بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 600

از حديث مذكور در ذيل شماره (952) مستفاد است.

[ص 224 احاديث مثنوى‌]

[ «ابن عمّ من على مولاى اوست»]

1072-

«ز اين سبب پيغمبر با اجتهاد

نام خود وان على مَولَى نهاد

گفت هر كس را منم مولى و دوست‌

ابن عمِّ من على مولاى اوست‌

مراد حديث معروفى است كه از طرق متعدد روايت شده است:

مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَليٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَال مَنْ وَالاهُ وَ عَاد مَنْ عَادَاهُ‌[1].

مسند احمد، ج 4، ص 281، 370، جامع صغير، ج 2، ص 180، كنوز الحقائق، ص 133.

[ص 224 احاديث مثنوى‌]

[شد مسخّر قلبها در دست حق‌]

1073-

«دلوها وابسته چرخ بلند

دلو او در اصبعين زورمند

به ذيل شماره (55) رجوع كنيد.

[ص 224 احاديث مثنوى‌]

[نور مؤمن نار را خامُش كند]

1074-

«ز آتش عاشق از اين رو اى صفى‌

مى‌شود دوزخ ضعيف و مُنطَفى‌

گويدش بگذر سَبُك اى محتشم‌

ور نه ز آتشهاى تو مُرد آتشم‌

اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (294) نقل نموديم.

[ص 224 احاديث مثنوى‌]

[1]-( پيامبر- ص- فرمود:) هر كس من مولاى او باشم على مولاى اوست.

خدايا دوست بدار كسى را كه على را دوست بدارد و دشمن بدار كسى را كه على را دشمن بدارد.


صفحه 601

[عجز در عصيان تو را پاكى دهد]

1075-

«شكر كه مظلومى و ظالم نه‌اى‌

ايمن از فرعونى و هر فتنه‌اى‌

مناسب است با مضمون حديث:

وَ منَ الْعصْمَة تَعَذُّرُ الْمَعَاصى‌

- كه در ذيل شماره (174 و 486) آورده‌ايم.

[ص 225 احاديث مثنوى‌]

[در چهل سالى فزون كن خير را]

1076-

«گر چه باشد مو و ريش او سپيد

هم در آن طفلى خوف است و اميد

ناظر است به خبر ذيل:

مَنْ جَاوَزَ الْأَرْبَعينَ وَ لَمْ يَغْلبْ خَيْرُهُ شَرَّهُ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ منَ النَّار[1].

المنهج القوى، ج 6، ص 631 [ص 225 احاديث مثنوى‌]

[ناتوانى در گنه را قدر دان)]

1077-

«مر بشر را خود مبا جامه دُرست‌

چون رهيد از صبر در حين صدر جُست‌

مر بشر را پنجه و ناخن مباد

كه نه دين انديشد آن گه نه سداد

به ذيل شماره (174 و 486) رجوع كنيد.

[ص 225 احاديث مثنوى‌]

[قصّه شدّاد و نمرود كَفور]

1078-

«حق به عزراييل مى‌گفت اى نقيب‌

بر كه رحم آمد تو را از هر كئيب‌

مأخذ آن روايت ذيل است كه در عجايب نامه آمده است: در ايام ماضى ملكى بود وى را كنيزكى بود. با شخصى زنا كرد آبستن شد. و از ملك ترسيد و بچه را بزاد و به صحرا برد. و در ساقيه‌اى نهاد و پلنگى ماده بيامد و وى را شير مى‌داد تا پرورده شد. و پادشه را

[1]- كسى كه چهل سالگى را پشت سر گذارد ولى خيرش بر شرّش غلبه نكند جايگاهش در آتش جهنم است.


صفحه 602

خبر كرد. وى را بياورد و نامش نمرود كرد.- لعنه اللَّه- و چون بزرگ شد جاى ملك بگرفت و ملك را بكشت. و جهان را بگرفت و قصد آسمان كرد و تير در آسمان انداخت.

