[هست تائب همچو ناكرده گناه]
814-
«هر چه كردم جمله ناكرده گرفت
طاعت ناكرده آورده گرفت
نام من در نامه پاكان نوشت
دوزخى بودم ببخشيدم بهشت
ناظر است به مضمون روايات ذيل:
التَّائبُ منَ الذَّنْب كَمَنْ لَا ذَنْبَ لَهُ[1].
احياء العلوم، ج 4، ص 4، حلية الاولياء، ج 4، ص 210، جامع صغير، ج 1، ص 133، كنوز الحقائق، ص 53.
إذَا تَابَ الْعَبْدُ انْسَى اللَّهُ الْحَفَظَةَ ذُنُوبَهُ وَ انْسَى ذَلكَ جَوَارحَهُ وَ مَعَالمهُ منَ الأَرْض حتَّى يَلْقَى اللَّهَ وَ لَيْسَ عَلَيْه شَاهدٌ منَ اللَّه بذَنْبٍ[2].
جامع صغير، ج 1، ص 21 [ص 167 احاديث مثنوى]
[قصّه شير گر و درمان او]
815-
«گازرى بود و مرا او را يك خرى
پشت ريش، اشكم تهى و لاغرى
مأخذ آن حكايت ذيل است:
آوردهاند كه شيرى بود و او را گر برآمده بود. و چنان قوت از او ساقط شده كه از حركت باز ماند. و نشاط شكار فرو گذاشت. و در خدمت او روباهى بود. روزى او را
[1]- كسى كه از گناه توبه كند مانند كسى است كه گناه نكرده است.
[2]- وقتى بنده خدا توبه كند گناهانش به امر خدا توسط فرشتگان ضبط اعمال به فراموشى سپرده مىشود. اعضاى پيكرش و همچنين جاهايى از زمين كه شاهد بودهاند نيز به امر خدا گناهان او را فراموش مىكنند به طورى كه هنگام ملاقات با پروردگار ديگر شهادت دهندهاى به زيان وى نخواهد بود.
گفت: ملك اين علت را علاج نخواهد فرمود؟ شير گفت اگر دارو دست دهد به هيچ وجه تأخير جايز نشمرم. و گويند دل و گوش خر مىبايد و طلب آن ميسر نيست. گفت اگر ملك مثال دهد در آن توقفى نيفتد. و در اين نزديكى چشمهاى است و گازرى هر روز به جامه شستن آنجا آيد و خرى رخت كش اوست. و هر روز در آن مرغزار مىچرد. او را بفريبم و بيارم. و ملك نذر كند دل و گوش او را بخورد و باقى بر بندگان صدقه كند شير اين شرط به جا آورد. و روباه به نزديك خر رفت و تلطفى نمود. آن گاه پرسيد كه موجب چيست كه تو را نزار و رنجور مىبينم. گفت اين گازر بر تواترم كار فرمايد و تيمار علف كم كند. روباه گفت مخلص و مهرب مهيا، به چه ضرورت اين محنت اختيار كردى؟ گفت هر كجا روم از اين مشقت خلاص نيابم. روباه گفت اگر فرمان برى تو را به مرغزارى برم كه زمين آن چون كلبه گوهر فروش به الوان جواهر مزين است و هواى او چون طبله عطار به نسيم مشك و عنبر معطر.
نه امتحان بسوده چنان موضعى به دست
نه آرزو سپرده چنان بقعتى به پاى
و پيش از اين، خرى ديگر را نصحيت كردهام. و امروز در عرصه فراغ و نعمت مىخرامد. و در رياض امن و مسرت مىگذارد. چون خر اين فصول بشنود خام طمعى او را برانگيخت، تا نان روباه پخته شد. گفت از اشارت تو گذر نيست. چه مىدانم كه براى دوستى و شفقت اين دل نمودگى و مكرمت مىكنى. روباه او را به نزديك شير برد. چون زار و نزار بود قصدى كرد و زخمى انداخت، مؤثر نيامد به سبب ناتوانى، خر بگريخت.
