بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 283

استر، اشتر را گفت كه تو در سر كم مى‌آيى چگونه است؟ گفت يكى آن كه بر من سه نقطه زيادتى است. آن زيادت نهلد كه در رو آيم. آن دگر، بزرگى جثه و بلندى قد. ديگر روشنى چشم. از بالاى گريوه نظر كنم تا به پايان عقبه همه را ببينم نشيب و بالا. ديگر من حلال زاده‌ام تو حرام زاده‌اى. استر معترف شد پيش اشتر. حرام زادگيش نماند. و به شكل ذيل در مقالات شمس، نسخه موزه قونيه، ص 84 آمده است:

استر اشتر را پرسيد كه چون است كه من بسيار در سر مى‌آيم تو كم در سر مى‌آيى؟

اشتر جواب گفت كه من چون بر سر عقبه برآيم نظر كنم تا پايان عقبه ببينم. زيرا بلند سرم و بلند همتم و روشن چشمم. يك نظر پايان عقبه مى‌نگرم و يك نظر پيش پا. مراد از شتر شيخ است كه كامل نظر است.

و در ص 12، از همان نسخه به صورت ذيل: كَمَا قَالَ البَغلُ للجَمَل لَايشٍ يَقلُّ عُثُورُكَ قَالَ لَانِّى انظُرُ الَى آخر العَقَبَة[1].

و اين حكايت در دفتر چهارم مثنوى ذيل شماره [699] مكرر شده است.

[ص 104 قصص مثنوى‌]

[خواب صد سال عُزير و مركبش‌]

436-

«هين عُزيرا در نگر اندر خرت‌

كه بپوسيده است و ريزيده برت‌

اشاره است به مضمون آيه شريفه:أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى‌ قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى‌ عُرُوشِهاالخ (آيه 259، سوره بقره) و رواياتى كه مفسرين در احياء عزير (يا ارميا) و حمار او روايت كرده‌اند.

رجوع كنيد به: قصص الانبياء ثعلبى، ص 291- 290 و تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 452 [ص 105 قصص مثنوى‌]

[خنده بر مرگ پسر بين زين پدر!]

437-

«بود شيخى رهنمايى پيش از اين‌

آسمانى شمع بر روى زمين‌

[1]- همان طورى كه استر به شتر گفت: چرا لغزش و به سر درآمدن تو كمتر است؟

و شتر پاسخ داد: براى اين كه من تا انتهاى عقبه و گردنه را مى‌بينم.


صفحه 284

مأخذ آن روايت ذيل است كه در حلية الاولياء، ج 8، ص 100 و رساله قشيريه، ص 9 و تذكرة الاولياء، ج 1، ص 84 نقل شده و اينك آن را از مأخذ اخير در اينجا نقل مى‌كنيم:

نقل است كه سى سال هيچ كس لب او (فُضيل عياض) خندان نديده بود. مگر آن روز كه پسرش بمرد. تبسّمى بكرد. گفتند خواجه اين چه وقت اين است؟ گفت دانستم كه خداى راضى بود به مرگ اين پسر. من موافقت رضاى او را تبسمى بكردم.

و نظير آن حكايتى است كه هم در تذكرة الاولياء، ج 2، ص 68 مذكور است به شرح ذيل:

نقل است كه ابن عطا ده پسر داشت همه صاحب جمال. در سفرى مى‌رفتند با پدر.

دزدان بر او افتادند و يك يك پسر او را گردن مى‌زدند و از هيچ نمى‌گفت. هر پسرى را كه بكشتندى روى به آسمان كردى و بخنديدى تا نُه پسر را گردن بزدند. چون آن ديگر را خواستند كه به قتل آرند روى به پدر كرد و گفت زهى بى‌شفقت پدر كه تويى! نُه پسر تو را گردن زدند و تو مى‌خندى و چيزى نمى‌گويى؟ گفت جان پدر آن كس كه اين مى‌كند با او هيچ نتوان گفت كه او خود مى‌داند و مى‌بيند و مى‌تواند. اگر خواهد همه را نگاه دارد. دزد چون اين بشنيد حالتى در وى ظاهر شد. گفت اى پير اگر اين سخن پيش مى‌گفتى هيچ پسرت كشته نمى‌شد.

