ج 1، ص 77 و كنوز الحقائق، ص 28.
[ص 157 احاديث مثنوى]
[از عزيز مصر و خواب او شنو]
766-
«آن عزيز مصر مىديدى به خواب
چون كه چشم غيب را شد فتح باب
اين مطلب مقتبس است از مضمون آيه شريفه:
وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ[1]. (سوره يوسف، آيه 43) و تفصيل آن در كتب تفسير ذكر شده. رجوع كنيد به: تفسير طبرى، ج 12، ص 125 و قصص الانبياء ثعلبى، ص 105 [ص 163 قصص مثنوى]
[دامها بنهاد ابليس از زنان]
767-
«گفت ابليس لعين دادار را
دام زفتى خواهم اين اشكار را
مأخذ آن روايتى است مذكور در احياء العلوم، ج 3، ص 26:
وَ قَالَ ابُو امَامَةَ انَّ رَسُولَ اللَّه6قَالَ انَّ ابْليسَ لَمَّا نَزَلَ الَى الارْض قَالَ يَا رَبِّ انْزَلْتَنى الَى الارْض وَ جَعَلْتَنى رَجيماً فَاجْعَلْ لى بَيْتاً قَالَ الْحَمَّامَ قَالَ اجْعَلْ لى مَجْلساً قَالَ الاسْوَاقَ وَ مَجَامعَ الطُّرُق قَالَ اجْعَلْ لى طَعَاماً قَالَ طَعَامكَ مَا لَمْ يُذْكَرُ اسْمُ اللَّه عَلَيه قَالَ اجْعَلْ لى شَرَاباً قَالَ كُلَّ مُسْكرٍ قَالَ اجْعَلْ لى مُؤَذِّناً قَالَ الْمَزَاميرَ قَالَ اجْعَلْ لى قُرْآناً قَالَ الشِّعْرَ قَالَ اجْعَلْ لى كتَاباً قَالَ الوَشْمَ قَالَ اجْعَلْ لى حَديثاً قَالَ الْكذْبَ قَالَ اجْعَلْ لى مَصَايَدَ قَالَ النِّسَاءَ[2].
و به همين جهت در كنايه از زنان مىگويند سلاح ابليس و در حديث آمده است
النِّسَاءُ
[1]- پادشاه( مصر) گفت در خواب هفت گاو چاق را ديدم كه هفت گاو لاغر را مىخورند.
[2]- ابو امامه از رسول خدا6چنين نقل كرده كه وقتى ابليس( از بهشت رانده و) در زمين مستقر شد گفت خدايا، حال كه مرا به زمين فرود آوردى و از رحمتت دور كردى، خانهاى در اختيار من قرار ده. پاسخ شنيد حمام را خانه تو قرار دادم.
گفت محلى هم براى اجتماعات نياز دارم. پاسخ شنيد بازار و گذرگاهها براى تو.
گفت طعام چه طور؟ پاسخ آمد آنچه نام من بر آن برده نشود طعام توست. گفت نوشابهام چيست؟ ندا آمد هر مست كنندهاى براى توست. گفت اذان گوى من كيست؟ پاسخ شنيد، نى و مزمارها. گفت قرآنم كدام است؟ پاسخ آمد شعر. گفت كتابم چيست؟ پاسخ آمد خال كوبيها. گفت حديثم كدام است؟ پاسخ آمد دروغ! گفت دام و تلهام چيست؟ پاسخ آمد زنان!
حَبَائلُ الشَّيْطَان[1].
شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 270 [ص 164 قصص مثنوى]
[ياور ابليس در اغوا «زن» است/ بىوفايىهاى زن را قصّههاست]
768-
«چون كه خوبى زنان فا او نمود
كه ز عقل و صبر مردان مىفزود
پس زد انگشتك به رقص اندر فتاد
كه بده زوُتر رسيدم در مراد
مناسب است با مضمون خبر ذيل:
إتَّقُوا الدُّنيَا وَ اتَّقُوا النِّسَاءَ فَانَّ إبليسَ طَلَّاعٌ رَصَّادٌ وَ مَا هُوَ بشَيءٍ لفُخُوخه بأَوْثَقَ لصَيده في الأَتْقيَاء منَ النِّسَاء.[2]
جامع صغير، ج 1، ص 7 [ص 158 احاديث مثنوى] مضمون اين ابيات مأخوذ است از مضمون اين حكايت كه در كتاب اكمال الدين و تمام النعمة، تأليف شيخ صدوق، چاپ ايران، ص 328 نقل شده است:
زَعَمُوا انَّ رَجُلًا كَانَ لَهُ ثَلَاثَةُ قُرَنَاءٍ وَ كَانَ قَدْ آثَرَ احَدَهُمْ عَلَى النَّاس جَميعاً وَ يَرْكَبُ الاهْوَالَ وَ الاخْطَارَ بسَبَبه وَ يُغَرِّرَ بنَفْسه لَهُ وَ يَشْغُلُ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ فى حَاجَته وَ كَانَ الْقَرينُ الثَّانى دُونَ الأَوَّل مَنْزلَةً وَ هُوَ عَلَى ذَلكَ حَبيبٌ الَيْه اثيرٌ عنْدَهُ يُكْرمُهُ وَ يُلَاطفُهُ وَ يَخْدمُهُ وَ يُطيعُهُ وَ يَبْذُلُ لَهُ وَ لَا يَغْفُلُ عَنْهُ وَ كَانَ الْقَرينُ الثَّالثُ مَحْقُوراً مُسْتَثْقلًا لَيْسَ لَهُ منْ
[1]- زنان دامهاى شطانند.
[2]- از( جاذبههاى) دنيا و زن بر حذر باشيد. زيرا ابليس( به كمك اين دو) همواره به شما رو مىآورد و در كمينتان است. او براى شكار تقوا پيشگان دامى محكمتر از زن ندارد( چه رسد براى افراد عادى).
وُدِّه وَ مَاله الَّا اقَلَّهُ حَتَّى اذَا نَزَلَ بالرَّجُل الامْرُ الَّذي يَحْتَاجُ فيه الَى قُرَنَائه الثَّلَاثَة فَأَتَاهُ زَبَانيَةُ الْمَلَك ليَذْهَبُوا به فَفَزَعَ الَى قَرينه الاوَّل فَقَالَ لَهُ قَدْ عَرَفْتَ ايثَارى ايَّاكَ وَ بَذْلَ نَفْسى لَكَ وَ هَذَا الْيَوْمُ يَوْمُ حَاجَتى الَيْكَ فَمَا ذَا عنْدَكَ؟ قَالَ مَا انَا لَكَ بصَاحب وَ انَّ لى اصحَاباً يَشْغُلُونى عَنْكَ هُمُ الْيَوْمَ اوْلَى بى منْكَ وَ لَكنْ لَكَ عنْدى ثَوْبَان لَا يُنْتَقَعُ بهمَا لَعَلِّى ازَوِّدُكَ بهمَا ثُمَّ فَزَعَ الَى قَرينه الثَّانى ذى الْمَحَبَّة وَ اللُّطْف فَقَالَ لَهُ قَدْ عَرَفْتَ تَكْرمَتى ايَّاكَ وَ لُطفى بكَ وَ حرْصى عَلَى مَسَرَّتكَ وَ هَذَا يَوْمُ حَاجَتى الَيْكَ فَمَا لى عنْدَكَ فَقَالَ انَّ امْرَ نَفْسى يَشْغُلُنى عنْكَ وَ عَنْ امركَ فَاعْمَلْ بشَأنَكَ وَ اعْلَمْ انَّهُ قَد انْقَطَعَ الَّذي بَيْنى وَ بَيْنَكَ وَ انَّ طَريقى غَيْرَ طَريقكَ الَّا أنِّي لَعلِّي أَخْطُو مَعَكَ خُطُوَاتٍ يَسيرةٍ لَا يُنْتَفَعُ بهَا ثُمَّ انْصرفَ الَى مَا هُوَ هَمَّ الَىَّ منْكَ ثُمَّ فَزَعَ الَى قَرينه الثَّالث الَّذي كَانَ يُحَقِّرَهُ وَ يَعصيه وَ لَا يَلْتَفتُ الَيه ايَّامَ رَخَائه فَقَالَ لَهُ انِّى منْكَ لَمُسْتَحَ وَ لَكن الْحَاجَةُ اضْطَرَّتْنى الَيْكَ فَمَا لى عنْدَكَ قَالَ لَكَ عنْدَىَ الْمُواسَاةُ وَ الْمُحَافَظَةُ عَلَيكَ وَ قلَّةُ الْغَفْلَة فَابْشرْ وَ قُرَّ عَيْناً فَانِّى صَاحبُكَ الَّذي لَا يَخْذُلُكَ وَ لَا يُسْلمُكَ وَ لَا يَهُمُّكَ قلَّةُ مَا اسْلَفْتَنى وَ اصْطَنعتَ الَىَّ فَانِّى قَدْ كُنْتُ احْفَظُ لَكَ ذَلكَ وَ اوَفِّرُه عَلَيكَ كُلَّهُ ثُمَّ لَم ارْضَ لَكَ بَعدَ ذَلكَ حَتَّى اتَّجرْتُ به فَرَبحْتُ ارْباحَاً كَثيرةً فَلَكَ الْيَومَ عنْدى منْ ذَلكَ اضْعَافُ مَا وَضَعْتَ عنْدى منْهُ فَأُبَشِّرُ فَانَّى ارْجُو انْ يَكُونَ فى ذَلكَ رضَا المَلكَ عَنْكَ الْيَومَ وَ فَرَجاً ممَّا انْتَ فيه فَقَالَ الْرَّجُلُ عنْدَ ذَلكَ مَا ادْرى اىَّ الامْرَيْن انَا اشَدُّ حَسْرَةً عَلَيه عَلَى مَا فَرَّطْتُ فى الْقَرين الصَّالح امْ عَلَى مَا اجْتَهَدْتُ فيه لقَرين السُّوء قَالَ بُلُوهرُ فَالْقَرينُ الاوَّلُ هُوَ المَالُ وَ الْقَرينُ الثَّانىَ هُوَ الاهْلَ وَ الْوَلَدُ وَ الْقَرينُ الْثَّالثُ هُوَ الْعَمَل الصَّالحُ[1].
و همين حكايت در حلية الاولياء، ج 3، ص 269 نيز مذكور است.
و در حديث آمده است:
يَتْبَعُ الْمَيِّتَ ثَلَاثٌ فَيَرْجعُ اثْنَان وَ يَبْقَى وَاحدٌ يَتْبَعَهُ اهْلُهُ وَ مَالُهُ وَ عَمَلُهُ فَيَرْجعُ اهْلُهُ وَ مَالُهُ وَ يَبْقىَ عَمَلُهُ[2].
حلية الاولياء، ج 10، ص 4، ربيع الابرار، باب العمل و الكد و در ربيع الابرار، باب الخير و الصلاح قطعه ذيل نقل شده كه از مضمون اين حكايت متأثر است.
انْشَدَ الصَّلْصَالُ بْنُ الدَّلْهَمَسَ رَسُولَ اللَّه6:
تَخَيَّرْ خَليقاً منْ فعَالكَ انَّمَا
قَرينُ الْفَتَى فى الْقَبْر مَا كَانَ يَفْعَلُ
وَ لَنْ يَصْحَبَ الانْسَانَ منْ قَبل مَوْته
وَ منْ بَعْده الَّا الَّذي كَانَ يَعْمَلُ[3]
و حكايت مذكور در عجايب نامه بدين گونه آمده است:
شخصى را زنى بود با جمال و غنج و دلال و باغى و كتابى داشت. روزى به باغ رفتى و كتاب خواندى و روزى با زن نشستى. و چون مرگ نزديك رسيد باغ را گفت تو را آب
[1]- آوردهاند كه شخصى سه رفيق داشت. يكى از آنان برايش بهترين كس بود و به خاطرش حاضر مىشد هر مشكل و خطرى را تحمل كند و در راهش فدا شود.
