[خود گنه باشد رضايت از گناه]
418-
«گفت نكته الرِّضَا بالكُفر كفر[1]
اين پيمبر گفت و گفت اوست مُهر [1]
ظاهرا مقصود روايت ذيل است كه در كيمياى سعادت تأليف محمد غزالى مىبينيم:
اما رضا دادن به معصيت چگونه روا بود و از آن نهى آمده است. و گفته كه هر كه به آن رضا دهد در آن شريك است. و گفته اگر بندهاى را به شرق بكشند و كسى در مغرب به آن رضا دهد در آن شريك است.
[ص 77 احاديث مثنوى]
[ده رضا اندر قضاى كردگار]
419-
«باز فرمود او كه اندر هر قضا
مر مسلمان را رضا بايد رضا
روايت ذيل مراد است:
[2]
قَالَ اللَّهُ تَعَالىَ مَن لَم يَرضَ بقَضَائي وَ لَم يَصبر عَلَى بَلَائي فَليَلتَمس رَبّاً سوَاىَ[2].
جامع صغير، ج 2، ص 80.
انِّى انَا اللَّهُ لَا الهَ الَّا انَا مَن لَم يَرضَ بقَضَائى وَ لَم يَصبر عَلَى بَلائي وَ لَم يَشكُر لنَعمَائى فَليَطلُب رَبّاً سوَائى[3].
شرح تعرف، ج 1، ص 70
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى مَن لَم يَرضَ بقَضَائي وَ قَدَري فَليَلتَمس رَبّاً غَيري[4].
جامع صغير، ج 2، ص 80، كنوز الحقائق، ص 89
______________________________ [1]
قَالَ على7الرَّاضي بفعْل قَوْمٍ كَالدَّاخل فيه مَعَهُمْ وَ عَلَى كُلِّ دَاخلٍ في بَاطلٍ إثْمَان إثْمُ الْعَمَل به وَ إثْمُ الرِّضَى به.
نهجالبلاغة ص 499 ح 154.
امام على7مىفرمايد: كسى كه به كردار قومى خوشنود باشد مانند كسى است كه همراه آنهاست، براى آن كسيكه همراه آن قوم است دو گناه مىباشد: گناه كردار بد و گناه خوشنود بودن به آن كردار
قَالَ رَسُولُ اللَّه6لَوْ أَنَّ رَجُلًا قُتلَ بالْمَشْرق وَ آخَرُ رَضيَ به في الْمَغْرب كَانَ كَمَنْ قَتَلَهُ وَ شَركَ في دَمه.
بحارالأنوار ج 101 ص 384 باب 2 به نقل از روضة الواعظين و با اندكى تفاوت در عيون أخبار الرضا7ج 1 ص 273.
رسول خدا6فرمودند: اگر مردى در مشرق كشته شود و ديگرى در مغرب به آن قتل راضى و خوشنود شود همانند كسى است كه او را كشته و شريك خون او گشته.
[2] روايات ذيل مراد است:
قَالَ رَسُولُ اللَّه6: قَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ: مَنْ لَمْ يَرْضَ بقَضَائي وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِقَدَرِي فَلْيَلْتَمِسْ إِلَهاً غَيْرِي.
مستدرك الوسائل ج 2 ص 410 باب 63 و كشف الغمة ج 2 ص 288.
رسول خدا6فرمود: خداوند متعال فرموده است كسى كه به قضاى من رضا ندهد و به قَدَر من ايمان نياورد بايد خدايى جز مرا طلب كند.
قَالَ النَّبِيُّ6: يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: مَنْ لَمْ يَرْضَ بِقَضَائِي وَ لَمْ يَشْكُرْ لِنَعْمَائِي وَ لَمْ يَصْبِرْ عَلَى بَلَائِي فَلْيَتَّخِذْ رَبّاً سِوَائِي.
بحار الأنوار ج 5 ص 95 باب 3.
رسول خدا6فرمود: خداوند متعال فرموده است كسى كه به قضاى من رضا ندهد و نعمت مرا شكر نگويد و بر بلاى من صبر نكند، بايد پروردگارى جز مرا طلب كند.
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى يَا دَاوُد، قُلْ لِعِبَادِي يَا عِبَادِي مَنْ لَمْ يَرْضَ بِقَضَائِي وَ لَمْ يَشْكُرْ عَلَى نَعْمَائِي وَ لَمْ يَصْبِرْ عَلَى بَلَائِي فَلْيَطْلُبْ رَبًّا سِوَائِي.
جامع الأخبار ص 113.
خداوند متعال فرمود اى داود، بگو به بندگانم اى بندگانم كسى كه به قضاى من خوشنود نباشد و نعمت مرا شكر نگويد و بر بلاى من صبر نكند، بايد پروردگارى جز مرا طلب كند.
