بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 391

دل آن مرد خونين شد ز غيرت‌

گرفت انگشت در دندان حيرت‌

به صعوه گفت بارى آن سيُم حرف‌

بگو چون گشت بحر حسرتم ژرف‌

بدو گفتا ندارى ذرّه‌اى هوش‌

كه شد دو حرف پيشينت فراموش‌

چو زان دو حرف نشنيدى يكى راست‌

سيم را از چه بايد كرد درخواست‌

تو را گفتم مخور بر رفته حسرت‌

مكن باور محال اى پاك سيرت‌

تو بر رفته بسى اندوه خوردى‌

محالى گفتمت تصديق كردى‌

دو مثقالم نباشد گوشت امروز

چهل مثقال دو دُرّ شب افروز

چگونه نقد باشد در درونم‌

تو را ديوانه مى‌آيد كنونم‌

بگفت اين و بپرّيد از سر كوه‌

بماند آن مرد در افسوس و اندوه‌

الهى نامه، چاپ استانبول، ص 211- 210 [ص 144 قصص مثنوى‌]


صفحه 392

[ «مرگ پيش از مرگ امن است اى فتى»]

646-

«مرگ پيش از مرگ امن است اى فتى‌

اين چنين فرمود ما را مصطفى‌

گفت مُوتُوا كُلُّكُم من قَبل ان‌

يَأتىَ المَوتُ تَمُوتُوا بالفتَن‌

مقصود حديثى است كه در ذيل شماره (603) نقل شد.

[ص 128 احاديث مثنوى‌]

[هست آبادى پس از تخريبها]

647-

«آن يكى آمد زمين را مى‌شكافت‌

ابلهى فرياد كرد و برنتافت‌

مأخذ اين تمثيل در مقالات شمس (نسخه كتاب خانه فاتح، ورق، 16) توان يافت به طريق ذيل:

اين زمين را يكى مى‌شكافد. يكى آمده است كه اين زمين سلامت را چرا خراب مى‌كنى؟ او خود عمارت را از خراب نمى‌داند. اگر خواب نكردى زمين خراب شدى. نه در آن خرابى عمارتهاست؟

[ص 146 قصص مثنوى‌]

[ «رحمت او سَبق دارد بر غضب»]

648-

«شاه را بايد كه باشد خوى رب‌

رحمت او سَبق دارد بر غضب‌

اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (193) منقول گرديد.

[ص 128 احاديث مثنوى‌]

[مهلت حق ظالمان را حجّت است‌]

649-

«ور نيايد تيرت از بخشايش است‌

نه پى ناديدن آلايش است‌

مقتبس است از مضمون حديث ذيل:

إنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَيُملى للظَّالم حَتَّى إذَا اخَذَهُ لَم يُفلتهُ‌[1].

كنوز الحقائق، ص 26، جامع صغير، ج 1، ص 72 [ص 128 احاديث مثنوى‌]

[1]- خداوند متعال قبل از اين كه جان ستمگر را بگيرد فرصت و مهلتش مى‌دهد تا( مگر به خود آيد و توبه كند و) مرگش ناگهانى و غافلگيرانه نباشد.


صفحه 393

[هست باب توبه بر مخلوق باز]

650-

«توبه را از جانب مغرب دَرا

باز باشد تا قيامت بر ورى‌

اشاره است به حديث ذيل:

أَنَّ بالمَغرب بَاباً مَفتُوحاً للتَّوبَة مَسيرَتُهُ سَبعُونَ سَنَةً لَا يُغلَقُ حَتَّى تَطلَعَ الشَّمسُ من نَحوه‌[1].

مسند احمد، ج 4، ص 240، حلية الاولياء، ج 5، ص 9، ج 6، ص 285، جامع صغير، ج 2، ص 73 با مختصر تفاوت.

