بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 712

(نرم نرمك گفت شهر تو كجاست) (13) (نعلهاى بازگونه است اى سليم) (109) (نفس تو هر دم برآرد صدر شرار) (297) (نفس هر دم از درونم در كمين) (41) (نفع و ضرّ هر يكى از موضع است) (567) (نقش حق را هم به امر حق شكن) (153) (نك بهشت و بارگاه ايمنى) (221) (نكته‌اى كان جَست ناگه از زبان) (79) (ننگرم در تو در آن دل بنگرم) (446) (نوح اندر باديه كشتى بساخت) (304) (نور در چشم دلش سازد سكن) (414) (نور غالب ايمن از نقص و غسق) (33) (نوم عالم از عبادت به بود) (588) (نوم ما چون شد اخ الموت اى فلان) (405) (نه تو گفتى قائد اعمى به راه) (370) (نه چنان بازى است كاو از شه گريخت) (161) (نه دلش را تاب مانَد در نياز) (206) (نه ز پيه آن مايه دارد نه ز پوست) (541) (نى براى آن كه من سودى كنم) (223) (نى بگفته است آن سراج امّتان) (408) (نيزه گردانى است اى نيزه كه تو) (182) (نيست آن ينظر بنور اللَّه گزاف) (414) (نيست حاجت شهره گشتن در گزند) (297) (نيست دون القلّتين و حوض خود) (236) (نيست زُر غبّاً وظيفه‌ى عاشقان) (568) (نيست زُر غبّاً وظيفه‌ى ماهيان) (568) (نيستش درد و دريغ و غبن موت) (549) (نيست قدرت هر كسى را سازوار) (312) (نيست وقت مشورت هين راه كن) (389) (نيست يك رنگى كز و خيزد ملال) (27) (نى كه اوّل دست يزدان مجيد) (556) (نى نبى فرمود جود و محمده) (573)

«و»

(واحدٌ كالألف در رزم و كرم) (577) (واحدٌ كالألف كه بود آن ولى) (519) (واعظى بُد بس گزيده در بيان) (498) (واعظى را گفت روزى سايلى) (521) (وَ اللَّه از سوراخ موشى در روى) (173) (وان كه او ينظر بنور اللَّه بوَد) (544) (وان كه پايش در ره كوشش شكست) (54) (وان كه نشناسم تو اى يزدان جان) (292) (وان گلى كز رشّ حق نورى نيافت) (572) (وانگهان گفته خدا كه ننگرم) (377) (وحى دل گيرش كه منزلگاه اوست) (379) (ور بگويى با يكى دو الوداع) (52) (ور تو مى‌بينى كه پايت بسته‌اند) (29) (ور حسد گيرد تو را راه گلو) (26) (ور در آن حوض آب شور است و پليد) (118) (ور ز رشّ نور حق قسميش داد) (348) (ور كنى خدمت نخوانى يك كتيب) (556) (ور نباشد اهل اين ذكر و قنوت) (372) (ور ندانى اين دو فكرت از گمان) (316) (ور نمانم آب آبم ده ز عين) (561) (ور نيايد تيرت از بخشايش است) (392)


صفحه 713

(ور نه لا عينٌ رأت چه جاى باغ) (314)

«ه»

