گويدش حق، نه نكردى شكر من
چون نكردى شكر آن اكرام فَن
بر كريمى كردهاى ظلم و ستم
نه ز دست او رسيدت نعمتم
اشاره به خبر ذيل است:
يُؤْتَى بعَبْدٍ يَوْمَ الْقيَامَة فَيُوقَفُ بَيْنَ يَدَى اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ فَيَأْمُرُ به الَى النَّار فَيَقُولُ أَىْ رَبِّ امَرْتَ بي الَى النَّار وَ قَدْ قَرَأْتُ الْقُرْآنَ فَيَقُولُ اللَّهُ أَىْ عَبْدي إنِّي أَنْعَمْتُ عَلَيْكَ وَ لَمْ تَشْكُرْ نعْمَتي فَيَقُولُ أَىْ رَبِّ أَنْعَمْتَ عَلَىَّ بكَذا فَشَكَرْتُكَ بكَذا وَ أَنْعَمْتَ عَلَىَّ بكَذَا فَشَكَرْتُكَ بكَذَا فَلَا يَزَالُ يُحْصي النِّعَمَ وَ يُعَدِّدُ الشُّكْرَ فَيَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى صَدَقْتَ عَبْدى إلَّا أَنَّكَ لَمْ تَشْكُرْ مَنْ أَجْرَيتُ لَكَ نعْمَتي عَلَى يَدَيْه وَ إنِّى قَدْ آلَيْتُ عَلَى نَفْسي أَنْ لَا أَقْبَلَ شُكْرَ عَبْدٍ لنعْمَةٍ أَنْعَمْتُهَا عَلَيْه حَتَّى يَشْكُرَ مَنْ سَاقَهَا منْ خَلْقي إلَيْه[1].
سفينة البحار، ج 1، ص 710، شرح خواجه ايوب با تفاوتى در اسلوب [ص 214 احاديث مثنوى]
[نفرى همچون هزار]
1030-
«وَاحدٌ كَالالْف در رزم و كرم
صد چو حاتم گاه ايثار نعَم
به ذيل شماره (890) رجوع كنيد.
[ص 214 احاديث مثنوى]
[1]- روز قيامت وقتى بندهاى را در برابر خداى- عزّ و جلّ- نگه مىدارند و فرمان مىرسد كه او را در آتش جهنّم افكنيد، مىگويد: خدايا، دستور دادى مرا در آتش افكنند در حالى كه من قارى قرآن بودم. خطاب مىآيد بنده من، نعمتت دادم ولى شكر آن را به جاى نياوردى. مىگويد خدايا، فلان نعمتم دادى و من شكرش را به جاى آوردم. نعمت ديگرم دادى آن را هم شكر گفتم. او همين طور نعمتها و شكر آنها را بر مىشمارد. خداوند متعال مىفرمايد آنچه گفتى صحيح است امّا آن را كه وسيله رساندن نعمت من به تو بوده است شكر نكردهاى. و من به جان خودم سوگند خوردهام كه شكر گزارى بندهاى را نپذيرم مگر اين كه شكر رسانندگان نعمتم يعنى مردم را نيز به جاى آورده باشد.
[شفقت موسى گوسفند را]
1031-
«گوسفندى از كليم الله گريخت
پاى موسى آبله شد نعل ريخت
مأخذ آن روايت ذيل است:
چنان خواندم در اخبار موسى-7-، كه بدان وقت كه شبانى مىكرد، يك شب گوسفندى را سوى حظيره مىراند. وقت نماز بود و شبى تاريك. و باران بنيرو آمد. چون نزديك حظيره رسيد برهاى بگريخت. موسى-7- تنگ دل شد و بر اثر وى بدويد بدان جمله كه چون دريابد چوبش بزند. چون بگرفتش دلش بر وى بسوخت و بر كنار نهاد وى را. و دست بر سر وى فرود آورد و گفت اى بىچاره درويش، در پس بيمى نه و در پيش اميدى نه. چرا گريختى و مادر را يله كردى؟ و هر چند كه در ازل رفته بود كه وى پيغمبرى خواهد بود بدين ترحم كه بكرد نبوّت بر وى مستحكمتر شد. تاريخ بيهقى، به اهتمام دكتر غنى و دكتر فياض، چاپ تهران، ص 205- نيز رجوع كنيد به: سياست نامه خواجه نظام الملك، به تصحيح عباس اقبال، چاپ تهران، ص 181.
