بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 383

فَلَم يَسيرُوا فَلقَى النَّبىُّ6رَجُلًا منهُم فَقَالَ يَا فَلَانُ مَا لَكَ أَ مَا انطَلَقتُم قَالَ يَا رَسُولَ اللَّه اميُرنَا يَشتَكى رجلهُ فَاتَاهُ النَّبىُّ6او بَعَثَ الَيه فَقَال بسم اللَّه وَ باللَّه وَ اعُوُذ بعزّة اللَّه وَ بقُدرَته من شَرِّ مَا فيهَا سَبعَ مَرَّاتٍ فَبَرَءَ الرَّجُلُ فَقَالَ لَهُ يَا رَسُول اللَّه أَ تُؤَمِّرَهُ عَلَينَا وَ هُوَ اصغَرُنَا فَتَذَكَّرَ النَّبىُّ6قَرَاءَتَهُ للقُرآن‌[1].

نوادر الاصول از محمد بن على حكيم ترمذى، چاپ آستانه، ص 332 [ص 141 قصص مثنوى‌]

[ «لاجرم اغلب بلا بر انبياست»]

631-

«لاجرم اغلب بلا بر انبياست‌

كه رياضت دادن خامان بلاست‌

اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (557) مذكور افتاد.

[ص 124 احاديث مثنوى‌]

[1]- از عثمان بن عفّان نقل شده كه رسول خدا6سپاهى را( براى جهاد با كفّار) روانه ساخت و كسى را فرمانده آنان كرد كه جوان‌تر از همه بود. تأخيرى در حركت ايجاد شد، پيامبر خطاب به يكى از سپاهيان فرمود هنوز نرفته‌ايد؟ وى پاسخ داد علتش اين است كه فرمانده ما به درد پا مبتلا شده است. فورا پيامبر پيش او رفت- يا كسى را نزدش فرستاد- و براى شفا يافتنش اين دعا را هفت بار تكرار كرد: به نام خدا و با پناه بردن به عزت و قدرتش از شرّ و بديهاى موجود.

طولى نكشيد كه فرمانده شفا يافت. آن سپاهى گفت اى رسول خدا آيا فرماندهى بر ما را به كسى داده‌اى كه از همه ما جوان‌تر است؟ پيامبر6فرمود آرى، سببش امتيازى است كه او نسبت به بقيه دارد. او قارى قرآن است.


صفحه 384

[ «خود ملايك نيز ناهمتا بُدند»]

632-

«خود ملايك نيز ناهَمتا بُدند

ز اين سبب بر آسمان صف صف شدند

مبتنى است بر مضمون اين روايت:

اطَّت السَّمَاءُ وَ حُقَّ لَهَا ان تَعطَّ فَمَا فيهَا مَوضعُ شبر إلّا وَ فيه مَلَكٌ قَائمٌ او رَاكعٌ او سَاجدٌ وَاضعٌ جَبهَتَهُ للَّه‌[1].

شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 31 و با مختصر تفاوت حلية الاولياء، ج 6، ص 269.

و از گفتار مولاى متقيان على7است:

منهُم سُجُودٌ لَا يَرركَعُونَ وَ رُكُوعٌ لَا يَنتَصبُونَ وَ صَافُّونَ لَا يَتَزَايلُونَ وَ مُسَبِّحُونَ لَا يَسأَمُونَ ... وَ منهُم امَنَاءُ عَلَى وَحيه وَ السُّنَّةُ الَى رُسُله وَ مُختَلفُونَ بقَضَائه وَ امره وَ منهُم لحَفَظَةُ لعبَاده وَ السَّدَنَةُ لَابوَابِّ جنَانه وَ منهُمُ الثَّابتَةُ فى الارَضينَ السُّفلَى اقدَامُهُم وَ المَارقَةُ منَ السَّمَاء العليَا اعنَاقُهُم‌[2].

شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 29 [ص 124 احاديث مثنوى‌]

[ «پير بايد پير بايد پيشوا»]

633-

«هم تو گفتستى و گفت تو گوا

پير بايد پير بايد پيشوا

مقصود حديث ذيل است:

كَبِّرُو الكُبرَ.

كه:

الكُبرُ الكُبرُ.

هم روايت شده است (اى ليَبدَأَ الاكبَرُ بالكَلَام)[3].

[1]- آسمان( از شدت تراكم و فشردگى) به صدا در آمده است و حق با اوست.

زيرا يك وجب جا پيدا نمى‌شود مگر اين كه فرشته‌اى در آنجا به عبادت ايستاده يا در ركوع است و يا سجده كنان پيشانى براى خدا فرو نهاده است.

