بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 165

آنگه ابراهيم-7- اسماعيل را بخوابانيد و روى او را بر زمين نهاد و كارد بر آورد تا بر حلق او براند از پس پشتش. آواز آمد كه:يا إِبْراهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا[105 سوره صافّات‌] سَدّى گفت خداى تعالى صفحه‌اى از مس بر حلق او زد تا كارد. كار نكرد.

چندان كه ابراهيم كارد مى‌ماليد هيچ نمى‌بريد. از ضجارت، كارد از دست بيفكند. و به ديگر روايت آمد كه اسماعيل را به روى افكند و كارد بر قفاى او نهاد. چندان كه تيزى كارد مى‌خواست تا برو مالد كارد بر مى‌گرديد. او از آن تعجّب فرو ماند. تفسير ابو الفتوح، ج 4، ص 440 و در تفسيرى بسيار قديم مكتوب در هفتم ربيع الآخر 628 كه نسخه عكسى آن در كتاب خانه ملى محفوظ است اين قصّه چنين مى‌آيد: و نيز گفته‌اند كه ذبيح پدر را گفت اى پدر، مرا در سجده بسمل كن و در روى من منگر كه نبايد كه دلت بسوزد و مرا بسمل نكنى. و نيز گفته‌اند پدر را گفت موى پيشانى من بگير. ميان دو كتف من بنشين. تا چون كارد به من رسد تو پر خون نشوى و من نتپم. چون كارد بر حلق او نهاد كارد بگشت. تيزى سوى ابراهيم شد و پشتش سوى ذبيح. گفت اى پدر من، سر كارد را در حلق من زن كه تيزش نمى‌برد. ابراهيم سر كارد در حلق او زد كارد دو تا شد. خداى تعالى صدق ابراهيم و فرزندش بدين فرمان كه داد پديد كرد.

[ص 47 قصص مثنوى‌]

[قصّه آن كر كه آمد ز آسيا]

270-

«ما چو كراّن ناشنيده يك خطاب‌

هرزه گويان از قياس خود جواب‌

اشاره به قصّه آن كر است كه به عيادت رفت، مذكور در مثنوى، جلد اول [1/ 3360 به بعد]. و نظير آن قصّه ذيل است:

كرى از آسيا مى‌آمد. يكى را ديد كه به سوى آسيا مى‌رسيد. با خود قياس كرد كه بخواهد پرسيد كه از كجا مى‌آيى؟ سلام را فراموش كرد. چو اوّل غلط كرد منْ اوَّله الَى آخره غلط شد. قياس كرد كه بگويد از كجا مى‌آيى بگويم از آسيا. بگويد چند آرد كردى بگويم كيله‌اى و نيم. بگويد آب نيكو بود بگويم تا اينجا كه ميان است. او آمد گفت سلامٌ عليك. گفت از آسيا. گفت خاكت بر سر! گفت كيله‌اى و نيم به جد. مى‌گويدش به ...

زن وا رَوْ. اشارت كرد تا ميان! مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح اسلامبول [ص 48 قصص مثنوى‌]


صفحه 166

[گر حبيبم نيست چشم از بهر چيست؟]

271-

«زاهدى را گفت يارى در عمل‌

كم گرى تا چشم را نايد خلل‌

مأخذ آن روايتى است كه در طبقات ابن سعد، جزء دوم قسم دوم ص 85 نقل شده است:

عَن الْقَاسم بْن مُحَمَّدٍ انَّ رَجُلًا منْ اصْحَاب النَّبىِّ ذَهَبَ بَصَرُهُ فَدَخَلَ عَلَيْه اصْحَابُهُ يَعُودُونَهُ فَقَالَ انَّمَا كُنْتُ اريدُهُمَا لانْظُرَ بهمَا الَى رَسُول اللَّه صَلَّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله فَامَّا اذْ قَبَضَ اللَّهُ نَبيَّهُ فَمَا يَسُرُّنى انَّ مَا بهمَا بظَبْىٍ منْ ظبَاء تَبَالَة[1].

