آخر آن باز هزار دينار بيش مىارزيد. اكنون چون به خانه كمپير زن رفت پايش بسته بود. و در ميان آن دود سياه پر و منقار بريده و دود سياه خورده.
[ص 44 قصص مثنوى]
[هست برتر مصطفى و امّتش]
265-
«دَور توست ايرا كه موسى كليم
آرزو مىبرد ز اين دَورت مُقيم
چون كه موسى رونق دور تو ديد
كاندر او صبح تجلّى مىدميد
مأخذ آن روايتى است كه طبرى در تفسير، چاپ مصر، ج 9، ص 42- 41 و حافظ ابى نعيم در دلائل النّبوّة، ج 1، ص 14 و ثعلبى در قصص الانبياء، ص 173 و ابو الفتوح در تفسير خود ج 2، ص 461، 474 به وجوه مختلف آوردهاند. و ما آن را از مأخذ اخير در اينجا نقل مىكنيم:
عبد اللَّه عباس روايت كرد از رسول- ص- كه گفت چون خداى تعالى موسى را الواح داد در الواح نگريد، گفت بار خدايا، كرامتى دادى مرا كه كس را ندادى پيش از من. خداى تعالى گفت:إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ بِرِسالاتِي وَ بِكَلامِي فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ[1][سوره اعراف آيه 144] آنچه من تو را دادم بستان و نگاه دار به جدّ و محافظت. و چنان ساز كه بر دوستى محمد- ص- پيش من آيى. موسى گفت بار خدايا، محمّد- ص- كيست؟ گفت احمد است آن كه من نام او بر عرش نقش كردهام. پيش از آن كه آسمان و زمين آفريدهام به دو هزار سال. و پيغمبر من است و حبيب من است و گزيده من از خلقان من. و او را دوستتر دارم از جمله خلقان و جمله فرشتگان. موسى گفت بار خدايا، چون محمّد را به نزديك تو اين منزلت دارد هيچ امت هستند از امّت او فاضلتر؟ گفت يا موسى فضل امّت او بر دگر امّتان چنان است كه فضل من بر خلقانم. موسى گفت بار خدايا، كاشكى من ايشان را بديدمى! گفت يا موسى تو ايشان را نبينى و اگر خواهى كه آواز ايشان بشنوى من تو را بشنوانم. گفت بار خدايا، خواهم. حقّ تعالى گفت يا امّت محمّد! جواب دادند از اصلاب آباء و ارحام امّهات و گفتند: لَبَّيْكَ الَّلهُمَّ لَبَّيْكَ إنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ لَا شَريكَ [لَكَ] لَبَّيْكَ[2]انتهى به اختصار.
[ص 45 قصص مثنوى]
[1]-( خداوند به موسى فرمود:) به سبب آنچه كه به تو وحى كردم و با تو سخن گفتم برگزيده مردم شدى. پس آنچه را به تو دادهام فرا گير و از سپاس گزاران باش.
[2]- خدايا تو را اجابت مىكنم. ستايش و عطاى نعمت به تو اختصاص دارد.
حكومت مطلقه از آن تو است. تو را اجابت مىكنم ...
[گنج پنهان بود حق، او را شناس]
266-
«كُنْتُ كَنْزاً رَحْمَةً مَخفيةً
فَابْتَعَثْتُ أُمَّةً مَهديّةً
مستند آن حديث در ذيل شماره (205) مذكور است. [1] [ص 44 احاديث مثنوى]
[قصّهها بشنو ز شيخ و وام او]
267-
«بود شيخى دايماً او وام دار
از جوانمردى كه بود آن نامدار
مأخذ آن قصّهاى است كه در رساله قشيرّيه، ص 16- 17 و در تذكرة الاولياء، ج 1، ص 294 ذكر شده است. و ما آن را از مأخذ اخير نقل مىكنيم:
چون او را (احمد خضرويه) وفات نزديك آمد هفتصد دينار وام داشت. همه به مساكين و مسافران داده بود. در نزع افتاد. غريمانش به يك بار بر بالين او آمدند. احمد در آن حال در مناجات آمد. گفت الهى، مرا مىبرى و گرو ايشان جان من است و من به گروم به نزديك ايشان چون وثيقت ايشان مىستانى كسى را بر گمار تا به حق ايشان قيام نمايد.