[ص 215 قصص مثنوى]
[با شبانى انبياء خو كرده]
1032-
«مصطفى فرمود كه خود هر نبى
كرد چوپانيش برنا يا صَبى
بى بىشبانى كردن و آن امتحان
حق ندادش پيشوايىِّ جهان
تا شود پيدا وقار و صبرشان
كردشان پيش از نبوّت حق، شبان
گفت سايل هم تو نيز اى پهلوان
گفت من هم بودهام دهرى شُبان
مقصود خبر ذيل است:
عَنْ أَبي هُرَيْرَةَ عَن النَبىِّ6قَالَ مَا بَعَثَ اللَّهُ نَبياً إلَّا رَعَى الْغَنَمَ فَقَالَ أَصْحَابُهُ وَ أَنْتَ فَقَالَ نَعَمْ كُنْتُ أَرْعَاهَا عَلَى قَرَاريطَ لَاهْل مَكَّةَ[1].
بخارى، ج 2، ص 22
عَنْ جَابر بْن عَبْد اللَّه قَالَ كُنَّا مَعَ النَّبىِّ6بمَرِّ الظَّهرَانَ وَ نَحْنُ نَجْتني الْكَبَاثَ فَقَالَ النَّبىُّ6عَلَيْكُمْ بالاسْوَد منْهُ قَالَ فَقُلْنَا يَا رَسُولَ اللَّه كَأَنَّكَ رَعَيْتَ الْغَنَمَ قَالَ نَعَمْ وَ هَلْ منْ نَبىٍّ الَّا وَ قَدْ رَعَاهَا[2].
مسلم، ج 6، ص 125، بخارى، ج 3، ص 194، ربيع الابرار، باب الشجر و النبات.
مَا بَعَثَ اللَّهُ نَبيًّا الَّا رَاعَي غَنَمَ[3].
كنوز الحقائق، ص 117 [ص 215 احاديث مثنوى]
[1]- ابو هريره از پيامبر6نقل كرده است كه فرمود خداوند هيچ پيامبرى را نفرستاده مگر اين كه مدتى چوپانى كرده است. اصحاب پرسيدند آيا اين ويژگى آن حضرت را نيز شامل مىشود؟ فرمود آرى. من هم مدتى براى مردم مكه در قراريط چوپانى كردهام.( قراريط نام محلى خارج از مكه بوده است).
[2]- از جابر بن عبد اللّه نقل شده كه با پيامبر6در مرّ ظهران( قريهاى است در مكه) بوديم. در آنجا به چيدن ميوه درخت اراك پرداختيم. آن حضرت فرمود سياه آن را بچينيد.( چون سبز اين ميوه نارس و براى خوردن نامناسب است).
پرسيديم اى رسول خدا به نظر مىرسد شما مدّتى چوپان بودهايد؟( چون آنها با اين درختها آشنا هستند و از برگ آن به گوسفندان خود مىخورانند و خود از ميوه آن مىخورند.) فرمود آرى اين چنين است. و مگر پيامبرى بوده است كه چوپانى نكرده باشد؟
[3]- خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد مگر اين كه مدّتى گوسفند چرانيد.
