[گشت دوزخ سرد بهر مؤمنان]
342-
«مؤمنان در حشر گويند اى مَلَك
نى كه دوزخ بود راه مشتَرَك
مؤمن و كافر بَرو يابد گذار
ما نديديم اندر اين ره دود و نار
نك بهشت و بارگاه ايمنى
پس كجا بود آن گذرگاه دنى
پس ملك گويد كه آن روضه خُضَر
كه فلان جا ديدهايد اندر گذر
دوزخ آن بود و سياستگاه سخت
بر شما شد باغ و بستان و درخت
مقتبس است از مضمون اين خبر: [1]
يَأتى اقوَامٌ ابوَابَ الجَنَّة فَيَقُولُونَ أَ لَم يَعدنَا رَبُّنَا ان نَردَ النَّارَ فَيُقَالُ مَرَرتُم عَلَيهَا وَ هىَ خَامدَةٌ[1].
شرح تعرف، ج 2، ص 177 [ص 63 احاديث مثنوى]
[هست شيطان مانع رشد و كمال/ گاه شيطان نادم از مكر خود است!]
343-
«در خبر آمد كه آن معاويه
خفته بُد در قصر در يك زاويه
مأخذ آن حكايت ذيل است:
وَ يُروَى انَّ رَجُلًا كَانَ يَلعَنُ ابليسَ كُلَّ يَومٍ الفَ مَرَّةٍ فَبَينَمَا هُوَ ذَاتَ يَوم نَائمٌ اذ اتَاهُ شَخصٌ فَايقَظَهُ وَ قَالَ قُم فَانَّ الجدَار هَا هُوَ ذا يَسقُطُ فَقَالَ لَهُ مَن انتَ الَّذي اشفَقتَ عَلَىَّ هَذه الشَّفَقَةَ فَقَالَ لَهُ انَا ابليسُ فَقَالَ كَيفَ هَذَا وَ انَا العَنُكَ كُلَّ يَوم الفَ مَرَّةٍ فَقَالَ هَذَا لمَا عَلمتُ من مَحَلِّ الشُّهَدَاء عندَ اللَّه تَعَالَى فَخشيتُ ان تَكُونَ منهُم فَتَنَالُ مَعَهُم مَا يَنَالُونَ[2].
قصص الانبياء ثعلبى، ص 36 و نظير آن اين حكايت است كه در البيان و التبيين، جلد 3، ص 101 و در كتاب تلبيس ابليس، ص 138 با مختصر اختلافى در عبارت ديده مىشود:
وَ دَخَلَ ابُو حَازمٍ مَسجدَ دمَشقَ فَوَسوَسَ الَيه الشَّيطَانُ انَّكَ قَد احدَثتَ بَعدَ وُضُوئكَ وَ
______________________________ [1]
عَنْ جَابرٍ أَنَّهُ7سُئلَ عَنْهُ فَقَالَ إذَا دَخَلَ أَهْلُ الْجَنَّة الْجَنَّةَ قَالَ بَعْضُهُمْ لبَعْضٍ أَ لَيْسَ قَدْ وَعَدَنَا رَبُّنَا أَنْ نَردَ النَّارَ فَيُقَالُ لَهُمْ قَدْ وَرَدْتُمُوهَا وَ هيَ خَامدَةٌ.
بحارالأنوار ج 250 ص 8 باب 24.
امام باقر7مىفرمايند: هنگامى كه بهشتيان وارد بهشت مىشوند از يكديگر مىپرسند مگر پروردگار ما وعده نكرده بود كه همه ما بر آتش جهنم وارد شويم (گذر كنيم) در پاسخ گويند: شما بر آن وارد شديد در حالى كه خاموش بود.
[1]- همين كه عدهاى به درهاى بهشت نزديك مىشوند مىگويند چرا در مسيرمان به آتش جهنّم- آن طور كه خدا مقرر كرده است- برنخورديم؟ در پاسخشان گفته مىشود شما از درون آتش گذر كرديد. اما آتش بر شما سرد شد.
