اغْلَبُ عَدُوٍ[1]. مختار الحكم، ص 255 [ص 482 شرح مثنوى]
[هست دوزخ نعره زن: هَل من مَزيد؟]
105-
«عالَمى را لقمه كرد و در كشيد
معدهاش نعره زنان هل من مزيد
حق قدم بر وى نهد از لا مكان
آنگه او ساكن شود در كن فكان
مأخوذ است از اين حديث:
يُقَالُ لجَهَنَّمَ هَلْ امْتَلَأَت وَ تَقُولُ هَلْ منْ مَزيدٍ فَيَضَعُ الرَّبُّ تَبَارَكَ وَ تَعَالىَ قَدَمَهُ عَلَيْهَا فَتَقُولُ قَطْ قَطْ[2].
بخارى، ج 3، ص 124
[1]- نفس چيرهترين دشمن است.
[2]- وقتى خطاب به جهنم گفته مىشود( با پذيرفتن اين همه دوزخى) سير شدى؟ جواب مىدهد بيش از اين لازم است![ سوره ق آيه 30] تا اين كه پاى قدرت خداوند بر سر او فرود مىآيد( و محدودش مىكند) آنگاه جهنّم مىگويد بس است. ديگر ظرفيتم كامل شد.
فَامَّا النَّارُ فَلَا تَمْتَلىُ فَيَضَعُ قَدَمَهُ عَلَيْهَا فَتَقُولُ قَطْ قَطْ فَهُنَالكَ تَمْتَلىُ وَ يَزْوى بَعْضُهَا الَى بَعْضٍ[1].
مسلم، ج 8، ص 151 عَنْ انَسٍ لَا تَزَالُ جَهَنَّمُ تَقُولُ هَلْ منْ مَزيدٍ فَيَدْلَى فيهَا رَبُّ الْعَالَمينَ قَدَمَهُ فَيَنْزَوى بَعْضُهَا الَى بَعْضٍ فَتَقُولُ قَطْ بعزَّتكَ[2]. ردّ الدارمى على بشر المريسى، طبع مصر، ص 69 [1] [ص 15 احاديث مثنوى]
[گفت احمد6اين جهاد اكبر است]
106-
«قَدْ رَجَعْنَا منْ جهَاد الْاصْغريم
با نبى اندر جهاد اكبريم
رجوع كنيد به شماره (104) در همين كتاب.
[ص 15 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] در كتاب: الطرائف ج 2 ص 349 في باب «عقائد المجسمة و ردّها» از كتاب: الجمع بين الصحيحين للحميدي اين احاديث جعلى را (كه دلالت جسم داشتن خداوند سبحان دارد) مىآورد و رد مىكند.
[1]- اما آتش جهنّم( به رغم جا دادن آن همه دوزخى در خود) باز سير نمىشود تا اين كه پاى قدرت خداوند بر سر او فرود مىآيد( و محدودش مىكند) آن گاه مىگويد بس است. ديگر ظرفيتم كامل شد. آرى جهنم اين گونه سير و پر مىشود.
[2]- از انَس چنين نقل شده است: جهنّم( به رغم در خود جاى دادن آن همه دوزخى) باز درخواست پذيرش بيشتر مىكند، تا اين كه خداوند پاى قدرت خويش را بر آن گذاشته و متراكم و يكپارچهاش مىسازد. آن گاه جهنم مىگويد خدايا به عزّتت سوگند كه ديگر ظرفيتم كامل شد.
[دفع كبر از دل نه كار هر كس است]
107-
«قوّت از حق خواهم و توفيق و لاف
تا به سوزن بر كَنم اين كوه قاف
... اين تمثيل با مختصر تفاوت در كشف المحجوب هجويرى طبع لنينگراد، ص 263 آمده است بدين گونه: كوه به ناخن كندن بر آدمى آسانتر از مخالفت نفس و هوا بود. نظير آن گفته ابو هاشم صوفى است: لَقَلْعُ الْجبَال بالابَر ايْسَرُ منْ اخْرَاج الْكبْر منَ الْقُلُوب[1].