آن گاه جان من بستان. در اين سخن بود كه كسى در بكوفت كه غريمان شيخ بيرون آيند.
همه بيرون آمدند و زر خويش تمام بگرفتند. چون وام گزارده شد جان از احمد جدا شد- رحمة اللَّه عليه-.
و مولانا اين حكايت را با قصّهاى كه در اسرار التّوحيد نقل شده به هم آميخته است اينك آن قصّه:
هم در آن وقت كه شيخ ما ابو سعيد قدس اللّه روحه العزيز به نيشابور. بود، حسن مؤدب كه خادم شيخ ما بود از هر كسى چيزى فام كرده بود و بر درويشان خرج كرده و چيزى ديرتر پديد مىآمد و غريمان تقاضا مىكردند. يك روز جمله به در خانقاه آمدند.
شيخ ما حسن مؤَدّب را گفت بگو تا در آيند. حسن بيرون شد و ايشان را در آورد. چون
______________________________ [1] مستند آن حديث قدسى ذيل است:
قَالَ دَاوُدُ عَلَيْه السَّلَامُ يَا رَبِّ لما ذَا خَلَقْتَ الْخَلْقَ قَالَ كُنْتُ كَنْزاً مَخْفياً فَاحْبَبْتُ انْ اعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لكَيْ اعْرَفَ
(1).
منارات السائرين، تأليف نجم الدين ابو بكر محمد بن شاهاور اسدى رازى معروف به دايه (متوفى 658) نسخه كتاب خانه ملى ملك.
در بحار الأنوار ج 84 ص 198 باب 12- با اين عبارت نقل فرموده:
قَالَ سُبْحَانَهُ: كُنْتُ كَنْزاً مَخْفياً فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لكَيْ أُعْرَفْ.
خداى پاك و منزه مىفرمايد: من گنجى پنهان بودم دوست داشتم شناخته شوم به همين جهت آنها را خلق كردم تا شناخته گردم) و در شرح نهج البلاعة نيز با تفاوتى آورده است.
و مؤلف اللؤلؤ المرصوع در باره آن چنين گفته است:
حَديثُ
كُنْتُ كَنْزاً مَخْفياً لَا اعْرَفُ فَاحْبَبْتُ انْ اعْرَفَ فَخَلَقْتُ خَلْقاً وَ تَعَرَّفْتُ الَيْهمْ فَبى عَرَفُون.
قَالَ ابْنُ تيميَّة لَيْسَ منْ كَلَام النَّبىِّ6وَ لَا يُعْرَفُ لَهُ سَنَدٌ صَحيحٌ وَ لَا ضَعيفٌ وَ تَبعَهُ الزَّرْكَشيُّ وَ ابْنُ حَجَرٍ وَ لَكنْ مَعْنَاهُ صَحيحٌ ظَاهرٌ وَ هُوَ بَيْنَ الصُّوفيَّة دَائرٌ (2). اللؤلؤ المرصوع، ص 61 [ص 29 احاديث مثنوى] (1) داود-7- گفت پروردگارا، براى چه انسانها را خلق كردى؟ وحى آمد من گنجى پنهان بودم دوست داشتم شناخته شوم به همين جهت آنها را خلق كردم تا شناخته گردم.
(2) ابن تيميّه گفته است، حديث «گنجى مخفى بودم ناشناخته دوست داشتم شناخته شوم به همين جهت انسانها را آفريدم. و خود را به آنها شناساندم، پس به وسيله من مرا شناختند.» كلام پيامبر نيست. و سند صحيح يا ضعيفى در مورد آن نيامده است. زركشى و ابن حجر در بيان اين مطلب از ابن تيميه تبعيت كردهاند. اما معناى حديث صحيح و روشن است و بين صوفيّه رواج دارد.