شب و روز در تأمين نياز او به سر مىبرد. اما رفيق دوم برايش منزلت كمترى داشت. در عين حال دوست و مورد احترامش بود. او را گرامى مىداشت و ضمن ابراز محبت، در خدمت و اطاعتش بود. در راهش بخشش مىكرد و از او غافل نمىشد. اما رفيق سوم در نظرش حقير و كم ارزش جلوه مىكرد. محبت و ثروتش را از وى دريغ مىداشت. تا اين كه براى وى اين اتفاق افتاد كه حكومت وقت دستور به جلبش داد و او مجبور شد براى نجات خود از رفقايش كمك بگيرد. او به رفيق اول روى آورد و گفت ايثار و فداكارى مرا نسبت به خودت مىدانى. اكنون وقت آن است كه به كمك من بشتابى، بگو برايم چه كار مىتوانى بكنى؟ پاسخ داد من ديگر دوست و همنشين تو نيستم. اكنون دوستان ديگرى دارم و با آنها هستم. آنها امروز براى من از تو سزاوارترند. تنها دو دوست لباس پيش من دارى كه برايت سودى نخواهد داشت. همانها را توشه راهت مىكنم! وى كه از رفيق اولش مأيوس شد به دومى كه مورد محبت و لطفش بود پناه برد. و گفت احترام و ارادتم را نسبت به خودت مىدانى و آگاه هستى كه من همواره آرزوى كامرانى تو را داشتهام. امروز به تو محتاجم. بگو چگونه كمكم مىكنى؟( رفيق دوم نيز با خون سردى) گفت من آن چنان به كار خود مشغولم كه فرصت پرداختن به تو را ندارم. برو به فكر خودت باش و بدان كه بين ما جدايى افتاده است. راه من ديگر راه تو نيست، من به ديگرى روى آوردهام. وى با نااميدى به سراغ سومى رفت. همان كه برايش ارزش قائل نبود و اعتنايش نمىكرد و در روزگار راحت به او توجه نداشت. به او گفت از تو شرمندهام.
احتياج، مرا به سوى تو كشانيد. بگو برايم چه مىتوانى كرد؟ رفيق سومى گفت نگران مباش. من به مساعدت تو بر مىخيزم و از تو محافظت مىكنم و فراموشت نخواهم كرد. تو را به نجات و آرامش مژده مىدهم. من براى تو همنشينى هستم كه در صدد خوارى و ذلت تو بر نمىآيد. و كم توجهى قبلى تو به من سبب نمىشود كه اكنون در نگرانى رهايت كنم. من آنچه را انجام دادهاى به طور مضاعف برايت ذخيره كردهام و آنها سرمايه تجارت تو شده است و از سود بسيارش كه هم اكنون نزد من است برخوردار خواهى شد. تو را به چنين سودى مژده مىدهم. اميدوارم رضايت حاكم را در بارهات جلب كنم و مشكلت حل شود. وى كه سخت تحت تأثير رفيق سوم قرار گرفته بود، گفت نمىدانم به كداميك از اين دو حسرت بخورم؟ كوتاهى كردن در باره يك رفيق صالح( مانند تو) يا تلاش بىوقفه در جلب رضايت رفيق ناصالح( مانند اولى و دومى)؟
بلوهر گفته است منظور از رفيق اولى مال است و منظور از دومى خانواده و منظور از سومى عمل صالح است.
[2]- هر جنازه را سه كس تشييع مىكنند. دو نفر از آنان زود بر مىگردند ولى سومى، به او وفادار مىماند. آن دو مال و خانوادهاند و سومى عمل انسان است.
مال و خانواده، تازه گذشته را تنها مىگذارند. اما عمل وى براى هميشه نزد وى خواهد ماند.
[3]- صلصال بن دلهمس در حضور پيامبر6اين چنين سرود:
به اخلاق حسنه روى آور. زيرا تنها همنشينى است كه در قبر براى انسان مىماند.
چه در زمان حيات و چه در زمان مرگ، جز عمل انسان هيچ چيز، با وى همنشين دايم نيست.
