ببريدندى و داغ بىگانگى بر دل ما نهادندى به دست ما چه بودى؟ تذكرة الاولياء، ج 2، ص 100 [ص 101 به بعد قصص مثنوى]
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[كارها بر صاحبش آسان شود]
429-
«همچنان كه سهل شد ما را حَضَر
سهل شد هم قوم ديگر را سفر
آنچنان كه عاشقى بر سَروَرى
عاشق است آن خواجه بر آهنگرى
هر كسى را بهر كارى ساختند
ميل آن را در دلش انداختند
مستفاد است از مضمون اين خبر:
اعمَلُوا فَكُلٌّ مُيَسَّرٌ لمَا خُلقَ لَهُ[1].
[1] مسلم، ج 8، ص 47، جامع صغير، ج 2، ص 93 و با تفصيل بيشتر- بخارى، ج 3، ص 139، ج 4، ص 93، مسند احمد، ج 1، ص 6، 82، 129.
[2]
كُلُّ عَاملٍ مُيَسَّرٌ لعَمَله[2].
مسلم، ج 8، ص 48 [ص 79 احاديث مثنوى]
[دل بُوَد لرزان چو پَرّى در فضا]
430-
«در حديث آمد كه دل همچون پَرى است
در بيابانى اسير صرصرى است
اين حديث مراد است:
______________________________ [1] نهج الحق ص 120، عوالى اللئالى ج 4 ص 22،
[2] و با تفسير و توضيح در كتاب توحيد ص 356 باب 58- باب السعادة و الشقاوة و در بحارالأنوار ج 64 ص 119 باب 3- طينة المؤمن و خروجه من الكافر اژ امام كاظم7چنين آمده است:
عَنْ أَبي الْحَسَن الْأَوَّل7أَنَّهُ قَالَ: مَعْنَى قَوْل النَّبيِّ6: اعْمَلُوا فَكُلٌّ مُيَسَّرٌ لمَا خُلقَ لَهُ إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْجنَّ وَ الْإنْسَ ليَعْبُدُوهُ وَ لَمْ يَخْلُقْهُمْ ليَعْصُوهُ وَ ذَلكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ما خَلَقْتُ الْجنَّ وَ الْإنْسَ إلَّا ليَعْبُدُون فَيَسَّرَ كُلًّا لمَا خُلقَ لَهُ فَالْوَيْلُ لمَن اسْتَحَبَّ الْعَمَى عَلَى الْهُدَى.
امام كاظم7در توضيح فرمايش رسول خدا6كه مىفرمايد:" به كار تن دهيد، هر كس اگر به كارى پرداخت كه براى آن آفريده شده مشكلاتش آسان و راهش هموار گردد"، فرمود: خداى متعال انسانها و پريان را براى بندگى خويش آفريده است نه براى نافرمانى و معصيت، اين كلام خداى متعال است كه فرمود:" وَ ما خَلَقْتُ الْجنَّ وَ الْإنْسَ إلَّا ليَعْبُدُون" من انسانها و پريان را جز براى فرمانبردارى و پرستشم نيافريدم، پس كار هر كسى را براى آن هدفى كه آفريده شده سهل و آسان گرداند.
واى بر كسى كه كوردلى را بر بينايى برگزيند.
[1]- به كار تن دهيد. هر كس به كارى پرداخت مشكلاتش براى او آسان و هموار مىشود و به آن كار علاقه پيدا مىكند.
[2]- هر كس به كار تن داد انجام آن برايش آسان و هموار مىشود.
انَّ هَذَا القَلبَ كَريشَةٍ بفلَاةٍ منَ الارض يُقيمُهَا الرِّيحُ ظَهراً لبَطنٍ[1].
مسند احمد، ج 4، ص 419
مَثَلُ القَلب كَمَثَل ريشَةٍ في ارض فَلَاةٍ تُقَلِّبُهَا الرِّيَاحُ ظَهراً لبَطنٍ[2].
احياء العلوم، ج 3، ص 34
مَثَلُ القَلب كَمَثَل ريشَةٍ بارض فَلَاةٍ في يَوم ريحٍ عَاصفٍ تُقَلِّبُهَا الرِّيحُ ظَهراً لبَطنٍ[3].
شرح تعرف، ج 2، ص 167
انَّمَا سُمِّىَ القَلبُ من تَقَلُّبه انَّمَا مَثَلُ القَلب مَثَلُ ريشَةٍ بالفَلَاة تَعَلَّقَت في اصل شَجَرَةٍ يُقَلِّبُهَا الرِّيحُ ظَهراً لبَطنٍ[4].
