَعَنَ (لتَطْغَى ظ) فَتَحْملَهُمْ مَا بَيْنَ السَّمَاء وَ الْارْض وَ تَدْمَغُهُمْ بالْحجَارَة حَتَّى هَلَكُوا
[1].
و در تفسير ابو الفتوح (ج 2، ص 416) اين حكايت چنين آمده است:
هود و قومش به صحرا آمدند و حظيرهاى ساختند از گل. آن باد كه به ايشان رسيدى نرم شدى و نسيمى گشتى با راحت. و چون به عاد رسيدى چنان سخت شدى كه شتر با هودج و مردم در او نشسته بر گرفتى. و بر هوا بردى و بر زمين زدى و هلاك كردى.
اين مطلب در دفتر ششم ص 604 و ص 667 [6/ 2191 و 4815] مكرر شده است.
[ص 10 قصص مثنوى]
[1]- حضرت هود( ع) و پيروانش[ هنگام بادهاى شديد] به جايگاهى( كه ساخته بودند) پناه مىبردند. در نتيجه وقتى باد مىوزيد پوستشان را نوازش مىداد و برايشان لذتبخش بود. اما همين باد وقتى به قوم عصيانگر عاد مىوزيد آنها را از جا مىكند و به بالا مىبرد و به تخته سنگها مىكوبيد. قوم عاد اين چنين به هلاكت رسيدند.
[قصه شيبان]
61-
«همچنين شيبان راعى مىكشيد
گرد بر گرد رمه خطى پديد
مأخذ آن روايت ذيل است كه حافظ ابو نعيم اصفهانى در ترجمه حال شيبان راعى مىآورد:
وَ كَانَ يَذْهَبُ الَى الْجُمُعَة فَيَخُطُّ عَلَى غَنَمه فَيَجىءُ، فَيَجدُهَا عَلَى حَالَتهَا لَمْ تَتَحَرّكَ[1].
حلية الاوليا، طبع مصر، ج 8، ص 317 نيز رجوع كنيد به: صفة الصفوة، چاپ حيدر آباد، ج 4، ص 340- 339 و النجوم الزاهرة، طبع مصر، مطبعة دار الكتب، ج 2، ص 32 اين مطلب را مولانا در دفتر ششم مثنوى ص 667 [6/ 4815] نيز آورده است.
[ص 10 قصص مثنوى]
[مرگ مومن مثل]
62-
«همچنين باد اجل با عارفان
نرم و خوش همچون نسيم يوسفان
ظاهراً اشاره است به احاديثى كه در شيرينى و خوشى مرگ بر مؤمنان وارد است از قبيل:
الْمَوْتُ رَيْحَانَةُ الْمُؤْمن، الْمُؤَمنُ يَمُوتُ بعَرَق الْجَبين[2]
. [1] كنوز الحقايق، چاپ هند، ص 136، 138. و حديثى كه به موجب آن ملك الموت به صورت جوانى زيبا با لباس خوب و بوى خوش بر مؤمنان ظاهر مىشود. احياء العلوم، طبع مصر، ج 4، ص 334 [ص 326 شرح مثنوى]
______________________________ [1]
الْمَوْتُ رَيْحَانَةُ الْمُؤْمن (1)
نوادر الراوندي صفحه 10 (1) مرگ براى مؤمن همچون گلى خوشبوست.
[1]- او( شيبان) براى اين كه گلهاش از هر گزندى در امان باشد دورشان خطى مىكشيد. آنگاه به نماز جمعه مىرفت. هنگامى كه بر مىگشت گله همچنان در جايشان بى حركت مانده بودند.
[2]- مرگ براى مؤمن همچون گلى خوشبو( مطلوب) است. مؤمن به همان سادگى كه عرق بر پيشانيش مىنشيند مرگ را مىپذيرد.