در آمدند در پيش شيخ خدمت كردند و بنشستند. كودكى طوّاف بر در خانقاه بگذشت و ناطف آواز مىداد. شيخ گفت آن طوّاف را در آريد. او را در آوردند. شيخ گفت آنچه دارد جمله بر كش. جمله را بر كشيد و پيش شيخ و صوفيان نهاد تا به كار بردند. آن كودك طوّاف گفت زر مىبايد. شيخ گفت پديد آيد. يك ساعت بود. ديگر بار تقاضا كرد. شيخ گفت پديد آيد. سيم بار تقاضا كرد. شيخ همان جواب داد. آن كودك گفت استاد مرا بزند. اين بگفت و به گريستن ايستاد. در حال كسى از در خانقاه در آمد و صُرّه زر در پيش شيخ بنهاد و گفت فلان كس فرستاده است. و مىگويد كه مرا به دعا ياد دار. شيخ، حسن مؤدب را گفت بر گير و بر غريمان تفرقه كن و بر متقاضيان. حسن زر بر گرفت و همه را بداد و زر ناطف آن كودك بداد كه هيچ چيز باقى نماند و هيچ چيز در نبايست و برابر آمد. شيخ گفت اين زر در بند اشك اين كودك بوده است. اسرار التوحيد، چاپ تهران، به اهتمام بهمنيار، ص 78.
و در جوامع الحكايات (باب سوم از قسم اول) اين حكايت بدين گونه آمده است:
چون او را (احمد خضرويه) وفات نزديك آمد هفتصد دينار وام داشت و غرما گرد او نشسته بودند. روى به آسمان كرد و گفت الهى جان من خود را (ظ: من جان خود را) در گرو مال اين جماعت كردم. تا حق ايشان بديشان ترسد جان من قبض مكن. تا ساعتى بر آمد، يكى در بكوفت و آواز داد كه غرماى شيخ بگوييد تا بيايند و حق خود بستانند.
غريمان برفتند و حق خود استيفا كردند. و آن گاه شيخ احمد روى به قبله آورد و روح مبارك تسليم كرد- رحمة اللّه عليه-.
[ص 46 قصص مثنوى]
[هر سحر باشد نداى دو مَلَك]
268-
«گفت پيغمبر كه در بازارها
دو فرشته مىكند ايدر دعا
كاى خدا تو منفقان را ده خَلَف
واى خدا تو ممسكان را ده تَلَف
مستند آن در ذيل شماره (168) توان ديد. [1] [ص 44 احاديث مثنوى]
[صدق ابراهيم و فرزندش شنو]
269-
«حلق پيش آورد اسماعيل وار
كارد بر حلقش نيارد كردگار
اشاره است به روايت ذيل:
______________________________ [1] مقصود حديث ذيل است:
عَنْ جَابر بْن يَزيدَ عَنْ أَبي جَعْفَرٍ8قَالَ سَمعْتُهُ يَقُولُ إنَّ مُنَادياً يُنَادي عَنْ يَمينه أَيْ عَنْ يَمين الْعَرْش وَ مُنَادياً يُنَادي عَنْ شمَاله فَيَقُولُ أَحَدُهُمَا اللَّهُمَّ أَعْط مُنْفقاً خَلَفاً وَ يَقُولُ الْآخَرُ اللَّهُمَّ أَعْط مُمْسكاً تَلَفاً.
(جابر مىگويد: از امام باقر7شنيدم كه مىفرمود: دو منادى از سمت راست و چپ عرش ندا مىزنند يكى به نفع كسى كه بخشنده است مىگويد: خدايا، عوضش ده و ديگرى به ضرر كسى كه خسيس است مىگويد: خدايا، زيانش رسان).
مستدركالوسائل ج 15 ص 261 باب 17- باب استحباب الإنفاق و كراهة الإمساك ح 18187-.
مَا منْ يَوْم يُصْبحُ الْعبَادُ فيه الَّا مَلَكَان يَنْزلَان فَيَقُولُ احَدُهُمَا اللَّهُمَّ اعْط مُنْفقاً خَلَفاً وَ يَقُولُ الاخرُ اللَّهُمَّ اعْط مُمْسكاً قَلَفاً (1).