(هر نبىّ‌اى اندر اين راه درست) (532) (هادى راه است يار اندر قدوم) (568) (هان كدام است آن عذاب اى معتمد) (444) (هديه بلقيس چل استر بُده است) (355) (هر چه كردم جمله ناكرده گرفت) (474) (هر دمش صد نامه صد پيك از خدا) (77) (هر دو پا شست و به موزه كرد راى) (311) (هر شبى تا روز ز اين شوق هدى) (396) (هر صباحى چون سليمان آمدى) (367) (هر طعامى كاوريدندى به وى) (188) (هر كسى را بهر كارى ساختند) (279) (هر كسى را خدمتى داده قضا) (519) (هر كه او بنهاد ناخوش سنّتى) (32) (هر كه او چل گام كورى را كشيد) (371) (هر كه او عاقل بود او جان ماست) (381) (هر كه با اهل كسان شد فسق جو) (514) (هر كه بنهد سنّت بد اى فتى‌) (469) (هر كه ترسيد از حق و تقوا گزيد) (72) (هر كه جز ماهى ز آبش سير شد) (1) (هر كه خواهد كه ببيند بر زمين) (537) (هر كه چيزى جست بى‌شك يافت او) (605) (هر كه را سوزيد دوزخ در قَوَد) (516) (هر كه رنجى ديد گنجى شد پديد) (471) (هر كه سازد ز اين جهان آب حيات) (442) (هر كه گويد كو قيامت اى صنم) (371) (هر مرض دارد دوا مى‌دان يقين) (464) (هر نبىّ‌اى اندر اين راه درست) (532) (هر نفس نو مى‌شود دنيا و ما) (56) (هر ولى را نوح و كشتيبان شناس) (559) (هر يكى در پرده‌اى موصول خوست) (418) (هر يكى ديوار اگر باشد جدا) (532) (هست آن پندارد او زيرا به راه) (418) (هست الوهيّت رداى ذو الجلال) (438) (هست تسبيحت بخار آب و گل) (38) (هست تنهايى به از ياران بد) (529) (هست پيدا آن به پيش چشم دل) (455) (هست جنّت را ز رحمت هشت در) (393) (هست دست راست اينجا ظنّ راست) (181) (هشت جنّت گر در آرم در نظر) (483) (هم از آن ده يك زنى از كافران) (311) (هم از اين بدبختى خلق آن جواد) (560) (هم تو گفتستى و گفت تو گوا) (384) (همچنان كان زاهد اندر سال قحط) (409) (همچنان كه سهل شد ما را حَضَر) (279) (همچنان كه گفت آن يار رسول) (496) (همچنان كه وسوسه و وحى الست) (316) (همچنين از پشّه‌گيرى تا به پيل) (103) (همچنين باد اجل با عارفان) (37) (همچنين تأويل قد جفّ القلم) (492) (همچنين حبّ الوطن باشد درست) (389) (همچنين دنيا اگر چه خوش شكفت) (374) (همچنين دنيا كه حلم نائم است) (417)


صفحه 714

(همچنين شيبان راعى مى‌كشيد) (37) (همچو آن زن كاو ... خر بديد) (500) (همچو آن مرد مفلسف روز مرگ) (412) (همچو آن هديه كه بلقيس از سبا) (355) (همچو احمد كه بَرَد بوى يمن) (571) (همچو اسرافيل كاوازش به فن) (88) (همچو پروانه شما آن سو دوان) (229) (همچو پوران عُزير اندر گذر) (410) (همچو پيغمبر ز گفتن وز نثار) (411) (همچو شيطان كز وساوس با قريش) (327) (همچو عيسى بر سرش گيرد فرات) (544) (همچو قرآن كه به معنى هفت توست) (286) (همچو كنعان كاشنا مى‌كرد او) (267) (همچو مجنون بو كنم هر خاك را) (570) (همچو مجنون كاو سگى را مى‌نواخت) (258) (همچو مجنونند و چون ناقه‌اش يقين) (373) (هم در آخُر هم در آخر عجز ديد) (603) (هم ز ابراهيم ادهم آمده است) (235) (هم ز عزراييل با قهر و عَطَب) (460) (هم كرامتشان هم ايشان در حَرَم) (307) (هود گرد مؤمنان خطّى كشيد) (36) (هود گرد مؤمنان خطى كشيد) (559) (هيبت حقّ است اين از خلق نيست) (71) (هيچ كافر را به خوارى منگريد) (563) (هيچ كس با خويش زُر غبّاً نمود) (568) (هيچ مرده نيست پر حسرت ز مرگ) (465) (هين توكّل كن ملرزان پا و دست) (487) (هين ز من بپذير يك چيز و بيار) (394) (هين سگ نفس تو را زنده مخواه) (168) (هين عُزيرا در نگر اندر خرت) (283) (هين مكن خود را خصى رهبان مشو) (439)

«ى»

(يا ابيتُ عند ربّى خواندى) (556) (يا به دريوزه مقوقس از رسول) (193) (ياد النّاس معادن هين بيار) (210) (يار آيينه است جان را در حزن) (155) (يا رسول اللَّه در آن نادى كسان) (436) (يا كسى كاو در بصيرتهاى من) (413) (يا نمى‌دانى كَرَمهاى خدا) (308) (يُسر با عُسر است هين آيس مباش) (433) (يك جزيره سبز هست اندر جهان) (487) (يك حكايت بشنو اى گوهر شناس) (157) (يك حكايت گوش كن اى نيك پى) (324) (يك خليفه بود در ايّام پيش) (100) (يك زنى آمد به پيش مرتضى) (398) (يكى سَريّه مى‌فرستادى رسول) (382) (يك سوارى با سلاح و بس مهيب) (234) (يك شه ديگر ز نسل آن جهود) (31) (يك عنايت به ز صد گون اجتهاد) (588) (يك مثال ديگر اندر كژ روى) (228) (يك مؤذّن داشت بس آواز بَد) (498) (يك عرابى بار كرده اشترى) (234)