قَالَ اللَّهُ تَعَالىَ مَن لَم يَرضَ بِقَضَائِي وَ لَم يَصبِر عَلَى بَلَائِي فَليَلتَمِس رَبّاً سِوَاىَ.
جامع صغير، ج 2، ص 80.
انِّى انَا اللَّهُ لَا الهَ الَّا انَا مَن لَم يَرضَ بِقَضَائِى وَ لَم يَصبِر عَلَى بَلائي وَ لَم يَشكُر لِنَعمَائِى فَليَطلُب رَبّاً سِوَائِى.
شرح تعرف، ج 1، ص 70
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى مَن لَم يَرضَ بِقَضَائِي وَ قَدَرِي فَليَلتَمِس رَبّاً غَيرِي.
جامع صغير، ج 2، ص 80، كنوز الحقائق، ص 89.
[1]- راضى شدن به اين كه كفر[ در جامعه] وجود داشته باشد خود نوعى كفر است.
[2]- خداوند متعال فرموده است كسى كه به قضاى من راضى نباشد و بر بلاى من صبر نكند بايد خدايى جز مرا بطلبد.
[3]- من اللَّه هستم و جز من خدايى نيست. اگر كسى به قضاى من رضا ندهد و به بلاى من صبر نكند و نعمت مرا شكر نگويد، بايد خدايى جز مرا طلب كند.
[4]- خداوند متعال فرموده است كسى كه به قضا و قَدَر من رضا ندهد بايد خدايى جز مرا طلب كند.
مَن لَم يَرضَ بقَضَاء اللَّه وَ يُؤمنُ بقَدَر اللَّه فَليَلتَمس الَهاً غَيرَ اللَّه[1].
جامع صغير، ج 2، ص 180 [ص 77 احاديث مثنوى]
[قصّه سلمانى و موى سپيد]
420-
«آن يكى مرد دو مو آمد شتاب
پيش يك آيينهدار مستطاب
مأخذ آن حكايت ذيل است:
يكى مزيّنى را گفت كه تارهاى موى سپيد از محاسنم بر چين. مزيّن نظر كرد. موى سپيد بسيار ديد. ريشش ببريد به يك بار به مقراض. و به دست او داد و گفت تو بگزين كه من كار دارم. مقالات شمس تبريز، نسخه موزه قونيه، ورق 27 [ص 99 قصص مثنوى]
[قارى قرآن جليل امّت است]
421-
«ربع قرآن هر كه را محفوظ بود
جَلَّ فينا از صحابه مىشنود
مأخوذ است از روايت ذيل:
[1]- كسى كه به قضاى خدا رضا ندهد و به قَدَر الهى ايمان نياورد بايد خدايى جز اللّه را بطلبد.
عَن انَس انَّ رَجُلًا كَانَ يَكتُبُ للنَّبىِّ (صَلّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله و سَلَّمَ) وَ قَد كَانَ قَرَأَ البَقَرَةَ وَ آلَ عمرَانَ وَ كَانَ الرَّجُلُ اذَا قَرَأَ البَقَرَةَ وَ آلَ عمرَانَ جَلَّ فينَا[1].
مسند احمد، ج 3، ص 120، نهايه ابن اثير، ج 1، ص 147، فيه ما فيه (انتشارات دانشگاه تهران) ص 296 [ص 78 احاديث مثنوى]
[جاى شكوه نيست هنگام وصال]
422-
«آن يكى را يار پيش خود نشاند
نامه بيرون كرد و پيش يار خواند
مأخذ آن حكايت ذيل است:
انَّ عُرَيبَ زَارَت مُحَمَّدَ بنَ حَامدٍ وَ جَلَسَا جَميعاً فَجَعَلَ يُعاتبُهَا وَ يَقُولُ فَعَلَت كَذَا وَ فَعَلت كَذَا ثُمَّ اقبَلَت عَلَيه فَقَالَت يَا عَاجزُ خُذ بنَا فيمَا نَحنُ فيه وَ فيمَا جئنَا الَيه وَ قَالَ جَحظَةُ فى خَبَره اجعَل سَرَاويلى مخنَقَتى وَ الصق خَلخَالى بقُرطى فَاذَا كَانَ غَداً اكتُب الَىَّ بعتَابكَ فى طُومَارٍ حَتَّى اكتُبَ الَيكَ فى ثَلَاثَة وَ دَع الفُضُولَ، فَقَد قَالَ الشَّاعرُ:
دَعى عَدَّ الذُّنُوب اذَا التَقَينَا
تَعالى لَا اعدُّ وَ لَا تُعَدِّى[2].