[2]- آوردهاند كه مردى روزى هزار مرتبه شيطان را لعنت مىكرد. اتفاقاً روزى خوابيده بود كه تازهواردى وى را بيدار كرد و گفت برخيز كه ديوار در حال فرو ريختن است. پرسيد تو كه هستى كه براى من اين چنين دل سوزى مىكنى؟
گفت شيطانم! پرسيد چگونه ممكن است. در حالى كه من روزى هزار بار تو را لعنت مىكنم. شيطان گفت من از مقام والاى شهيدان در نزد خدا خبر دارم ترسيدم از اين كه( با فرو ريختن اين ديوار كشته شوى و) به آنان بپيوندى آن گاه به مقامى كه ايشان رسيدهاند تو نيز برسى!
قَالَ لَهُ أَ و قَد بَلَغَ هَذَا من نُصحكَ[1].
و ظاهراً حديث ذيل كه در حلية الاولياء، جلد 3، ص 335 نقل شده در تركيب اين حكايت مؤثر بوده است:
انَّ الشَّيطَانَ يُزَيِّنُ للعَبد الذَّنبَ حَتَّى يَكسبَهُ فَاذَا كَسَبَهُ تَبَرَّأَ منهُ وَ لَا يَزَالُ العَبدُ يَبكى منهُ وَ يَتَضَرَّعُ الَى رَبِّه وَ يَستَكينُ حَتَّى يَغفرَ لَهُ ذَلكَ الذَّنبَ وَ مَا قَبلَهُ فَيَندمُ الشَّيطَانُ عَلَى ذَلكَ الذَّنب حينَ اكسَبَهُ ايَّاهُ فَغَفَرَ لَهُ الذَّنبَ وَ مَا قَبلَهُ[2].
و نظير آن روايت ديگر است كه در همان كتاب، جلد ششم، ص 275 مىبينيم:
انَّ العَبدَ ليَعمَل الذَّنبَ فَاذَا ذَكَرَهُ احزَنَهُ فَاذَا نَظَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الَيه قَد احزَنَهُ غَفَرَ لَهُ مَا صَنَعَ قَبلَ ان يَأخُذَ فى كَفَّارَته بلَا صَلاةٍ وَ لَا صيَامٍ[3].
[ص 72، قصص مثنوى]
[1]- ابو حازم همين كه وارد مسجد دمشق شد شيطان وسوسهاش كرد كه وضويت باطل شد. ابو حازم اين يادآورى را نشانه خير خواهى شيطان تلقى كرد.
[2]- شيطان گناه را زيبا جلوه مىدهد تا انسان به گناه آلوده شود. اما وى از گناهى كه كرده بيزار مىگردد و به پيشگاه خدا گريه و زارى و اظهار عجز مىكند.
در نتيجه خداوند نه تنها آن گناه، بلكه گناهان قبلى او را نيز مىبخشد و اين همان چيزى است كه شيطان را پشيمان مىكند. براى اين كه انسانى را وادار به گناه كرده اما در واقع سبب آمرزش همه گناهان وى شده است!
[3]- كسى كه مرتكب گناه مىشود با يادآورى گناه خويش اندوهگين مىشود.
خداوند هم به سبب حزن و اندوه بندهاش گناهانش را قبل از آنكه كفّاره نماز و روزه را ادا كند مىبخشد.
[باش در تعجيل از بهر نماز]
344-
«عَجِّلُوا الطَّاعات قَبلَ الفَوت گفت
مصطفى چون دُرِّ وحدت مىبسفت
اشاره است به حديث:
عَجِّلُوا الصَّلَاةَ قَبلَ الفَوت وَ عَجِّلُوا التَّوبَةَ قَبلَ المَوت[1].