و نظير آن قصه ذيل است: قيلَ لغَالبٍ بْن عَبْد اللَّه بْن الْجَهْضمِّى انَّما نَخَافُ عَلَى عَيْنَيْكَ الْعمَى منْ طُول الْبُكَاء قَالَ هُوَ لَهُمَا شَهَادَةٌ[2]. البيان و التبيين، ج 3، ص 150 طبع مصر و اين قصّه كه در ربيع الابرار، باب الخلق و صفاتها و احوالها نقل شده هم مأخذ مولانا تواند بود.

كَانَتْ فى زَمَن الْحَسَن فَتَاةٌ عَابدَةٌ اسْمُهَا بُرَيْرَةٌ وَ كَانَتْ بَكَّاءَةً فَقيلَ لَهُ عظْهَا فَانَّا نَخْشى عَلَى عَيْنَيْهَا فَقَالَ لَهَا انَّ لعَيْنَيْك عَلَيْك حَقَاً فَاتَّقى اللَّهَ فَقَالَتْ انْ اكُنْ منْ اهْل النَّار فَابْعَدَ اللَّهُ بَصَرى وَ انْ اكُنْ منْ اهْل الْجَنَّة لَيُبْدلَنى اللَّهُ بهمَا خَيْراً فَبَكَى الْحَسَنُ‌[3].

و نظير آن قصه ذيل است:

آن نشنيده‌اى كه روزى جان پاك مصطفى- ص- را وعده در رسيد كه تا پيش حق تعالى برند، عبد اللّه انصارى را نزديك پدر رفت و خبر كرد از رفتن پيغمبر. پدرش گفت كه نخواهم كه پس از مصطفى- ص- ديده من كس را بيند. دعا كرد اللّهمّ اعْم عَيْنايَ.

گفت خدايا، چشم مرا كور گردان. از حق تعالى ندا آمد كه فَعَميَتْ عَيْنَاهُ در ساعت كور شد. تمهيدات عين القضات، طبع شيراز، ص 10 [ص 48 قصص مثنوى‌]

[1]- قاسم بن محمد نقل كرده است كه يكى از اصحاب پيامبر6بينايى خود را از دست داد( ولى بيتابى نمى‌كرد). وى به عيادت كنندگان خود مى‌گفت من چشمهايم را براى آن مى‌خواستم كه به وسيله آنها رسول خدا6را ببينم.

اكنون كه خداوند آن حضرت را از ما گرفته است ديگر داشتن چشمانى حتّى چون چشم آهوان سرزمين تباله مرا خوشحال نخواهد كرد.( سرزمين تباله به داشتن آهو شهرت داشته است.).

[2]- به غالب بن عبد اللّه بن جهضمى گفتند اين همه( از خوف خدا) گريه نكن مى‌ترسيم بينايى چشمان خود را از دست بدهى. وى در جواب گفت در آن صورت، توفيق شهادت نصيب چشمانم شده است!

[3]- در زمان حسن( بصرى) دخترى به نام بُريره زندگى مى‌كرد. وى پارسا بود و از خوف خدا بسيار مى‌گريست. مردم از حسن( بصرى) خواستند تا به وى توصيه كند به خاطر حفظ بينايى چشم خود اين قدر نگريد. حسن( به همين منظور نزد بريره رفت و) به او گفت چشمهاى تو بر تو حقى دارند بنگر كه حقشان را رعايت كنى. بريره پاسخ داد اگر من دوزخى شوم( هر چند بينا باشم) خداوند بينايى مرا از من خواهد گرفت. امّا اگر بهشتى شوم( هر چند نابينا گردم) خداوند بهتر از اين چشمها را به من خواهد داد. حسن( كه از سخنان وى متأثر شده بود) به گريه افتاد.