بخارى، ج 1، ص 164، مسلم، ج 3، ص 83- 85؛ مسند احمد، ج 2، ص 306 و 347 و ج 5، ص 197 با اختلاف در صدر روايت و احياء العلوم، ج 3، ص 176 و حلية الاولياء، طبع مصر، ج 2، ص 233، 261.
[ص 22 احاديث مثنوى] (1) بندگان خدا هيچ شبى را به صبح نمىرسانند مگر اين كه با نازل شدن دو فرشته همراه است. اولى به نفع كسى كه بخشنده است مىگويد خدايا، عوضش ده و دومى به ضرر كسى كه خسيس است مىگويد خدايا، زيانش رسان.
آنگه ابراهيم-7- اسماعيل را بخوابانيد و روى او را بر زمين نهاد و كارد بر آورد تا بر حلق او براند از پس پشتش. آواز آمد كه:يا إِبْراهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا[105 سوره صافّات] سَدّى گفت خداى تعالى صفحهاى از مس بر حلق او زد تا كارد. كار نكرد.
چندان كه ابراهيم كارد مىماليد هيچ نمىبريد. از ضجارت، كارد از دست بيفكند. و به ديگر روايت آمد كه اسماعيل را به روى افكند و كارد بر قفاى او نهاد. چندان كه تيزى كارد مىخواست تا برو مالد كارد بر مىگرديد. او از آن تعجّب فرو ماند. تفسير ابو الفتوح، ج 4، ص 440 و در تفسيرى بسيار قديم مكتوب در هفتم ربيع الآخر 628 كه نسخه عكسى آن در كتاب خانه ملى محفوظ است اين قصّه چنين مىآيد: و نيز گفتهاند كه ذبيح پدر را گفت اى پدر، مرا در سجده بسمل كن و در روى من منگر كه نبايد كه دلت بسوزد و مرا بسمل نكنى. و نيز گفتهاند پدر را گفت موى پيشانى من بگير. ميان دو كتف من بنشين. تا چون كارد به من رسد تو پر خون نشوى و من نتپم. چون كارد بر حلق او نهاد كارد بگشت. تيزى سوى ابراهيم شد و پشتش سوى ذبيح. گفت اى پدر من، سر كارد را در حلق من زن كه تيزش نمىبرد. ابراهيم سر كارد در حلق او زد كارد دو تا شد. خداى تعالى صدق ابراهيم و فرزندش بدين فرمان كه داد پديد كرد.
[ص 47 قصص مثنوى]
[قصّه آن كر كه آمد ز آسيا]
270-
«ما چو كراّن ناشنيده يك خطاب
هرزه گويان از قياس خود جواب
اشاره به قصّه آن كر است كه به عيادت رفت، مذكور در مثنوى، جلد اول [1/ 3360 به بعد]. و نظير آن قصّه ذيل است:
كرى از آسيا مىآمد. يكى را ديد كه به سوى آسيا مىرسيد. با خود قياس كرد كه بخواهد پرسيد كه از كجا مىآيى؟ سلام را فراموش كرد. چو اوّل غلط كرد منْ اوَّله الَى آخره غلط شد. قياس كرد كه بگويد از كجا مىآيى بگويم از آسيا. بگويد چند آرد كردى بگويم كيلهاى و نيم. بگويد آب نيكو بود بگويم تا اينجا كه ميان است. او آمد گفت سلامٌ عليك. گفت از آسيا. گفت خاكت بر سر! گفت كيلهاى و نيم به جد. مىگويدش به ...
زن وا رَوْ. اشارت كرد تا ميان! مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح اسلامبول [ص 48 قصص مثنوى]
[گر حبيبم نيست چشم از بهر چيست؟]
271-
«زاهدى را گفت يارى در عمل
كم گرى تا چشم را نايد خلل
مأخذ آن روايتى است كه در طبقات ابن سعد، جزء دوم قسم دوم ص 85 نقل شده است:
عَن الْقَاسم بْن مُحَمَّدٍ انَّ رَجُلًا منْ اصْحَاب النَّبىِّ ذَهَبَ بَصَرُهُ فَدَخَلَ عَلَيْه اصْحَابُهُ يَعُودُونَهُ فَقَالَ انَّمَا كُنْتُ اريدُهُمَا لانْظُرَ بهمَا الَى رَسُول اللَّه صَلَّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله فَامَّا اذْ قَبَضَ اللَّهُ نَبيَّهُ فَمَا يَسُرُّنى انَّ مَا بهمَا بظَبْىٍ منْ ظبَاء تَبَالَة[1].