[ص 105 قصص مثنوى‌]

[پير هر قومى به مانند نبى است‌]

438-

«گفت پيغمبر كه شيخ رفته پيش‌

چون نبى باشد ميان قوم خويش‌

اشاره به حديثى كه به صور ذيل روايت مى‌شود:

الشَّيخُ في بَيته كَالنَّبىِّ في قَومه‌[1].

جامع صغير، ج 2، ص 42، كنوز الحقائق، ص 74

الشَّيخُ في اهله كَالنَّبىِّ في أُمَّته‌[2].

جامع الأخبار ص 92، مشكاة الأنوار ص 169، جامع صغير، ج 2، ص 42، كنوز الحقائق، ص 76

الشَّيخُ في قَومه كَالنَّبىِّ في امَّته‌[3].

لطائف معنوى، ص 130 و مؤلف اللؤلؤ المرصوع (ص 45) و سيوطى در اللآلى المصنوعة، ج 1، ص 153 اين حديث را جزء موضوعات آورده‌اند.

[ص 82 احاديث مثنوى‌]

[1]- پير و بزرگ خانواده به منزله پيامبر در قومش است.

[2]- پير در ميان اهل و تبارش مانند پيامبر در ميان امّتش است.

[3]- پير در ميان قومش مانند پيامبر در ميان امّتش است.


صفحه 285

[هست پيغمبر شفيع عاصيان‌]

439-

«گفت پيغمبر كه روز رستخيز

كَى گذارم مجرمان را اشك ريز

من شفيع عاصيان باشم به جان‌

تا رهانمشان ز اشكنجه گران‌

عاصيان وَ اهل كبائر را به جهد

وا رهانم از عتاب نقض عهد

اشاره بدين خبر است: [1]

شَفَاعَتي لأَهْل الكَبَائر من أُمَّتي‌[1].

مستدرك حاكم، ج 1، ص 69، جامع صغير، ج 2، ص 39، كنوز الحقائق، ص 73

شَفَاعَتي لَاهل الذُّنُوب من امَّتي وَ ان زَنى وَ ان سَرقَ عَلَى رَغم انف ابي الدَّردَاء[2].

جامع صغير، ج 2، ص 39، كنوز الحقائق، ص 73 به حذف ذيل خبر.

[ص 82 احاديث مثنوى‌]

[صالحان امّتم خود شافع‌اند]

440-

«صالحان امّتم خود فارغند

از شفاعتهاى من روز گزند

بلكه ايشان را شفاعتها بود

گفتشان چون حكم نافذ مى‌رود

ظاهراً مبتنى است بر روايت ذيل:

لَيَدخُلَنَّ الجَنَّةَ بشَفَاعَة رَجُلٍ من امَّتي اكثَرُ من بَني تَميمٍ‌[3].

[2] مستدرك حاكم، ج 1، ص 70

قَالَ رَسُولُ اللَّه6مَا منْ أَهْل بَيْتٍ يَدْخُلُ وَاحدٌ منْهُمُ الْجَنَّةَ إلَّا دَخَلُوا أَجْمَعينَ الْجَنَّةَ قيلَ وَ كَيْفَ ذَلكَ قَالَ‌

______________________________ [1]

قَالَ رَسُولُ اللَّه6: إنَّمَا شَفَاعَتي لأَهْل الكَبَائر من أُمَّتي.