صفحه 167

[ «آنچنان بنما به ما آن را كه هست»]

272-

«طعمه بنموده بما و آن بوده شَست‌

آنچنان بنما به ما آن را كه هست‌

مأخوذ است از حديث ذيل: [1]

اللَّهُمَّ أَرنَا الْأَشْيَاءَ كَمَا هيَ‌

[1]. شرح خواجه ايوب و اين حديث را بدين عبارت هنوز در كتب حديث به دست نياورده‌ام و نزديك بدان روايت ذيل است:

اللَّهُمّ أَرني الدُّنْيَا كَمَا تُريهَا صَالحي عبَادكَ‌[2].

كنوز الحقائق، ص 18 [ص 45 احاديث مثنوى‌] نظير آن از

قول عيسى7أَرني الْاشْيَاءَ كَمَا خَلَقْتَهَا[3].

نوادر الاصول، ص 276 [ص 1107 شرح مثنوى‌]

______________________________ [1] مأخوذ است از حديث ذيل:

وَ قَالَ عَلَيْه السَّلَامُ: اللَّهُمَّ أَرنَا الْحَقَائقَ كَمَا هيَ‌

عوالي اللئالي ج 4 ص 132.

خدايا، حقائق را آن گونه كه هست به من نشان ده.

[1]- خدايا، اشياء را آن گونه كه هست به من نشان ده.

[2]- خدايا، دنيا را آن گونه كه به بندگان صالحت نشان مى‌دهى به من نشان ده.

[3]- خدايا، اشياء را آن گونه كه آفريده‌اى به من نشان ده.


صفحه 168

[دشمن سر سخت انسان نَفس اوست‌]

273-

«هين سگ نفس تو را زنده مخواه‌

كاو عدوِّ جان توست از ديرگاه‌

مستند آن در ذيل شماره (65) گذشت [1] ص [45] احاديث مثنوى‌

[قصّه شيرى كه مركب شد به شب!]

274-

«روستايى گاو در آخور ببست‌

شير گاوش خورد و بر جايش نشست‌

مأخذ آن داستان ذيل است:

آورده‌اند كه در مواضى دهور و سوالف سنين و شهور، جماعتى كاروانيان بر در رباطى مقام كردند. و هر كس به ما يحتاج وقت خويش مشغول شدند. و مالى فاخر و تجمّلى وافر با آن جماعت همراه بود. و در آن رباط صعلوكى متوطّن بود و چون آن عدّت و ابّهت و مال و منال بديد، طمع بر بست كه چون عالم به رداى قيرى متردّى شود، خود را در كاروان او كند و دست ظفر به غنيمت رساند. كه چنين فرصتى در مدتى دست ندهد و چنين حالى در حولى روى ننمايد. و اگر غفلت و تقصيرى در راه آيد، فرصت فايت گردد.

بعد از فوات اوقات ندامت دستگير نبود و پشيمانى مريح نباشد. چون روى زرد و موى سپيد آفاق را به دوده خضاب كردند و طناب خيام ظلام به اوتاد ثوابت و سيارات در كشيدند، و سراپرده خسرو سيّارگان از ساحت چهار اركان فرو گشادند،

كَأَنَّ الْجَوَّ حبٌّ مُسْتَزَارٌ

يُرَاعى منْ دُجُنَّته رَقيبَا

كَأَنَّ الْجَوَّ قَاسَى مَا اقَاسى‌

فَصَارَ سَوَادُهُ فيه شُحُوبا[1].

صعلوك استعداد راست كرد و با سلاح تمام گام از در آن رباط بيرون نهاد. و آن، شبى بود به غايت تيره و تاريك.

شبى چون شَبَه روى شسته به قير

نه بهرام پيدا نه كيوان نه تير

نه آواى مرغ و نه هُرّ اى دد

زمانه زبان بسته از نيك و بد

و قصد آن كرد كه در ميان كاروان رود و چيزى بيرون آرد. پاسبان ديد كه گرد كاروان مى‌گشت و در تيقّظ و تحقّظ شرط حراست و بيدارى مى‌نمود. صعلوك هر چند حيله كرد تا فرجه كند و بر طرفى زند ممكن نگشت. با خود انديشيد كه اگر از تك اندر مانم بارى‌

______________________________ [1] اشاره به حديث ذيل است:

أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتي بَيْنَ جَنْبَيْكَ (1).