المنهج القوى، ج 2، ص 526 [ص 64 احاديث مثنوى]
[ «آفريدم تا ز من سودى كنند»]
345-
«گفت پيغمبر كه حق فرموده است
قصد من از خلق احسان بوده است
آفريدم تا ز من سودى كنند
تا ز شهدم دست آلودى كنند
نى براى آن كه من سودى كُنم
و از برهنه من قبايى بر كَنم
مسند آن در ذيل شماره (315) مذكور افتاد. [1] [ص 64 احاديث مثنوى]
[هم هدايت هم ضلالت از خداست]
346-
«گفت ابليسش گشا اين عَقد را
من محَكّم قلب را و نقد را
امتحان شير و كلبم كرد حق
امتحان نقد و قلبم كرد حق
مستفاد است از مضمون اين روايت:
بُعثتُ دَاعياً وَ مُعَلِّماً وَ لَيسَ الَيَّ منَ الهُدَى شَيءٌ وَ جُعلَ ابليسُ مُزيِّناً وَ لَيسَ لَهُ منَ الضَّلَالَةَ شَيءٌ[2].
اللآلى المصنوعة، ج 1، ص 254 [ص 64 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] مقتبس است از مفاد اين روايت:
يَقُولُ اللَّهُ عَز وَ جَلَّ انَّمَا خَلَقْتُ الْخَلْقَ ليَرْبَحُوا عَلَىَّ وَ لَمْ اخْلُقْهُمْ لارْبَحَ عَلَيْهمْ (1).
و به صورت ذيل جزء سخنان امير المؤمنين على-7- نقل شده است:
يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى: يَا ابْنَ آدَمَ لَمْ أَخْلُقْكَ لأَرْبَحَ عَلَيْكَ إنَّمَا خَلَقْتُكَ لتَرْبَحَ عَلَيَّ فَاتَّخذْني بَدَلًا منْ كُلِّ شَيْءٍ، فَإنِّي نَاصرٌ لَكَ منْ كُلِّ شَيْءٍ. (2).
شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 319 ح 665.
[ص 58 احاديث مثنوى] (1) خداى- عز و جل- مىفرمايد: جز اين نيست كه مردم را خلق كردم تا از من بهرهمند شوند و خلقشان نكردم براى اين كه من از آنان بهره گيرم.
(2) خداوند متعال مىفرمايد: اى انسان تو را نيافريدم تا از تو بهره گيرم، بلكه تو را آفريدم تا از من بهرهمند شوى. بنا بر اين به جاى هر كس و هر چيز به من روى آور، كه به يقين من در هر چيز يار و ياور توام.
[1]- براى اقامه نماز بشتابيد قبل از آن كه وقتش را از دست بدهيد و براى توبه كردن نيز بشتابيد قبل از آن كه مرگ فرا رسد.
[2]-( پيامبر- ص- فرمود:) من دعوت كننده( به اسلام) و معلم برانگيخته شدهام در حالى كه هدايت از من نيست( از خدا است) و ابليس هم زينت دهنده( گناه به مردم) است در حالى كه ضلالت از او نيست( از خدا است.)
[مرد زشت و آينه را قصّههاست]
347-
«سوخت هندو آينه از درد را
كاين سيه رو مىنمايد مرد را
گفت آيينه گنه از من نبود
جرم او را نه كه روى من زدود
او مرا غمّاز كرد و راست گو
تا بگويم زشت كو و خوب كو؟
مأخذ آن حكايتى است كه در باب يازدهم مشتمل بر نوادر اعراب از جزء ششم نثر الدر نقل شده است:
وَجَدَ اعرَابىٌّ مرآةً وَ كَانَ قَبيحاً فَنَظَر فيهَا وَ رَأَى وَجهَهُ فَاستَقبَحَهُ فَرَمَى بهَا وَ قَالَ لشَرٍّ مَا تَرَكَكَ اهلُكَ[1].
و همين حكايت در ذيل: زهر الآداب، چاپ مصر ص 227 بدين طريق آمده است:
وَ مَرَّ اعرَابىٌّ بمرآةٍ مُلقَاةٍ فى مَزبَلَةٍ فَنَظَرَ وَجهَهُ فيهَا فَاذَا هُوَ سَمجٌ بَغيضٌ فَرَمَى بهَا وَ قَالَ مَا طَرَحَكَ اهلُكَ من خَيرٍ[2].