و ابراهيم- عليه الصلاة و السّلام- را به آتش انداخت.

و در جوامع الحكايات (باب 13 از قسم چهارم) اين حكايت به طريق ذيل نقل شده است:

آورده‌اند كه روزى مصطفى6نشسته بود و عزراييل به زيارت مهتر6آمد.

مهتر-7- از وى بپرسيد كه اى برادر چندين هزار سال است كه تو متقلد اين شغلى و چندين هزار خلق را از جان جدا كردى و چندين هزار فرزند را يتيم كردى تو را بر هيچ كس رحم آمد و بر هيچ كسى دل سوخت؟ عزراييل گفت يا رسول اللّه در اين مدت مرا دل بر دو كس سوخته است. روزى كشتى در دريا از تلاطم امواج بحر و تزاحم افواج آب بشكست. اهل كشتى غرق گشتند. زنى حامله بر روى تخته پاره‌اى بماند. گاهى از تورّد موج دريا به حضيض زمين مى‌رسيد و گاه از تهوّر حركت باد آتش بر فرق ايوان مى‌فشاند. در اين ميان فرزندى كه در رحم مستوره بود روى به عالم ظهور نهاد. مادر چون از طلق مخاض فارغ شد و به شاخ فراغ دستى زد چشمش بر جمال پسر افتاد كه آب دريا طراوت از رخ زيباى او گرفت. خواست كه از شراب خانه پستان شربتى بيارد و پيش مهمان وقت برد به من بنده فرمان رسيد كه جان آن ضعيفه بردار. و روان كودك را در ميان موج دريا بگذار. چون جان آن زن قبض كردم مرا بران كودك رحم آمد. بى‌چاره از زندان احزان جسته و به صدمات امواج درياى بى‌كران درمانده. و ديگر بر شدّاد عادم رحمت آمد. كه سالها در آن بود كه باغى سازد و بهشتى پردازد و جمله اموال عالم در آن صرف كند. و اهل قصص گويند باغش را راغ از زر بود و خوشه از مرواريد و مشك و سنگ ريزه از جواهر نفيس و درخت از مرجان و شاخ از زمرد و آب از عرق و خاك از خون ناف آهوان چينى. بخارش بخور بيز، بادش عبير آميز. چون آن بستان بدان صفت تمام شد خواست كه در آن بستان رود و به نظاره آن روح روح افزايد. چون به در بستان رسيد و قصد آن كرد كه از اسب فرود آيد پاى راست از ركاب بيرون كرد و هنوز پاى چپ در ركاب بود كه فرمان رسيد كه جان اين ملعون بردار. و آن بى‌دين را از پشت اسب بر زمين آر. چون جان او قبض كردم دلم بر وى بسوخت كه بى‌چاره عمرى بر اميد گذاشت و چون شاخ جاه او به برآمد چشمش بر آن نيفتاد. و در اين مغافصه بود كه جبرئيل امين در رسيد.

و گفت يا محمد خدايت سلام مى‌گويد. و مى‌فرمايد كه به عزت و جلال من كه شداد عاد همان طفل بود كه در آن درياى بى‌كران بى‌مادرش بپروردم و از امواج درياى بى‌كرانش‌


صفحه 603

نگاه داشته و به ملك و پادشاهى رسانيدم تا بر من برون آمد و نعمت مرا به كفران مقابله كرد و عَلَم خويشتن بينى برافراخت. لاجرم از آتش عذاب آب او ببردم. تا عاقلان را معلوم گردد كه ما كافران را مهلت دهيم اما مهمل نگذاريم.

[ص 226 به بعد قصص مثنوى‌]

[دين بياموزيد از پير زنان‌]

1079-

«هم در آخُر هم در آخر عجز ديد

مُرده شد دين عجايز را گزيد

اشاره بدين حديث است:

عَلَيْكُمْ بدين الْعَجَائز[1].

احياء العلوم، ج 3، ص 57 و مؤلف اللؤلؤ المرصوع (ص 51) آن را موضوع شمرده است.