الكواكب الدّريّه، چاپ مصر، ص 206 [ص 489 شرح مثنوى]
[ «شير آن است آن كه خود را بشكند»]
108-
«سهل شيرى دان كه صفها بشكند
شير، آن است آن كه خود را بشكند
اشاره است به مضمون حديث ذيل: [1]
قَالَ رَسُولُ اللَّه6لَيْسَ الشَّديْدُ بالصُّرَعَة و إنَّمَا الشَّديْدُ مَنْ يَمْلكُ نَفْسَهُ عنْدَ الْغَضَب[2].
بخارى، ج 4، ص 44 مسلم، ج 8، ص 30، فتوحات مكيه، ج 1، ص 719، جامع صغير، ج 2، ص 134)
انَّما الصُّرَعَةُ الَّذي يَمْلكُ نَفْسَهُ عنْدَ الْغَضَب[3].
بخارى، ج 4، ص 51
ا لَا أدُلُّكُمْ عَلَى اشَدِّكُمْ أَمْلَكُكُمْ لنَفْسه عنْدَ الْغَضَب[4].
جامع صغير، ج 1، ص 113 و نزديك بدان از جهت معنى روايت ذيل است:
الْمُجَاهدُ مَنْ جَاهَدَ نَفْسَهُ فى اللَّه[5].
جامع صغير، ج 2 ص 184 با تفاوت مختصر- كنوز الحقائق، ص 136
الْمُجَاهدُ مَنْ جَاهَدَ هَوَاهُ[6].
كنوز الحقائق، ص 136 و از سليمان نقل كردهاند كه:
انَّ الْغَالبَ لهَواهُ اشَدُّ منَ الَّذي يَفْتَحُ الْمَدينَةَ[7]. [2] و ربيع الابرار، باب العفاف و الورع [ص 16 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
وَ مَرَّ رَسُولُ اللَّه ص بقَوْمٍ يَتَشَاءَلُونَ حَجَراً فَقَالَ: مَا هَذَا وَ مَا يَدْعُوكُمْ إلَيْه قَالُوا: لنَعْرفَ أَشَدَّنَا وَ أَقْوَانَا قَالَ: أَ فَلَا أَدُلُّكُمْ عَلَى أَشَدِّكُمْ وَ أَقْوَاكُمْ؟ قَالُوا: بَلَى يَا رَسُولَ اللَّه قَالَ: أَشَدُّكُمْ وَ أَقْوَاكُمُ الَّذي إذَا رَضيَ لَمْ يُدْخلْهُ رضَاهُ في إثْمٍ وَ لَا بَاطلٍ وَ إذَا سَخطَ لَمْ يُخْرجْهُ سَخَطُهُ منْ قَوْل الْحَقِّ وَ إذْ مَلَكَ لَمْ يَتَعَاطَ مَا لَيْسَ لَهُ وَ في خَبَرٍ آخَرَ وَ إذَا قَدَرَ لَمْ يَتَعَاطَ مَا لَيْسَ لَهُ بحَقٍ
رسول گرامى اسلام6بر عدهاى گذشت كه بر حركت دادن و بلند كردن سنگ بزرگى زورآزمايى مىكردند، پرسيدند چه مىكنيد؟ و انگيزه شما از اين كار چيست؟ گفتند: تا بشناسيم سخت كوشترين و قويترين خود را. فرمودند: آيا شما را راهنمايى كنم بر اين امر؟ گفتند: بلى يا رسول الله. فرمودند: سخت كوشترين و قويترين شما كسى است كه هنگام خوشحالى و مسرورى خويشتن را از گناه و كار بيهوده نگهدارد و هنگام ناخوشنودى و خشم، از گفتار حق دورى نجويد و هنگام رسيدن به مال و مكنت، زيادى طلبى نكرده و از مال ديگران چشمپوشى كند. و در نقلى ديگر آمده: هنگام رسيدن به قدرت، زيادى طلبى نكرده و بىجهت به مال ديگران چشم ندوزد.