( به نظر مىرسد الْغَنَمَ صحيح باشد به جاى غَنَمَ)
[يوسف و زندانيان]
1033-
«آنچنانكه يوسف از زندانيى
با نيازى خاضعى سعدانيى
اشاره است به مضمون آية شريفه:وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ[1]. (سوره يوسف، آيه 47) و روايتى كه مفسرين در ذيل آن نقل كردهاند. تفسير طبرى، ج 12، ص 122، تفسير ابو الفتوح ج 3، ص 134 و قصص الانبياء ثعلبى، ص 104- 105.
[ص 215 قصص مثنوى]
[1]- به يكى از آن دو كه مىدانست رها مىشود گفت مرا نزد مولاى خود ياد كن.
اما شيطان از خاطرش زدود كه پيش مولايش از او ياد كند. و چند سال در زندان بماند.
[شيطان وقت مرگ]
1034-
«چون كه هنگام فراق جان شود
ديو دلّال دُر ايمان شود
پس فرو شد ابله ايمان را شتاب
اندر آن تنگى به يك ابريق آب
اشاره است به حكايت ذيل:
من به وقت كودكى حكايتى در كتابى خواندم كه شيخى را وقت نزع تنگ در رسيد.
مريدان و معتقدان گرد او آمدند. درخواست مىكردند كه شهادت بگويد لا اله الا اللّه. او روى از ايشان بگردانيد. آن سوى رفتند. تلقين مىكردند. روى از ايشان اين سو گردانيد.
چون الحاح كردند و لابه كردند گفت نمىگويم. غريو و فرياد از ميان مريدان برآمد كه آه اصل خود اين ساعت است. اين چه واقعه است و اين چه تاريكى! پس حال ما چه خواهد بودن به خدا. زارى و نفير برداشتند. شيخ با خود آمد گفت چه واقعه است؟ شما را چه بوده است؟ حال باز گفتند. گفت ما را از اين خبر نيست. اما شيطان آمده بود قدحى يخ آب پيش من مىجنبانيد. مىگفت تشنهاى؟ مىگفتم آرى. گفت خداى را همباز بگو تا بدهمت. من از او روى بگردانيدم. او بدين سو آمد. همچنين گفت روى از او بگردانيدم.
مقالات شمس، نسخه فاتح، ورق 15. [ص 216 قصص مثنوى]
[دنيا لاشهاى است]
1035-
«چشم مهتر چون به آخر بود جفت
پس بدان ديده جهان را جيفه گفت
مقصود اين روايت است:
الدُّنْيَا جيفَةٌ وَ طُلَّابُهَا كلَابٌ[1].
شرح بحر العلوم، ج 6، ص 195، المنهج القوى، ج 6، ص 478 و با مختصر تفاوت منسوب است به على بن الحسين-7- محاضرات راغب، چاپ مصر، 1326، ج 1، ص 215. [ص 215 احاديث مثنوى]
[1]- دنيا يك لاشه متعفن است و كسانى طالبش هستند كه خلق و خوى سگ دارند.
[حق را حق نما]
1036-
«ز اين سبب درخواست از حق مصطفى
زشت را هم زشت و حق را حق نما
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (272) ذكر شد.
[ص 216 احاديث مثنوى]
[قَلب، بين اصْبَعَيْن]
1037-
«مكر حق سرچشمه اين مكرهاست
قَلب، بين اصْبَعَيْن كبرياست
به حديث مذكور در ذيل شماره (55) اشاره است.
[ص 216 احاديث مثنوى]
[بىخبر بودن ز پايان]
1038-
«ما چو واقف گشتهايم از چون و چند
مُهر بر لبهاى ما بنهادهاند
تا نگردد رازهاى غيب فاش
تا نگردد منهدم عيش و معاش
مناسبت دارد با مفاد اين خبر:
لَوْ تَعْلَمُونَ مَا انْتُمْ لَاقُونَ بَعْدَ الْمَوْت مَا اكَلْتُمْ طَعَاماً عَلَى شَهْوَةٍ ابَداً وَ لَاشَربْتُمْ شَرَاباً عَلَى شَهْوَةٍ ابَداً وَ لَادَخَلْتُمْ بَيْتاً تَسْتَظلُّونَ به وَ لَمَرَرْتُمْ إلَى الصُّعُدَات تَلْدمُونَ صُدُورَكُمْ وَ تَبْكُونَ عَلَى انْفُسكُمْ[1].