من لا يحضره الفقيه ج 3 ص 574، وسائل الشيعة ج 15 ص 334،

[2]

قَالَ رَسُولُ اللَّه6مَا منْ أَهْل بَيْتٍ يَدْخُلُ وَاحدٌ منْهُمُ الْجَنَّةَ إلَّا دَخَلُوا أَجْمَعينَ الْجَنَّةَ قيلَ وَ كَيْفَ ذَلكَ قَالَ يَشْفَعُ فيهمْ فَيُشَفَّعُ حَتَّى يَبْقَى الْخَادمُ فَيَقُولُ يَا رَبِّ خُوَيْدمَتي قَدْ كَانَتْ تَقيني الْحَرَّ وَ الْقُرَّ فَيُشَفَّعُ فيهَا.

اختصاص شيخ مفيد ص 111، بحار الأنوار ج 8 ص 56،

[1]- شفاعت من( حتى) به كسانى از امتم كه مرتكب گناهان كبيره شده‌اند، خواهد رسيد.

[2]- به رغم نظر ابو درداء، شفاعت من به كسانى از امتم كه مرتكب گناهانى چون زنا و سرقت شده‌اند خواهد رسيد.

[3]- اكثر قبيله بنى تميم با شفاعت يك نفر از امتم به بهشت وارد خواهند شد.


صفحه 286

يَشْفَعُ فيهمْ فَيُشَفَّعُ‌[1].

سفينة البحار، ج 1، ص 706 [1] [ص 83 احاديث مثنوى‌]

[قصّه بيناى نابينا ببين‌]

441-

«ديد در ايّام آن شيخ فقير

مصحفى در خانه پيرى ضرير

مأخذ آن روايت ذيل است:

كَانَ ابُو مُعَاويَةَ ذَهَبَ بَصَرُهُ فَاذَا ارَادَ ان يَقرَأَ نَشَرَ المُصحَفَ فَيَردُّ اللَّهُ عَلَيه بَصَرَهُ فَاذَا اطبَقَ المُصحَفَ ذَهَبَ بَصَرُهُ‌[2]. رساله قشيريه، ص 169 [ص 106 قصص مثنوى‌]

[حكمت خاموشى از لقمان شنو]

442-

«رفت لقمان سوى داود صفا

ديد كاو مى‌كرد ز آهن حلقه‌ها

مأخذ آن حكايت است كه در عقد الفريد، ج 2، ص 15 و قصص الانبياء ثعلبى ص 235 و احياء العلوم، ج 3، ص 83 و تفسير ابو الفتوح، ج 4، ص 271 و در مجمل التواريخ و القصص ذكر شده و از مأخذ اخير در اينجا آورده مى‌شود:

و چون دوازده سال از مملكت وى برفت خداى تعالى لقمان را حكمت داد. و سى سال با داود بود. روزى در پيش او رفت. و داود زره همى‌كرد به دست خويش. و آهن‌

______________________________ [1]

عَن النَّبيِّ6أَنَّهُ قَالَ: إنِّي أَشْفَعُ يَوْمَ الْقيَامَة فَأُشَفَّعُ وَ يَشْفَعُ عَليٌّ فَيُشَفَّعُ وَ يَشْفَعُ أَهْلُ بَيْتي فَيُشَفَّعُونَ وَ إنَّ أَدْنَى الْمُؤْمنينَ شَفَاعَةً لَيَشْفَعُ في أَرْبَعينَ منْ إخْوَانه كُلٌّ قَد اسْتَوْجَبُوا النَّار.

بحارالأنوار ج: 8 ص: 30.

از رسول خدا6منقول است كه فرمود: من در روز قيامت شفاعت مى‌كنم كه شفاعتم پذيرفته مى‌شود، و على7شفاعت مى‌كند كه شفاعتش نيز پذيرفته مى‌شود، اهل‌بيتم شفاعت مى‌كنند كه شفاعتشان نيز پذيرفته مى‌شود و ضعيفترين مؤمن از نظر شفاعت، شفاعت او درباره چهل مؤمن از برادرانش است كه استحقاق آتش جهنم را دارند.

قَالَ رَسُولُ اللَّه6ثَلَاثَةٌ يَشْفَعُونَ إلَى اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ فَيُشَفَّعُونَ الْأَنْبيَاءُ ثُمَّ الْعُلَمَاءُ ثُمَّ الشُّهَدَاءُ.