رجوع كنيد به: اتحاف السادة المتقين، ج 7، ص 376 كه در باره اين حديث بحثى مفيد كرده و شواهدى بر صحت آن آورده است.

[ص 225 احاديث مثنوى‌]

[شد زليخا از پس پيرى جوان‌]

1080-

«چون زليخا يوسفش بر وى بتافت‌

از عجوزى در جوانى راه يافت‌

اشاره است به قصه ذيل:

فَتَحَيَّرَ يُوسُفُ منْ ضَعْفهَا وَ عَجْزهَا وَ كبَر سنِّهَا (اىْ زُلَيْخَا) لأَنَّهُ كَانَ لَا يَعْلَمُ ها حَيَّةٌ امْ ميتَةٌ فَقَالَ لَهُ جَبْرَئيلُ إنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ اقْض حَاجَتَهَا فَقَالَ لَهَا مَا حَاجَتُكَ قَالَتْ انِّى اريدُ أَنْ اكُونَ لَكَ زَوْجَةٌ وَ انْتَ لى زَوْجَاً (وَ انْ تَكُونَ لى- ظ) قَالَ مَا اصْنَعُ بكَ فَانَّكَ عَجُوزَة (كذا) فَقيرَةٌ عَمْيَاءُ كَافرَةٌ فَنَزَلَ جَبْرَئيلُ عَلَيْه السَّلَامُ فَقَالَ يَا يُوسُفُ انَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ انْ كَانَتْ عَجُوزَةً (كَذَا) فَانَا اجْعَلُهَا صَبيَّةً وَ انْ كَانَتْ فَقيرَةً فَانَا اجْعَلُهَا غَنيَّةً وَ انْ كَانَتْ عَمْياءَ فَانَا

[1]-( پيامبر- ص- فرمود:) دين را از پير زنان فرا گيريد.( اشاره است به دوك ريسى پير زنى و اشاره كردنش در محضر رسول خدا- ص- به اين كه هر حركتى محرك مى‌خواهد.)


صفحه 604

اجْعَلُهَا بَصيرَةً وَ انْ كَانَتْ كَافرَةً فَانَا أَجْعَلُهَا مُؤْمنَةً لَانَّهَا تُحبُّ مَنْ يُحبُّنَا بلَا وَاسطَةٍ فَمَسَحَ جَبْرَئيلُ عَلَيْهَا فَصَارَتْ احْسَنَ منْ زَمَانهَا وَ هىَ بكْرٌ فَآمَنَتْ باللَّه الْقَدير وَ اسْلَمَتْ‌[1].

بحر المحبة، ص 159 [ص 228 قصص مثنوى‌]

[اى خوش آن كاو نفس خود را رام كرد]

1081-

«گر معلَّم گشت اين سگ هم سگ است‌

باش ذَلَّتْ نَفْسُه كاو بَدْ رَگ است‌

به حديث مذكور در ذيل شماره (508) اشاره است.

[ص 226 احاديث مثنوى‌]

[آدمى پنهان بُوَد زير زبان‌]

1082-

«بى بى‌گمان خود هر زبان پرده دل است‌

چون بجنبد پرده سرها واصل است‌

مستفاد از مضمون حديثى است كه در ذيل شماره (289) مذكور گرديد.

[ص 226 احاديث مثنوى‌]

[1]- يوسف از ضعف و ناتوانى و سالخوردگى زليخا به شگفتى افتاده بود زيرا مرده و زنده بودنش را نمى‌شد تشخيص داد. جبرئيل گفت اى يوسف خداى متعال فرموده است حاجت زليخا را برآور. يوسف اطاعت كرد و به زليخا گفت چه حاجت دارى؟ گفت مى‌خواهم زن تو شوم و تو شوهر من گردى. يوسف گفت تو سالخورده‌اى تهيدست، نابينا و كافر هستى چگونه با تو زندگى كنم؟