صفحه 715

7- فهرست الفبايى ساير ابيات (مصراع‌هاى اوّل)

آ

(آب دنيا تلخ و زشت آيد پديد) (100) (آخرش بردند پيش شهريار) (548) (آدمى زاده طرفه معجونى است) (373) (آرد سازى ريگ را بهر خليل) (298) (آرزو كرد هر يكى ز ايشان) (266) (آمدند و به دست بپسودند) (266) (آمد و آن خانه را در كرد باز) (468) (آن ابو جهل از پيمبر معجزى) (106) (آنجا كه جمال دوستان است) (324) (آنچه مى‌دانستم آن آوردمت) (87) (آن رهى با شاه گفت اى شهريار) (188) (آن شبانگه بر در آن دل فروز) (129) (آن كه دستش به سوى گوش رسيد) (266) (آن كه دستش رسيد زى خرطوم) (266) (آن همه زر چون بديد آن پير زار) (88) (آن يكى گفت اين جهان افروز جام) (515)

«ا»

(ابلهى رفت تا شكر بخرد) (357) (احول ار هيچ كژ شمارستى) (242) (ارسطوش فرزند خود ياد كرد) (4) (از ترازو گلك همى‌دزديد) (357) (از خوش كان چاكرش مى‌خورد آن) (188) (از درد دل محب حبيب آگه نيست) (76) (از زلال او شدى حالى خجل) (101) (از فراست حال او معلوم كرد) (493) (از قضا ديوانه‌اى بس گرسنه) (493) (از كرم نيكو نعيمى مى‌كنى) (88) (اگر چيزى همى‌بينى تو جز خويش) (21) (او به وسع خويش كار خويش كرد) (101) (اوستادى نيمه‌اى را كرد همچون آينه) (137) (او وسيلت جست سوى ما ز دور) (101) (اى برادر خويشتن را صفّه‌اى دان همچنان) (137) (اى خواجه پرّ و بال تو مى‌دان كه زر توست) (438) (اى دريغا بى‌خبر بودم بسى) (549) (اين بگفت و مشك پيش آورد باز) (101) (اين جهان پاك خواب كردار است) (مقدمه) (اين سخن گفتند پيش شهريار) (468) (اين سخن مى‌گفت پيش صادقى) (129) (اين نوشته بود كاى مرد خموش) (533) (اين واقعه را اگر چه نپسندد) (320)

«ب»

(با ربابى زير سر پير نكوست) (88) (بارى از آن نيمه پر نقش نتوانى شدن) (137) (باز چون امروز كاو آن قدر يافت) (468) (با كلاه شقّه و با طوق زر) (493) (با كمرهاى مرصّع بر ميان) (493) (باز گشته بود مأمون از شكار) (100) (ببينم كه تاراج آن تركتاز) (4) (ببينند كز هر دو پيكر كدام) (137)