جامع صغير، ج 1، ص 102، حلية الاولياء، ج 1، ص 261، 263، با تفاوت در تعبير. [ص 80 احاديث مثنوى]
[دل همىجوشد درون ديگ تن!]
431-
«در حديث ديگر آن دل دان چنان
كاب جوشان ز آتش اندر قازغان
مقصود اين حديث است:
لَقَلبُ ابن آدَمَ اشَدُّ انقلَاباً منَ القدر اذَا اجتَمَعَت غلياً[5].
مسند احمد، ج 6، ص 4، و با تفاوت مختصر- حلية الاولياء، ج 1، ص 165، جامع صغير، ج 2، ص 124.
لَقَلبُ المُؤمن اشَدُّ تَقَلُّباً منَ القدر في غَلَيَانها[6].
احياء العلوم، ج 3، ص 15 [ص 80 احاديث مثنوى]
[1]- اين دل مانند يك پَر رها شده در بيابانى است كه باد آن را گاهى به پشت و گاهى به رو جا بجا مىكند.
[2]- قلب به پَر رها شده در بيابانى شبيه است كه بادها آن را گاهى به پشت و گاهى به رو جا بجا مىكنند.
[3]- قلب مانند پر رها شده در بيابانى در يك روز پر از باد شديد است كه آن را گاهى به پشت و گاهى به رو جا بجا مىكند.
[4]- قلب به خاطر منقلب شدنش اين نام را به خود گرفته است. درست مانند پَرى در بيابان است كه به تنه درختى آويزان شده و توسط باد مرتباً پشت و رو مىشود.
[5]- قلب آدمى از آب جوشان در ديگ، بيشتر بالا و پايين مىرود.
[6]- قلب مؤمن از آب جوشان در ديگ، بيشتر بالا و پايين مىرود.
[بايزيد و قصّه تحريم آب]
432-
«بايزيد از بهر اين كرد احتراز
ديد در خود كاهلى اندر نماز
از سبب انديشه كرد آن ذو لُباب
ديد علت خوردن بسيار آب
گفت تا سالى نخواهم خورد آب
آن چنان كرد و خدايش داد تاب
مأخذ آن روايت ذيل است:
بايزيد را گفتند كه از مجاهده خود ما را چيزى بگو. گفت اگر بزرگتر گويم طاقت نداريد. اما از كمترين بگويم. روزى نفس را كارى بفرمودم حرونى كرد يعنى فرمان نبرد.
يك سالش آب ندادم. گفتم يا نفس، تن در طاعت ده يا در تشنگى جان بده. تذكرة الاولياء ج 1، ص 156 [ص 104 قصص مثنوى]
[آدمى چون مُرد بيدارى رسد]
433-
«اين جهان خواب است اندر ظن مَايست
گر رود در خواب دستى باك نيست
مناسب است با مضمون اين روايت: [1]
النَّاسُ نيَامٌ فَإذَا مَاتُوا انتَبَهُوا.[1]
در زهر الاداب، طبع مصر، ج 1، ص 60 منسوب به حضرت رسول (صَلّى اللَّه عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) و در شرح تعرف، ج 3، ص 98 منسوب است به مولاى متقيان على-7-.
[ص 81 احاديث مثنوى]
[اين جهان رؤيا و خوابى بيش نيست]
434-
«اين جهان را كه به صورت قائمست
گفت پيغمبر كه حُلم نائمست
______________________________ [1]
قَالَ النَّبيّ6(قَالَ عَليٌّ7): النَّاسُ نيَامٌ فَإذَا مَاتُوا انتَبَهُوا.
مجموعه ورام ج 1 ص 150، خصائص الأئمة ص 112، بحار الأنوار ج 50 ص 134،
[1]- مردم در خوابند؛ چون بميرند بيدار مىشوند.
مقصود روايت ذيل است: [1]
الدُّنيَا حُلْمُ وَ أَهلُهَا عَلَيهَا مُجَازُونَ وَ مُعَاقَبُونَ[1]
احياء العلوم، ج 3، ص 148 و از امير مؤمنان على-7- روايت كردهاند:
الدُّنْيَا حُلُمٌ وَ الْآخرَةُ يَقْظَةٌ وَ نَحْنُ بينَهُمَا أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ[2].
شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 242.
