غَلَبَ شَهوَتُهُ عَقلَهُ فَهُوَ شَرٌّ منَ البَهَائم[1].
وسائل الشيعه، چاپ تهران، ج 2، ص 447 و اين حديث را غزالى با تفاوتى در تعبير و بىآنكه به كسى نسبت دهد در احياء العلوم (ج 1، ص 169) آورده و در كلام خود مندرج ساخته است.
[ص 118 احاديث مثنوى]
[ناقه و مجنون خلاف هم روند!]
611-
«روز و شب در جنگ و اندر كَش مكَش
كرده چاليش آخرش با اوّلش
همچو مجنونند و چون ناقهاش يقين
مىكشد آن پيش و آن واپس به كين
اين حكايت ظاهراً از روى بيت ذيل ساخته شده است.
هَوىَ نَاقَتى خَلفى وَ قُدَّامىَ الهَوَى
وَ انِّى وَ ايَّاهَا لَمُختَلفَان[2]
و اين بيت مطابق تصريح ابو على قالى در كتاب النوادر، چاپ دار الكتب المصريه، ص 158 به بعد جزء قصيدهاى است از عروة بن حزام مشتمل بر 84 بيت. و اين قصه در حكايات مجنون به نظر نرسيد. و مولانا اين حكايت را در كتاب فيه ما فيه نيز آورده است.
فيه ما فيه، ص 16 و نيز در مكتوبات، ص 70 [ص 139 قصص مثنوى]
[1]- از عبد اللّه بن سنان چنين نقل شده كه گفت از امام جعفر صادق( ع) پرسيدم آيا مقام فرشتگان از انسانها بالاتر است؟ آن حضرت از قول امير مؤمنان على بن ابى طالب چنين فرمود: خداوند فرشتگان را صرفاً از عقل و به دور از شهوت آفريده است و انسانها را از هر دو، بنا بر اين انسانى كه عقلش بر شهوتش غالب شود مقامى بالاتر از فرشته دارد. و اگر شهوتش بر عقلش غالب گردد مقامش پايينتر از حيوانات است.[ شاعرى نيز گفته است:
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ)
[2]- شتر من دل در هواى مبدأ دارد( چون از بچّهاش جدا شده) و من دل در هواى مقصد دارم( چون محبوبم آنجاست)، پس ما دو همسفر در جهت مخالفيم!
[جذبهاى كار عبادتها كند]
612-
«اين چنين سَيرى است مستثنى ز جنس
كان فزود از اجتهاد جنّ و انس
اين چنين جذبى است نى هر جذب عام
كه نهادش فضل احمد و السّلام
اشاره است بدين جمله:
جَذَبَةٌ من جَذَبَات الحَقِّ تَوَازى عَمَلَ الثَّقَلين[1].
كه خواجه ايوب آن را مطابق متن حديث نبوى شمرده و غزالى در احياء العلوم (ج 4، ص 56) بدون انتساب به قائلى آورده و جامى در نفحات الانس آن را به ابو القاسم ابراهيم بن محمد نصر آبادى (متوفى 372) نسبت داده است و در اسرار التوحيد (چاپ تهران، ص 247) با تعبير:
كَمَا قالَ الشَّيخُ ... كه مؤيد گفته جامى است نقل شده است.
[ص 119 احاديث مثنوى]
[اين چنين دنيا فريبد آدمى]
613-
«همچنين دنيا اگر چه خوش شكُفت
بانگ زد هم بىوفايى خويش گفت
اندر اين كَون و فساد اى اوستاد
آن دغل كَون و نصيحت آن فساد
اين اشعار و دنباله آن اقتباس و تفسير گونهاى است از كلام امير مؤمنان على- عليه
[1]- دست يافتن به يك جذبه الهى با عبادت جن و انس برابرى مىكند.
السلام-:
أَيُّهَا الذَّامُّ للدُّنيا المُغتَرُّ بغُرُورهَا المُنخَدعُ بابَاطيلهَا أَ تَغتَرُّ بالدُّنيَا ثُمَّ تَذُمُّهَا انتَ المُتَجَرَّمُ عَلَيهَا أَم هى المُتَجَرَّمَةُ عَلَيكَ مَتَى استَهوَتكَ أَم مَتَى غَرَّتكَ أَ بمَصَارع آبَائكَ من البلَى أَم بمَضَاجع أُمُّهَاتكَ تَحتَ الثَّرَى[1].
شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 305 [ص 119 احاديث مثنوى]
[ «از جهان دو بانگ مىآيد به ضد»]
614-
«از جهان دو بانگ مىآيد به ضد
تا كدامين را تو باشى مستعد
آن يكى بانگش نُشور اتقيا
و آن يكى بانگش فريب اشقيا
مناسب است با گفته مولاى متقيان على-7-
فَمَن ذَا يَذُمُّهَا وَ قَد آذَنت ببَينها وَ نَادَت بفراقهَا وَ نَعَت نَفسَهَا وَ أَهلَهَا فَمَثَّلَت لَهُم ببَلَائها البَلَاءَ وَ شَوَّقَتهُم بسُرُورهَا إلَى السُّرُور. رَاحَت بعَافيَةٍ وَ ابتَكَرَت بفَجيعَةٍ تَرغيباً وَ ترهيباً[2].
شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 303 [ص 120 احاديث مثنوى]
[1]- اى كسى كه دنيا را مذمت مىكنى در حالى كه فريفتهاش هستى و باطلهايش ترا گول زده است! آيا با چنين شيفتگى به آن، باز مذمتش مىكنى؟ تو او را متهم مىكنى يا او تو را مجرم مىداند؟ چه باعث شده كه سر سپرده دنيا و فريفته او شدى؟ آيا پوسيده استخوانهاى پدرانت كه هلاك شدهاند و آرامگاه مادرانت كه پوشيده از خاك است( و هر كدام مىبايست تو را متنبه و عبرت پذير مىساخت) باعث چنين شيفتگى تو به دنيا شده است!؟
[2]- كسى را چه جاى مذمت آن(: دنيا) است و حال آن كه( مردم را) از جدايى خود آگاه كرد. با سر دادن نداى فراق از مرگ هر كس و خاندان وى خبر داد و براى اين كه بيشتر آگاه شوند آنان را به نمونههايى از اين غمها و شاديها آشنا كرد. شبى را با عافيت و صبحى را با مصيبت همراه ساخت تا همواره در بيم و اميدشان نگاه دارد.
[آخرت نسبت به دنيا چون هووست!/ اين جهان و آن جهان ضدّ هم اند]
615-
«اين پذيرفتى بماندى زان دگر
كه مُحبّ از ضدِّ محبوب است كَر
مقتبس است از مضمون اين خبر:
مَثَلُ الدُّنيَا وَ الآخرَة كَمَثل ضَرَّتَين بقَدر مَا أَرضَيتَ احداهُمَا أَسخَطتَ الاخرَى[1].
شرح تعرف، ج 2، ص 111 و ج 3، ص 47 و اين سخن را به امير المؤمنين على-7- نسبت دادهاند بدين صورت:
انَّ الدّنيا وَ الآخرَةَ عَدُوَّان مُتَفَاوتَان وَ سَبيلان مُختَلفَان فَمَن احَبَّ الدُّنيَا وَ تَوَلَّاهَا ابغَضَ الآخرَةَ وَ عَاداهَا وَ هُمَا بمَنزلَة المَشرقَ وَ المَغرب. وَ ماشٍ بَينَهُمَا كُلَّما قَرُبَ من وَاحدٍ بَعُدَ منَ الآخَر وَ هُمَا بعدُ ضَرَّتَان[2].
شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 286
وَ لذَلكَ ضَرَبَ عَلىٌّ رَضىَ اللَّهُ عَنهُ للدُّنيَا وَ الآخرَة ثَلَاثَةَ امثلَةٍ فَقَالَ هُمَا كَكَفَّتَى الميزَان وَ كَالمَشرق وَ المَغرب وَ كَالضَّرَّتَين اذَا ارضَيتَ احدَاهُمَا اسخَطتَ الاخرَى[3].
احياء العلوم، ج 3، ص 14 [ص 120 احاديث مثنوى]
[ «مرگ تن هديه است بر اصحاب راز»]
616-
«مرگ تن هديه است بر اصحاب راز
زرّ خالص را چه نقصان است گاز
مستفاد است از مضمون اين حديث:
تُحفَةُ المُؤمن المَوتُ[4].
[1]- دنيا و آخرت نسبت به هم مانند هوو هستند. هر اندازه يكى از آن دو را راضى نگه دارى به همان اندازه ديگرى را به خشم آوردهاى.
[2]- دنيا و آخرت دو دشمن متفاوت و دو راه مختلف هستند. كسى كه دنيا را دوست بدارد و به سوى آن رود با آخرت دشمنى كرده و از آن دور شده است. اين دو به منزله مشرق و مغرب هستند. روندهاى كه به يكى از آن دو نزديك شود از ديگرى دور مىافتد و همچنين آن دو نسبت به هم مانند هوو هستند.
[3]- و به همين جهت حضرت على( رض) براى دنيا و آخرت سه مثال زده است:
دو كفه ترازو، مشرق و مغرب و هوو، به طورى كه اگر يكى را راضى كنى، ديگرى را به خشم آوردهاى.
[4]- مرگ، براى مؤمن يك هديه است.