و نظير آن قصه ذيل است: قيلَ لغَالبٍ بْن عَبْد اللَّه بْن الْجَهْضمِّى انَّما نَخَافُ عَلَى عَيْنَيْكَ الْعمَى منْ طُول الْبُكَاء قَالَ هُوَ لَهُمَا شَهَادَةٌ[2]. البيان و التبيين، ج 3، ص 150 طبع مصر و اين قصّه كه در ربيع الابرار، باب الخلق و صفاتها و احوالها نقل شده هم مأخذ مولانا تواند بود.
كَانَتْ فى زَمَن الْحَسَن فَتَاةٌ عَابدَةٌ اسْمُهَا بُرَيْرَةٌ وَ كَانَتْ بَكَّاءَةً فَقيلَ لَهُ عظْهَا فَانَّا نَخْشى عَلَى عَيْنَيْهَا فَقَالَ لَهَا انَّ لعَيْنَيْك عَلَيْك حَقَاً فَاتَّقى اللَّهَ فَقَالَتْ انْ اكُنْ منْ اهْل النَّار فَابْعَدَ اللَّهُ بَصَرى وَ انْ اكُنْ منْ اهْل الْجَنَّة لَيُبْدلَنى اللَّهُ بهمَا خَيْراً فَبَكَى الْحَسَنُ[3].
و نظير آن قصه ذيل است:
آن نشنيدهاى كه روزى جان پاك مصطفى- ص- را وعده در رسيد كه تا پيش حق تعالى برند، عبد اللّه انصارى را نزديك پدر رفت و خبر كرد از رفتن پيغمبر. پدرش گفت كه نخواهم كه پس از مصطفى- ص- ديده من كس را بيند. دعا كرد اللّهمّ اعْم عَيْنايَ.
گفت خدايا، چشم مرا كور گردان. از حق تعالى ندا آمد كه فَعَميَتْ عَيْنَاهُ در ساعت كور شد. تمهيدات عين القضات، طبع شيراز، ص 10 [ص 48 قصص مثنوى]
[1]- قاسم بن محمد نقل كرده است كه يكى از اصحاب پيامبر6بينايى خود را از دست داد( ولى بيتابى نمىكرد). وى به عيادت كنندگان خود مىگفت من چشمهايم را براى آن مىخواستم كه به وسيله آنها رسول خدا6را ببينم.
اكنون كه خداوند آن حضرت را از ما گرفته است ديگر داشتن چشمانى حتّى چون چشم آهوان سرزمين تباله مرا خوشحال نخواهد كرد.( سرزمين تباله به داشتن آهو شهرت داشته است.).
[2]- به غالب بن عبد اللّه بن جهضمى گفتند اين همه( از خوف خدا) گريه نكن مىترسيم بينايى چشمان خود را از دست بدهى. وى در جواب گفت در آن صورت، توفيق شهادت نصيب چشمانم شده است!
[3]- در زمان حسن( بصرى) دخترى به نام بُريره زندگى مىكرد. وى پارسا بود و از خوف خدا بسيار مىگريست. مردم از حسن( بصرى) خواستند تا به وى توصيه كند به خاطر حفظ بينايى چشم خود اين قدر نگريد. حسن( به همين منظور نزد بريره رفت و) به او گفت چشمهاى تو بر تو حقى دارند بنگر كه حقشان را رعايت كنى. بريره پاسخ داد اگر من دوزخى شوم( هر چند بينا باشم) خداوند بينايى مرا از من خواهد گرفت. امّا اگر بهشتى شوم( هر چند نابينا گردم) خداوند بهتر از اين چشمها را به من خواهد داد. حسن( كه از سخنان وى متأثر شده بود) به گريه افتاد.