كتاب من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 407 باب و من ألفاظ رسول الله6الموجزة ح 5882
قَالَ رَجُلٌ أَوْصني فَقَالَ6: لَا تَغْضَبْ. ثُمّ أَعَادَ عَلَيْه فَقَالَ: لَا تَغْضَبْ ثُمّ قَالَ رَسُولُ اللَّه6لَيْسَ الشَّديْدُ بالصُّرَعَة و إنَّمَا الشَّديْدُ مَنْ يَمْلكُ نَفْسَهُ عنْدَ الْغَضَب (1).
(تحفالعقول ص 47
[2] شرح نهجالبلاغة ج 20 ص 233
[1]- كوهها را با سوزن از جا كندن آسانتر از خارج كردن تكبّر از دلهاست.
[2]- مردى به رسول خدا(6) عرض كرد: مرا سفارشى كنيد، فرمودند: خشم مكن. آن مرد دوباره تكرار كرد باز رسول خدا(6) فرمودند: خشم مكن. سپس فرمودند: قهرمان كسى نيست كه حريف خود را در هم شكند بلكه كسى است كه وقتى به خشم آمد همچنان بر نفس خويش مسلّط بماند.
[3]- دشمن شكن واقعى كسى است كه هنگام خشم مالك نفس خويش باشد.
[4]- هان! مىخواهيد قهرمان واقعى را در جمعتان معرفى كنم؟ قطعاً او كسى است كه به هنگام خشم قدرت تملك بيشترى بر نفس خود داشته باشد.
[5]- مجاهد كسى است كه در راه خدا با نفس خود جهاد كند.
[6]- مجاهد كسى است كه با هواى نفس خود جهاد كند.
[7]- كسى كه بر نفسش غلبه كرده است تحقيقاً از فاتح يك شهر قهرمانتر است.
[داستان پيك رومى و عُمَر]
109-
«تا عمر آمد ز قيصر يك رسول
در مدينه از بيابان نغول
مأخذ اين قصه حكايتى است كه در سراسر التوحيد، چاپ تهران، به اهتمام دكتر صفا، ص 372 مىتوان يافت.
شيخ ما گفت كه كلب الرّوم رسولى فرستاد به عمر- چون در آمد سراى او طلب كرد. نشانش دادند. او با خود مىگفت كه اين چگونه خليفه است كه مرا نزديك او فرستادهاند؟ چون در سراى او بيافت او را عجب آمد. پرسيد از حاضران، گفتند به گورستان رفته است. بر اثر او برفت. او را ديد در گورستان به ميان ريگ فرو شده و به خويشتن افتاده. پس رسول گفت حكم كردى و داد دادى لا جرم ايمن و خوش نشستهاى و ملك ما حكم كرد و داد نكرد و پاسبان بر بام كرد و ايمن نخفت.
و نظير آن اين حكايت است كه در محاضرات الادباء، تأليف ابو القاسم حسين بن محمد راغب، چاپ مصر، جلد 1، ص 164 نقل شده است:
وَ لَمَّا وَرَدَ الْمَرْزُبَانُ عَلَى عُمَرَ فَاوْرَدَ بَابَ دَاره وَ قَرَعَ بَابَهُ فَقيلَ انَّهُ قَدْ خَرَجَ آنفاً فَكَانُوا يَسْأَلُونَ عَنْهُ فَيَقُولُونَ مَرَّ منْ هَاهُنَا آنفاً فَاسْتَحْقَرَ الْمَرْزُبَانُ امْرَهُ الَى انْ انْتَهَى الَيْه وَ هُوَ نَائمٌ فى نَاحيَة الْمَسْجد فَلَمَّا رَفَعَ رَاْسَهُ امْتَلَأَتْ نَفْسُ الْمَرْزُبَانَ منْهُ رُعْباً فَقَالَ هَذَا وَ اللَّه الْمَلك الْهَنيء لَا يَحْتَاجُ الَى حُرَّاسٍ وَ لَا الَى عُدَدٍ[1].