كه بدين صورت نيز روايت مىشود:
الموتُ رَيحَانَةُ المُؤمن[1].
جامع صغير، ج 1، ص 128، كنوز الحقائق، ص 138، المنهج القوى، ج 4، ص 235 [ص 121 احاديث مثنوى]
[ «بو مُسَيلم گفت خود من احمدم!»]
617-
«بو مُسَيلم گفت خود من احمدم
دين احمد را به فن بر هم زدم
اشاره است به داستان مسيلمه كذاب ملقب به رحمن اليمامه كه در آخر عهد حضرت رسول6مدعى نبوت شد و مردم يمامه را بفريفت و سرانجام در زمان خلافت ابو بكر در جنگ يمامه بقتل رسيد. رجوع كنيد به: تاريخ طبرى، ج 3، ص 166، 243 [ص 139 قصص مثنوى]
[حق به باطن نى به ظاهر بنگرد]
618-
«وانگهان گفته خدا كه ننگرم
من به ظاهر، من به باطن ناظرم
اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (316) آوردهايم.
[ص 121 احاديث مثنوى]
[گاه بر لب مدح و در دل كينههاست!]
619-
«آن يكى با دلق آمد از عراق
باز پرسيدند ياران از فراق
ظاهراً مضمون اين حكايت مأخوذ است از قطعه ذيل از بشّار بن برد:
اثنى عَلَيكَ وَلى حَالٌ تُكَذبُنى
فيمَا اقُولُ فَاستَحيى منَ النَّاس
قَد قُلتُ انَّ ابَا حَفصٍ لَاكرَمَ مَن
يَمشى فَخَاصَمَنى فى ذَاكَ افلَاسى[2]
عيون الأخبار، ج 3، ص 162 و نظير آن بيت ذيل است:
[1]- مرگ، گل خوش بوى مؤمن است.
[2]-( شاعر خطاب به ممدوح خود:) در گفتههايم تو را ستايش مىكنم، ولى زبان حالم خلاف آن را مىگويد! و همين مرا شرمنده مردم كرده است.
گفته بودم هر كس به ابو حفص روى آرد مورد احسان قرار مىگيرد. اما تهيدستى من خلاف گفتهام را ثابت مىكند!
فَلَئن نَطَقتُ بشُكر برِّكَ جَاهداً
فَلسَانُ حَالى بالشِّكَايَة يَنطقُ[1]
[ص 140 قصص مثنوى]
[داستان بايزيد و بو الحسن]
620-
«آن شنيدى داستان بايزيد
كه ز حال بو الحسن پيشين چه ديد
مأخذ آن روايت ذيل است:
نقل است كه شيخ بايزيد هر سال يك نوبت به زيارت دهستان شدى به سر ريگ. كه آنجا قبور شهداست. چون بر خرقان گذر كردى باستادى و نفس بركشيدى. مريدان از وى سؤال كردند كه شيخا، ما هيچ بوى نمىشنويم. گفت آرى كه از اين ديه دزدان بوى مردمى مىشنوم. مردى بود نام او على و كنيت او ابو الحسن. به درجه از من بيش بود. بار عيال كشد و كشت كند و درخت نشاند. نقل است كه شيخ در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن به جماعت بكردى. و روى به خاك بايزيد نهادى. و به بسطام آمدى و باستادى و گفتى بار خدايا، از ان خلعت كه بايزيد را دادهاى ابو الحسن را بويى ده. و آن گاه باز گشتى.
وقت صبح را به خرقان باز آمدى (تذكرة الاولياء، ج 2، ص 201).
[ص 140 قصص مثنوى]
[ «از يمن مىآيدم بوى خدا»]
621-
«گفت بوى بو العجب آمد به من
همچنان كه مر نبى را از يمن
كه محمد گفت بر دست صبا
از يمن مىآيدم بوى خدا
از اويس و از قرن بوى عجب
مر نبى را مست كرد و پر طرب
[1]- اگر مُجدانه از بخشش تو ستايش كنم زبان حالم( ضمن نفى آن ستايش) به شكايت از تو مىپردازد.
مقصود حديثى است كه در ذيل شماره (389) ياد كرديم.
[ص 121 احاديث مثنوى]
[دل بود منزلگه پروردگار]
622-
«وحى دل گيرش كه منزلگاه اوست
چون خطا باشد چو دل آگاه اوست
مقتبس از مضمون حديثى است كه در ذيل شماره (192) مذكور است و اگر به جاى منزلگاه در بيت بالا (منظرگاه) خوانده شود چنان كه در بعضى نسخ آمده ناظر خواهد بود به حديثى كه در ذيل شماره (316) آوردهايم.
[ص 122 احاديث مثنوى]
[مؤمنان بينند با انوار حق]
623-
«مؤمنا يَنظُر بنُور اللّه شدى
از خطا و سهو ايمن آمدى
به ذيل شماره (103) رجوع كنيد.