اغانى، طبع بولاق، ج 18، ص 184 و اين حكايت در محاضرات راغب، ج 2، ص 57 به طريق ذيل روايت شده است:
وَ كَانَ رَجُلٌ يَعشقُ جَاريَةً فَاجتَمَعَ بهَا لَيلَةً فَجَعَلُ يُعَاتبُهَا فَقَالَت يَا جَاهلُ دَع العتَابَ للكتَاب وَ اجعَل قَميصى مخنَقَتى[3].
[ص 99 قصص مثنوى]
[1]- از انس نقل شده است مردى كه قارى سورههاى بقره و آل عمران بود براى پيامبر6كتابت مىكرد. وى به خاطر[ حفظ و] قرائت قرآن نزد ما مورد تجليل و احترام بود.
[2]- زنى به نام عُريب بر مردى به نام محمد بن حامد وارد شد و كنار هم نشستند.
مرد شروع كرد به گلايه كردن و مرتب مىگفت چرا چنين و چنان كردى؟ عريب به طرفش رفت و گفت اى بىچاره، اكنون وقت به من پرداختن است نه گلايه كردن! جحظه دنباله سخن عريب را چنين نقل كرده است: تن پوشم را به گردن، و خلخالم را به گوشوارهام برسان! فردا كه شد گلايههايت را طومار كن و بفرست تا من هم سه برابرش پاسخ دهم و بيش از اين سخن نگو! شاعر گفته است: وقتى به هم مىرسيم بهتر است جُرم همديگر را به رخ نكشيم.
من چيزى نمىگويم تو هم چيزى نگو.
[3]- مردى به كنيزكى عشق مىورزيد. در شبى كه به هم رسيدند شروع كرد به گلايه و سرزنش كردن. كنيزك گفت: اى نادان، گلايه را بگذار براى وقتى كه نامه مىنويسى فعلًا پيراهنم را به گردنم آويز!
[عاقبت قاتل سزاى خويش ديد]
423-
«آن يكى در عهد داود نبى
نزد هر دانا و پيش هر غبى
مأخذ آن حكايتى است كه در قصص الانبياء ثعلبى، ص 234 و در تفسير ابو الفتوح، ج 4، ص 460 آمده و از مأخذ اخير در اينجا نوشته مىشود:
عكرمه گفت از عبد اللّه عباس كه دو مرد از بنى اسرائيل پيش داود آمدند و يكى بر ديگرى دعوى كرد كه او گاوى از آن من غصب مىدارد و مدعى ضعيف بود و مدّعى عليه قوى بود. داود مدّعى را گفت بيّنه دارى؟ گفت نه. مدعى عليه را گفت تو كه صاحب يدى بيّنه دارى؟ گفت نه. گفت برخيزيد تا من در كار شما نگرم. ايشان برفتند.
داود آن شب در خواب ديد كه او را گفتند اين مرد مدّعى عليه را پيش خوان و بفرماى تا او را بكشند. و از خواب در آمد. و گفت اين چه خواب است كه من ديدم و اعتماد نتوان كردن. توقف بايد كرد. يك بار ديگر بديد. توقف كرد. ديگر باره بديد با تهديد كس فرستاد و ايشان را حاضر كرد. و گفت خداى مرا فرموده است و وحى كرد به من در خواب كه تو كه مدعى عليه هستى تو را بكشم. گفت مرا بىبيّنتى بكشى. گفت مرا نگفتند كه بينّت طلب كنم. مرا امرى كردند به قتل تو و من فرمان خداى را تأخير نكنم. چون مرد بدانست كه لا بد او را بخواهند كشتن. گفت يا نبى اللَّه دانى تا قصه من چيست؟ من پدر اين مرد را بكشتم و اين گاو را از او بستدهام. مرا نه براى گاو مىفرمايد كشتن، خداى براى خون آن مرد مىفرمايد. داود-7- بفرمود تا او را به قصاص آن مرد بكشتند
به اقرار او. [به نظر مىرسد قصه مذكور با اين ابيات مثنوى بىارتباط باشد.] [ص 100 قصص مثنوى]
[سالم از تلقين به بيمارى فتد]
424-
«كودكان مكتبى از اوستاد
رنج ديدند از ملال و اجتهاد
مأخذ آن حكايتى است مذكور در فردوس الحكمة، ص 537 به شرح ذيل:
وَ بَلَغَنى ايضاً انَّ صبيَاناً عَبَثُوا بمُعَلِّمهم فَمَا زَالُوا يَقُولُونَ انَّ لَونَكَ مُتَغَيّرٌ وَ قُوَاكَ ضَعيفٌ حَتَّى اذَا انصَرَفَ الَى مَنزله لَامَ امرَأتَهُ عَلَى انَّهُ لَم تُخبرهُ بمَا أَخبَرَهُ الصِّبيَانُ[1].
و نظير آن حكايت ذيل است در كتاب عيون الاخبار، جلد 2، ص 41.