بحارالأنوار ج: 8 ص: 34.

رسول خدا6فرمود: سه گروهند كه نزد خداى متعال شفاعت مى‌كنند و شفاعتشان پذيرفته مى‌شود: پيامبران، سپس علما و دانشمندان و پس از آنان شهيدان.

قَالَ رَسُولُ اللَّه6إذَا قُمْتُ الْمَقَامَ الْمَحْمُودَ تَشَفَّعْتُ في أَصْحَاب الْكَبَائر منْ أُمَّتي فَيُشَفِّعُني اللَّهُ فيهمْ وَ اللَّه لَا تَشَفَّعْتُ فيمَنْ آذَى ذُرِّيَّتي.

بحارالأنوار ج: 8 ص: 37.

رسول خدا6فرمود: آنگاه كه به مقام محمود نائل شدم درباره كسانيكه مرتكب گناهان كبيره شده‌اند از امت من شفاعت مى‌كنم و خداى متعال هم شفاعتم را مى‌پذيرد. بخدا قسم كسانى را كه آزار دادند و اذيت كردند فرزندان مرا شفاعت نمى‌كنم.

[1]- اگر يك نفر از خانواده‌اى به بهشت رود، همه خانواده‌اش نيز به بهشت خواهند رفت. پرسيده شد چگونه؟ فرمود آن يك نفر بقيه را شفاعت مى‌كند و شفاعتش پذيرفته مى‌شود، تا آنجا كه فقط خدمتگزارش باقى مى‌ماند. آن مؤمن مى‌گويد: اى پروردگار من، اين خادم منست كه مرا از سرما و گرما حفظ مى‌كرد، پس شفاعتش درباره او هم پذيرفته مى‌شود.

[2]- ابو معاويه بينايى خود را از دست داده بود. وى هر وقت اراده مى‌كرد كه از مصحف شريف تلاوت كند خداوند بينايى را به وى باز مى‌گرداند.( اما همين كه) قرآن را مى‌بست به حالت اول بر مى‌گشت.


صفحه 287

داود را چون موم نرم بود. لقمان ندانست كه چه همى‌كند و آن چيست؟ و از حكمت واجب نديد سخن پرسيدن. و خاموش بود تا تمام كرد و در لقمان پوشيد تا ببيند لقمان گفت: هَذَا جَيدُّ للحَرب‌[1]. و اين سخن لقمان آن وقت گفت: الصَّمتُ حكَمٌ وَ قَليلٌ فَاعلُهُ‌[2]. يعنى خاموشى حكمتى است و كمتر به كار دارند.

[ص 107 قصص مثنوى‌]

[بطن در بطن است قرآن كريم‌]

443-

«همچو قرآن كه به معنى هفت توست‌

خاص را و عام را مَطعَم در اوست‌

اشاره بدين حديث است كه در مقدمه هشتم از مقدمات تفسير صافى و در عوالى اللئالى ج 4 ص 107 ديده مى‌شود:

إنَّ للقُرآن ظَهراً وَ بَطناً وَ لبَطنه بَطناً إلَى سَبعَة أَبْطُنٍ‌

[3].

و ممكن است كه اشاره باشد به روايت ذيل:

كَانَ الكتَابُ الاوَّلُ نَزَلَ من بَاب وَاحدٍ عَلى حَرفٍ وَاحدٍ وَ نَزَلَ القُرآنُ من سَبعَة ابوَابٍ عَلى سَبعَةٍ احرُفٍ زَجرٍ وَ امرٍ وَ حَلَالٍ وَ حَرَامٍ وَ مُحكَمٍ وَ مُتَشَابهٍ وَ امثَالٍ فَاحلُّوا حَلَالَهُ وَ حَرِّمُوا حَرَامَهُ وَ افعَلُوا مَا أُمرتُم به وَ انتَهُوا عَمَّا نُهيتُم عَنهُ وَ اعتَبرُوا بامثَاله وَ اعمَلُوا بمُحكَمه وَ آمنُوا بمُتَشَابهه وَ قُولُوا آمَنَّا به كُلُّ من عند رَبِّنَا[4].