[تسبيح ملك]
63-
«هست تسبيحت بخار آب و گل
مرغ جنّت شد ز نفح صدق دل
اشاره است به مضمون اين حديث: [1]
رُوىَ انَّ رَجُلًا جَاءَ الي رَسُوْل اللَّه6فَقَالَ تَوَلَّتْ عَنِّى الدُّنْيا وَ قَلَّتْ ذَاتُ يَدى فَقَالَ رَسُولُ اللَّه6فَايْنَ انْتَ منْ صَلَاة الْمَلَائكَة وَ تَسْبيْح الخَلَائق وَ بهَا يُرْزَقُوْنَ قَالَ فَقُلْتُ وَ مَاذَا يَا رَسُول اللَّه قَالَ قُلْ سُبْحَانَ اللَّه وَ بحَمْده سُبْحَانَ اللَّه الْعَظيم اسْتَغْفرُ اللَّهَ مائَةَ مَرَّةٍ مَا بَيْنَ طُلُوْع الْفَجْر الي انْ تُصَلِّىَ الصُّبْحَ تَاْتيكَ الدُّنْيَا رَاغمَةً صَاغرَةً وَ يَخْلُقُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ منْ كُلِّ كَلمَةٍ مَلَكاً يُسبِّحُ اللَّهُ تَعَالَي الَي يَوْم القيَامَة لَكَ ثَوَابُهُ)[1].
احياء العلوم، ج 1 ص 112 و اين حديث را به شكل ذيل سيوطى در جزء موضوعات آورده است:
قُلْ يَا ابْنَ عُمَرَ منْ طُلُوع الْفَجْر الَى صَلَاة الصُبّحٍ سُبْحَانَ اللَّه وَ بحَمْده سُبْحَانَ اللَّهُ العَظيمُ وَ تَسْتَغْفرُ اللَّهَ مائةَ مَرَّةً تَاْتيكَ الدُّنْيَا رَاغمَةً دَاخرَةً وَ يَخْلُقُ اللَّهُ منْ كُلِّ كَلمَةٍ مَلَكاً يُسَبِّحُ لَكَ ثَوَابَهُ الَى يَوْم الْقيَامَة[2].
اللآلى المصنوعة، ج 2، ص 341 و حديث ذيل هم در آن كتاب، ج 2، ص 346 به نظر مىرسد كه با گفته مولانا مناسبتر است:
مَنْ قَالَ لَا الهَ الّا اللَّهُ خَلَقَ اللَّهُ منْ كُلِّ كَلمَةٍ منْها طَيْراً منْقَارُهُ منْ ذَهَبٍ وَ ريشُهُ منْ مَرْجَانٍ
[3].
و در كتاب اللؤلؤ المرصوع آمده:
مَنْ صَلَّى عَلىَّ صَلَاةً تَعْظيماً لحَقِّي خَلَقَ اللَّهُ منْ ذَلكَ الْقَوْل مَلَكاً لَهُ جُنَاحٌ بالْمَشْرَق وَ الآخر بالْمَغْرب وَ رجْلاهُ مُقْرُونَتَانٍ (كَذَا) في الْارْض السَّابَّة السُّفْلَي وَ عُنُقُهُ مُلْتَويَةٌ تَحْتَ الْعَرْش يَقُولُ اللَّهُ لَهُ صَلِّ عَلَي عَبْدي كَمَا صَلَّي عَلَى نَبيِّي فَهُوَ يُصَلِّي عَلَيْه الَى يَوْم الْقيَامَة- لَمْ يُوْجَدْ بَلْ قَالَ الْعرَاقيُّ مَا يُحْكَي منْ انَّ اللَّهَ يَخْلُقُ بسَبَب الْاعْمال الْحَسَنَة مَلَكاً يُسَبِّحُ وَ يَكُونُ تَسْبيْحَهُ للْعَامل- بَاطلٌ مَوْضُوعٌ لَا اصْلَ لَهُ[4]. اللؤلؤ المرصوع، ص 70 و 83 و 89.
[ص 8 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
عَن الرِّضَا7قَالَ مَثَلُ الاسْتغْفَار مَثَلُ وَرَقٍ عَلَى شَجَرَةٍ تُحَرَّكُ فَيَتَنَاثَرُ وَ الْمُسْتَغْفرُ منْ ذَنْبٍ وَ يَفْعَلُهُ كَالْمُسْتَهْزئ برَبِّه.
الكافي ج 2 ص 504 باب الاستغفار ح: 3504- امام رضا7مىفرمايد: مثل استقفار مثل برگ درختان است كه با حركت به زمين مىريزد. و كس كه از گناه استغفار مىكند و آن گناه را انجام مىدهد گويا پروردگار خويش را به سخره گرفته است.
[1]- روايت شده مردى( از شدت فقر) خدمت رسول خدا6رسيد و عرض كرد دنيا به من پشت كرده و دستم خالى است. پيامبر6در جواب فرمود كجا هستى( به هنگام طلوع فجر) در حالى كه فرشتگان، خدا را درود مىفرستند و خلايق تسبيح مىگويند و آنگاه روزيها مقدّر مىشود؟ مرد گفت اى رسول خدا حال چه كنم؟ پيامبر فرمود در فاصله بين طلوع فجر و به پا داشتن نماز صبح، صد بار سبحان اللّه و بحمده، سبحان اللَّهَ العظيم و استغفر اللّه بگو تا دنيا، خوار و سر افكنده به تو روى آورد و خداوند از هر كلمهاى كه گفتهاى فرشتهاى آفريند كه تا روز قيامت او را تسبيح گويد و ثوابش را به تو اختصاص دهد.
[2]- پيامبر(6) فرمود اى ابن عُمَر، از طلوع فجر تا هنگام نماز صبح، صد بار سبحان اللّه و بحمده و سبحان اللّه العظيم بگو و از خدا آمرزش طلب كن تا دنيا سر افكنده و خوار به تو روى آورد و خداوند از هر كلمه تو فرشتهاى آفريند كه تا روز قيامت تسبيحش گويد و ثوابش را به تو اختصاص دهد.
[3]- كسى كه لا اله الّا الله گويد به ازاى هر كلمه آن خداوند يك پرنده، آنهم با منقارى از طلا و پر و بالى از مرجان، مىآفريند.
[4]- كسى كه به منظور تجليل و بزرگداشت، بر من( پيامبر) درود فرستد خداوند از درود او فرشتهاى مىآفريند كه يك بالش در مشرق و بال ديگرش در مغرب باشد و هر دو پايش با هم در اعماق زمين فرو رفته و گردنش تا زير عرش خم شده باشد. خداوند به آن فرشته خطاب مىكند كه بر بنده من درود فرست، همان طورى كه آن بنده بر پيامبر من درود فرستاد. و آن فرشته هم تا روز قيامت به ذكر مشغول مىشود.
عراقى گفته است اين قسمت از حديث در جايى ديده نشده و مجعول است. اما آنچه نقل شده اين است كه خداوند به ازاى اعمال حسنه فرشتهاى را مىآفريند تا او را تسبيح گويد و ثوابش را به صاحب آن اعمال حسنه اختصاص دهد.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[قصه خرگوش و شير و چاه آب]
64-
«طايفه نخجير در وادىّ خوش
بودهاند از شير اندر كش مكش
مأخذ آن حكايت ذيل است:
آوردهاند كه در مرغزارى كه نسيم آن بوى بهشت را معطر كرده بود و عكس آن روى فلك را منور گردانيده از هر شاخى هزار ستاره، تابان و در هر ستارهاى هزار سپهر، حيران.