وَ من حُمقَى قُرَيشٍ الَاحوصُ بنُ جَعفَر بن عَمرو بن حُرَيث قَالَ لَهُ يَوماً مُجَالسُوهُ مَا بَالَ وَجهُكَ اصغَرُ أَ تَشتَكى شَيئاً وَ اعَادُوا عَلَيه ذَلكَ فَرَجَعَ الَى اهله يَلُومُهُم وَ يَقُولُ لَهُم انَا شَاكٍ وَ لَا تُعلمُونَنى القُوا عَلىَّ الثِّيَابَ وَ ابعَثُوا الَى الطَّبيبَ[2].
و اين حكايت مطابق نقل عيون الاخبار در شرح نهج البلاغة از ابن ابى الحديد، ج 4، ص 260 نيز آمده است.
[ص 101 قصص مثنوى]
[1]- اين هم نمونه ديگرى از آنچه شنيدهام: بچههاى( مكتب خانهاى) خواستند معلمشان را دست بيندازند( و يا تعطيل شوند!) به همين منظور قرار گذاشتند به معلّم تلقين كنند كه بيمار است. وى( همين كه وارد شد) پى در پى از بچهها مىشنيد كه مىگويند استاد، چه شده كه رنگتان پريده و ضعيف شدهايد؟ معلّم( باورش شد كه بيمارست!) به خانه باز گشت و همسرش را سرزنش كرد كه چرا تو مانند بچهها رنگ پريدگى و ضعيف شدنم را به من يادآورى نكردى؟!
[2]- در باره احوص نيز كه از ساده لوحان مشهور قريش بود گفتهاند، روزى دوستانش به وى گفتند چرا رنگت زرد شده است؟ لا بد دردى احساس مىكنى؟
تكرار اين تلقين باعث شد كه احوص باور كند ناخوش است! به خانه باز گشت و خانواده را سرزنش كرد كه چرا خوش نبودن حال مرا به من اطلاع ندادهايد؟ مرا بپوشانيد و برايم طبيب حاضر كنيد!
[ «در زبان پنهان بُوَد حُسن رجال»]
425-
«ز اين قبَل فرمود احمد در مقال
در زبان پنهان بود حُسن رجال
مستند آن در ذيل شماره (289) ذكر شده است. [1] [ص احاديث مثنوى]
[هر كسى از عقل سهمى برده است]
426-
«اختلاف عقلها در اصل بود
بر وفاق سنّيان بايد شنود
ظاهراً مبتنى بر روايت ذيل است:
عَن ابن عَبَّاسٍ قَالَ سَمعتُ رَسُولَ اللَّه (صَلّى اللّهُ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) يَقُولُ قَالَت المَلَائكَةُ يَوماً رَبَّنَا هَل خَلَقتَ خَلقاً اعظَمَ منَ العَرش قَالَ نَعَم العَقلُ قَالُوا وَ مَا بَلَغَ قَدرُهُ قَالَ هَيهَاتَ لَا يُحَاطُ بعلمه هَل لَكُم علمٌ بعَدَد الرِّمَال قَالُوا لَا قَالَ تَعَالى فَانِّي خَلَقتُ العَقلَ اصنَافاً شَتّى كَعَدد الرِّمَال فَمنَ النَّاس مَن اعطىَ حَبَّةً وَ منهُم مَن اعطىَ حَبَّتَين وَ منهُم مَن اعطىَ الثَّلَاثَ وَ منهُم مَن اعطىَ اربَعاً وَ منهُم مَن اعطىَ فَرَقاً وَ منهُم مَن اعطىَ وسَقاً وَ منهُم مَن اعطىَ اكثَرَ من ذلكَ[1].
المنهج القوى، ج 3، ص 220 [ص 78 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] مستفاد است از مضمون كلام مولاى متقيان على-7-:
تَكَلَّمُوا تُعْرَفُوا فَإنَّ الْمَرْءَ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لسَانه (1).
نهج البلاغه ص 545 شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 421، 313 سخن گوييد تا شناخته شويد، زيرا انسان در زير زبانش پنهان است.
قَالَ الصَّادقُ7: قَالَ أَميرُ الْمُؤْمنينَ7: الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لسَانه فَزنْ كَلَامَكَ وَ اعْرضْهُ عَلَى الْعَقْل فَإنْ كَانَ للَّه وَ في اللَّه فَتَكَلَّمْ به وَ إنْ كَانَ غَيْرَ ذَلكَ فَالسُّكُوتُ أَوْلَى الْخَبَرَ.
مستدركالوسائل ج 9 ص 22 باب 101 ح 10094.
امام صادق از اميرالمؤمنين8نقل مىكند كه فرمود: آدمى در پشت زبانش پنهان گشته است پس سخنت را بسنج و بر خرد عرضه كن آنگاه اگر براى خدا و در مسير او بود سخن بگو و اگر جز آن بود سكوت سزاوارترين خبر است.