عدة الداعي، ص 314 كنوز الحقائق، ص 14 (1) دشمن ترين دشمن تو نفس توست- همان كه بين دو پهلويت جا دارد.

و موافق مضمون آن از امير مؤمنان على7روايت شده است:

لَا عَدُوَّ أَعْدى‌ عَلَى الْمَرْء منْ نَفْسه (2).

غرر الحكم ص 234 حديث 4686 (2) هيچ دشمنى براى انسان از نفس او دشمن‌تر نيست.

اللَّهُ اللَّهُ في الْجهَاد للْانْفُس فَهىَ اعْدَى الْعَدُوِّ لَكُمْ. (3)

مستدرك الوسايل، ج 11، ص 136 (3) هان! شما را به جهاد با نفسهايتان (توصيه مى‌كنم). زيرا نفس براى شما دشمن ترين دشمن است.

[1]- هوا مانند محبوبى كه مشتاق زيارتش هستيم رقيب را در تاريكى مى‌پايد. او هم مانند من رنج بسيار كشيده به همين جهت پيكرش زرد و لاغر شده است.


صفحه 169

مراغه بكنم. اگر از صامت نصيب نمى‌شود از ناطق چيزى به چنگ آرم. مصلحت آن بود كه در طويله چهار پايان روم و ستورى نيكو بگيرم. تا رنج من ضايع و سعى من باطل نگردد و به فال فرخنده باز گردم. پس در ميان ستوران رفت و آن شب به اتفاق، شيرى به عزم شكار بيرون آمده بود و در پايگاه چهار پايان از هول و فزع پاسبان مى‌ترسيد. و منتظر و مترصد مى‌بود تا مگر مشغله پاسبان بنشيند و مشغله كاروانيان فرو ميرد، ستورى بشكند و جراحت مجاعت را شفا و مرهم سازد. كه: الْجوُعُ يُرْضِى الْاسُودَ بِالْجِيفِ‌[1].

صعلوك به احتياط تمام گام بر مى‌داشت و دست بر پشت ستوران مى‌نهاد تا كدام فربه‌تر يابد، بر نشيند و از ميان بيرون آرد. در اثناى آن جست و جوى، دست بر پشت شير نهاد، به دست او از ديگر ستوران بهتر نمود و فربه‌تر آمد. بر فور پاى در پشت شير آورد و بر وى سوار شد و به تعجيل از ميان ستوران بيرون راند. و شير از بيم شمشير صعلوك روان گشت. و صعلوك آن را در جر و جوى بشتاب مى‌راند و شير در نشيب و فراز از خوف جان، سهل العنان و سلس القياد او را منقاد مى‌نمود.

حَتَّى اذَا نَثَرَ التَّبْلُّجُ وَرْدَهُ‌

مُتَدَارِكاً فَطَفَا عَلَى الريْحَانِ‌[2]

صبح آمد و علامت مصقول بر كشيد

وز آسمان شمامه كافور بر دميد

در شد به چتر ماه سنانهاى آفتاب‌

وز حيف، شخص ماه سر اندر سپر كشيد

صرصر عواصف سپيده، بوزيد و شكوفه‌هاى گلزار شام فرو ريخت، گفتى يد بيضاى كليم، از جيب افق بر آمد و عصاى او حبايل سحره فرعون، بيو باريد، مرد نگاه كرد خود را بر پشت شرزه شيرى ديد، نشسته با خود گفت اگر درين صحرا پياده گردم شير قصد من كند و مرا با او امكان مقاومت نباشد همچنان مى‌راند تا به درختى رسيد چنگ در شاخ درخت زد و بر دويد. و شير از رنج او خلاص يافت.

سندباد نامه، طبع استانبول، ص 221- 218 [ص 49 قصص مثنوى‌]

[1]- گرسنگى كارى مى‌كند كه شيرها حتَّى به خوردن مردار راضى مى‌شوند!

[2]- تا اين كه طلوعِ( خورشيد) اشعه سرخ گون خود را در سطح زمين بپراكند و گلها خود را از آن لبريز كردند.