تفسير طبرى، طبع مصر، ج 1، ص 22 و نزديك بدان اين روايت است:

انزلَ القُرآنُ عَلى سَبعَة احرُفٍ امرٍ وَ زَجرٍ وَ تَرغيبٍ وَ تَرهيبٍ وَ جَدَلٍ وَ قَصَصٍ وَ مَثَلٍ‌[5].

همان كتاب، ص 23 و معنى مصراع دوم مناسبت دارد با مضمون اين خبر:

انَّ هذَا القُرآنَ مَأدبَةُ اللَّه فَاقبَلُوا من مَأدبَته مَا استَطَعتُم‌[6].

مستدرك حاكم، ج 1، ص 555 [ص 83 احاديث مثنوى‌]

[1]- اين( زره) براى جنگ مناسب است.

[2]- در خاموش ماندن حكمتهاست ولى به كار برنده آن اندك است.

[3]- قرآن ظاهرى دارد و باطنى. باطنش باطن ديگرى دارد و همين طور تا هفت بطن تو در تو در قرآن هست.

[4]- كتاب اول( ظاهراً اشاره به كتب آسمانى قبل از قرآن است) با يك باب و يك حرف نازل شد ولى قرآن با هفت باب و هفت حرف: نهى، امر، حلال، حرام، محكم، متشابه و امثال. بنا بر اين حلالش را حلال دانيد و حرامش را حرام. به آنچه امر شده‌ايد عمل كنيد و از آنچه نهى شده‌ايد خود دارى كنيد. از مثال‌هاى قرآن عبرت گيريد. محكمات را به كار بنديد و به متشابهات ايمان آوريد و بگوييد همه قرآن از طرف پروردگار ماست و به همه آن ايمان داريم.

[5]- قرآن بر اساس هفت حرف( موضوع) نازل شده است: امر، نهى، ترغيب( به جهان ديگر)، بر حذر داشتن( از اين جهان)، جدل، قصه و مَثَل.

[6]- اين قرآن سفره گسترده خدا براى پذيرايى است. تا مى‌توانيد به نعمتهاى آن روى آوريد.


صفحه 288

[از دقوقى شرح مبسوطى بخوان‌]

444-

«آن دقوقى داشت خوش ديباجه‌اى‌

عاشق و صاحب كرامت خواجه‌اى‌

با فحص و تتبع بسيار در باره دقوقى و اين كه او چه كس است و در كدام عصر بوده است اطلاع صحيح و دقيقى به دست نياورده و حكايت مذكوره را نيز در هيچ موضع نيافته‌ام الّا آنچه علّامه استاد مرحوم محمد قزوينى- روّح اللّه روحه- در نامه‌اى كه از پاريس نوشته‌اند (مورخ 10 خرداد 1316) و آن مشتمل است بر تقريظ رساله نگارنده در شرح احوال مولانا و جواب سؤالى چند كه از آن آفتاب نور پاش معانى و بحر بى‌كران معرفت كرده بود من جمله در باره دقوقى به شرح ذيل:

و اما سؤال دوم سركار عالى راجع به دقوقى كه مولانا در دفتر سوم مثنوى (صفحه 243 از چاپ علاء الدّوله) حكايت مفصلى در باره او به نظم آورده پس از زيارت مرقومه عالى كنجكاوى اين جانب نيز در حركت آمده در غالب مظانّى كه دسترس بدانها داشتم خواه از تذكره‌هاى مشايخ عرفا يا از ساير معاجم رجال و كتب مسالك و ممالك از قبيل انساب سمعانى و معجم الادبار و معجم البلدان هر دو از ياقوت و ابن خلكان و ذيل آن از ابن شاكر و كشف المحجوب هجويرى و كتاب اللمع فى التصوف و الجواهر المضيئة و ميزان الاعتدال ذهبى و لسان الميزان ابن حجر و آثار البلاد قزوينى و طبقات الاخيار شعرانى و نفحات جامى و