[2]- عده‌اى از فرشتگان ساجدند و به ركوع نمى‌روند. عده‌اى راكعند بى‌آن كه خسته شوند. عده‌اى به صف ايستاده‌اند و پراكنده نمى‌شوند و عده ديگر در تسبيحند و خستگى نمى‌شناسند ... گروهى از آنان امين وحى خدا و سنت رسول او6هستند و پيوسته به حكم و فرمان خدا در آمد و رفتند. گروهى محافظ بندگان خدايند و گروه ديگرى پرده‌داران بهشتند. عده ديگرى هم هستند كه پايشان در اعماق زمينها ثابت است و گردنشان از آسمان برين در گذشته است.

[3]- پير را بزرگ داريد. پير، پير( و بزرگ قوم) است.( بايد شروع سخن با پيرترين افراد باشد).


صفحه 385

مسلم، ج 5، ص 98- 99، بخارى، ج 4، ص 47، 155، نهايه ابن اثير، ج 4، ص 4.

[ص 125 احاديث مثنوى‌]

[ «كه خبر هرزه بود پيش نظر»]

634-

«دست مى‌دادش سخن او بى‌خبر

كه خبر هرزه بود پيش نظر

مقتبس است از مضمون حديثى كه در ذيل شماره (563) گذشت.

[ص 125 احاديث مثنوى‌]

[ «بايزيد آمد كه نك يزدان منم»]

635-

«با مريدان آن فقير محتشم‌

بايزيد آمد كه نك يزدان منم‌

مأخذ آن روايت ذيل است:

يك بار در خلوت بود. بر زبانش برفت كه سُبحَانى مَا اعظَمَ شَأنى. چون با خود آمد مريدان با او گفتند كه چنين كلمه‌اى بر زبان تو برفت. شيخ گفت خداتان خصم، بايزيدتان خصم. اگر از اين جنس كلمه‌اى بگويم مرا پاره پاره بكنيد. مگر چندان افتاد كه ديگر بار همان بگفت. مريدان قصد كردند تا بكشندش. خانه از بايزيد انباشته بود. اصحاب خشت از ديوار بيرون گرفتند و هر يكى كاردى مى‌زدند. چنان كارگر مى‌آمد كه كسى كارد بر آب زند! هيچ زخم كارگر نمى‌آمد. چون ساعتى چند بر آمد آن صورت خرد مى‌شد.

بايزيد پديد آمد چون صعوه‌يى خرد در محراب نشسته. اصحاب در آمدند و حال بگفتند. شيخ گفت بايزيد اين است كه مى‌بينيد آن بايزيد نبود.

تذكرة الاولياء، ج 1، ص 140 نيز رجوع كنيد به: تلبيس ابليس، ص 344، 345 و فتوحات مكيه، ج 1، ص 354. [ص 142 قصص مثنوى‌]

[ «دل ببينيم و به ظاهر ننگريم»]

636-

«ما كه باطن بين كشوريم‌

دل ببينيم و به ظاهر ننگريم‌


صفحه 386

مناسب است با الفاظ و مضمون حديثى كه در ذيل شماره (316) مذكور افتاد.

[ص 125 احاديث مثنوى‌]

[آدمى را حكم بر ظاهر بُوَد]

637-

«قاضيانى كه به ظاهر مى‌تنند

حُكم بر اشكال ظاهر مى‌كنند

چون شهادت گفت و ايمانش نمود

حُكم او مؤمن كنند اين قوم زود

حكم شرعى و موافق است با مضمون خبر:

نَحنُ نَحكُمُ بالظَّاهر وَ اللَّهُ يَتَوَلَّى السَّرَائرَ[1].

احياء العلوم، ج 4، ص 151 و بعضى نيز آن را حديث نمى‌شمارند (رجوع كنيد به فيه ما فيه، انتشارات دانشگاه تهران، ص 303).

و در روايت ديگر آمده است:

إنِّى لَم أُؤمَر ان أُنَقَّبَ عَلى قُلُوب النَّاس‌[2].