روباه از ضعف شير، لختى تعجب نمود كه كدام بدبختى از اين فراتر كه مخدوم من خرى لاغر نتواند شكست؟ اين سخن بر شير گران آمد، انديشيد كه اگر بگويم اهمال روا داشتم به تردد و تحير منسوب گردم و اگر به قصور قوت اعتراف كنم، سمت عجز را التزام بايد نمود. آخر فرمود كه هر چه پادشاهان كنند رعيت را بر آن وقوف و استكشاف شرط نيست كه خاطر هر كس بدان نرسد كه راى ايشان بيند. تو را اين سؤال نمىبايد كرد. از اين تعجب درگذر و حيلت كن تا خر باز آيد و خلوص اعتقاد و فرط اخلاص تو بدان روشن گردد. روباه باز رفت. خر عتاب كرد و گفت تو مرا كجا برده بودى؟ روباه گفت سود ندارد و هنوز مدت رنج و ابتلاى تو سپرى نشده است و الّا جاى آن نبود كه دل از جاى مىبايست برد. اگر آن خر دست به تو دراز كرد از صدق شهوت و فرط شفقت بود و اگر توقفى رفتى انواع تلطف و تملق مشاهدت افتادى. و من در اين هدايت و دلالت سرخ روى گشتمى. بر اين مزاج دمدمه مىداد تا خر را در شبهت افكند كه هرگز شير نديده
بود. پنداشت كه او هم خر است. باز آمد. شير او را تألفى واجب ديد تا استيناسى يافت.
پس شير در جست و او را بشكست و روباه را گفت من غسلى كنم و آن گاه دل و گوش او را بخورم. كه معالجت اين علت بر اين سياقت مفيدتر باشد. چندان كه شير برفت روباه دل و گوش خر بخورد. شير باز آمد. پرسيد كه دل و گوش كجا شد؟ گفت بقا باد ملك را اگر او دل و گوش داشتى كه مركز عقل و محل سمع است، پس از آن كه صولت مشاهده كرده دروغ من نشنودى و به خديعت من فريفته نشدى و به پاى خود به گور نيامدى. كليله و دمنه، ص 219- 217 [ص 177 قصص مثنوى]
[عقل قطب توست گرد آن بگرد]
816-
«چون برنجد بىنوا مانند خلق
كز كف عقل است جمله رزق خلق
ظاهراً اشاره است به جزء اخير از حديث ذيل:
انَّ اللَّهَ خَلَقَ الْعَقْلَ فَقَالَ لَهُ اقْبلْ فَاقْبَلَ وَ قَالَ لَهُ ادْبَرَ فَادْبَرَ فَقَالَ وَ عزَّتى وَ جَلَالى مَا خَلَقْتُ شَيْئاً احْسَنَ إلَىَّ منْكَ اوْ احَبَّ إلىَّ منْكَ بكَ آخُذُ وَ بكَ أُعْطى[1].
وافى فيض، ج 1، ص 24، 19 [ص 167 احاديث مثنوى]
[هست واجب، جُستن رزق حلال]
817-
«گفت روبه، جستن رزق حلال
فرض باشد از براى امتثال
مستفاد است از روايتى كه به صور ذيل نقل شده است:
طَلَبُ الْحَلَال وَاجبٌ عَلَى كُلِّ مُسْلمٍ، طَلَبُ الْحَلَال فَريضَةٌ بَعْدَ الْفَريضَة، طَلَبُ الْحَلَال جهَادٌ، طَلَبُ الرَّجُل مَعيشَتَهُ منَ الْحَلَال صَدَقَةُ[2].
جامع صغير، ج 2، ص 53، كنوز الحقائق، ص 78 [ص 168 احاديث مثنوى]
[1]- خداوند وقتى عقل را آفريد به او فرمود جلو بيا. جلو آمد. فرمود عقب برو.
عقب رفت. آن گاه فرمود اى عقل به عزت و جلالم سوگند، بهتر و محبوبتر از تو چيزى نيافريدهام. به وسيله تو است كه( مال و جانها را) مىگيرم و يا مىبخشم.
[2]- بر هر مسلمان واجب است كه دنبال روزى حلال باشد. بعد از فرضيه نماز فرضيه كسب حلال است. به دنبال روزى حلال رفتن جهاد در راه خدا است.