يُضَاحكُ الشَّمْسَ منْهَا كَوْكَبٌ شَرقٌ
مُؤَزَّرٌ بنَعيم النَّبْت مُكْتَهَل[1]
سحاب گويى ياقوت ريخت بر مينا
نسيم گويى شنگرف بيخت بر زنگار
بخار چشم هوا و بخور روى زمين
ز چشم دايه باغ و ز روى بچّه خار
و وحوش بسيار به سبب چرا خور و آب در خصب نعمت بودند. ليكن به مجاورت شير آن همه نعمت و آسايش منغّص بود. روزى فراهم آمدند و به نزديك شير رفتند و گفتند تو هر روز پس از رنج بسيار و مشقّت فراوان، از ما يكى شكار مىتوانى شكست و ما پيوسته در مقاسات بلا و تو در تكاپوى طلب. اكنون چيزى انديشيدهايم كه تو را از آن فراغت و ما را امن و راحت باشد. اگر تعرّض خويش از ما زايل كنى هر روز موظّفْ يكى شكار به وقت چاشت به مطبخ ملك فرستيم. شير بر آن رضا داد و مدتى بر اين بگذشت. يك روز قرعه به خرگوش آمد. ياران را گفت اگر در فرستادن من مسامحتى كنيد شما را از جور اين جبّار خونخوار و جان ستان ستمكار برهانم. گفتند مضايقتى نيست. او ساعتى توقّف كرد تا وقت چاشت شير بگذشت به آهستگى سوى او رفت شير را تنگدل ديد و آتش گرسنگى او را بر باد تند نشانده و فروغ خشم در حركات و سكنات او پيدا آمده چنان كه آب دهان او خشك شده بود و به قصد مىكوشيد و نقض عهد را در خاك مىجست. چون خرگوش را ديد آواز داد كه از كجا مىآيى و حال وحوش چيست؟ گفت در صحبت من خرگوشى فرستاده بودند. در راه شيرى بستد هر چه گفتم غذاى ملك است التفات ننمود. و جفاها راند و گفت اين شكارگاه من است و صيد آن به من اولى تر، كه قوّت و شوكت من زيادت است. من بشتافتم تا ملك را خبر كنم. شير برخاست و گفت او را به من نماى خرگوش پيش ايستاد و شير را به سر چاهى برد كه صفاى آب آن چون آينه بى شك تعّين صورتها نمودى و اوصاف چهره هر يك بر شمردى.
جَمُومٌ قَدْ تَنمُّ عَلَى الْقَذَاة
وَ يُظْهرُ صَفْوُهَا سرَّ الْحَصَاة[2]
و گفت در اين چاه است و من از وى مىترسم. اگر ملك مرا در بر گيرد خصم را بدو
[1]- باغى است كه) شكوفه شاداب ستاره مانند و پوشيده از گياهان انبوهش به خورشيد مىخندد( از خورشيد درخشانتر است)
[2]- آبگيرى بود كه اگر خاشاكى در آن وارد مىشد آشكارش مىساخت و زلالى آبش، سنگريزههاى عمق آب را نشان مىداد.
نمايم. شير او را بر گرفت (دربر، ظ) و در چاه نگريست مثال خويش و از آن خرگوش بديد. او را بگذاشت و خود را در چاه افكند و غوطهاى بخورد و جان شيرين به مالك سپرد. خرگوش به سلامت باز رفت و وحوش از صورت و كيفيّت حال پرسيدند گفت او را در آب غوطه دادم كه چون گنج قارون خاكْ خوردْ شد. همه بر مركب شادى سوار گشتند و در مرغزار امن و راحت جولان نمودند. كليله و دمنه، باب الاسد و الثور، چاپ قريب 1311، ص 81- 79 [ص 11 قصص مثنوى]
[نفس بدترين دشمن]
65-
«نفْس هر دم از درونم در كمين
از همه مردم بَتَر، در مكر و كين
اشاره به حديث ذيل است:
أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتي بَيْنَ جَنْبَيْكَ[1]. عدة الداعي، ص 314 كنوز الحقائق، ص 14
و موافق مضمون آن از امير مؤمنان على7روايت شده است:
لَا عَدُوَّ أَعْدى عَلَى الْمَرْء منْ نَفْسه[2].
[1]
اللَّهُ اللَّهُ في الْجهَاد للْانْفُس فَهىَ اعْدَى الْعَدُوِّ لَكُمْ.[3]
مستدرك الوسايل، ج 11، ص 136
______________________________ [1] غرر الحكم ص 234 حديث 4686
[1]- دشمن ترين دشمن تو نفس توست- همان كه بين دو پهلويت جا دارد.
[2]- هيچ دشمنى براى انسان از نفس او دشمنتر نيست.
[3]- هان! شما را به جهاد با نفسهايتان( توصيه مىكنم). زيرا نفس براى شما دشمن ترين دشمن است.