نهايه ابن اثير، ج 4، ص 168، جامع صغير، ج 1، ص 104 [ص 125 احاديث مثنوى‌]

[آبگيرى بود و سه ماهى در آن‌]

638-

«قصه آن آبگير است اى عنود

كه در او سه ماهى اشگرف بود

مأخذ آن حكايتى است مذكور در كليله و دمنه، باب الاسد و الثّور (ص 84) به طريق ذيل:

آورده‌اند كه در آبگيرى از راه دور و از گذريان و تعرض ايشان مصون سه ماهى بودند. دو حازم و يكى عاجز. از قضا روزى دو صياد بر آن گذشتند. با يكديگر ميعاد نهادند كه دام بياورند و هر سه را بگيرند. ماهيان اين سخن بشنودند. آن كه حزمى داشت و بارها دستبرد زمانه جافى و شوخ چشمى سپهر غدار ديده بود و بر بساط خرد و تجربت ثابت قدم شده، سبك روى به كار آورد. و از آن جانب كه آب آمدى برفور بيرون‌

[1]- ما حكم به ظاهر مى‌كنيم. و حكم و ولايت بر باطن مخصوص پروردگار است.

[2]- من مأمور نشده‌ام كه در باطن مردم تجسس كنم.


صفحه 387

شد، در اين ميان صيادان برسيدند و هر دو جانب آبگير محكم ببستند. آن ديگرى كه تحرّزى داشت از پيرايه خرد عاطل نبود و از خبرت و تجربت بى‌بهره. با خود گفت غفلت كردم و فرجام كار غافلان چنين باشد. و اكنون وقت حيلت است. هر چند تدبير هنگام بلا فايده بيشتر ندهد و از ثمرت راى در وقت آفت، تمتعى زيادت نتوان يافت. با اين همه عاقل از منافع دانش هرگز نوميد نشود و در دفع مكايد دشمن، تأخير صواب نبيند. وقت ثبات مردان و هنگام مكر خردمندان است. پس خود را مدره ساخت و بر روى آب مى‌رفت. صيّادان پنداشتند كه مرده است. او را بينداختند. و او خويشتن به حيله در جوى افكند و جان به سلامت ببرد. و آن كه غفلت بر احوال وى غالب و عجز در افعال وى ظاهر بود، حيران و سرگردان و مدهوش و پاى كشان چپ و راست مى‌رفت و در فراز و نشيب مى‌شد تا گرفتار آمد.

و مفاد اين حكايت در اين سخن عمر بن خطاب مندرج است:

قَالَ عُمَرُ الرِّجَالُ ثَلَاثَةٌ رَجُلٌ يَنظُرُ فى الامُور قَبلَ ان تَقَعَ فَيَصدرُهَا مَصدَرَهَا وَ رَجُلٌ مُتَوكِّلٌ لَا يَنظُرُ فَاذَا نَزَلَت به نَازلَةٌ شَاوَرَ اهلَ الرَّاى وَ قَبلَ قَولَهُم وَ رَجُلٌ حَائرٌ بَابرٌ لَا يَأتَمرُ رُشداً وَ لَا يُطيعُ مُرشداً[1]. البيان و التبيين، ج 3، ص 182 [ص 142 قصص مثنوى‌]

[اهل ايمان را بود حبّ الوطن‌]

639-

«از دَم حُبّ الوطن بگذر مايست‌

كه وطن آن سوست جان اين سوى نيست‌

گر وطن خواهى گذر آن سوى شَط

اين حديث راست را كم خوان غلط

[1]- از عمر نقل شده است كه مردم سه دسته‌اند. يك دسته كسانى هستند كه قبل از انجام هر كارى جوانب آن را مى‌سنجند و به درستى هم عمل مى‌كنند. دسته ديگر آنهايى هستند كه به انجام كار خود اميدوارند بدون اين كه جوانب آن را بسنجند. اما وقتى دچار مشكل شدند با افراد ذى صلاح مشورت مى‌كنند و سخن حق را از آنان مى‌پذيرند. دسته سوم افراد سرگردان و بى‌ثمرى هستند كه نه به مشورت تن مى‌دهند و نه سخن حق را از افراد ذى صلاح مى‌پذيرند.


صفحه 388

اشاره است به حديث:

حُبُّ الوَطَن منَ الايمَان‌

- كه در ذيل شماره (509) راجع بدان سخن گفتيم.

[ص 126 احاديث مثنوى‌]

[ «در وضو هر عضو را وردى جداست»]

640-

«در وضو هر عضو را وردى جدا

آمده است اندر خبر بهر دعا

چون كه استنشاق بينى مى‌كنى‌

بُوى جنّت خواه از رَبّ غنى‌

چون كه استنجا كنى ورد و سخن‌

اين بود يا رب تو زينم پاك كن‌

مقصود وردهاى ذيل است:

اللَّهُمَّ ارحني رَائحَةَ الجَنَّة وَ ارزقني من نَعيمهَا وَ لَا تُرحني رَائحَةَ النَّار.