احسان هر كس به آن است كه زندگى خود را با روزى حلال تأمين كند.
[كسب ما باشد كليد رزقها]
818-
«گفت پيغمبر كه بر رزق اى فتى
در فرو بسته است و بر دَر قفلها
جنبش و آمد شُد ما و اكتساب
هست مفتاحى بر آن قفل و حجاب
ظاهراً مستفاد است از اين خبر:
انَّ مَفَاتيحَ الرِّزْق مُتَوَجهَةٌ نَحْوَ الْعَرْش فَيَنْزلُ اللَّهُ تَعَالَى عَلَى النَّاس أَرْزَاقَهُمْ عَلَى قَدْر نَفَقَاتهمْ فَمَنْ كَثَّرَ كَثَّرَ لَهُ وَ مَنْ قَلَّلَ قَلَّلَ لَهُ[1].
جامع صغير، ج 1، ص 97 و يوسف بن احمد مولوى اين خبر را كه در جامع صغير، ج 1، ص 43 و كنوز الحقائق، ص 14 آمده در ذيل ابيات فوق آورده است:
أُطْلُبُوا الرِّزْقَ في خَبَايَا الأَرْض[2].
المنهج القوى، ج 5، ص 343 [ص 168 احاديث مثنوى]
[حق چو رزّاق است جز او را مخوان/ «رزق آيد پيش هر كه صبر جست»]
819-
رزق آيد پيشِ هر كه صبر جست
رنجِ كوششها ز بىصبرى توست
اشاره است به خبر ذيل:
لَوْ أَنَّكُمْ تَوَكَّلْتُمْ عَلَى اللَّهِ حَقَّ التَّوَكُّلِ لَرَزَقَكُمْ كَمَا يَرْزُقُ الطَّيْرَ تَغْدُو خِمَاصاً وَ تَرُوحُ بِطَاناً[3].
حلية الاولياء، ج 10، ص 69، جامع صغير، ج 2، ص 128 با مختصر تفاوت. [ص 169 احاديث مثنوى]
[1]- كليدهاى رزق از عرش دستور مىگيرند. خداوند متعال روزى هر كس را متناسب با مخارج او مقدر مىسازد. اگر مخارج زياد يا كم شد خداوند هم روزى وى را زياد يا كم مىكند.
[2]- رزق و روزى را از درون و اعماق زمين جست و جو كنيد.
[3]- اگر توكلتان به خداوند كامل باشد روزى شما را تأمين مىكند همان طورى كه نياز پرندگان را تأمين مىكند. آنها صبح با شكم خالى بيرون مىروند و شب سير برمىگردند.
[گنج بىپايان قناعت را بدان]
820-
چون قناعت را پيمبر، گنج گفت
هر كسى را كَى رسد گنجِ نهفت
مقصود روايتى است كه در ذيل شماره [173] راجع بدان سخن گفتيم.
[ص 169 احاديث مثنوى]
[تا طمع باشد بُوَد احساس فقر]
821-
گفت اين معكوس مىگويى بدان
شور و شر از طمْع آيد سوى جان
اشاره است بدين حديث:
إِيَّاكُمْ وَ الطَّمَعَ فَإِنَّهُ هُوَ الْفَقْرُ الْحَاضِرُ[1].
جامع صغير، ج 1، ص 116، كنوز الحقائق، ص 43 [ص 169 احاديث مثنوى]
[تو به رزق و رزق بر تو شايق است]
822-
آن چنان كه عاشقى بر رزق زار
هست عاشق رزق هم بر رزق خوار
اشاره به حديثى است كه به صور ذيل روايت مىشود:
الرِّزْقُ يَطْلُبُ الْعَبْدَ كَمَا يَطْلُبُهُ، الرِّزْقُ يَطْلُبُ الْعَبْدَ كَمَا يَطْلُبُهُ اجَلُهُ، الرِّزْقُ اشَدُّ طَلَباً لِلْعَبْدِ مِنْ اجَلِهِ[2].