و حكيم سنايى اين حكايت را منظوم فرموده است بدين شكل:
يافت آيينه زنگيى در راه
و اندرو روى خويش كرد نگاه
بينى پخچ ديد و دو لب زشت
چشمى از آتش و رخى زانگشت
چون برو عيبش آينه ننهفت
بر زمينش زد آن زمان و بگفت
كان كه اين زشت را خداوندست
بهر زشتيش را بيفكندست
گر چو من پرنگار بودى اين
كى در اين راه خوار بودى اين
بىكسى او ز زشت خويى اوست
ذلّ او از سياه رويى اوست
حديقه حكيم سنايى، طبع تهران به اهتمام مدرّس رضوى، ص 291- 290 و در مقالات شمس مضمون اين قصه به صورت ذيل ملاحظه مىشود:
آينه. هيچ ميل نكند اگر صد سجودش كنى كه اين يك عيب در روى وى هست ازو پنهان دار كه او دوست من است. او به زبان حال مىگويد كه البته ممكن نباشد گفت. اكنون اى دوست درخواست مىكنى كه آينه را به دست من ده تا ببينم. بهانه نمىتوانم كردن.
سخن تو را نمىتوانم شكستن. و در دل مىگويد كه البته بهانهاى كنم و آينه را به او ندهم.
زيرا اگر بگويم بر روى تو عيب است، احتمال نكند. اگر بگويم بر روى آينه است بتر. باز محبت نمىهلد كه بهانه كند. مىگويد اكنون آينه به دست تو بدهم الّا اگر بر روى آينه عيبى بينى آن را از آينه مدان. در آينه عارضى دان آن را و عكس خود دان. عيب بر
[1]- يك نفر عرب بيابان نشين كه چهرهاى زشت داشت، آيينهاى پيدا كرد. همين كه خود را در آن ديد( به جاى اين كه به زشتى خود اعتراف كند) آيينه را زشت دانست و آن را پرت كرد و گفت صاحبت حق داشته خود را از شر تو راحت كند!
[2]- عربى بيابان نشين چشمش به آيينهاى كه در زبالهدان بود افتاد. چهره خود را در آن ديد. اما به سبب زشتى تصوير( به جاى اين كه خود را علت زشتى بداند، از آيينه) به خشم آمد و پرتش كرد و گفت اگر خيرى در تو بود اين چنين تو را به زباله دانى نمىانداختند![ نيز مراجعه شود به رديفهاى 225 و 1025]
خود نه بر روى آينه عيب منه. و اگر عيب بر خود نمىنهى. بارى بر من نه كه صاحب آينهام و بر آينه منه. گفت قبول كردم و سوگند خوردم. آينه را بيار كه مرا صبر نيست. باز دلش نمىهلد. گفت اى خواجه، باز بهانهاى بكنم باشد كه از اين شرط باز آيد و كار آينه نازكى دارد. باز محبت دستورى نداد. گفت اكنون بار ديگر شرط تازه كنم. گفت شرط و عهد آن باشد كه هر عيبى كه بينى آينه را بر زمين نزنى و گوهر او را نشكنى اگر چه گوهر او قابل شكستن نيست. گفت حاشا و كلّا. هرگز اين قصد نكنم و نينديشم. در حق آينه هيچ عيبى نينديشم. اكنون آينه به من ده تا ادب من بينى و وفاى من بينى. گفت اگر بشكنى قيمت گوهر او چندين است وديت او چندين است و برين گواهان گرفت. با اين همه چون آينه به دست او داد بگريخت. او مىگويد با خود كه اگر آينه نيكوست چرا گريخت؟
اينك شكستن گرفت. فى الجمله چون برابر روى خود بداشت در او نقشى ديد سخت زشت. خواست كه بر زمين زند كه او جگر مرا خون كرد. از براى اين از ديت و تاوان و سيم و گواهان گرفتن يادش آمد. مىگفت كاشكى آن شرط گواهان [و] سيم نبودى تا من دل خود خنك كردمى و بنمودمى كه چه مىبايد كرد. او اين مىگفت و آينه به زبان حال با آن كس عتاب مىكرد كه ديدى كه من با تو چه كردم و تو با من چه كردى؟