للتَّوبَة بَابٌ بالمَغرب مَسيرَةُ سَبعينَ عَاماً لَا يَزَالُ كَذلكَ حَتَّى يَأتىَ بَعضُ آيَات رَبِّكَ طُلُوع الشَّمس من مَغربهَا[2].

جامع صغير، ج 2، ص 125

لَا تَزَالُ التَّوبَةُ مَقبُولَةً حَتَّى تَطلَعَ الشَّمسُ منَ المَغرب‌[3].

مسند احمد، ج 1: ص 192؛ نيز رجوع كنيد به: اللآلى المصنوعة، ج 1، ص 60 ج 2، ص 373.

[ص 128 احاديث مثنوى‌]

[هست جنّت را ز رحمت هشت در]

651-

«هست جنّت را ز رحمت هشت در

يك در توبه است زان هشت اى پسر

مبتنى است بر اين خبر:

للجَنَّة ثَمَانيَةُ أَبوَابٍ سَبعَةٌ مَغلَقَةٌ وَ بَابٌ مَفتُوحٌ للتُّوبَة حَتَّى تَطلَعَ الشَّمسُ من نَحوه‌[4].

مستدرك حاكم، ج 4، ص 361، جامع صغير، ج 2، ص 125 [ص 129 احاديث مثنوى‌]

[خصم نشنيد از كليم اللَّه پند]

652-

«هين ز من بپذير يك چيز و بيار

پس ز من بستان عوَض آن را چهار

مأخذ آن چنين است:

فَاوحَى اللَّهُ لمُوسَى ان قُل لفرعَونَ انَّكَ ان آمَنتَ باللَّه وَحدَهُ امَرتُكَ فى مَملكَتكَ وَ رَدَدتُكَ شَابّاً طَريّاً فَاستَنظَرَهُ فرعَونُ فَلَمَّا كَانَ منَ الغَد دَخَلَ الَيه هَامَانُ فَاخبَرَهُ فرعَونُ بمَا وَعَدَهُ مُوسَى من رَبِّه فَقَالَ لَهُ هَامَانُ وَ اللَّه لَا يَعدلُ هَذَا عبَادَةُ هَؤُلَاء لَكَ يَوماً وَاحداً وَ نَفَخَ فى منخَره‌[5].

قصص الانبياء ثعلبى، ص 155- نيز رجوع كنيد به: احياء العلوم، ج 4، ص 75، و تفسير ابو الفتوح، ج 2، ص 438. [ص 146 قصص مثنوى‌]

[چار نعمت هست دايم در بهشت‌]

653-

«گفت اى موسى كدام آن چهار

كه عوض بدهى مرا، بر گو بيار

مناسب است با مضمون اين روايت:

إنَّ لَكُم أَن تَحيَوا فَلَا تَمُوتُوا وَ إنَّ لَكُم أَن تَصرحُّوا فَلَا تَسقَمُوا وَ إنَّ لَكُم أَن تَشُبُّوا فَلَا

[1]- در توبه، با وسعتى معدل هفتاد سال راه، به روى مردم باز است. اين در در مغرب است و تا خورشيد از آنجا طلوع نكند بسته نخواهد شد.( تعليق به محال كرده است.)

[2]- براى توبه، درى به وسعت هفتاد سال راه، همچنان باز است مگر اين كه با معجزه‌اى الهى، خورشيد از مغرب طلوع كند.( آن گاه در توبه بسته مى‌شود.)

[3]- پذيرفته شدن توبه، تا زمانى كه خورشيد از مغرب طلوع كند، ادامه دارد.

[4]- بهشت، هشت در دارد. هفت درش فعلًا بسته است و هشتمين درش، يعنى در توبه باز است و تا خورشيد از مغرب طلوع كند اين در بسته نمى‌شود.

( هميشه باز است.)