نثر الدر (از ابو سعيد آبى)، كنوز الحقائق، ص 68، جامع صغير، ج 2، ص 25 [ص 169 احاديث مثنوى]
[1]- از طمع بپرهيزيد. زيرا با بودن آن( طمع) هميشه احساس فقر و نداشتن مىكنيد.
[2]- همان طورى كه انسان به دنبال رزق است رزق هم به دنبال اوست. رزق همچون اجل در تعقيب انسان است. رزق بيش از اجل طالب انسان است.
[رزق تعقيبت كند هر جا روى/ قصّه حلوا و آن صوفى شنو]
823-
«آن يكى زاهد شنود از مصطفى
كه يقين آيد به جان رزق خدا
گر بخواهى ور نخواهى، رزق تو
پيش تو آيد دوان از عشق تو
مناسب است با روايت ذيل:
لَوْ أَنَّ ابْنَ آدَمَ هَرَبَ منْ رزْقه كَمَا يَهْرَبُ منَ الْمَوْت لَأَدْرَكَهُ رزْقُهُ كَمَا يُدْركُهُ الْمَوْتُ[1].
حلية الاولياء، ج 7، ص 90، ج 8، ص 246، جامع صغير، ج 2، ص 127 [ص 170 احاديث مثنوى] مأخذ آن حكايت ذيل است:
حَدثَني مُحَمَّدُ بْنُ هَليل بْن عَبْد اللَّه قَالَ حَدَّثَنَا الْقَاضى احْمَدُ بْنُ سَيَّار قَالَ حَدَّثَني رَجُلٌ منَ الصُّوفيَّة قَالَ كُنْتُ اصْحَبُ شَيْخاً منَ الصُّوفيَّة انَا وَ جَمَاعَةٌ فى سَفَرٍ فَحَدَّثنَى حَديثَ التَّوَكُّل وَ الارْزَاق وَ ضَعْف النَّفْس فيهمَا وَ قوَّتهَا فَقَالَ ذَلكَ الشَّيْخُ عَلىَّ وَ عَلىَّ لَاذُقْتُ مَأكُولًا اوْ يَبْعَثَ الىَّ بجَامَة فَالُوذَج حَارٍّ وَ لَا آكُلُ الَّا بَعْدَ انْ يَحْلفَ عَلىَّ قَالَ وَ كُنَّا نَمْشى فى الصَّحْرَاء فَقَالَتْ لَهُ الْجَمَاعَةُ الآخرُ جَاهلٌ وَ مَشَى مَشْينَا وَ انْتَهَينَا الَى قَرْيَةٍ وَ مَضَى عَلَيْه يَوْمَان وَ لَيْلَتَان لَمْ يَطْعَمْ فيهنَّ شَيئاً فَفَارَقَتْهُ الْجَمَاعَةُ غَيرى فَانَّهُ طَرَحَ نَفْسَهُ فى مَسْجدٍ فى الْقَرْيَة مُسْتَسْلماً للْمَوْت ضَعْفاً فَاقَمْتُ عَلَيْه فَلَمَّا كَانَ فى لَيْلَة الْيَوْم الرَّابع وَ قَدْ انْتَصَفَ اللَّيْلُ وَ كَادَ أَنْ يَتْلَفَ الشَّيْخُ فَاذَا ببَاب الْمَسْجد قَدْ فَتَحَ وَ اذَا جَاريَةٌ سُودَاءٌ وَ مَعَهَا طَبَقٌ مُغَطَّى فَلَمَّا رَأَتْنا قَالَتْ انْتُمْ غُرَبَاءُ اوْ منْ اهْل الْقَرْيَة فَقُلْنَا غُرَبَاءُ فَكَشَفَ الطَّبَقَ فَاذَا بجَامَة فَالُوذَج يَفُورُ لحَرَارَتة فَقَالَتْ كُلُوا فَقُلْتُ لَهُ كُلْ فَقَالَ لَا افْعَلُ فَقُلْتُ لَهُ وَ اللَّه لَتَأكُلَنَّ لَابَرُّ قَسَمَهُ فَقَالَ لَا افْعَلَ قَالَ فَشَالَت الْجَاريَةُ يَدَهَا فَصَفَعَتْهُ صَفْعَةً عَظيمَةً وَ قَالَتْ وَ اللَّه لَئنْ لَمْ تَأكُلْ لَاصْفَعَنَّكَ هَكَذَا الَى انْ تَأْكُلَ قَالَ فَقَالَ كُلْ مَعى فَاكَلْنَا حَتَّى نَظَفْنَا الْجَامَ وَ جَاءَت الْجَاريَةُ تَمْضى فَقُلْنَا لَهَا مَكَانَكَ خَبِّريَنا بخَبَركَ وَ خَبِّرْ هَذَا الْجَامَ فَقَالَتْ نَعَمْ انَا جَاريَةُ رَجُلٍ هُوَ رَئيسُ هَذه الْقَرْيَه وَ هُوَ رَجُلٌ احْمَقُ حَديدٌ فَطَلَبَ منَّا مُنْذُ سَاعَةٍ فَالُوذَجاً فَقُمْنَا لنُصْلحَهُ وَ هُوَ شتَاءٌ وَ بَرْدٌ فَالَى انْ تَخْرُجَ الْحَوَائجُ منَ الْبَيْت وَ تَشْعَلُ النَّارُ وَ يَعْقدُ الْفَالُوذَجُ تَأَخَّرَ عَنْهُ فَطَلَبَهُ فَقلْنَا نَعَمْ وَ طَلَبَهُ ثَانياً وَ لَمْ نَكُنْ فَرَغْنَا منْهُ وَ طَلَبَهُ الثَّالثَةُ فَحَرَدَ وَ حَلَفَ بالطَّلَاق لَا يَأْكُلُهُ وَ لَا احَدٌ منْ دَاره وَ لَا احَدٌ منْ اهْل الْقَرْيَة وَ لَا اكَلَهُ الَّا رَجُلٌ غَريبٌ فَجَعَلْنَاهُ فى الْجَام وَ خَرَجْنَا نَطْلُبُ فى الْمَسَاجد رَجُلًا غَريباً فَلَمْ نَجدْ الَى ان انْتَهَيْنَا الَى هَذَا الْمَسْجد فَوَجَدْنَا كَمَا وَ لَوْ لَمْ يَأْكُلْهُ هَذَا الشَّيْخُ لَقَتَلْتُهُ ضَرْباً الَى انْ يَأْكُلَ لئَلَّا تَطَلَّقَ ستِّى منْ زَوْجهَا قَالَ فَقَالَ الشَّيْخُ كَيْفَ تَرَى اذَا ارَادَ انْ يَرْزقُ[2].
الجزء الثانى من نشوار المحاضرة، طبع دمشق، ص 42- 41 و نيز رجوع كنيد به:
تلبيس ابليس، صفحه 310 و 314 و نظير آن در صفحه 312.
[ص 178 قصص مثنوى]
[1]- اگر آدمى همان طورى كه از مرگ مىگريزد از رزق نيز بگريزد سرانجام رزق، او را در مىيابد همان طورى كه مرگ او را در مىيابد.
[2]- محمد بن هليل بن عبد اللّه از قاضى احمد بن سيار و او از يك نفر صوفى نقل كرده است كه با عدهاى در معيت شيخى از متصوفه در سفر بوديم. وى براى ما گاهى از توكل و رزق آدمى سخن مىگفت و گاه از شدت و ضعفهاى انسان در مواجه شدن با اين دو. سپس اشاره كرد قسمت من اين خواهد بود كه مدتها چيزى نخورم. سپس ظرفى از حلواى تازه و داغ به من پيشنهاد مىشود. ابتدا حاضر به خوردن از آن نمىشوم اما پس از اين كه مرا سوگند مىدهند از آن خواهم خورد. همراهان با شنيدن اين سخنان وى را نادان پنداشتند. به هر حال راه بيابان را ادامه داديم تا پس از دو روز و دو شب به قريهاى رسيديم. در طول اين مدت شيخ حاضر نمىشد چيزى بخورد. سرانجام جز من همگى وى را رها كردند و رفتند. او خودش را به مسجد قريه انداخت و از ضعف مفرطى كه عارضش شده بود، تسليم مرگ شد. من همچنان در كنارش بودم. چهارمين شب به نيمه رسيده بود و هر لحظه ممكن بود قالب تهى كند كه در مسجد باز شد.