و ظاهراً گفت و گوى رسول با مردم مدينه (گفت و كو قصر خليفهاى حشم ... الخ) مأخوذ باشد از حكايت حاتم اصم و مسافرت او به مدينه كه در احياء العلوم، ج 1، ص 50
[1]- هنگامى كه مرزبان به قصد ملاقات با عمر وارد( مدينه) شد و در خانه وى را زد به او گفتند اول وقت از خانه بيرون رفته است. ديگران هم كه وى را مىخواستند همين را مىشنيدند كه وى قبلًا از اينجا عبور كرده است. مرزبان كه انتظار چنين چيزى نداشت خليفه وقت در چشمش حقير آمد. سرانجام وى را در گوشه مسجدى يافت. او در خواب فرو رفته بود. كمى بعد سر از خواب برداشت. مرزبان بر خلاف تصور قبلى با ديدنش تحت تأثير هيبت و عظمت وى قرار گرفت و گفت به خدا سوگند يك فرمانرواى محبوب اين چنين است. نه به محافظ نياز دارد و نه به نيروى پشتيبانى!
ملاحظه مىشود بدين گونه: ثُمَّ سَارَ الَى الْمَدينَة فَاسْتَقْبَلَهُ اهْلُ الْمَدينَة فَقَالَ يَا قَوْم ايَّةُ مَدينَةَ هَذه قَالُوا مَدينَةُ رَسُول اللّه صَلّى اللَّهُ عَلَيْه وَ سَلَّمَ قَالَ فَايْنَ قَصْرُ رَسُول اللَّه حَتَّى اصَلِّى فيه قَالُوا مَا كَانَ لَهُ قَصْرٌ انَّمَا كَانَ لَهُ بَيْتٌ لَاطىءٌ بالأرْض قَالَ فَايْنَ قُصُورُ اصْحَابه رَضى اللَّهُ عَنْهُمْ قَالُوا مَا كَانَ لَهُمْ قُصُورٌ انَّما كَانَ لَهُمْ بُيُوتٌ لَاطئَةٌ بالْأَرْض[1].
و قصه حاتم اصم در تلبيس ابليس ص 59 و در تذكرة الاولياء در ضمن شرح حال حاتم اصم نقل شده است.
[ص 17 قصص مثنوى] مأخذ اين داستان بىهيچ شك، حكايت ذيل است كه محمد بن عمر واقدى (207- 130) در فتوح الشام نقل كرده است بدين گونه: ثُمَّ اسْتَدْعَى (قيصر) برَجُل منَ الْمُتَنَصِّرَة يُقَالُ لَهُ طَليعَةُ بْنُ مَارَانَ وَ ضَمنَ لَهُ مَالًا وَ قَالَ لَهُ انْطَلقْ منْ وَقْتكَ هَذَا الَى يَثْرب وَ انْظُرْ كَيْفَ تَقْتُلُ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّاب فَقَالَ لَهُ طَليعَةُ نَعَمْ ايُّهَا الْمَلَكُ ثُمَّ تَجَهَّزَ وَ سَارَ حَتَّى وَرَدَ مَدينَةَ رَسُول اللَّه6وَ كَمَنَ حَوْلَهَا وَ اذَا بعُمَرَ بْن الْخَطَّاب خَرَجَ يُشْرفُ عَلَى امْوَال الْيَتَامَى وَ يَفْتَقدُ حَدَائقَهُمْ فَصَعدَ الْمُتَنَصِّرُ الَى شَجَرةٍ مُلْتَفَّة الْاغْصَان فَاسْتَتَرَ بَاوْرَاقهَا وَ اذَا بِعُمَرَ بْن الْخَطَّاب رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ قَدْ اقْبَلَ حَتَّى قَرُبَ مِنَ الشَّجَرَةِ الَّتِى عَلَيْهَا الْمُتَنَصِّرُ وَ نَامَ عَلَى ظَهْره وَ تَوَسَّدَ بحَجَر فَلَمَّا نَامَ هَمَّ الْمُتَنَصِّرُ انْ يَنْزلَ الَيْه لِيَقْتُلَهُ وَ اذَا بسَبُع اقْبَلَ مِنَ الْبَريَّةِ فَطَافَ حَوْلَهُ وَ اقْبَلَ يَلْحَسُ قَدَمَيْه وَ اذَا بِهَاتِفٍ يَقُولُ يَا عُمَرُ عَدَلْتَ فَامنْتَ فَلَمَّا اسْتَيْقَظَ عُمَرُ رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ ذَهَبَ السَّبُعُ وَ نَزَلَ المُتَنَصِّرُ وَ تَرَامىَ عَلَى عُمَرَ رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ فَقَبَّلَ يَدَيْه وَ قَالَ بابى انْتَ وَ امِّى افْدِى مَن الْكَائِنَاتُ مِنَ السِّبَاعِ تَحْرُسُهُ وَ الْمَلَائِكَةُ تَصِفُهُ وَ الْجِنُّ تَعْرِفُهُ ثُمَّ اعْلَمَهُ بِمَا كَانَ مِنْهُ وَ اسْلَمَ عَلَى يَدَيْه[2].