صفحه 170

[شد خر مهمان طعام ميهمان!]

275-

«صوفيى در خانقاه از ره رسيد

مركب خود برد و در آخور كشيد

مأخذ آن حكايت ذيل است:

وَ كَانَ ابُو الْحَسَن الْعَلَّافُ وَالدُ ابى بَكْر بْن الْعَلَّاف الشَّاعر الْمُحَدِّث اكُولًا دَخَلَ يَوْماً عَلَى الْوَزير ابى بَكْرٍ مُحَمَّد بْن الْمُهَلَّبى فَامَر الْوَزيرُ انْ يُؤْخَذُ حمَارُهُ فَيُذْبَحُ وَ يُطْبَخُ بمَاءٍ وَ ملْحٍ ثُمَّ قَدَّمَ لَهُ عَلَى مَائدَة الْوَزير فَاكَلَ فَهُوَ يَظُنُّهُ لَحْمَ الْبَقَر وَ يَسْتَطيبُهُ حَتَّى اتَى عَلَيْه فَلَمَّا خَرَجَ ليَرْكبَ طَلَبَ الْحمَارَ فَقيلَ لَهُ فى جَوْفكَ‌[1]. شرح نهج البلاغة، ج 18، ص 401 و نظير آن حكايتى است كه در المستطرف ج 1 صفحه 164 نقل شده است.

وَ مَرَّ مَيْسَرةُ الْمَذْكُورُ يَوْماً بقَوْمٍ وَ هُوَ رَاكبُ حمَاره فَدَعَوْهُ للضِّيَافَة فَذُبحَ لَهُ حمَارُهُ وَ طَبَخُوهُ وَ قَدَّمُوهُ لَهُ فَاكَلَهُ كُلَّهُ فَلَمَّا اصْبَحَ طَلَبَ حمَارَهُ ليَرْكبَهُ فَقيلَ لَهُ هُوَ فى بَطْنُكَ‌[2].

[ص 51 قصص مثنوى‌]

[ «چون قضا آيد چه سود است احتياط»]

276-

«احتياطش كرد از سهو و خُباط

چون قضا آيد چه سود است احتياط

مستند آن در ذيل شماره (97) ذكر شده است. [1]

______________________________ [1] مستفاد است از مضمون حديث ذيل:

عَنْ أَبي الْحَسَن الرّضَا7إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إذَا أَرَادَ أَمْراً حَالَ بَيْنَ الْمَرْء وَ قَلْبه فَإذَا وَقَعَ الْقَدَرُ وَ نَفَذَ أَمْرُ اللَّه رَدَّ إلَى كُلّ ذي عَقْلٍ عَقْلَهُ.

امام رضا7مى‌فرمايد: هرگاه خداوند متعال براى كسى اراده امرى كند بين او و خواسته دلش حائل شود، و آنگاه كه مقدراتش انجام گرفت و امرش واقع شد عقل و خردش را به او باز گرداند. مشكاةالأنوار ص 249 الفصل الثاني في صفة العقل.

انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ انْفَاذَ أَمْرٍ سَلَبَ كُلَّ ذى لُبٍّ لُبَّهُ (1).

جامع صغير، ج 1، ص 66 و اين حديث بدين صورت هم روايت شده است:

اذَا أَرَادَ اللَّهُ انْفَاذَ قَضَائه وَ قَدَره سَلَبَ ذَوى الْعُقُول عُقُولَهُمْ حَتّى‌ يُنْفَذُ فيهمْ قَضَاؤُهُ وَ قَدَرُهُ فَاذَا مَضَى امْرُهُ رَدَّ الَيْهمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَت النَّدَامَةُ (2).

جامع صغير، ج 1، ص 17

انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ امْضَاءَ امْرٍ نَزَعَ عُقُولَ الرِّجَالَ حتّى يُمْضى امْرَهُ فَاذَا امْضَاهُ رَدَّ الَيْهمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَت النَّدَامَةُ

(3). جامع صغير، ج 1، ص 66 [ص 13 احاديث مثنوى‌] (1) وقتى خداوند اراده كرد كارى تحقق يابد عقل هر عاقلى را (موقتاً) از وى سلب مى‌كند. (تا مانع تحقق آن كار نشود).