مقالات شمس، نسخه كتاب خانه ولى الدين اسلامبول، به شماره 1856، ورق 2 و 3 [ص 73 به بعد قصص مثنوى]
[دنبه در صحرا فريب است و تله]
348-
«چون كه در سبزه ببينى دنبه را
دام باشد اين ندانى تو چرا
زان ندانى كت ز دانش دور كرد
ميل دنبه چشم عقلت كور كرد
اشاره به حكايتى است كه مىدانى در ذيل مثل (اليَةٌ فى بَريَّة مَا هىَ الَّا لبَليّة)[1]. ذكر مىكند و آن حكايت اين است:
انَّ ثَعلَبا رَأَى اليَةً مَطرُوحَةً فى مَفَازَةٍ فَتَخَيَّلَ انَّهَا القيَت لحبَالَةٍ فَجَاءَ الَى ذئبٍ وَ قَالَ ادَّخَرتُ الاشيَاءَ لصدَاقَتكَ فَتَقَدَّمَ الذِّئبُ حَتَّى جَاءَ الَى الاليَة فَلَمَّا ارَادَ حَملَهَا وَقَعَت الحبَالَةُ فى عُنُق الذِّئب وَ سَقَطَت الاليَةُ منَ الحبَالَة فَتَنَاوَلَ الثَّعلَبُ وَ قيلَ عَلَى لسَانه ذَلكَ المَثَلُ[2]. مجمع الامثال، ص 78 [ص 75 قصص مثنوى]
[دوستى اشيا آدمى را كور و كر مى كند]
349-
«حُبُّك الاشياءَ يُعمى و يُصم
نَفسُكَ السَّودَا جَنَت لَا تَختَصم
مستند آن در ذيل شماره (191) گذشت. [1] [ص 64 احاديث مثنوى]
[ميوه صدق است اطمينان دل]
350-
«گفت پيغمبر نشانى داده است
قلب و نيكو را محك بنهاده است
گفته است الكذبُ رَيبٌ فى القلوب
باز الصِّدقُ طُمَأنينٌ طَرُوب
اشاره است به حديث ذيل:
دَع مَا يَريبُكَ إلَى مَا لَا يَريبُكَ فَإنَّ الصِّدقَ طُمَأنينَةٌ و إنَّ الكذبَ ريبَةٌ[3]. [2]
مسند احمد، ج 1،
______________________________ [1] اشاره به حديث ذيل است:
حُبُّكَ للشَّيْء يُعْمي وَ يُصمُّ (1).
من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 380 باب و من ألفاظ رسول الله6الموجزة ح 5814- و كشف الغمة ج 1 ص 144 مسند احمد، ج 5، ص 194؛ احياء العلوم؛ ج 3، ص 25، جامع صغير، ج 1، ص 145، كنوز الحقائق، ص 56. [ص 25 احاديث مثنوى] (1) اگر به چيزى علاقه شديد پيدا كردى آن علاقه، قدرت تشخيص را از تو مىگيرد (و كور و كرت مىكند.)
[2]
دَع مَا يَريبُكَ إلَى مَا لَا يَريبُكَ فَإنَّ الكذبَ ريبَةٌ وَ إنَّ الصِّدقَ طُمَأنينَةٌ.
بحار الأنوار ج 71 ص 241 باب 14
[1]- دنبه در بيابان يك دام است!( ضرب المثل عربى است)
[2]- روباهى دنبهاى در بيابان ديد به فراست دريافت كه دامى به آن بسته است.
پيش گرگى رفت و گفت بيا كه به پاس دوستى با تو چيزهايى برايت ذخيره كردهام! گرگ وقتى به دنبه نزديك شد، خواست آن را بردارد ناگهان گردنش به تله افتاد و دنبه از آن جدا شد. روباه دنبه را مىخورد و اين ضرب المثل را زمزمه مىكرد!
[3]- از آنچه برايت شك برانگيز است دورى كن. و به آنچه برايت اطمينان بخش است روى آور. زيرا نتيجه يقين داشتن آرامش دل و نتيجه مردد بودن پريشانى خاطر است.
ص 200، جامع صغير، ج 2، ص 14 [ص 65 احاديث مثنوى]
[بين دو عالم يكى جاهل نگر!]