[1]- از ابن عباس نقل شده كه گفت از رسول خدا6شنيدم كه فرمود: يك روز فرشتگان گفتند خدايا چيزى با عظمتتر از عرش آفريدهاى؟ خدا فرمود آرى عقل را. گفتند ارزش و مقامش چه قدر است؟ فرمود هرگز عظمت آن را نخواهيد فهميد. آيا شما تعداد شنها را مىدانيد؟ گفتند خير. فرمود من عقل را در درجات بسيار متفاوت و به تعداد شنها آفريدم. به بعضى از مردم فقط به اندازه يك دانه از آن عطا كردهام و به بعضى دو دانه و بعضى سه دانه و بعضى چهار دانه. به عدهاى يك فَرَق( پيمانهاى با ظرفيت شانزده رطل- كمتر و بيشتر هم گفتهاند.) و به عده ديگر يك وَسَق( پيمانهاى با ظرفيت سيصد و بيست رطل- يك بار شتر هم گفتهاند.) و به عده ديگر بيش از آن.
[تمارض آدمى را بيمار مى گرداند]
427-
«قول پيغمبر قَبُولُه يُفرَضُ
ان تَمَارَضتُم لَدَينَا تَمرَضوا
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (90) سند آنرا نقل كردهايم. [1] [ص 79 احاديث مثنوى]
[قصّه بو الخير اقطع خواندنى است]
428-
«بود درويشى به كهسارى مقيم
خلوت او بود هم خواب و نديم
مأخذ آن روايت ذيل است:
حَدَّثَنَا بَكرُ بنُ مُحَمَّدٍ قَالَ كُنتُ عندَ ابى الخَير النَّيسَابُورىِّ فَبَسَطَنى بمُحَادَثَته لى بذكر بَدَايَته الَى ان سَأَلتُهُ عَن سَبَب قَطع يَده فَقَالَ يَدٌ جَنَت فَقُطعَت ثُمَّ اجتَمَعَت به مَعَ جَمَاعَةٍ فَسَأَلُوهُ عَن ذَلكَ فَقَالَ سَافَرتُ حَتَّى بَلَغتُ اسكَندَريَّةَ فَاقَمتُ بهَا اثنَتَى عَشرَةَ سَنَةً وَ كُنتُ قَد بَنَيتُ بهَا كُوخاً وَ كُنتُ اجىءُ الَيه من لَيلٍ الَى لَيلٍ وَ افطَرُ عَلَى مَا يَنفَضَهُ المُرَابطُونَ وَ ازَاحمُ الكلَابَ عَلَى قُمَامَة السُّفَر وَ آكُلُ منَ البَردىِّ فى الشِّتَاء فَنُوديتُ فى سرّى يَا ابَا الخَير تَزعَمُ انَّكَ لَا تُشَاركُ الخَلق فى اقوَاتهم وَ تُشيرُ الَى التَّوَكُّل وَ انتَ فى وَسَط قَومٍ جَالسٌ فَقُلتُ الَهى وَ سَيِّدى وَ عزَّتكَ لَا مَدَدتُ يَدى الَى شَيءٍ ممَّا تُنبتُ الارضُ حَتَّى تَكُونُ المَوصلَ الَىَّ رزقى من حَيثُ لَا اكُون فيه فَاقَمتُ اثنَى عَشَرَ يَوماً اصَلِّى الفُرَضَ وَ اتَنَقَّلُ ثُمَّ عَجَزتُ عَن النَّافلَة فَاقَمتُ اثنَى عَشَرَ يَوماً اصلِّى الفُرَضَ و السُّنَّةَ ثُمَّ عَجَزتُ عَن السُّنَّة فَاقَمتُ اثنَى عَشَرَ يَوماً اصَلّى الفُرَضَ لَا غَيرَ ثُمَّ عَجَزتُ عَن القيَام فَاقَمتُ اثنَى عَشَرَ يَوماً اصَلِّى جَالساً لَا غَيرَ ثُمَّ عَجَزتُ عَن الجُلُوس فَرَأَيتُ ان طُوِّحَت نَفسى ذَهَبَ فَرضى فَرَجَعتُ الَى اللَّه بسرِّى فَقُلتُ الَهى وَ سَيِّدى افتَرَضتَ عَلَىَّ فَرضاً تَسأَلُنى عَنهُ وَ قَسَمتَ لى رزقاً وَ ضَمنتَهُ لى فَتَفَضَّل