[5]- خداوند به موسى( ع) وحى كرد كه به فرعون بگو اگر به خداى يكتا ايمان بياورى فرمانروايى تو را در سرزمينت تثبيت مى‌كنم و جوانى و شادابى را به تو باز مى‌گردانم. فرعون براى پاسخ دادن مهلت خواست. روز بعد كه هامان نزد وى آمد پيشنهاد موسى را با وى( جهت مشورت) در ميان گذاشت. هامان پاسخ داد در ازاى بندگى خدا، و لو براى يك روز، هر چه به تو بدهد باز ضرر كرده‌اى! هامان( با اين توجيهات) باد غرور و تمرد را در دماغ فرعون زيادتر كرد.


صفحه 394

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 395

تَهرموا وَ إنَّ لَكُم أَن تَنعَمُوا فَلَا تَبأَسُوا[1].

مسند احمد، ج 2، ص 319، ج 3، ص 38 [ص 129 احاديث مثنوى‌]

[ «كَلِّم النّاس» است فرمان خدا]

654-

«رنگ و بو در پيش ما بس كاسد است‌

ليك تو پَستى سخن كرديم پست‌

مقتبس است از مفاد حديث:

إنَّا مَعاشرَ الانبياء أُمرنَا أَن نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدر عُقُولهم.

كه در ذيل شماره (242) ذكر شد.

[ص 129 احاديث مثنوى‌]

[مژده عُكاشه شد باب نجات‌]

655-

«آنچنان بگشايدت فرّ شباب‌

كه گشود آن مژده عُكّاشه باب‌

اشاره بدين روايت است:

رُوىَ عَن النَّبىِّ (صَلّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّم) من وُجُوهٍ أَنَّهُ قَالَ يَدخُلُ الجَنَّةَ من أُمَتى سَبعُونَ أَلفاً لَا حسابَ عَلَيهم فَقَالَ عُكَّاشَةُ بنُ محصَنٍ يَا رَسُولَ اللَّه أُدعُ اللَّهَ أَن يَجعَلَني منهُم فَقَالَ أَنتَ منهُم وَ دَعَا لَهُ فَقَامَ رَجُلٌ آخَرُ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّه أُدعُ اللَّهَ لي أَن يَجعَلَني منهُم فَقَالَ سَبَقَكَ بهَا عُكَّاشَةُ[2].

الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، چاپ حيدرآباد، ج 2، ص 508، مسند احمد، ج 1، ص 271، 403، 420، 454، ج 2، ص 302، 400، 502، رساله قشيريه طبع مصر، ص 76.

[ص 130 احاديث مثنوى‌]

[1]-( در بهشت) حيات جاويد، سلامتى، جوانى و تنعم از آن شماست. بنا بر اين مرگ، بيمارى، پيرى و فقر به سراغتان نخواهد آمد.

[2]- به طرق مختلف از پيامبر6نقل شده كه فرمود هفتاد هزار نفر از امت من، بدون رسيدگى به اعمالشان، وارد بهشت مى‌شوند. عكاشة بن محصن كه يكى از حاضران بود گفت اى رسول خدا از پروردگار بخواه مرا جزء اين عده قرار دهد.

پيامبر6براى برآورده شدن در خواستش دعا كرد. باز يكى ديگر از حاضران چنين درخواستى كرد. اما مورد پذيرش پيامبر قرار نگرفت. و فرمود اين توفيق فقط نصيب عكاشه شد. زيرا او( در دعا كردن يا در دادن مژده پايان صفر به من) بر تو پيشى گرفت.[ نيز مراجعه شود به شماره 658)


صفحه 396

[مصطفى (ع) را رحلت آمد در ربيع‌]

656-

«احمد آخر زمان را انتقال‌

در ربيع اول آمد بى‌جدال‌

مأخذ مطلبى كه در ذيل اين اشعار نقل شده حديثى است كه مولانا در عنوان ذكر كرده و آن حديث را علما از موضوعات شمرده‌اند (رجوع كنيد به رواشح سماويه تأليف مير داماد) و آنچه در باره عكاشه نقل مى‌كند اشاره است به حديث‌سَبَقَكَ بهَا عكاشةُكه در غير اين مورد گفته شده است. رجوع كنيد به تفسير ابو الفتوح، ج 3، ص 581 و ج 5، ص 231 و در باره تاريخ وفات پيغمبر6روايات اهل سنت و شيعه مختلف است و مطابق روايات شيعه وفات آن حضرت على الاصح در 27 صفر از سال يازدهم هجرت و مطابق روايات اهل سنت در سوم يا دوازدهم ربيع الاول همان سال اتفاق افتاده است.