(فتوح الشام، طبع مصر، ج 1 ص 54) و بىگمان همين روايت است كه از گفته ابو سعيد ابى الخير، با حذف كرامتهاى عمر و نوعى از اختصار، در اسرار التوحيد نقل شده و ما آن را در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (ص 17) [در همين رديف، 109، آمده است.] به عنوان مأخذ اين حكايت آوردهايم.
[ص 491 شرح مثنوى]
[1]- او( حاتم اصمّ، از بزرگان و مشايخ متصوفّه) وارد مدينه شد و مورد استقبال مردم قرار گرفت. پرسيد اينجا كجاست؟ گفتند شهر رسول خدا6است.
پرسيد كاخ حكومتش كجا بوده است؟ مىخواهم در آنجا نماز بگزارم. گفتند پيامبر6كاخى نداشت. آن حضرت در خانهاى محقّر مىزيست. پرسيد كاخهاى حكومت خلفاى پيامبر كجاست؟ گفتند ايشان هم مانند پيامبر در خانههاى محقّر به سر مىبرند.
[2]- قيصر روم يك نفر از نصرانيان را كه نامش طليعة بن ماران بود خواست و به او گفت از نظر مالى تأمين خواهى شد به شرط آن كه سريعاً به يثرب بروى و عمر را به قتل رسانى. وى پذيرفت و با آمادگى كامل حركت كرد تا وارد مدينه شد و در كمين نشست. هنگامى كه خليفه براى رسيدگى به امور مالى و مستغلات يتيمان بيرون آمده بود نصرانى در تعقيبش بالاى درخت بزرگى رفت و خود را لا به لاى برگها استتار كرد اتفاقاً خليفه به همان درخت نزديك شد. سنگى را زير سر گذاشت و به پشت خوابيد. نصرانى خواست از فرصت استفاده كند. ناگهان شير درندهاى از بيابان سر رسيد و شروع كرد دور خليفه گرديدن و به احترام پاهايش را ليسيدن! هاتفى ندا در داد اى عمر چون به عدل پرداختى اين چنين در امانى. خليفه كه بيدار شد شير هم آنجا را ترك كرد.
نصرانى( كه سخت تحت تأثير قرار گرفته بود) خود را به دامن خليفه انداخت.
دستهايش را بوسيد و گفت پدر و مادرم فداى تو باد چگونه انسانى هستى كه درندگان از تو حفاظت مىكنند و فرشتگان از تو تعريف و جنيان تو را مىشناسند. آن گاه خود را معرفى كرد و علت آمدنش را به مدينه گفت و سپس به دست وى اسلام آورد.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[كوخ باشد كاخ اسلام نخست]
110-
«گر چه از ميرى ورا آوازهاى است
همچو درويشان مر او را كازهاى است
عمر بن الخطاب زندگانى ساده و بىآلايشى داشت و امراى مسلمين را از زياده روى در معيشت منع مىكرد. وقتى مسلمانان كوفه كه در خانههاى محقر و ساخته از نى مىزيستند، از وى اجازه خواستند كه منزل از خشت بر آورند. وى در جواب نوشت كه لَا تَطَاوَلوُا فِى الْبُنْيَانِ (خود نمايى و زياده روى در ساختمان مكنيد.) و به گروهى از آنان كه نزد او آمدند گفت كه بيش از حد حاجت خانه مسازيد. و به همين مناسبت هنگامى كه سعد بن ابى وقاص در كوفه قصرى بر آورد خليفه نامهاى اعتراض آميز به وى نوشت و دستور داد تا در آن قصر را پاك سوختند تا ميان او و مردم فاصله و جدايى نباشد.