عَلَىَّ برزقى وَ لَا تؤاخذني بمَا عَقدَتُهُ مَعَكَ فَوَ عزَّتك لَا جتَهدَنَّ ان لَا حَلَلتُ عقداً عَقَدتُهُ مَعَكَ فَاذَا بَينَ يَدَىَّ قُرصَان بَينَهُمَا شَيءٌ فَكُنتُ اجدُهُ عَلَى الدَّوَام منَ اللَّيل الَى اللَّيل ثُمَّ طُولبَت بالمَسير الَى الثَّغر فَسرتُ حَتَّى دَخَلتُ الفَرَما فَوَجَدتُ فى الجَامع قَاصّاً يَذكُرُ قصَّةَ زَكَريّا وَ المنشَارَ وَ انَّ اللَّه تَعَالَى اوحَى الَيه حينَ نُشرَ فَقَالَ ان صَعَدتَ الَىَّ منكَ انَّةً لَامحوٌنَّكَ من ديوَان النُّبُوَّة فَصَبَرَ حَتَّى قُطعَ شَطرَين فَقُلتُ لَقَد كَانَ زَكَريَّا صَبَّارَاً الَهى وَ سَيِّدى لئن ابتَلَيتَنى لَاصبرَنَّ فَسرتُ حَتَّى دَخَلتُ انطَاكيَّةَ فَرَآنى بَعضَ اخوَانى وَ عَلمَ انِّى اريدُ الثَّغرَ فَدَفَعَ الَىَّ سَيفاً وَ تُرساً وَ حَربَةً فَدَخَلتُ الثَّغرَ وَ كُنتُ حينَئذٍ احتَشمُ منَ اللَّه تَعَالَى ان اتَوَارَى وَرَاءَ السُّور خيفَةً منَ العَدُوِّ فَجَعَلتُ مَقَامى فى غَابَةٍ اكُونُ فيهَا بالنَّهَار وَ اخرُجُ
______________________________ [1] اشاره است بدين روايت:
لَا تَمَارَضُوا فَتَمْرضُوا وَ لَا تَحْفُروُا قُبُورَكُمْ فَتَمُوتُوُا (1).
كنوز الحقائق، ص 156 و در كتاب اللؤلؤ المرصوع، ص 100 آمده است كه:
لَا تَمَارَضُوا فَتَمْرضُوا وَ لَا تَحْفرُوا قُبُورَكُمْ فَتَمُوتُوا فَتَدْخُلُوا النَّارَ. قَالَ ابْنُ الرَّبيع لَا اصْلَ لَهُ
(2). [ص 12 احاديث مثنوى] (1) تمارض نكنيد كه مريض مىشويد. و گور خود را نكَنيد كه (زودتر) مىميريد.
(2) تمارض نكنيد كه مريض مىشويد. و گور خود را نكنيد كه (با اين كار زودتر) مىميريد و در آتش جهنم خواهيد افتاد. ابن الربيع در اصالت اين روايت ترديد كرده است.
باللَّيل الَى شَاطئ البَحر فَاغرزُ الحَربَةَ عَلَى السَّاحل وَ اسنَدُ التُّرسَ الَيهَا محرَاباً وَ أَتَقَلَّدُ سَيفى وَ اصَلِّى الغَداةَ فَاذَا صَلَّيتُ الصُّبحَ غَدَوتُ الَى الغَابَة فَكُنتُ فيهَا نَهَارى اجمَعُ فَبَدَوتُ فى بَعض الايَّام فَعَثَرتُ بشَجَرَةٍ فَاستَحسَنتُ ثَمَرَهَا وَ نَسيتُ عَقدى مَعَ اللَّه وَ قَسَمى به ان لَامُّدَ يَدى الَى شَيءٍ ممَّا تُنبتُ الارضُ فَمَدَدتُ يَدى فَاخَذتُ بَعضَ الثَّمَرَةَ فَبَينَا انَا امضَغُهَا ذَكَرتُ العَقدَ فَرَمَيتُ بهَا من فىَّ وَ جَلَستُ وَ يَدى عَلَى رَأسى فَدَارَ بى فُرسَانٌ وَ قَالُوا لى قُم فَاخرَجُونى الَى السَّاحل فَاذَا اميرٌ وَ حَولَهُ خَيلٌ وَ رَجَّالَةٌ وَ بَينَ يَدَيه جَمَاعَةُ سُودَانٍ كَانُوا يَقطَعُون الطَّريقَ وَ قَد اخَذَهُم وَ افتُرقَت الخَيلُ فى طَلَب مَن هَرَبَ منهُم فَوَجَدُونى اسوَدُ مَعى