جامع صغير، ج 2، ص 129 [ص 216 احاديث مثنوى]
[1]- اگر درمىيافتيد كه پس از مرگ چه بر سرتان مىآيد هرگز به خوردن و آشاميدن روى نمىآورديد و به خانهاى كه زير سايهاش آرام گيريد وارد نمىشديد، بلكه به كوهها پناه مىبرديد و( از شدت ناراحتى) سينه زنان به حال زار خويش مىگريستيد.
[خيار در بيع]
1039-
«در بُيوع آن كن تو از خوف غرار
كه رسول آموخت سه روز اختيار
به ذيل شماره (496) رجوع كنيد.
[ص 216 احاديث مثنوى]
[پس گرفتن صدقه]
1040-
«گشته باشد همچو سگ قى را اكول
مستردِّ نحله بر قول رسول
مقصود اين خبر است كه به وجوه متعدد نقل مىشود:
الْعَائدُ في هبَته كَالْكَلْب يَقىءُ ثُمَّ يَعُودُ في قَيْئه[1].
بخارى، ج 2، ص 59، مسلم، ج 5، ص 65
الْعَائدُ في صَدَقَته كَالْعَائد في قَيْئه[2].
بخارى، ج 1، ص 171، مسلم، ج 5، ص 64 با مختصر تفاوت، جامع صغير، ج 2، ص 66.
انَّمَا مَثَلُ الَّذي يَتَصَدَّقُ بصَدَقَةٍ ثُمَّ يَعُود فى صَدَقَته كَمَثَل الْكَلْب يَقىءُ ثُمَّ يَأْكُلُ قَيْأَهُ[3].
مسلم، ج 5، ص 64، جامع صغير، ج 1، ص 97 با اختلاف در تعبير.
[ص 217 احاديث مثنوى]
[آسانگير سود برد]
1041-
«تا به گفتهى مصطفى شاه نَجاح
السَّمَاحُ يا اولى النُّعْمَى، رَباح
مراد اين خبر است:
[1]- كسى كه چيزى را به ديگرى ببخشد سپس آن را پس بگيرد مانند سگى است كه قى كند و آن را بخورد.
[2]- كسى كه صدقه دهد سپس آن را پس بگيرد مانند كسى است كه به آنچه استفراغ كرده روى آورد.
[3]- كسى كه صدقه دهد سپس آن را پس بگيرد مانند سگى است كه قى كند بعد آن را بخورد.
السَّمَاحُ رَبَاحٌ وَ الْعُسْرُ شُؤْمٌ[1].
جامع صغير، ج 2، ص 37، كنوز الحقائق، ص 72، نهايه ابن اثير، ج 2، ص 180
عَلَيْكَ باوَّل السَّوْم فَانَّ الرِّبْحَ مَعَ السَّمَاح[2].
جامع صغير، ج 2، ص 61، كنوز الحقائق، ص 81 [ص 217 احاديث مثنوى]
[مال از صدقه كم نمىشود]
1042-
«ما نَقَص مالٌ منَ الصَّدْقات قَط
انَّمَا الْخَيْراتُ نعْمَ الْمُرْتَبَط
اشاره است بدين حديث:
مَا نَقَصَتْ صَدَقَةٌ منْ مَالٍ[3].
مسند احمد، ج 2، ص 235، 386، جامع صغير، ج 2، ص 152 و با تفصيل بيشتر مسند احمد، ج 1، ص 193، جامع صغير، ج 1، ص 134، 136 و با اندك اختلاف مسند احمد، ج 4، ص 231، كنوز الحقائق، ص 119 نيز احياء العلوم، ج 2، ص 136، ج 3، ص 125.