تاريخ طبرى، طبع مصر، ج 4، ص 191، 193. [ص 510 شرح مثنوى]
[ «اى برادر چون ببينى قصر او؟»]
111-
اى برادر چون ببينى قصر او
چون كه در چشم دلت رُسته است مو
چشمِ دل از مو و علّت پاك آر
وانگه آن ديدارِ قصرش چشم دار
... ممكن است تعبير: قصر او ناظر باشد بدين روايت: عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ انَّهُ قَالَ مَا كَانَ شَيْءٌ احَبَّ الَىَّ انْ اعْلَمَهُ مِنْ امْرِ عُمَرَ فَرْأَيْتُ فِى الْمَنَامِ قَصْراً فَقُلْتُ لِمَنْ هَذَا قَالُوا لِعُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ. (آوردهاند كه عبد الله عمر گفت دانستن هيچ چيز را آن چنان دوست نمىداشتم كه پايان كار عمر را. تا شبى قصرى را در خواب ديدم گفتم اين قصر از آن كيست؟ گفتند از آنِ عمر بن خطاب است.) حلية الاولياء، طبع مصر، ج 1، ص 54 نظير آن حديثى نيز نقل كردهاند، جامع صغير ج 2، ص 13 [ص 512 شرح مثنوى]
[ «لاجرم جوينده يابنده بود»]
112-
«جُست او را تاش چون بنده بُوَد
لا جرم جوينده يابنده بُوَد
«جوينده يابنده بود» مَثَل است و اصل آن به تازى چنين است: مَنْ طَلَبَ وَجَدَ[1].
عيون الاخبار، طبع مصر، ج 4، ص 137 مَنْ طَلَبَ شَيْئاً وَجَدَ. مجمع الامثال مىدانى، طبع ايران، ص 640. مَنْ طَلَبَ شَيْئاً وَجَدَهُ وَ انْ لَمْ يَجدْهُ يُوشَكْ انْ يَقَعَ قَريباً منْهُ [1]. كتاب المعمرين
______________________________ [1] نهجالبلاغة ص 544 قصار 386-
قَالَ عَليٌّ7مَنْ طَلَبَ شَيْئاً نَالَهُ أَوْ بَعْضَهُ
هر كه چيزى طلب كند به همه آن يا به قسمتى از آن مىرسد.
[1]- كسى كه بجويد، مىيابد.( نيز ر ك: رديف 1084)
لابى حاتم السجستانى ص 49. مَنْ طَلَبَ الشَّىءَ وَ جَدَّ وَجَدَ[1]. مجموعه امثال، نسخه خطى متعلق به جناب آقاى همايى. بعضى آن را به ابو القاسم جنيد بغدادى نسبت دادند.
كشف المحجوب هجويرى، طبع لنينگراد، ص 540. نيز امثال و حكم دهخدا، ذيل: جوينده يابنده است كه به عنوان حديث نبوى و بدون ذكر مأخذ نقل شده است. اين مثل را در مثنوى مكرر خواهيم ديد. [ص 522 شرح مثنوى]
[ «زير سايه خفته بين سايه خدا»]
113-
«زير خرما بُن ز خلقان او جدا
زير سايه خفته بين سايه خدا
سايه خدا: خليفه، پادشاه. مأخوذ است از حديث ذيل:
السُّلْطَانُ ظلُّ اللَّه فى الْارْض يَأْوي إلَيْه كُلُّ مظْلُومٍ [1]
، من عباده. (پادشاه يا حكومت، سايه خدا است در زمين كه هر مظلومى از بندگان خدا بدو پناه تواند برد.) كه به صور مختلف روايت شده است. جامع صغير، طبع مصر، ج 2، ص 37. الحكمة الخالده، طبع مصر، ص 179 [ص 523 شرح مثنوى]
[بر لباسش وصلهها مىزد]
114-
«هيبت حقّ است اين از خلق نيست
هيبت اين مرد صاحب دلق نيست [2]