[ص 146 قصص مثنوى‌]

[در دعا گفتى6«و الحقنى الرفيق»]

657-

«هر شبى تا روز ز اين شوق هُدى‌

اى رفيق راه اعلى مى‌زدى‌

اشاره است بدين خبر:

اللَّهُمَّ اغفر لى وَ ارحَمنى وَ الحقنى بالرَّفيق الاعَلى‌[1].

نهايه ابن اثير، ج 2، ص 93 جامع صغير، ج 1، ص 55 [ص 130 احاديث مثنوى‌]

[بود با مژده‌ى صفر مژده‌ى بهشت‌]

658-

«گفت هر كس كه مرا مژده دهد

چون صَفَر پاى از جهان بيرون نهد

كه صفر بگذشت و شد ماه ربيع‌

مژده وَر باشم مر او را و شفيع‌

[1]- خدايا مغفرت و رحمتت را شامل حالم گردان و توفيقم ده تا به رفيق اعلى( خدا) پيوندم.


صفحه 397

مقصود اين روايت است:

مَن بَشَّرَني بخُرُوج صَفَرٍ بَشَّرتُهُ بالجَنَّة[1].

كه در كتاب اللؤلؤ المرصوع ص 77 و نيز در رواشح سماويه، تأليف مير داماد جزء احاديث موضوعه شمرده شده است.

و بدين صورت:

مَن بَشَّرَني بخُرُوج آزَارَ بَشَّرتُهُ بالجَنَّة[2].

اللآلى المصنوعه، ج 2، ص 140 هم جزء موضوعات آمده است. [ص 130 احاديث مثنوى‌]

[ «گفت عُكّاشه ببرد از مژده بر»]

659-

«گفت عُكّاشه صفر بگذشت و رفت‌

گفت كه جنّت تو را اى شير زفت‌

ديگرى آمد كه بگذشت اين صفر

گفت عكّاشه ببرد از مژده بَر

اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (655) ذكر شد و بى‌گمان از اختلاط آن حديث با روايت موضوع:

مَن بَشَّرَني بخُرُوج صَفَرٍ

[شماره 658)- اين داستان پديد آمده است و هيچ يك از اصحاب رجال و محدثين چنين مطلبى نقل نكرده‌اند.

[ص 131 احاديث مثنوى‌]

[ «غافلى هم حكمت است و نعمت است»]

660-

«غافلى هم حكمت است و اين عمىَ‌

تا بماند ليك تا اين حد چرا

[1]- كسى كه مرا به پايان يافتن ماه صفر مژده دهد بهشتى شدنش را مژده مى‌دهم.

[2]- كسى كه مرا به پايان يافتن ماه آزار( از ماه‌هاى رومى است) مژده دهد بهشتى شدنش را مژده مى‌دهم.( اين حديث را به هر دو صورتش جعلى و نامعتبر دانسته‌اند.)[ نيز مراجعه شود به شماره 655)


صفحه 398

غافلى هم حكمت است و نعمت است‌

تا نپرد زود سرمايه ز دست‌

به ذيل شماره (583) رجوع كنيد.

[ص 131 احاديث مثنوى‌]

[آن كه با حق بُود حق با او بُوَد]

661-

«كانَ للَّه، دادن آن حَبّه است‌

تا كه كان اللَّهُ لَه آيد به دست‌

اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (149) ذكر شد.