[ص 217 احاديث مثنوى]
[زكات حفظ اموال است]
1043-
«اين زكاتت كيسهات را پاسبان
آن صلاتت هم ز گرگانت شُبان
مستفاد است از خبر ذيل:
حَصِّنُوا امْوَالَكُمْ بالزَّكَاة[4].
حلية الاولياء، ج 2، ص 104، ج 4، ص 237، جامع صغير، ج 1، ص 147، كنوز الحقائق، ص 57. [ص 218 احاديث مثنوى]
[1]- سود واقعى را كسى مىبرد كه در فروش كالايش آسان بگيرد. در سخت گيرى بركت نيست.
[2]- به اولين قيمتى كه براى خريدن كالايت پيشنهاد مىشود قانع باش و سخت نگير كه سود واقعى در همان است.
[3]- هيچ صدقهاى باعث نقصان مال و دارايى نمىشود( بلكه موجب بركت آن مىشود.)
[4]- با دادن زكات اموال خود را بيمه كنيد.
[قصه سلطان و سه فرزند]
1044-
«بود شاهى، شاه را بُد سه پسر
هر سه صاحب فطنت و صاحب نظر
مأخذ آن حكايت ذيل است:
پادشاهى بود او را سه فرزند بود. فرزندان عزم سفر كردند به مهمى. پدر ايشان را وصيت مىكرد يك باره و دوباره و ده باره كه در اين ره فلان جا قلعهاى است صفت او چنين. چون بدانجا برسيد اللَّه اللَّه زود برگذريد و بر آن قلعه مىآييد. اگر او اين وصيتها نمىكرد ايشان را هرگز اين خار خارى و تقاضا نمىبود كه سوى آن قلعه خود بنگرند. از وصيتها ايشان را تقاضايى و خار خارى خاست كه عجب در آن قلعه چه چيز است كه او چندين منع مىكند؟ الْانسَانُ حَريصٌ عَلى مَا مُنعَ [رديف 485). در آن قلعه درآمدند.
حكايت معروف است. ديدند بر آن ديوار آن صورت دختر پادشاه و عاشق شدند. آمدند به ضرورت خواستارى كردند. پادشاه گفت برويد ايشان را بنماييد آن خندق پر سر بريده.
كه هر كه خواستارى كرد و نشان دختر نياورد حال او چه شد. رفتند ديدند خندقى پر سر بريده. پسر بزرگين دعوى كرد كه من نشان بياورم. عاجز آمد او را نيز كشتند. دوم نيز همچنين. آن پسر كوچكين آمد. گفت اگر از ديگران عبرت نمىگيرى از برادران خود عبرت نمىگيرى؟ گفت:
صبر با عشق بَس نمىآيد
صبر فرياد رس نمىآيد
صابرى خوش ولايتى است و ليك
زير فرمان كس نمىآيد
شرط كرد و در طلب ايستاد. دايه را بر صدق او رحم آمد. او را دلالت كرد كه گاوى زرين بسازد و در اندرون آن گاو برود تا به حيلهها در كوشك دختر راه يافت. هر شب كه خلق آرام گرفتى- الّا عاشقان كه از نور عشق ايشان را شب نمانده است و لذت عشق از لذت خواب مستغنى كرده است- از گاو بيرون آمدى و شمعها را و شرابها را از جا بگردانيدى و سر زلف دختر را پژولانيدى. چون روز شدى نشانها ديدندى و هيچ كس نديدندى. حاصل، تا رو بند دختر بستد كه نشان آن بود. بيامد كه نشان آوردم. خلق خود بى بىنشان چندان به فرّ او و صدق او مريد شده بودند كه اگر آن پادشاه قصد او كند ما غوغا كنيم و قصد پادشاه كنيم. اگر قصد اين شاه زاده كند البته پادشاه را هلاك كنيم. زيرا