عَن جَابر قَالَ كُنتُ مَعَ النَّبيُّ (صَلّى اللّه عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) إذْ أَتَاهُ رَجُلٌ أَبْيَضُ الوَجْه فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّه مَا الدُّنيَا قَالَ عَلَيه السَّلامُ حُلُمُ النّائم فَّقَالَ كَم بَينَ الدُّنيَا وَ الآخرَة قَالَ عَلَيه السَّلامُ غَمضَةُ عَين فَقَالَ كَم القَرَارُ فيهَا قَالَ عَلَيه السَّلامُ قَدرُ التَّخَلُّف عَن القَافلَة ثُمَّ ذَهَبَ الرَّجُلُ فَقَالَ عَلَيه السَّلامُ هَذَا جبريلُ اتَاكُم يُزَهدَّكُم عَن الدُّنيَا وَ يُرَغِّبَكُم في الآخرَة[3].
المنهج القوى، ج 3، ص 242 [ص 81 احاديث مثنوى] [نيز مراجعه شود به مقدّمه كتاب صفحه دهم و رديف 708]
[نيست لغزش گر جلو را بنگرى]
435-
«گفت استَر با شُتر اى خوش رفيق
در فراز و شيب و در راه عميق
تو نيايى در سر و خوش مىروى
من همىآيم به سر در چون غوى
مأخذ آن حكايت ذيل است كه در مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح اسلامبول، ورق 27 و نيز ورق 76 مىبينيم:
______________________________ [1]
قَالَ النَّبيُّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله): الدُّنيَا حُلْمُ الْمَنَام وَ أَهلُهَا عَلَيهَا مُجَازُونَ وَ مُعَاقَبُونَ (1).
روضة الواعظين ج 2 ص 448، بحار الأنوار ج 70 ص 122، احياء العلوم، ج 3، ص 148 و از امير مؤمنان على-7- روايت كردهاند:
الدُّنْيَا حُلُمٌ وَ الْآخرَةُ يَقْظَةٌ وَ نَحْنُ بينَهُمَا أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ (2).
شرح نهج البلاغة، ج 20، ص 326.
قَالَ عَليٌّ7: الدُّنْيَا حُلُمٌ وَ الاغْترَارُ بهَا نَدَمٌ (3).
غرر الحكم ص 135.
(1) دنيا رؤيايى بيش نيست و اهل دنيا بر اساس آن پاداش و كيفر مىبينند.
(2) دنيا يك رؤيا است و آخرت بيدارى؛ بين اين دو ما همچون خوابهاى آشفته هستيم.
(3) دنيا رؤيايى بيش نيست و فريفته آن شدن پشيمانى است.
[1]- دنيا يك رؤيا است و آخرت بيدارى؛ بين اين دو ما همچون خوابهاى آشفته هستيم.
[2]- دنيا رؤيايى بيش نيست و فريفته آن شدن پشيمانى است.
[3]- از جابر نقل شده كه در خدمت پيامبر6بودم ناگهان مردى با چهره نورانى وارد شد و از رسول خدا6پرسيد دنيا چيست؟ فرمود دنيا همچون رؤياى كسى است كه در خواب است. باز پرسيد مدت زمانى كه بين دنيا و آخرت است چه قدر است؟ فرمود به اندازه يك چشم بهم زدن. سپس سؤال كرد مدت اقامت در دنيا چه قدر است؟ فرمود به اندازه مدتى كه كسى از قافله عقب مانَد. آن گاه مرد برگشت. پيامبر فرمود او جبرئيل بود كه براى بىرغبت كردن شما به دنيا و تشويق كردنتان به آخرت مأمور شده بود.
استر، اشتر را گفت كه تو در سر كم مىآيى چگونه است؟ گفت يكى آن كه بر من سه نقطه زيادتى است. آن زيادت نهلد كه در رو آيم. آن دگر، بزرگى جثه و بلندى قد. ديگر روشنى چشم. از بالاى گريوه نظر كنم تا به پايان عقبه همه را ببينم نشيب و بالا. ديگر من حلال زادهام تو حرام زادهاى. استر معترف شد پيش اشتر. حرام زادگيش نماند. و به شكل ذيل در مقالات شمس، نسخه موزه قونيه، ص 84 آمده است:
استر اشتر را پرسيد كه چون است كه من بسيار در سر مىآيم تو كم در سر مىآيى؟
اشتر جواب گفت كه من چون بر سر عقبه برآيم نظر كنم تا پايان عقبه ببينم. زيرا بلند سرم و بلند همتم و روشن چشمم. يك نظر پايان عقبه مىنگرم و يك نظر پيش پا. مراد از شتر شيخ است كه كامل نظر است.