جبرئيل پيام خداى متعال را چنين ابلاغ كرد اى يوسف اگر زليخا سالخورده، تهيدست، نابينا و كافر است من جوانى، ثروت، بينايى و ايمان را به وى عطا مى‌كنم. اين همه به خاطر آن است كه او مستقيماً به كسى(: يوسف) عشق مى‌ورزد كه محبوب ماست. آن گاه جبرئيل دستى بر او كشيد ناگهان در حال به دوشيزه‌اى زيباتر از عهد جوانيش تبديل شد.( زليخا به شكرانه آن) به خداى توانا ايمان آورد و اسلام را برگزيد.


صفحه 605

[كوزه سالم تو بشناس از طنين‌]

1083-

«دست بر ديگ نوى چون زد فتى‌

وقت بخْريدن بديد اشكسته را

مقتبس است از مفاد روايتى كه در ذيل شماره (407) نقل شده است.

[ص 226 احاديث مثنوى‌]

[ «هر كه چيزى جست بى‌شك يافت او»]

1084-

«هر كه چيزى جست بى‌شك يافت او

چون به جدّ اندر طلب بشتافت او

(در چاپ نيكلسون ديده نشد) [ص 78 احاديث مثنوى‌] اشاره است به جمله: مَنْ طَلَبَ وَجَد رديف 112)، كه در مجمع الامثال مى‌دانى (640) منسوب است به عامر بن الظّرب و در كشف المحجوب هجويرى (540) از اقوال ابو القاسم جنيد نهاوندى عارف مشهور شمرده شده است و بعضى آن را حديث پنداشته‌اند. نيز مراجعه شود به پاورقى صفحه 270)

(پايان دفتر ششم)


صفحه 606

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 607

[فهرستها]

1- فهرست تفصيلى و موضوعى احاديث و قصص مثنوى‌

«دفتر اوّل»

رديف- صفحه- عناوين‌[1](1) (1) (آن كه را بريان جگر شد درد هست) (اقوال) (2) (2 و 1) (غرق آب و نعره «هَل من مَزيد»!) (اقوال) (3) (2) (از ازل آزاده و حُرّ بوده‌ايم) (اقوال) (4) (5 و 2) (عشق شه زاده به شه بانو شنو) (قصص) (4) (3 و 2) (بو على با نبض، درمان كرد عشق) (قصص) (4) (5 و 4) (از نظامى شبه اين قصّه شنو) (قصص) (5) (5) (ترك «استثنا» نبينى ز اوليا) (قصص) (6) (6) (اى عجب، درمان فزايد درد را!) (اقوال) (7) (6) (حزن و گريه در دعا شرط دعاست) (احاديث) (اقوال) (8) (6) (ما خطا كرديم يا رب، در گذر!) (احاديث) (9) (7) (بى‌خشوع دل دعاها كى دعاست) (احاديث) (10) (7) (هان تو را باشد كرامتها حجاب) (اقوال) (10) (8) (شد كرامت طفل ره را دستگير) (اقوال) (11) (8) ( «بى‌ادب محروم گشت از لطف رب») (اقوال) (11) (8) (هست فقدان ادب شرّ آفرين) (اقوال) (12) (8) ( «ابر، بر نايد پى منع زكات) (احاديث) (13) (9) (تيره گردد ماه و خورشيد از گناه) (احاديث) (14) (10) (صبر باشد هر گشايش را كليد) (احاديث) (15) (10) (عرصه گردد تنگ چون آيد قضا) (تمثيلات) (16) (10) (ربّ خود بشناختم با لطف ربّ) (احاديث) (17) (11) (هم ثناى تو سزد يا رب ز تو) (احاديث) (17) (12) (بند مى‌آيد زبان عارفان) (اقوال)

[1]- عناوين فهرست بر وزن مثنوى مولوى( بحر رمل) تنظيم شده است. عنوانهايى كه بين گيومه آمده مانند رديف 12 عينا از مثنوى مولوى است.