دادم و آبادان داشتم، امروز من مىروم با من چه خواهى كردن؟ از باغ آوازى آمد كه مرا پاى نباشد كه با تو بيايم و چون تو بروى ديگرى خواهد آمد. از باغ نوميد شد. پس زن را گفت كه عمر در سر تو كردم و از بهر تو رنجها كشيدم امروز بخواهم رفت چه كنى؟ گفت تا زنده باشى خدمت كنم و اگر بميرى جزع و فرياد كنم و چون تو را ببرند با تو تا لب گور بيايم و چون پنهان شوى در خاك نيايم. اما بنالم و بگريم و باز گردم و شوهرى ديگر كنم.
و مرد از وى نيز نوميد شد، روى به كتاب كرد و گفت بخواهم رفت چه خواهى كرد؟ گفت من با تو باشم و اگر در گور شوى مونس تو باشم و چون قيامت برخيزد دستگير تو شوم و هرگز تو را نگذارم.
و در كتاب فرائد السّلوك حكايت فوق مذكور است به صورت ذيل:
گويند از سالكان طريقت و حافظان شريعت سالكى امين و ناصحى تقى را:
شعر
مُحيى الدَّوَارس من شَريعَة احمَدَ
وَ رُسُوم سُنَّتهَا مُرُوَّتْ عُطَّل[1]
زمان اجل نزديك آمد و وقت استرداد امانت فراز رسيد. و در تحت تملك و قيد تصرف او زنى بود و باغى و مصحفى. زن را گفت اى رفيق موافق و اى يار مساعد، سالهاست تا مرائر مصاحبت ميان ما استمرار دارد و قواعد مصادقت استحكام. و محب صادق و دوست موافق آن است كه حق صحبت قديم فراموش نكند. و منافق غدار آن كه چون دوستى نو يافت كهن را به عدم التفات مخصوص گرداند.
شعر
وَ ذُو الغَدر لَا يَرعَى تَليدَ مَوَدَّةٍ
وَ يَقْتَادُهُ الُودُّ الطَّريف فَيَتْبَعُ[2]
اكنون اشتياق نفس به مَقارّ قدس، قائد زمام من شد. و تَوقان [: آرزومندى] روح به جوار رحمت مرا بر سفر آخرت باعث آمد با من چه خواهى كرد؟ از حال سفر و اقامت مرا آگاهى ده. زن گفت موافقت در سلوك آن مقصد، حالى را ممكن نيست. و مصاحبت در سپردن آن راه، متصور نه. اما چون بدان منزل پيوستى و در آن موضع مقيم شدى، مدتى طريق وفاى تو مسلوك دارم و با ديگرى سر بر بالين ننهم. چون آن مدت منقضى شود و آن عُدّت سپرى گردد، صحبت ديگرى اختيار كنم و با او سر از گريبان عيش بر آرم و گويم:
[1]- او( ممدوح شاعر) آنچه را از شريعت و سنتهاى رسول خدا6فراموش و تعطيل شده است احيا مىكند.
[2]- بى بىوفا كسى است كه محبتهاى گذشته دوست خود را فراموش مىكند. و به دنبال ديگرى كه به تازگى دم از دوستى زده است برود.
شعر
يكى چون شود ديگر آيد به جاى
جهان را نمانند بىكدخداى
نيك مرد از در وى نوميد باز گشت و گفت وفا طلبيدن از زنان و از آتش عمل آب طمع داشتن هر دو يك مزاج دارد. و خوش گفت آن حكيم:
شعر
مبادا كس كه از زن مهر جويد
كه از شوره بيابان گل نرويد
دَعْ ذكرَهُنَّ فَلَمَا لَهُنَّ وَفَاءٌ
ريْحُ الصَّباء وَ عَهْدُهُنَّ سوَاء
يَكْسرْنَ قَلبَكَ ثُمَّ لَا يَجْبُرْنَهُ
وَ قُلُوبُهُنَّ منَ الدَّوَاء خَلَاءُ[1]
پس سوى باغ آمد و گفت اى باغ شورستانى بودى گلستانت كردم و از انواع عمارت چون بوستان بهشت گردانيدم اينك مىروم با من خواهى آمدن؟ يا تو نيز چون زن رقم بىوفايى و بد عهدى بر خود خواهى كشيد؟ باغ به زبان حال گفت اى سليم القلب، كشته ديگران خوردى طمع دارى كه كشته تو نخورند! و ورزيده ديگران برداشتى گمان برى كه ورزيده تو برندارند! مگر گفته حكيم نشنيدهاى كه:
شعر
پسر نديدى ورزيده پدر بخورد
همىخورديم پسروار اگر چه ما پدريم
بكاشتند و بخورديم و كاشتيم و خوردند
چو بنگرى همه برزيگران يكدگريم
برو كه من چون تو هزار مالك ياد دارم و صد هزار بيش خواهم ديد. نيك مرد نوحه و زارى كرد و قطرات اشك بر صفحات رخساره باريد، و گفت بدبخت كسا كه به زخارف دنيا مشغول و مغرور گردد و به مصاحبت ملاهى او ثقت افزايد، چون من وقت فرو ماندگى در به در گردد نه اهل و عيال فرياد او رسد و نه ملك و منال او را به كار آيد.