سَيفٌ وَ تُرسٌ وَ حَربَةٌ فَلَمَّا قَدمْتُ الَى الامير قَالَ ايشٍ انتَ قُلتُ عَبدٌ من عَبيد اللَّه فَقَالَ للسُّودَان تَعرفُونَهُ قَالُوا لَا قَالَ بَلَى هُوَ رَئيسُكُم وَ انَّمَا تُفدُونَهُ بانفُسكُم لأَقطَعَنَّ ايديَكُم وَ ارجُلَكُم فَقَدَّمُوهُم وَ لَم يَزَل يُقَدِّمُ رَجُلًا وَ يَقطَعُ يَدَهُ وَ رجلَهُ حَتَّى انتَهَى الَىَّ فَقَال تَقَدَّم مُدَّ يَدَكَ فَمَدَدتُهَا فَقُطعَت ثُمَّ قَالَ مُدَّ رجلَكَ فَمَدَدتُهَا وَ رَفَعتُ رَأسي الَى السَّمَاء وَ قُلتُ الَهى وَ سَيِّدى يَدى جَنَت وَ رجلى ايشٍ عَملَت فَاذَا بفَارسٍ قَد وَقَفَ عَلَى الحَلقَة وَ رَمَى بنَفسه الَى الارض وَ صَاحَ ايشٍ تَعمَلُونَ تُريدُونَ ان تَنطَبقَ الخَضرَاءَ عَلَى الغَبرَاء هَذَا رَجُلٌ صالحٌ يُعرَفُ بابى الخَير فَرَمَى الاميرُ نَفسَهُ وَ اخَذَ يَدى المُقُطوعَة منَ الارض فَقَبَّلَهَا وَ تَعَلَّقَ بى يُقَبِّلُ صَدرى وَ يَبكى وَ يَقُولُ سَأَلتُكَ باللَّه ان تَجعَلَنى فى حَلِّ فَقُلتُ قَد جَعَلتُكَ فى حلٍّ من اوَّل مَا قَطَعتَهَا هذه يَدٌ قَد جَنَت فَقُطعَت[1]. تلبيس ابليس، ص 314- 312 شيخ عطّار اين حكايت را در ذيل حال ابو الخير اقطع بدين طريق روايت كرده است:
و گفت در كوه لكام بودم. سلطان مىآمد هر كه را مىديد دينارى بر دست مىنهاد.
يكى به من داد. پشت دست آنجا داشتم و در كنار رفيقى انداختم. اتفاق افتاد كه بىوضو كرّاسه برگرفتم. يك روز بدان بازار مىرفتم با اصحاب به هم چون شوريدهاى. جماعتى دزدى كرده بودند در ميان بازار. ايشان بگريختند و همه خلق به هم برآمدند در صوفيان آويختند. شيخ گفت مهتر ايشان منم ايشان را خلاص دهيد كه رهزن منم. با مريدان گفت هيچ مگوييد آخر او را ببردند و دستش ببريدند. گفتند تو چه كسى؟ گفت من فلانم. امير گفت زهى آتشى كه در جان ما زدى. گفت باك نيست كه دستم خيانت كرده است مستحق قطع است. گفت چيزى به دستم رسيده است كه دستم از آن پاكيزهتر بود. و آن سيم لشكرى بود. و دست به چيزى رسيده است كه آن از دست من پاكيزهتر بود. و آن مصحف است كه بىوضو برگرفتم. چون به خانه باز آمد عيالش فرياد بر گرفت. شيخ گفت چه جاى تعزيت است جاى تهنيت است. اگر چنان بودى كه دست ما نبريدندى دل ما
[1]- از بكر بن محمد نقل شده كه گفت روزى در محضر ابو الخير( اقطع) نيشابورى بودم. او داستان زندگى خود را مشروحاً تعريف كرد. وقتى سبب قطع شدن دستش را پرسيدم، گفت دستى بود كه خطا كرد و( به حق) قطع شد.
همين كه عده ديگرى سر رسيدند موضوع( قطع شدن دست) باز مطرح گرديد و ابو الخير به تفصيل آن را چنين بيان كرد:
در ادامه سفرم به اسكندريه رسيده بودم. در آنجا دوازده سال مقيم شدم.