351-
«گفت اه چون حكم رانَد بىدلى
در ميان آن دو عالم، جاهلى
مقتبس است از مفاد اين خبر:
القَاضي جَاهلٌ بَينَ عَالمَين[1].
شرح خواجه ايوب [65 احاديث مثنوى]
[ «طاعت عامه گناه خاصگان»]
352-
«طاعت عامه گناه خاصگان
وصلت عامه حجاب خاص دان
مستفاد است از مضمون روايت:
حَسَنَاتُ الابرَار سَيِّئاتُ المُقَرَّبينَ[2].
كشف الغمة ج 2 ص 254 و بحار الأنوار ج 25 ص 205.
[1]- قاضى، جاهلى است بين دو عالم.( چون آن دو به جزئيات خصومت خود آگاهند، ولى قاضى بىاطلاع است.)
[2]- كارهاى نيكى كه از ابرار و نيكان سر مىزند، اگر توسط بندگان خاص( خدا)( با همان كيفيت) انجام گيرد كافى نيست و گناه محسوب مىشود( و از آنان انتظار بيشترى مىرود).
[گر منافق ساخت مسجد توطئه است]
353-
«يك مثال ديگر اندر كژ روى
شايد ار از نقل قرآن بشنوى
اين چنين كژ بازيى در جفت و طاق
با نبى مىباختند اهل نفاق
اشاره به قصهاى است كه مفسرين در ذيل آيه شريفه:وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً(سورة البراءة، آيه 107) نقل كردهاند و ما روايت طبرى را كه از جهت كيفيّت نقل با گفته مولانا نزديكتر است در اينجا مىآوريم:
اقبَلَ رَسُولُ اللَّه6يَعنى من تَبُوكَ حَتَّى نَزَلَ بذى اوَانٍ بَلَدٌ بَينَهُ وَ بَينَ المَدينَة سَاعَةً من نَهَارٍ وَ كَانَ اصحَابُ مَسجد الضِّرَار قَد كَانُوا اتَوهُ وَ هُوَ يَتَجَهَّزُ الَى تَبُوكَ فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّه انَّا قَد بَنَينَا مَسجداً لذي العلَّةَ وَ الحَاجَة وَ اللَّيلَة المَطيرَة وَ اللَّيلَة الشَّاتيَة وَ انَّا نُحبُّ ان تَأتيَنَا فَتُصَلِّىَ لَنَا فيه فَقَالَ انِّى عَلَى جَنَاح سَفَرٍ وَ حَال شُغلٍ او كَمَا قَالَ رَسُولُ اللَّه6وَ لَو قَد قَدمنَا اتَينَاكُم ان شَاءَ اللَّهُ فَصَلَّينَا لَكُم فيه[1].
تفسير طبرى، ج 11، ص 15 نيز رجوع كنيد به:
(سيره ابن هشام، طبع مصر، ج 4، ص 185 و تاريخ طبرى، طبع مصر، ج 3، ص 147 و تفسير امام فخر، ج 4، ص 740، و تفسير مجمع البيان، طبع تهران، ج 1، ص 483). [ص 76 قصص مثنوى]
[1]- رسول خدا6به قصد تبوك عزيمت كرد. ساعتى از روز را در ذى اوان- محلى بين تبوك و مدينه- گذراند. هنگامى كه آن حضرت آماده رفتن شد عدهاى كه بانى مسجد ضرار بودند سر رسيدند و به پيامبر گفتند ما براى اين كه بيماران و حاجتمندان( راه دورى در پيش نداشته باشند) و براى شبهاى بارانى و زمستان( نماز گزاران با مشكل رو به رو نشوند) در اين نزديكى، مسجدى ساختهايم و آمدهايم از شما دعوت كنيم تا در اينجا نماز بگزارى. پيامبر6فرمود من اكنون عازم سفرم. هنگام باز گشت ان شاء اللّه نزد شما مىآيم.( ولى در باز گشت آيه مربوط به اصحاب مسجد ضرار نازل شد و پيامبر پرده از توطئه آنان برداشت.)