شعر
تا بدانى كه وقت پيچا پيچ
هيچ كس مر تو را نباشد هيچ
پس پيش مصحف آمد و گفت اى مونس دل درويشان و اى ذكر زبان نيازمندان، سالهاست تا قوت باصره روح من از قرائت توست و قوت دل و قوت نفس من از تلاوت تو. اينك پا افزار سفر آخرت مىپوشم و دستيار من در ظلمت آن راه، نور تو خواهد بود.
[1]- از( وفادارى) زنان سخن مگو كه عهدشان همچون باد صبا قابل اعتماد نيست.
دلت را مىشكنند و در صدد جبران بر نمىآيند و( از آنان انتظار درمان نداشته باش كه) فاقد هر گونه دوا و درمانند.
و پاى مردى در قربت آن حضرت، بركت تو. با من خواهى آمد يا چون زن و باغ، داغ بىوفايى بر جانم خواهى نهاد؟ مصحف گفت من حبل متينم. هر كس كه با من ساخت او را ضايع نگذارم و هر كس كه به من درگريخت او را به مكان رحمت رحمان فرود آرم و به مقام معرفت و رضوان رسانم. فارغ باش كه من با توام. در ظلمت گور شمعت افروزم. و در باديه قيامت راه سلامت نمايم.
[ص 164 به بعد قصص مثنوى]
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[اين جهان جادوگر است و پر فريب]
769-
«اين جهان جا دوست ما آن تاجريم
كه از او مهتاب پيموده خريم
مقتبس است از حديثى كه در ذيل شماره (685) ذكر شده است.
[ص 158 احاديث مثنوى]
[شد قرين دايم انسان «عمل»]
770-
«در زمانه مر تو را سه همرهند
زان يكى وافى و آن دو غدرمند
آن يكى ياران و ديگر رخت و مال
و آن سوم وافى است و آن حُسنُ الفعال
مستفاد است از اين خبر:
يَتْبَعُ الْمَيِّتَ ثَلَاثَةٌ فَيَرْجعُ اثْنَان وَ يَبْقى وَاحدٌ يَتْبَعُهُ أَهْلُهُ وَ مَالُهُ وَ عَمَلُهُ فَيَرْجعُ أَهْلُهُ وَ مَالُهُ وَ يَبْقَى عَمَلُهُ[1].
مسلم، ج 8، ص 211- 212 و با مختصر اختلاف- بخارى، ج 4، ص 85 نيز حلية الاولياء، ج 7، ص 310، ج 10، ص 4، احياء العلوم، ج 2، ص 143، ربيع الابرار، باب العمل و الكد، مستدرك حاكم، ج 1، ص 74. [ص 159 احاديث مثنوى]
[هست مال و همسران تا پاى گور]
771-
«مال نايد با تو بيرون از قصور
يار آيد ليك آيد تا به گور
چون تو را روز اجل آيد به پيش
يار گويد از زبان حال خويش
تا بدين جا بيش همره نيستم
بر سر گورت زمانى بيستم
فعل تو وافى است زو كن ملتحَد
كاندر آيد با تو در قعر لَحَد
[1]- مراجعه شود به صفحات 449 و 453 شماره-.