(2) وقتى خداوند اراده كرد مشيّتش تحقق يابد عقل خردمندان را از آنان سلب مى‌كند. همين كه آن امر تحقق يافت عقلشان را به آنان باز مى‌گرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مى‌گيرد.

(3) وقتى خدا اراده كرد كارى تحقق يابد عقل مردان را از آنان مى‌گيرد. همين كه آن امر متحقّق شد عقلشان را به آنان باز مى‌گرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مى‌گيرد.

[1]- ابو الحسن علاف، پدر ابو بكر بن علاف شاعر محدث، از كسانى بود كه به پر خورى شهرت داشت. روزى به حضور ابو بكر محمد بن مهلبى وزير رسيد.

وزير دستور داد الاغ وى را ذبح كردند و همراه با آب و نمك پختند و بر سر سفره حاضر كردند. ابو الحسن همچنان مى‌خورد و به اين گمان كه گوشت گاو است، برايش لذت‌بخش بود. هنگام باز گشت مركبش را خواست، به وى گفتند مركبت هم اكنون در شكمت جاى دارد!

[2]- يك روز همين« ميسره» سوار بر الاغش بر قومى گذشت. او را به ضيافت فرا خواندند اما در غياب وى الاغش را ذبح كردند و پختند و با آن، از وى پذيرايى كردند. او طعام مفصلى خورد( و شب را آنجا ماند) فردا به عزم رفتن الاغش را طلبيد. گفتند هم اكنون الاغ در شكمت جاى دارد!


صفحه 171

[فقر باشد موجب كفر و گناه‌]

277-

«صوفيان تقصير بودند و فقير

كادَ فَقْرٌ انْ يَكُن كُفْراً يُبير

اشاره است به حديث:

كَادَ الْفَقْرُ أَنْ يَكُونَ كُفْراً[1].

[1] كنوز الحقائق، ص 93 و با ذيل:

وَ كَادَ الْحَسَدُ أَنْ يَغْلبَ الْقَدَرَ[2].

[2] احياء العلوم، ج 3، ص 129 و با تعبير:

وَ كَادَ الْحَسَدُ أَنْ يَكُونَ سَبْقَ الْقَدَر[3].

جامع صغير، ج 2، ص 88 نيز رجوع كنيد به:

اتحاف السادة المتقين، ج 8، ص 52 كه اقوال محدثين را در باره اين خبر به تفصيل نقل كرده است.

[ص 45 احاديث مثنوى‌]

[آنچه گيرد دست بايد پس دهد]

278-

«گفت پيغمبر كه دستت هر چه بُرد

بايدش در عاقبت واپس سپرد

مقصود اين حديث است:

عَلَى الْيَد مَا أَخَذَتْ حَتَّى تُؤَدِّيَهُ‌[4].

[3] جامع صغير، ج 2، ص 60، كنوز الحقائق، ص 81 [ص 46 احاديث مثنوى‌]

______________________________ [1] كافى ج 2 ص 307

[2] كافى ج 2 ص 307

[3] مستدرك الوسائل ج 17 ص 88

[1]- نزديك است كه فقر به كفر انجامد.

[2]- نزديك است كه حسد بر تقدير غلبه كند.( حسد: زوال نعمت ديگرى را خواستن)

[3]- نزديك است كه حسد بر تقدير سبقت گيرد.[ حسد موجب مى‌شود كه سرنوشت( مطلوب) تغيير كند.]

[4]- دست آنچه را گرفت بايد بَرَش گردانَد.