مقصود از صاحب دلق در گفته مولانا عمر است. به مناسبت آن كه عمر جامهاى بر تن داشت كه بر آن دوازده وصله زده بودند و تنها سه وصله بر پشت شانهاش بود. خَطَبَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ وَ عَلَيْهِ ازَارٌ فِيهِ ثِنْتَا عَشْرَةَ رُقْعَةً. (عمر بن خطاب خطبه خواند و بر تنش ازارى بود با دوازده پينه) حلية الاولياء طبع مصر، ج 1 ص 53. وَ عَنْ انَسٍ قَالَ كَانَ بَيْنَ كَتفَىْ عُمَرَ ثَلَاثُ رقَاع. (ميان دو شانه عمر سه وصله بود در جامهاش) صفة الصفوة، طبع حيدرآباد دكن، ج 1، ص 108. وَ عُدَّ عَلَى قَمِيصِ عُمَرَ اثْنَتَا عَشْرَةَ رُقْعَةً بَعْضُهَا مِنْ ادَمٍ (بر پيراهن عمر دوازده وصله شمردند كه بعضى از پوست بود.) احياء العلوم، چاپ مصر، ج 4 ص 160 [ص 526 شرح مثنوى]
______________________________ [1]
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه جعْفَر بْن مُحَمّدٍ، عَنْ أَبيه، عَنْ جَدّه، عَنْ الْحُسَيْن بْن عَليّ، عَنْ عَليّ:، عَن النَّبيّ6، قال: السُّلْطَانُ ظلُّ اللَّه فى الْارْض يَأْوي إلَيْه كُلُّ مظْلُومٍ، فَإنْ عَدَلَ كَانَ لَهُ الْأَجْرُ وَ عَلَى الرَّعيَّة الشُّكْرُ، وَ إنْ جَارَ كَانَ عَلَيْه الْوزْرُ وَ عَلَى الرَّعيَّة الصَّبْرُ حَتَّى يَأْتيهمُ الْأَمْرُ.
(امام صادق7از پدرش از جدش از امام حسين از امام على:نفل مىكند كه پيامبر گرامى6فرمودند: پادشاه يا حكومت، سايه خدا است در زمين كه هر مظلومى از بندگان خدا بدو پناه تواند برد. اگر عدالت پيشه كند براى او پاداش و بر مردم شكر لازم است و اگر جور و ستم پيشه سازد بر او گناه و كيفر و بر مردم صبر لازم تا امر الهى فرود آيد). امالى شيخ طوسي ص 634 مجلس (31).
[2] حضرت على7در وصف پيامبر اكرم6چنين مى فرمايد:
وَ لَقَدْ كَانَ6يَأْكُلُ عَلَى الْأَرْض وَ يَجْلسُ جلْسَةَ الْعَبْد وَ يَخْصفُ بيَده نَعْلَهُ وَ يَرْقَعُ بيَده ثَوْبَهُ وَ يَرْكَبُ الْحمَارَ الْعَاريَ وَ يُرْدفُ خَلْفَهُ وَ يَكُونُ السِّتْرُ عَلَى بَاب بَيْته فَتَكُونُ فيه التَّصَاويرُ فَيَقُولُ يَا فُلَانَةُ لإحْدَى أَزْوَاجه غَيِّبيه عَنِّي فَإنِّي إذَا نَظَرْتُ إلَيْه ذَكَرْتُ الدُّنْيَا وَ زَخَارفَهَا فَأَعْرَضَ عَن الدُّنْيَا بقَلْبه وَ أَمَاتَ ذكْرَهَا منْ نَفْسه وَ أَحَبَّ أَنْ تَغيبَ زينَتُهَا عَنْ عَيْنه.
نهج البلاغة صبحى صالح ص 228.
پيامبر6روى زمين (بدون فرش) مىنشست و غذا مىخورد، و با تواضع همچون بردگان جلوس ميكرد با دست خويش كفش و لباسش را وصله ميكرد، بر مركب برهنه سوار مىشد و حتى كسى را پشت سر خويش سوار مىنمود، پردهاى را بر در اطاقش ديد كه در آن تصويرهائى بود، همسرش را صدا زد و گفت آن را از نظرم پنهان كن كه هر گاه چشمم به آن مىافتد به ياد دنيا و زرق و برقش ميافتم او با تمام قلب خويش از زرق و برق دنيا اعراض، و ياد آن را در وجودش ميراند، وى سخت علاقمند بود كه زينتها و زيورهاى دنيا از چشمش پنهان گردد.