صفحه 289

خزينة الاصفياء غلام سرور لاهورى و طرائق الحقايق مرحوم نايب الصدر و شرح مثنوى از مرحوم حاج ملا هادى سبزوارى و شايد غير اين مآخذ كه الآن اسامى همه آنها در خاطر نيست رجوع كردم هر چه بيشتر گشتم كمتر يافتم در هيچ يك از مآخذ مذكوره مطلقاً و اصلًا كسى خواه از مشايخ عرفا يا غير ايشان به اين نسبت دقوقى نيافتم فقط در يك مأخذ (يا بعبارةٍ اصح در دو مأخذ كه چون يكى از آنها يعنى تاج العروس در ماده دق‌ق از ديگرى يعنى كتاب المشتبه آتى الذكر ذهبى نقل كرده سند مستقل على حده محسوب نمى‌توان نمود) عرض كردم بالأخره فقط در يك مأخذ نسبت دقوقى را يافتم نمى‌گويم كه همان شخص مقصودٌ بالذكر مولانا را به دست آوردم بلكه عرض مى‌كنم اصل نسبت دقوقى را كه در هيچ يك از اين كتب مبسوطه رجال و معاجم و طبقات وجود نداشت بالأخره در كتاب آتى الذكر يافتم و آن كتاب المشتبه للذهبى المتوفى فى سنة 748 است در ص 201 از كتاب مزبور گويد: «الدَّقوقى ... وَ بقَافَين الدَّقُوقَى عَبدُ المُنعم بن مُحَمَّد بن مُحَمَّد بن ابى المَضَاء الدَّقُوقى نَزيلُ حماةٍ حَدَثَ عَن ابن عَسَاكرَ بعد 640 وَ مُحَدِّثُ بَغدَادَ فى وَقتنا تَقَىّ الدِّين محمُود بن عليِّ بن محمود عَذب القَراءَة فَصيح العبَارَة يَحضُرُ مَجلسَهُ نَحوَ الالفَين»[1]انتهى شرح حال اين دقوقى اول يعنى عبد المنعم بن محمد را عجالةً در هيچ جاى نيافتم (بعدها استاد علامه فقيد شرح حال او را يافته و در حاشيه المشتبه كه از كتاب خانه آن بزرگوار به كتاب خانه دانش سراى عالى منتقل شده اين طور يادداشت فرموده‌اند: تُوُفَّى فى سنة 645 انظُرا النُّجُومَ الزَّاهرةَ فى حَوادَث هَذه السَّنَة ج 6، ص 357) ولى شرح حال دقوقى دوم يعنى تقى الدّين محمود را در ذيل طبقات الحفاظ ذهبى لابن فهد (طبع دمشق سنه 1347، ص 106) به دست آوردم و در آنجا گويد كه وى از وعاظَ مشهور عصر خود بوده و در سنه 663 متولد و در سنه 733 وفات يافته. پس بنا بر اين اين دومى به نحو قطع و يقين نمى‌تواند مقصود مولانا باشد. چه در وقت وفات مولانا در سنه 672 وى طفلى نه ساله بوده است. و اما دقوقى اول يعنى عبد المنعم بن محمد كه در سنه 640 زنده و مقيم در حماة يعنى به كلى نزديك آسياى صغير و قونيه مقرّ مولانا بوده و درست عصر وى با عصر مولانا موافق و منطبق بوده محتمل است به احتمال قوى كه همو مقصود مولانا بوده در قصه مزبوره. و اگر چه از سياق عبارت ذهبى بر نمى‌آيد كه وى از مشايخ عرفا بوده ولى ضد آن نيز بر نمى‌آيد. نمى‌خواهم عرض كنم كه عين آن وقايع و مشاهدات و كشف و شهودها كه مولانا در قصه مزبوره به دقوقى نسبت مى‌دهد از اين دقوقى نزيل حماة صادر شده بود خير. بلكه فقط مى‌خواهم عرض كنم كه مولانا در بسط

[1]- دقوقى يا دقّوقى آن طور كه ابن عساكر در وقايع بعد از 640 نقل كرده يكى محمّد ... دقّوقى مقيم حماة است و ديگرى محمود دقوقى است كه در بغداد محدّث بوده است و داراى قرائتى صحيح و بيانى فصيح بوده و در مجلس او حدود دو هزار نفر شركت مى‌كرده‌اند.