[ «آنچنان بنما به ما آن را كه هست»]
272-
«طعمه بنموده بما و آن بوده شَست
آنچنان بنما به ما آن را كه هست
مأخوذ است از حديث ذيل: [1]
اللَّهُمَّ أَرنَا الْأَشْيَاءَ كَمَا هيَ
[1]. شرح خواجه ايوب و اين حديث را بدين عبارت هنوز در كتب حديث به دست نياوردهام و نزديك بدان روايت ذيل است:
اللَّهُمّ أَرني الدُّنْيَا كَمَا تُريهَا صَالحي عبَادكَ[2].
كنوز الحقائق، ص 18 [ص 45 احاديث مثنوى] نظير آن از
قول عيسى7أَرني الْاشْيَاءَ كَمَا خَلَقْتَهَا[3].
نوادر الاصول، ص 276 [ص 1107 شرح مثنوى]
______________________________ [1] مأخوذ است از حديث ذيل:
وَ قَالَ عَلَيْه السَّلَامُ: اللَّهُمَّ أَرنَا الْحَقَائقَ كَمَا هيَ
عوالي اللئالي ج 4 ص 132.
خدايا، حقائق را آن گونه كه هست به من نشان ده.
[1]- خدايا، اشياء را آن گونه كه هست به من نشان ده.
[2]- خدايا، دنيا را آن گونه كه به بندگان صالحت نشان مىدهى به من نشان ده.
[3]- خدايا، اشياء را آن گونه كه آفريدهاى به من نشان ده.
[دشمن سر سخت انسان نَفس اوست]
273-
«هين سگ نفس تو را زنده مخواه
كاو عدوِّ جان توست از ديرگاه
مستند آن در ذيل شماره (65) گذشت [1] ص [45] احاديث مثنوى
[قصّه شيرى كه مركب شد به شب!]
274-
«روستايى گاو در آخور ببست
شير گاوش خورد و بر جايش نشست
مأخذ آن داستان ذيل است:
آوردهاند كه در مواضى دهور و سوالف سنين و شهور، جماعتى كاروانيان بر در رباطى مقام كردند. و هر كس به ما يحتاج وقت خويش مشغول شدند. و مالى فاخر و تجمّلى وافر با آن جماعت همراه بود. و در آن رباط صعلوكى متوطّن بود و چون آن عدّت و ابّهت و مال و منال بديد، طمع بر بست كه چون عالم به رداى قيرى متردّى شود، خود را در كاروان او كند و دست ظفر به غنيمت رساند. كه چنين فرصتى در مدتى دست ندهد و چنين حالى در حولى روى ننمايد. و اگر غفلت و تقصيرى در راه آيد، فرصت فايت گردد.
بعد از فوات اوقات ندامت دستگير نبود و پشيمانى مريح نباشد. چون روى زرد و موى سپيد آفاق را به دوده خضاب كردند و طناب خيام ظلام به اوتاد ثوابت و سيارات در كشيدند، و سراپرده خسرو سيّارگان از ساحت چهار اركان فرو گشادند،
كَأَنَّ الْجَوَّ حبٌّ مُسْتَزَارٌ
يُرَاعى منْ دُجُنَّته رَقيبَا
كَأَنَّ الْجَوَّ قَاسَى مَا اقَاسى
فَصَارَ سَوَادُهُ فيه شُحُوبا[1].
صعلوك استعداد راست كرد و با سلاح تمام گام از در آن رباط بيرون نهاد. و آن، شبى بود به غايت تيره و تاريك.
شبى چون شَبَه روى شسته به قير
نه بهرام پيدا نه كيوان نه تير
نه آواى مرغ و نه هُرّ اى دد
زمانه زبان بسته از نيك و بد
و قصد آن كرد كه در ميان كاروان رود و چيزى بيرون آرد. پاسبان ديد كه گرد كاروان مىگشت و در تيقّظ و تحقّظ شرط حراست و بيدارى مىنمود. صعلوك هر چند حيله كرد تا فرجه كند و بر طرفى زند ممكن نگشت. با خود انديشيد كه اگر از تك اندر مانم بارى
______________________________ [1] اشاره به حديث ذيل است:
أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتي بَيْنَ جَنْبَيْكَ (1).