وَ قَالَ7وَ اللَّهِ لَقَدْ رَقَّعْتُ مِدْرَعَتِي هَذِهِ حَتَّى اسْتَحْيَيْتُ مِنْ رَاقِعِهَا وَ لَقَدْ قَالَ لِي قَائِلٌ أَ لَا تَنْبِذُهَا عَنْكَ فَقُلْتُ اغْرُبْ عَنِّي «فَعِنْدَ الصَّبَاحِ يَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرَى»
حضرت على7مىفرمايد: به خدا سوگند آن قدر اين پيراهن خود را وصله زدم كه از وصله كننده آن شرم دارم، كسى به من گفت چرا اين لباس كهنه را بيرون نمىاندازى؟ گفتم، از من دور شو «صبحگاهان رهروان شب ستايش مىشوند» (آنها كه بيدار بودند و ره سپردند و به مقصد رسيدند از آنها كه خواب ماندند و به مقصد نرسيدند شناخته مىشوند).
و نيز در نهجالبلاغة ص 416 نامه 45- آمده است: و من كتاب علي7إلى عثمان بن حنيف:
أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً يَقْتَدِي بِهِ وَ يَسْتَضِيءُ بِنُورِ عِلْمِهِ أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ أَلَا وَ إِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ فَوَاللَّهِ مَا كَنَزْتُ مِنْ دُنْيَاكُمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِي ثَوْبِي طِمْراً وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا كَقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَةٍ وَ لَهِيَ فِي عَيْنِي أَوْهَى وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَة.
حضرت على7در نامه خويش به استاندارش (عثمان بن حنيف) مىنويسد:
آگاه باش هر مأمومى امام و پيشوائى دارد كه بايد باو اقتدا كند. و از نور دانشش بهره گيرد، بدان امام شما از دنيايش بهمين دو جامه كهنه و از غذاها بدو قرص نان اكتفا كرده است، آگاه باش شما توانائى آنرا نداريد كه چنين باشيد امامرا با ورع، تلاش عفت، پاكى و پيمودن راه صحيح يارى دهيد، بخدا سوگند من از دنياى شما طلا و نقرهاى نيندوختهام، و از غنائم و ثروتهاى آن مالى ذخيره نكردهام و براى اين لباس كهنهام بدلى مهيا نساختهام و از زمين آن حتى يك وجب در اختيار نگرفتهام.
و از اين دنيا بيش از خوراك مختصر و ناچيزى بر نگرفتهام. اين دنيا در چشم من بى ارزشتر و خوارتر از دانه تلخى است كه بر شاخه درخت بلوطى برويد.
و نيز در نهجالبلاغة ص 76 خطبه 33 مىخوانيم:
قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ دَخَلْتُ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ7بِذِي قَارٍ وَ هُوَ يَخْصِفُ نَعْلَهُ فَقَالَ لِي: مَا قِيمَةُ هَذَا النَّعْلِ فَقُلْتُ لَا قِيمَةَ لَهَا، فَقَالَ7وَ اللَّهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النَّاس.
عبد اللّه بن عباس مىگويد در منزل «ذى قار» بر امير مؤمنان وارد شدم هنگامى كه مشغول وصله نمودن كفش خود بود.
به من فرمود «قيمت اين كفش چقدر است» گفتم «بهائى ندارد» فرمود «به خدا سوگند همين كفش بى ارزش برايم از حكومت بر شما محبوبتر است، مگر اين كه با اين حكومت حقى را به پا دارم و يا باطلى را دفع نمائم» سپس امام از (خيمه) بيرون آمد و براى مردم ايراد سخن كرد.
[1]-( معنى جملههاى مشابه): كسى كه چيزى را بجويد آن را مىيابد. كسى كه چيزى را بجويد آن را مىيابد و اگر نيافت، اميد دست يابى به آن در او زياد مىشود. كسى كه چيزى را بجويد و تلاش كند آن را مىيابد.