صفحه 172

[قصّه بو بكر و انفاقش شنو]

279-

چيست مزد كار من، ديدار يار

گرچه خود بو بكر بخشد چل هزار

مأخذ آن روايتى است كه به طرق متعدد در كتب محدثين و صوفيه نقل شده است. از آن جمله در طبقات ابن سعد جزء 3 قسم اول صفحه 122:

كَانَ ابُو بَكْرٍ مَعْرُوفاً بِالتِّجَارَةِ لَقَدْ بَعَثَ النَّبِىُّ وَ عِنْدَهُ ارْبَعُونَ الْفَ دِرْهَمٍ فَكَانَ يُنْفِقُ مِنْهَا وَ يُقَوِّى الْمُسْلِمِينَ حَتَّى قَدَمَ الْمَدِينَةَ بِخَمْسَةِ آلافِ دِرْهَمٍ ثُمَّ كَانَ يَفْعَلُ فِيهَا مَا كَانَ يَفْعَلُ بِمَكَّةَ[1].

نيز رجوع كنيد به: صحيح مسلم، ج 7، صفحه 108 و صفة الصفوة، چاپ حيدرآباد، ج 1، ص 91 و تذكرة الاولياء، ج 2، ص 49 كه آنجا چهل هزار دينار روايت شده است. [ص 52 قصص مثنوى‌]

[انتظار خير از مفلس خطاست‌]

280-

«بود شخصى مفلسى بى‌خان و مان‌

مانده در زندان و بند بى‌امان‌

مأخذ آن قصه ذيل است:

وَ فَلَّسَ الْقَاضى رَجُلًا فَارْكَبَهُ حمَاراً فَطَوَّفَ به وَ نُودىَ عَلَيْه انْ لَا يبايَعَ فَانَّهُ مُفْلسٌ فَلَمَّا انْزلَ قَالَ لَهُ صَاحبُ الْحمَار هَات الْكرَاءَ فَقَالَ لَهُ فيمَ كُنَّا منْ اوَّل النَّهَار يَا ابْلَهُ‌[2]. محاضرات راغب، ج 1، ص 297 و اين حكايت را با تفصيل بيشتر در كتاب اخبار الظراف و المتماجنين، تأليف ابن جوزى، طبع دمشق ص 88 هم توان ديد بدين صورت:

قَدَمَ قَوْمٌ غَريماً لَهُمْ الَى الْحَاكم فَادَّعُوا عَلَيْه فَقَالَ صَدَقُوا الَّا أنِّى سَأَلْتُهُمْ انْ يُؤَخِّرُونى حَتَّى ابيعَ عُقَارى وَ ادْفَعُ الَيْهمْ فَإنَّ لى مَالًا وَ عُقَاراً وَ رَقيقاً وَ ابلًا فَقَالُوا كَذبَ مَا يَمْلكُ شَيْئاً انَّمَا يُريدُ دَفْعَنَا عَنْ نَفْسه فَقَالَ ايُّهَا الْقَاضى اشْهدْ لى عَلَيْهمْ فَعَدَمَهُ ثُمَّ قَالَ لخُصُومه قَدْ عَدَمْتُهُ فَارْكبْ حماراً وَ نُودىَ عَلَيْه هَذَا مُعْدمٌ فَلَا يُعَاملَهُ احَدٌ الَّا بالنَّقْد فَلَمَّا كَانَ الْعشَاءُ نَزَلَ‌

[1]- ابو بكر در كار تجارت سر شناس بود. به هنگام بعثت پيامبر6چهل هزار درهم داشت. و از آن، در راه پيامبر و تقويت مسلمانان هزينه مى‌كرد. به طورى كه در مدينه، تنها پنج هزار درهم برايش ماند. در آنجا نيز مانند مكه به هزينه كردن دارايى خود ادامه داد.

[2]- يك نفر قاضى حكم افلاس مردى را اعلام كرد و دستور داد، او را بر الاغى سوار كنند و بگردانند و به اطلاع همه برسانند كه او مفلس شده است و كسى با او معامله نكند. در پايان وقتى از الاغ، پياده‌اش كردند صاحب الاغ كرايه‌اش را طلب كرد. وى گفت اى احمق از صبح تا حالا متوجه نشدى كه از من مفلس، كمترين انتظارى نبايد داشت!