[ص 131 احاديث مثنوى‌]

[قصّه كمپير با باز سپيد]

662-

«باز اسپيدى به كمپيرى دهى‌

او ببرّد ناخنش بهر بهى‌

مأخذ آن در مآخذ حكايت دفتر دوم [شماره 264) گذشت.

[ص 147 قصص مثنوى‌]

[قصّه طفلى كه شد بر ناودان‌]

663-

«يك زنى آمد به پيش مرتضى‌

گفت شد بر ناودان طفلى مرا

مأخذ آن روايت ذيل است:

عَن جَابرٍ قَالَ كُنَّا عندَ النَّبىِّ6فَجَاءَهُ رَجُلٌ منَ الانصَار فَقَالَ انَّ ابناً لى دَبَّ من سَطحٍ الَى ميزَاب فَادعُ اللَّهَ ان يَهَبَهُ لأَبَوَيه فَقَالَ النَّبىُ6قُومُوا قَالَ جَابرٌ فَنَظَرتُ الى امرٍ هَائلٍ فَقَالَ النَّبىُ6ضَعُوا لَهُ صَيِّباً عَلَى السَّطح فَوَضَعُوا لَهُ فَنَاغَاه فَدَبَّ الصَّبىُّ حَتَّى اخَذَهُ ابَوَاهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّه6هَل تَدرُونَ مَا قَالَ لَهُ قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ اعلَمُ قَالَ لَم تُلقى نَفسَكَ فَتَتلفُهَا قَالَ انِّى اخَافُ الذُّنُوبَ قَالَ فَلَعلَّ العصمَةَ ان تُلحقَكَ قَالَ وَ عَسَى فَدَبَّ الَى السَّطح‌

قَالَ ابنُ عَدىٍ حَديثٌ عَجيبٌ وَ ابُو اليُسر لَيسَ بالمَعرُوف فَلَا أَدرى البَلَاءَ منهُ او من غَيره قُلتُ قَالَ ابنُ عَسَاكرَ هَذَا حَديثٌ مُنكَرٌ وَ قَالَ الذَّهَبيُّ هَذَا خَبَرٌ كذبٌ وَ اللَّهُ اعلَمُ‌[1]. اللآلى المصنوعه، جلد 1، ص 99 [ص 147 قصص مثنوى‌]

[1]- از جابر چنين نقل شده است كه در محضر رسول خدا6بوديم كه مردى از انصار وارد شد. و گفت كودكم از پشت بام به ناودان نزديك شده( و در خطر افتادن است). از خدا بخواهيد( با نجات دادن وى) به پدر و مادرش رحم كند.

پيامبر6قصد رفتن به محل كرد. ما نيز همراه آن حضرت رفتيم. صحنه هولناكى بود. پيامبر براى برگرداندن كودك دستور داد كودك ديگرى را به پشت بام ببرند. همين كه بينشان گفت و گوى كودكانه برقرار شد آن كودك( به راحتى) از ناودان برگشت و پدر و مادر، در آغوشش گرفتند. آن گاه رسول خدا6فرمود مى‌دانيد كودك دومى به اولى چه گفت؟ گفتند خدا و رسولش داناترند. فرمود دومى به اولى گفت براى چه مى‌خواهى خودت را پايين بيندازى و جان خود را به خطر افكنى؟ اولى پاسخ داد براى اين كه از داشتن گناه مى‌ترسم. دومى گفت نگران نباش، معصوم بودن( كودك) مانع از ارتكاب گناه مى‌شود. اولى كه قانع و اميدوار شده بود از ناودان به عقب برگشت.

ابن عدى گفته است اين، حديث شگفت انگيزى است. ابو اليسر نيز گفته است اين حديث معروف نيست. و براى كودك و غير كودك، بلا به حساب نمى‌آيد.

ابن عساكر حديث را غير معروف دانسته و ذهبى در صحت حديث ترديد كرده است. و خدا داناتر است.