صفحه 290

و شاخ و برگ دادن اين قصه لطيف ممتع به رسم غالب حكاياتى كه آن نقاشى چيره دست به قول مسعود سعد سلمان: عنقا نديده صورت عنقا كند همى- از كاهى كوهى مى‌ساخته و اغلب از حكاياتى تاريخى يا افسانه‌اى كه اصل آنها در كتب ديگر قبل از مثنوى، مثل چهار مقاله و جوامع‌الحكايات و كليله و دمنه و نحو ذلك مذكور و فقط يكى دو سه سطر بوده است آن صنعتگر زبردست با آن مهارت خارق العاده كه از صفات مخصوصه نوابغ درجه اول است در خلق مضامين و تنميه و شاخ و برگ دادن آنها، و از هيچ محض حكاياتى عريض و طويل ساختن. مى‌بينيم كه چندين صفحه و چند صد شعر حكاياتى در نهايت دلكشى و لطافت و ذوق مشحون از فوايد اخلاقى و حكمى و عرفانى به عمل مى‌آورده (از جمله مثلًا حكايت مطول كنيزك كه حكايت اول مثنوى است و منشأ آن بدون شك همان حكايت مختصر يكى دو صفحه چهار مقاله است. و ديگر مثلًا حكايت مختصر خرگوش و شير كليله و دمنه كه مولانا از آن حكايتى مملو از روح حيات و مفصّل و مشروح ساخته و غيره و غيره.) بارى غرض راقم سطور اين است كه هيچ مستبعد نيست كه مولانا براى ساختن بَطَلى براى اين حكايت مرموز عرفانى خود راجع به دقوقى، چون به هيچ يك از مشاهير عرفا كه شرح احوال ايشان در تذكره‌هاى اوليا مدوّن و مسطور و بين الجمهور و متداول و مشهور بوده است آن واقعات و كرامات را نمى‌توانسته جهاراً بدون خوف تكذيب حُسّاد و نكته جويان نسبت دهد كه آنها نگويند تو اين حكايات و وقايع را از روى چه مأخذ در حق جنيد مثلًا يا شبلى يا منصور ذكر كرده‌اى؟ لهذا گشته و از مابين پيغمبران، جرجيس را انتخاب كرده. يعنى شخصى را از علما يا عرفاى متوسط الحال نسبةً مجهول معاصر با خود او و مقيم حماة كه به كلى همسايه بلاد روم است و به اين مناسبت اسم او را لا بد شنيده بوده پيدا كرده و اين وقايع و سوانح را به دم او بسته و از زبان او نقل كرده. و چون اين شخص نسبةً مجهول الحال و از قدما نبوده و شرح حال او در كتب رجال مرقوم نه، كسى از نكته جويان ظاهر بين نيز نمى‌توانسته زبان طعن و اعتراض بر مولانا گشوده و لم و لا نسلّم در انداخته و طريق جدل ساخته بگويد اين حكايات در فلان كتاب طبقات الاوليا مثلًا مسطور نيست تو از روى چه سند و مأخذ اينها را نقل كرده‌اى؟» اين بود نظر علامه استاد- رحمة اللّه عليه- و هيچ مستبعد نيست كه مولانا در مسافرتى كه جهت تكميل تحصيل علوم ظاهر به حلب و شام كرده (مابين سنه 638- 629) با دقوقى مذكور ملاقات كرده و اين كرامت را كه صوفيّه آن را از جنس واقعات‌