عدة الداعي، ص 314 كنوز الحقائق، ص 14 (1) دشمن ترين دشمن تو نفس توست- همان كه بين دو پهلويت جا دارد.
و موافق مضمون آن از امير مؤمنان على7روايت شده است:
لَا عَدُوَّ أَعْدى عَلَى الْمَرْء منْ نَفْسه (2).
غرر الحكم ص 234 حديث 4686 (2) هيچ دشمنى براى انسان از نفس او دشمنتر نيست.
اللَّهُ اللَّهُ في الْجهَاد للْانْفُس فَهىَ اعْدَى الْعَدُوِّ لَكُمْ. (3)
مستدرك الوسايل، ج 11، ص 136 (3) هان! شما را به جهاد با نفسهايتان (توصيه مىكنم). زيرا نفس براى شما دشمن ترين دشمن است.
[1]- هوا مانند محبوبى كه مشتاق زيارتش هستيم رقيب را در تاريكى مىپايد. او هم مانند من رنج بسيار كشيده به همين جهت پيكرش زرد و لاغر شده است.
مراغه بكنم. اگر از صامت نصيب نمىشود از ناطق چيزى به چنگ آرم. مصلحت آن بود كه در طويله چهار پايان روم و ستورى نيكو بگيرم. تا رنج من ضايع و سعى من باطل نگردد و به فال فرخنده باز گردم. پس در ميان ستوران رفت و آن شب به اتفاق، شيرى به عزم شكار بيرون آمده بود و در پايگاه چهار پايان از هول و فزع پاسبان مىترسيد. و منتظر و مترصد مىبود تا مگر مشغله پاسبان بنشيند و مشغله كاروانيان فرو ميرد، ستورى بشكند و جراحت مجاعت را شفا و مرهم سازد. كه: الْجوُعُ يُرْضِى الْاسُودَ بِالْجِيفِ[1].
صعلوك به احتياط تمام گام بر مىداشت و دست بر پشت ستوران مىنهاد تا كدام فربهتر يابد، بر نشيند و از ميان بيرون آرد. در اثناى آن جست و جوى، دست بر پشت شير نهاد، به دست او از ديگر ستوران بهتر نمود و فربهتر آمد. بر فور پاى در پشت شير آورد و بر وى سوار شد و به تعجيل از ميان ستوران بيرون راند. و شير از بيم شمشير صعلوك روان گشت. و صعلوك آن را در جر و جوى بشتاب مىراند و شير در نشيب و فراز از خوف جان، سهل العنان و سلس القياد او را منقاد مىنمود.
حَتَّى اذَا نَثَرَ التَّبْلُّجُ وَرْدَهُ
مُتَدَارِكاً فَطَفَا عَلَى الريْحَانِ[2]
صبح آمد و علامت مصقول بر كشيد
وز آسمان شمامه كافور بر دميد
در شد به چتر ماه سنانهاى آفتاب
وز حيف، شخص ماه سر اندر سپر كشيد
صرصر عواصف سپيده، بوزيد و شكوفههاى گلزار شام فرو ريخت، گفتى يد بيضاى كليم، از جيب افق بر آمد و عصاى او حبايل سحره فرعون، بيو باريد، مرد نگاه كرد خود را بر پشت شرزه شيرى ديد، نشسته با خود گفت اگر درين صحرا پياده گردم شير قصد من كند و مرا با او امكان مقاومت نباشد همچنان مىراند تا به درختى رسيد چنگ در شاخ درخت زد و بر دويد. و شير از رنج او خلاص يافت.
سندباد نامه، طبع استانبول، ص 221- 218 [ص 49 قصص مثنوى]
[1]- گرسنگى كارى مىكند كه شيرها حتَّى به خوردن مردار راضى مىشوند!
[2]- تا اين كه طلوعِ( خورشيد) اشعه سرخ گون خود را در سطح زمين بپراكند و گلها خود را از آن لبريز كردند.