[ص 122 احاديث مثنوى]
[از مكاره مىشود حاصل بهشت]
624-
«زان كه جنّت از مكاره رُسته است
رحم قسم عاجزى اشكسته است
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (319) آمده است.
[ص 122، احاديث مثنوى]
[قصّه جبريل و معراج نبى6]
625-
«بعد از انت جان احمد لب گزد
جبرئيل از بيم تو وا پس خزد
گويد ار آيم به قدر يك كمان
من به سوى تو بسوزم در زمان
مستند آن را در [رديف 718) ذيل اين بيت
چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش
و از مقام جبرئيل و از حدش
خواهيم نوشت.
[ص 122 احاديث مثنوى]
[هر كه مخلص شد طبيعت رام اوست/ از سليمان بشنو و انگشترش]
626-
«باد بر تخت سليمان رفت كژ
پس سليمان گفت بادا كژ مغژ
كج وزيدن باد ... الخ مأخوذ است از گفته عطار:
سليمان با چنان ملكى كه او داشت
به نيروى قناعت مىفرو داشت
مگر يكى روز مىشد با سپاهى
ولى بر روى شادُ روان به راهى
در آمد خاطرش از ملك ناگاه
كه كيست امروز در عالم چو من شاه
فرو شد گوشهاى زان قصر عالى
سليمان بانگ زد بر باد حالى
كه شاد روان چرا كردى چنين تو؟
كه را افكند خواهى بر زمين تو؟
نيَم گفت اى سليمان من گنه كار
تو زان انديشه كژ دل نگه دار
چنين دارم من از درگاه فرمان
كه چون دل را نگه دارد سليمان
نگه مىدار شاد روان او را
و گر نه سر منه فرمان او را
به سوى ملك چون كردى دمى راى
ز شاد روانت شد يك گوشه از جاى
الهى نامه، ص 286 [ص 265 قصص مثنوى] مأخذ اين حكايت روايت ذيل است:
وَ فى بَعض الرِّوَايَات انَّ سُلَيمَانَ عَلَيه السَّلامُ لَمَّا افتُتنَ سَقَطَ الخَاتَمُ من يَده وَ كَانَ فيه مُلكُهُ فَاخَذَهُ سُلَيمَانُ وَ اعَادَهُ عَلَيه فَسَقَطَ من يَده فَلَمَّا رَآهُ سُلَيمَانُ لَا يَثبُتُ فى يَده ايقَنَ بالفتنَة فَقَالَ آصفُ لسُلَيمَانَ انَّكَ مَفتُونٌ بذَنبكَ وَ الخَاتَمُ لَا يَتَماسَّكَ اربَعَةَ عَشَرَ يَوماً فَفَرِّ الَى اللَّهَ تَائباً من ذَنبكَ وَ انَا اقُومُ مَقَامَكَ وَ اسيرُ فى عَمَلكَ وَ اهل بُيُوتكَ بسَيركَ الَى ان يَتُوبَ اللَّهُ عَلَيكَ وَ يُردُّكَ الَى مُلككَ فَفَرَّ سُلَيمَانُ هَارباً الَى رَبِّه وَ اخذَ آصفُ الخَاتمَ فَوَضَعَهُ فى يَده فَثَبَتَ[1].
قصص الانبياء، ثعلبى، ص 274- نيز رجوع كنيد به: تفسير ابو الفتوح، جلد چهارم، صفحه 469 اين حكايت را مولانا در مجالس سبعه ذكر كرده است.
[ص 140 قصص مثنوى]
[1]- در بعضى از روايات آمده است هنگامى كه حضرت سليمان( ع) گرفتار فتنه شد انگشتر وى- كه نشانه دوام حكومتش بود- از دستش افتاد. آن را برداشت و به انگشتش كرد ولى باز افتاد. وقتى ديد انگشتر در انگشتش قرار نمىگيرد يقين كرد كه به فتنهاى دچار شده است. آصف هم تأييد كرد و گفت به فتنهاى كه ناشى از گناه است گرفتار شدهاى. و انگشتر به مدت چهارده روز اين چنين خواهد بود چاره آن است كه با حالت توبه به سوى خداوند بشتابى. من در غياب تو قائم مقامت خواهم شد و امور مربوط به حكومت و خاندانت را اداره مىكنم.
به اين اميد كه خداوند توبه تو را ببخشد و تو را به حكومت باز گرداند. حضرت سليمان همين كار را كرد و( مشيّت الهى بر ادامه حكومتش قرار گرفت. آن گاه) آصف، انگشتر را برداشت و در انگشت آن حضرت كرد و پس از آن انگشتر در دستش ثابت ماند.