اللَّهُمَّ اجعَلني منَ التَّوَّابينَ وَ اجعَلني منَ المطهَّرينَ وَ اجعَلني منَ الصُّلَحَاء الرَّاشدينَ وَ اجعَلني منَ الَّذينَ لَا خَوفٌ عَلَيهم وَ لَا هُم يَحزَنُونَ‌[1].

المنهج القوى، ج 4، ص 306- 307 نيز رجوع كنيد به: احياء العلوم، ج 1، ص 99 كه با اختلاف عبارت اوراد مذكوره را در آنجا مى‌توان ديد.

[ص 126 احاديث مثنوى‌]

[بهر استنجا دعايش ديگر است!]

641-

«آن يكى در وقت استنجا بگفت‌

كه مرا با بوى جنّت دار جفت‌

مأخذ آن حكايتى است كه به طريق اشارت در مقالات شمس آمده است.

سوراخ غلط كرده است.

ارحنى رَائحَةَ الجَنَّة[2]

وقت استنجا مى‌گويد. دعا راست، اما سوراخ غلط كرده! مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح، ورق 38

[1]- خدايا، بوى بهشت را به مشامم رسان. و از نعمت آن برخوردارم كن. و از آتش جهنم بركنارم دار. خدايا، مرا از توبه كنندگان واقعى، پاك شدگان، صالحان ره يافته و كسانى كه ترس و اندوه در دلشان راه ندارد قرار ده.

[2]- خدايا بوى بهشت را به مشامم رسان!


صفحه 389

[ «همچنين حبّ الوطن باشد درست»]

642-

«همچنين حبّ الوطن باشد درست‌

تو وطن بشناس اى خواجه نخست‌

مراد حديثى است كه در ذيل شماره (509) نقل كرديم.

[ص 127 احاديث مثنوى‌]

[ «چون على تو آه اندر چاه كن»]

643-

«نيست وقت مشورت هين راه كن‌

چون على تو آه اندر چاه كن‌

مأخذ آن گفته عطار است در منطق الطير:

مصطفى جايى فرود آمد به راه‌

گفت آب آريد لشكر را ز چاه‌

رفت مردى زود باز آمد به تاب‌

گفت پر خون است چاه و نيست آب‌

گفت پندارى ز درد كار خويش‌

مرتضى در چاه گفت اسرار خويش‌

چاه چون بشنيد آن تابش نماند

لاجرم پر خون شد و آبش نماند

[ص 144 قصص مثنوى‌]

[ «خواب خود در چشم ترسنده كجاست؟»]

644-

«خواب خرگوش و سگ اندر پى خطاست‌

خواب خود در چشم ترسنده كجاست‌

مستفاد است از مضمون اين خبر:

مَا رَأَيتَ مثلَ النَّار نَامَ هَاوبُهَا وَ لَا مثلَ الجَنَّة الجَنَّة نَامَ طَالبُهَا[1].

جامع صغير، ج 2، ص 144 [ص 127 احاديث مثنوى‌]

[پندهاى مرغ و صيّاد حريص‌]

645-

«آن يكى مرغى گرفت از مكر و دام‌

مرغ او را گفت كاى خواجه همام‌

[1]- كسى را نخواهى ديد كه ترس آتش جهنم در دلش باشد و به خواب فرود رود.

همان طورى كه دوستدار بهشت را به خواب رفته نخواهى ديد.


صفحه 390

مأخذ آن حكايت ذيل است:

عَن الشَّعبى انَّ رَجُلًا من بَني إسرَائيلَ صَادَ قُبَّرَةً فَقَالَت مَا تُريدُ ان تَصنَعَ بى قَالَ اذبَحُكَ فَآكُلُكَ قَالَت وَ اللَّه مَا اشفى من بَرَمٍ وَ لَا اغني من جُوعٍ وَ لَكن اعَلِّمُكَ ثَلاثَ خصَالٍ هُوَ خَيرٌ لَكَ من اكلى امَّا الوَاحدَةُ فَاعَلمُّكَهَا وَ انَا فى يَدكَ وَ الثَّانيَةُ اذَا سرتُ الَى هَذه الشَّجَرَة وَ الثَّالثَةُ اذَا سرتُ عَلَى الجَبَل فَقَالَ هَات قَالَت لَا تَصدقَنَّ بمَا لَا يَكُونُ انَّهُ يَكُونُ ثُمَّ طَارَت فَسَارَت عَلَى الجَبَل فَقَالَت يَا شَقىُّ لَئن ذَبحتَنى لَاخرَجتَ من حَوصَلَتى دُرَّةً فيهَا زنَةُ عشرينَ مثقَالًا قَالَ فَعَضَّ عَلَى شَفَتَيه وَ تَلَهَّفَ ثُمَّ قَالَ هَات الثَّالثَةَ قَالَت لَهُ انتَ قَد نَسيتَ الاثنَتَين فَكَيفَ اعَلِّمُكَ الثَّالثَةَ أَ لَم اقُل لَكَ لَا تَلَهَفَّنَّ عَلَى مَا فَاتَكَ فَقَد تَل‌هَّفتَ عَلىَّ اذ فُتُّكَ وَ قُلتُ لَكَ لَا تَصدقَنَّ بمَا لَا يَكُونُ انَّهُ يَكُونُ فَصَدَقتَ انَا وَ عَظمى وَ ريشى لَا ازنُ عشرينَ مثقَالًا فَكَيفَ يَكُونُ فى حَوصَلَتي مَا يَزنُهَا[1].