و در ص 12، از همان نسخه به صورت ذيل: كَمَا قَالَ البَغلُ للجَمَل لَايشٍ يَقلُّ عُثُورُكَ قَالَ لَانِّى انظُرُ الَى آخر العَقَبَة[1].
و اين حكايت در دفتر چهارم مثنوى ذيل شماره [699] مكرر شده است.
[ص 104 قصص مثنوى]
[خواب صد سال عُزير و مركبش]
436-
«هين عُزيرا در نگر اندر خرت
كه بپوسيده است و ريزيده برت
اشاره است به مضمون آيه شريفه:أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِهاالخ (آيه 259، سوره بقره) و رواياتى كه مفسرين در احياء عزير (يا ارميا) و حمار او روايت كردهاند.
رجوع كنيد به: قصص الانبياء ثعلبى، ص 291- 290 و تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 452 [ص 105 قصص مثنوى]
[خنده بر مرگ پسر بين زين پدر!]
437-
«بود شيخى رهنمايى پيش از اين
آسمانى شمع بر روى زمين
[1]- همان طورى كه استر به شتر گفت: چرا لغزش و به سر درآمدن تو كمتر است؟
و شتر پاسخ داد: براى اين كه من تا انتهاى عقبه و گردنه را مىبينم.
مأخذ آن روايت ذيل است كه در حلية الاولياء، ج 8، ص 100 و رساله قشيريه، ص 9 و تذكرة الاولياء، ج 1، ص 84 نقل شده و اينك آن را از مأخذ اخير در اينجا نقل مىكنيم:
نقل است كه سى سال هيچ كس لب او (فُضيل عياض) خندان نديده بود. مگر آن روز كه پسرش بمرد. تبسّمى بكرد. گفتند خواجه اين چه وقت اين است؟ گفت دانستم كه خداى راضى بود به مرگ اين پسر. من موافقت رضاى او را تبسمى بكردم.
و نظير آن حكايتى است كه هم در تذكرة الاولياء، ج 2، ص 68 مذكور است به شرح ذيل:
نقل است كه ابن عطا ده پسر داشت همه صاحب جمال. در سفرى مىرفتند با پدر.
دزدان بر او افتادند و يك يك پسر او را گردن مىزدند و از هيچ نمىگفت. هر پسرى را كه بكشتندى روى به آسمان كردى و بخنديدى تا نُه پسر را گردن بزدند. چون آن ديگر را خواستند كه به قتل آرند روى به پدر كرد و گفت زهى بىشفقت پدر كه تويى! نُه پسر تو را گردن زدند و تو مىخندى و چيزى نمىگويى؟ گفت جان پدر آن كس كه اين مىكند با او هيچ نتوان گفت كه او خود مىداند و مىبيند و مىتواند. اگر خواهد همه را نگاه دارد. دزد چون اين بشنيد حالتى در وى ظاهر شد. گفت اى پير اگر اين سخن پيش مىگفتى هيچ پسرت كشته نمىشد.
[ص 105 قصص مثنوى]
[پير هر قومى به مانند نبى است]
438-
«گفت پيغمبر كه شيخ رفته پيش
چون نبى باشد ميان قوم خويش
اشاره به حديثى كه به صور ذيل روايت مىشود:
الشَّيخُ في بَيته كَالنَّبىِّ في قَومه[1].
جامع صغير، ج 2، ص 42، كنوز الحقائق، ص 74
الشَّيخُ في اهله كَالنَّبىِّ في أُمَّته[2].
جامع الأخبار ص 92، مشكاة الأنوار ص 169، جامع صغير، ج 2، ص 42، كنوز الحقائق، ص 76
الشَّيخُ في قَومه كَالنَّبىِّ في امَّته[3].
لطائف معنوى، ص 130 و مؤلف اللؤلؤ المرصوع (ص 45) و سيوطى در اللآلى المصنوعة، ج 1، ص 153 اين حديث را جزء موضوعات آوردهاند.
[ص 82 احاديث مثنوى]
[1]- پير و بزرگ خانواده به منزله پيامبر در قومش است.
[2]- پير در ميان اهل و تبارش مانند پيامبر در ميان امّتش است.
[3]- پير در ميان قومش مانند پيامبر در ميان امّتش است.