به همين منظور كلبهاى ساختم و شبها را در آنجا به سر مىبردم.( روزها روزه بودم) و با ته مانده غذايى كه مرزداران دور مىريختند افطار مىكردم. گاهى براى خوردن ته مانده سفرهها با سگها درگير مىشدم. زمستانها بَردى( نوعى خرما) مىخوردم. ناگهان از درونم اين ندا برخاست كه اى ابو الخير گمان مىكنى تو مانند ساير مردم صاحب رزق و روزى نيستى؟ و در حالى كه بين مردم نشستهاى به داشتن توكل اشاره مىكنى؟ گفتم خدايا و سروَرم، به عزتت قسم كه دستم را به سوى آنچه از زمين مىرويد دراز نكنم تا زمانى كه خودت روزيم را به نحوى كه خود نمىدانم به من برسانى. سپس دوازده روز پياپى به نماز واجب و نافلهها پرداختم. بعد از آن چون خواندن نافلهها برايم مشكل شده بود به نماز واجب و سنّت اكتفا كردم. دوازده روز كه گذشت ضعيفتر شدم و فقط نماز واجب را مىخواندم. پس از دوازده روز، ضعفم بيشتر شد و نماز واجب را نشسته به جا مىآوردم. و وقتى توان نشستن را هم از دست دادم دريافتم كه حالم پريشان است و نمىتوانم نماز بخوانم، تنها از درون با خداى خويش مناجات مىكردم و مىگفتم اى خداى من و سروَرم، نماز را بر من واجب كردى و انتظار انجامش را از من دارى، پس رزقم را هم كه تضمين كردهاى برسان. و به آنچه با تو پيمان بستهام مؤاخذهام نكن. خدايا، به عزتت قسم تلاش خواهم كرد پيمانى را كه با تو بستهام نشكنم. ناگهان ديدم دو قرص نان با نانخورش جلوم حاضر شد و از آن پس هر شب اين گونه غذايم حاضر مىشد. سفرم را ادامه دادم تا به مرز( روم) رسيدم و به فرما( نام محلى است.) وارد شدم. در مسجد جامع گويندهاى داستان حضرت زكريا و ارّه شدنش را بيان مىكرد و مىگفت وقتى به آن حضرت( كه به درون تنه درختى پناه برده بود و دشمنان در صدد قطع درخت بودند) وحى شد اگر در خلال ارّه شدن نالهات را بلند كنى مقام نبوت از تو گرفته مىشود. آن حضرت نيز مقاومت كرد و سرانجام دو نيمه شد. با خود گفتم حضرت زكريا واقعاً صبّار و مقاوم بوده است. خدايا، اگر مرا هم به بلايى گرفتار سازى البتّه مقاومت خواهم كرد. در ادامه سفرم به انطاكيه رسيدم. بعضى از دوستان وقتى ديدند قصد رفتن به مرز دارم مرا به شمشير و سپر و حربهاى مسلح كردند. در انطاكيه از اين كه پشت يك ديوار پنهان شوم تا دشمن مرا نبيند در پيشگاه خدا احساس شرمسارى مىكردم. به همين جهت روزها را در جنگلى به سر مىبردم و شبها كنار دريا مىآمدم، حربه را در زمين فرو مىكردم و سپر را به منزله محراب، تكيهگاه مىساختم و شمشير را حمايل مىكردم. نماز صبح را كه مىخواندم مجدداً به جنگل مىرفتم و روزها را در آنجا مىگذراندم. يك روز چشمم به درختى خورد كه ميوه مطلوبى داشت. بىاختيار و بدون توجه به عهدى كه بسته بودم دستم را دراز كردم و ميوهاى از آن درخت چيدم. همين كه از آن چشيدم عهد و پيمان يادم آمد. فورا ميوه را از دهان بيرون انداختم و دستم را( به عنوان مرتكب جرم) بالاى سرم گرفتم. در اين لحظه اسب سوارانى سر رسيدند و محاصرهام كردند و گفتند برخيز. و مرا به ساحل بردند. در آنجا اميرى با تعدادى سواره و پياده مستقر بود. و در مقابل آنان جمعى سياه پوست به اتهام راهزنى باز داشت شده بودند. عدهاى سواره را به اطراف فرستاده بودند تا همدستان ديگر دزدان را بيابند. دستگيرى و باز داشت من هم در همين رابطه بود. امير گفت تو كيستى؟ گفتم بندهاى از بندگان خدا. به سياهان گفت او را مىشناسيد؟ گفتند خير. گفت او فرمانده شماست و شما براى نجات جان وى حاضر شدهايد خود را به خطر اندازيد. هم اكنون دست و پايتان را قطع مىكنم. آن گاه دستور داد يكى يكى، حاضرشان كنند و يك دست و يك پاى هر كدام را مىبريد، تا نوبت به من رسيد. فرمانده گفت دستت را دراز كن. دراز كردم و آن را قطع كرد. سپس گفت پايت را هم دراز كن. دراز كردم در حالى كه سر به آسمان برداشتم و گفتم خدايا، دستم خطا كرد و سزايش قطع شدن بود اما پايم بىتقصير است. ناگهان سوارهاى كه در جمع ايستاده بود خودش را به زمين افكند و فرياد زد چه
كار مىكنيد؟ مىخواهيد شخصى را كه سبز چهره است به جاى يك سياه پوست كيفر دهيد. اين مردى صالح است و نامش ابو الخير است. امير ناگهان مرا رها كرد و دست بريده را از زمين برداشت و بوسيد و به سينهام چسبانيد و شروع به گريستن كرد. گفت تو را به خدا سوگند مىدهم حلالم كن. گفتم از اول حلالت كرده بودم. زيرا دست من خطايى كرده بود و سزايش قطع شدن بود كه تو در اين باره به حق عمل كردى!