كنيز سياه پوستى با طبقى سر پوشيده وارد شد و سؤال كرد شما غريبه هستيد يا بومى؟ وقتى گفتم غريبه، سر پوش را از طبق برداشت و گفت حلواى تازه و داغ آوردهام تا بخوريد. من شيخ را به خوردن از آن دعوت كردم ولى نپذيرفت.
هر چند اصرار كردم و كفّاره قَسَمش را پذيرفتم سودى نبخشيد. در اين حال كنيزك كشيده محكمى به شيخ زد و گفت به خدا قسم اگر از اين حلوا نخورى همچنان تو را مىزنم! شيخ ناچار قبول كرد و مرا نيز به خوردن دعوت نمود. پس از صرف غذا و شستن ظرف آن، كنيزك باز گشت تا ظرف را ببرد. وقت رفتن از وى پرسيدم قضيه آمدنت را در نيمه شب به اينجا با طبق حلوا برايمان بگو. گفت من كنيزك مردى هستم كه رئيس اين قريه است. وى كم خرد است و زود عصبانى مىشود.
در اين وقت شب وى از ما حلوا خواست. ما هم در صدد تهيه آن برآمديم. اما به علت سرماى زمستان تا مواد آن را از خانه بيرون آورديم و آتش را برافروختيم مدتى طول كشيد. هر بار صدا مىكرد حلوا چه شد؟ مىگفتيم به زودى آماده مىشود. ناگهان با شدت خشم و عصبانيت تصميم عجولانهاى گرفت. و آن اين كه همسرم را( به خاطر اين سهل انگارى!) طلاق دادم. و تنها يك شرط را نقض كننده تصميمش اعلام كرد. شرط اين بود كه از حلواى تهيه شده ابتدا يك نفر غريبه بخورد. اين است كه من با ظرف حلوا همه جا را زير پا گذاشتم تا غريبهاى بيابم و اينجا موفق به يافتن شما شدم. من چارهاى نداشتم جز اين كه اين شيخ از حلوا بخورد. و براى تسليم شدن وى حاضر به خشونت بيشتر هم شده بودم.
چون مسأله مطلقه شدن بانوى من در ميان بود.
شيخ به من گفت جريان را چگونه مىبينى آن گاه كه اراده خدا بر آن قرار گيرد كه بندهاى به روزيش برسد!
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[دل به نور حق ز دنيا سرد شد]
824-
«كه علامات است زان ديدار نور
التَّجافى منْكَ عَنْ دَار الْغُرور
اقتباس است از روايتى كه در ذيل شماره (679) بدان اشارت رفت.
[ «اى خنك آن كس كه عقلش نر بود»]
825-
«اى خنك آن كس كه عقلش نر بود
نفس زشتش ماده و مضطر بود
يوسف بن احمد مولوى گويد اشاره بدين روايت است:
طُوبَى لمَنْ كانَ عَقْلُهُ ذَكَراً وَ نَفْسُهُ أُنْثَى وَ وَيْلٌ لمَن انْعَكَسَ[1].
طُوبَى لمَنْ كَانَ عَقْلُهُ أَميراً وَ نَفْسُهُ أَسيراً وَ وَيْلُ لمَن انْعَكَسَ[2].
المنهج القوى، ج 5، ص 355 [ص 170 احاديث مثنوى]
[داستان خر برفت و خر برفت]
826-
«مطرب آن خانقه گو تا كه تفت
دف زند كه خر برفت و خر برفت
[1]- خوشا به حال كسى كه عَقلش( كه فرمانده اوست) مَرد و نفْسش( كه كانون عواطف اوست) زن باشد و واى به حال كسى كه( اين دو، در او) بر عكس باشد.
[2]- خوشا به حال كسى كه عقلش امر كند و نفْسش اطاعت، و واى به حال كسى كه( اين دو، در او) بر عكس باشد.