عقد الفريد، ج 3، ص 59- ص 60- نيز رجوع كنيد به: كتاب اكمال الدين و اتمام النعمة، تأليف صدوق، طبع ايران ص 339 و حلية الاولياء ج 4، ص 316 و احياء العلوم، ج 3، ص 166 و الاذكياء ابن جوزى، ص 156- و جوامع‌الحكايات عوفى باب 13 از قسم چهارم و شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 374 و نثر الدر، باب چهاردهم نسخه كناب خانه آستانه رضويه شماره 121.

و شيخ عطار اين حكايت را در الهى نامه منظوم فرموده است. اينك ابيات عطار:

چنين گفته است شعبى مرد درگاه‌

كه شخصى صعوه‌اى بگرفت در راه‌

بدو آن صعوه گفت از من چه خواهى‌

وزين ساق و سر و گردن چه خواهى‌

گرم آزاد گردانى ز بندت‌

در آموزم سه حرف سودمندت‌

يكى در دست تو گويم و ليكن‌

دوم چون بر پرم بر شاخ ايمن‌

سيُم چون جاى تيغ كوه جويم‌

ز تيغ كوه آن با تو بگويم‌

به صعوه گفت بر گوى اولين راز

زبان بگشاد صعوه كرد آغاز

كه هرچ از دست شد گر هست جانى‌

برو حسرت مخور هرگز زمانى‌

رها كردش به قول خويش از دست‌

كه تا شد در زمان بر شاخ بنشست‌

دوم گفتا محالى گر شنيدى‌

مكن باور چو آن ظاهر نديدى‌

بگفت اين و روان شد تا سر كوه‌

بدو گفت اى ز بدبختى در اندوه‌

درونم بود دو گوهر قوى حال‌

كه هر يك داشت وزن بيست مثقال‌

مر اگر كُشتى اى گوهر تو را بود

مرا از دست دادى بس خطا بود

[1]- شعبى نقل كرده است كه شخصى از قوم بنى اسرائيل صعوه‌اى را به دام انداخت( صعوه، نوعى گنجشك است). از صياد پرسيد در مورد من چه تصميم گرفته‌اى؟ گفت مى‌خواهم ذبحت كنم و ترا بخورم. گفت به خدا سوگند من( با اين جثه كوچك) نه دردى از تو دوا مى‌كنم و نه تو را سير خواهم كرد. اگر از خوردن من صرف نظر كنى سه پند با ارزش به تو مى‌دهم. اولى را آن گاه كه در دست تو هستم. دومى را وقتى كه روى آن درخت پرواز كنم. و سومى را وقتى كه بالاى كوه رفتم به تو مى‌گويم. صياد پذيرفت و گفت اولى را بگو: پرنده گفت بر آنچه از دست مى‌دهى افسوس مخور. آن گاه روى شاخه پريد و گفت چيزى را كه مى‌دانى با واقعيت تطبيق نمى‌كند نپذير. وقتى بالاى كوه رفت به صيّاد خطاب كرد كه اى بخت برگشته اگر مرا ذبح مى‌كردى در چينه‌دانم مرواريدى به وزن بيست مثقال مى‌يافتى. صيّاد از ناراحتى لبهايش را گزيد و تأسف نخور. در حالى كه تو با از دست دادن من متأسف شدى. و مگر نگفتم چيزى را كه با واقعيت تطبيق نكند تأييد نكن. من با همه استخوانها و پر و بالم، بيست مثقال نمى‌شوم. پس چگونه ممكن است معادل اين وزن در چينه‌دان من باشد!