صفحه 716

(بپرداخت از شخص او مايه را) (4) (بخار چشم هوا و بخور روى زمين) (40) (بخواند آن جوان هنرمند را) (4) (بدادم درم بستدمشان از اوى) (59) (بدانست كان طاق افروخته) (137) (بدان نام از خداى خويش درخواست) (159) (بدو آن صعوه گفت از من چه خواهى) (390) (بدو گفتا ندارى ذرّه‌اى هوش) (391) (بدو گفت كاين بُد دلارام تو) (4) (بدو گفتم اين را چه خواهى بها) (59) (بديشان گوى كاين مهجور مانده) (76) (برآشفت شه زان حديث درست) (186) (بر آن رفت فتوى در آن داورى) (137) (بر آن شد سرانجام كار اتفاق) (137) (بر آن گوشه رومى كند دستكار) (137) (برآميخت دانا يكى تلخ جام) (4) (بر استاد آمد گفت اى پير) (20) (بر او هفت صحرا پر گياه است) (487) (برد بقّال دست زى ميزان) (357) (بر سرت افسار كرده روز و شب) (186) (بر فلك پيدا شد آن استاره‌اش) (263) (برون آمد ز دكّان مرد عطار) (348) (بزد يك پنجه و آن مرد را كشت) (159) (بسى آن مرد سوگندش همى‌داد) (159) (بسى راز از آن در نظر باز جست) (137) (بعد از آن از بهر او شربت بساخت) (3) (بعد از اينم گر نيارد مرگ خواب) (88) (بفرمود تا در ميان تاختند) (137) (بفرمود دانا كه از جاى خويش) (4) (بكاشتند و بخورديم و كاشتيم و خورند) (451) (بگريست زار زار و مرا گفت اى حكيم) (438) (بگفت آن پريروى را پيش من) (4) (بگفت اين و بپّريد از سر كوه) (391) (بگفت اين و روان شد تا سر كوه) (390) (بمير از خويش تا يابى رهايى) (77) (بنده آن بهتر كه بر فرمان رود) (515) (بنده صدر جهان بودى و راد) (321) (بنى آدم اعضاى يكديگرند) (410) (بود آن اعرابى‌اى در گوشه‌اى) (100) (بود پيرى عاجز و حيران شده) (87) (بود جامى لعل در دست اياس) (515) (بود در شهر بلخ بقّالى) (357) (بود شهرى بزرگ در حد غور) (266) (بود نالان همچو چنگى ز اضطراب) (87) (بوسه داد و گفت اصحاب تو راست) (88) (به آخر توكّل بدان آوريد) (59) (به آخر سوى چين چون باز افتاد) (77) (به آخر هم بچيد آن چينه را باز) (161) (به آن خوب روى هنرپيشه داد) (4) (به آن صيد وا مانده‌ام زين شكار) (4) (بها دو درم كرد و بگذاشتم) (59) (به جاى آوردم از ياران خود راز) (77) (به روز نيك كسان گفت تا تو غم مخورى) (مقدمه) (به زندان قفس چون سوگوارى) (76)


صفحه 717

(به ساعت باز خر اين تن و جان را) (340) (به سرمه خط خود چشم بنده را درياب) (320) (به سوى ملك چون كردى دمى راى) (380) (بهشتى بُدى گيتى از رنگ و بوى) (465) (به شه گفتند حال پير زن باز) (161) (به صعوه گفت بارى آن سيمُ حرف) (391) (به صعوه گفت بر گوى اولين راز) (390) (به صورتگرى بود رومى به پاى) (138) (به صورتگرى دعوى انگيختند) (137) (به لطف خويش به زودى خبر كنم بارى) (321) (به وقت خرمى از خانمان گسسته من) (320) (به يك مدت از كار پرداختند) (137) (بيايد بامدادان پگاه او) (487) (بى‌توقف باز گردى اين زمان) (101) (بى‌شكم مأمون از اين آب لطيف) (100) (بى‌كسى او ز زشت خويى اوست) (224) (بينى پخج ديد و دو لب زشت) (224)

«پ»

(پادشاهى بود نيكو شيوه‌اى) (188) (پادشاهى در آن مكان بگذشت) (266) (پديد آمد يكى شير از ميانه) (159) (پس بكوشى و به آخر از كلال) (413) (پس تو گويى اين گُرُه را چاكرى كن چون كنند) (186) (پس خطا گفت آن كه اين گفته است) (242) (پسر نديدى ورزيده پدر بخورد) (451) (پسرى احوال از پدر پرسيد) (241) (پس كوهى كه آن را قاف نام است) (487) (پيوسته ز حسن خويشتن مى‌لافى) (320)

«ت»

(تا بدانند شكل و هيئت پيل) (266) (تا بدانى كه وقت پيچا پيچ) (451) (تا برانديشى تو كار از بد دلى) (129) (تا در نرسد وعده هر كار كه هست) (473) (تا فراموشم نباشد كار خويش) (468) (تا كه باقى تن نگردد زار از او) (268) (تا نقش خيال دوست با ماست) (324) (تا نيايد عشق مجنونى پديد) (24) (ترك او گير و مدارش نيز دست) (24) (تقدير به هر قضاى ناچار كه هست) (473) (تو آن گنج بردار و شادى نما) (59) (تو آنى كه آن بنده را بنده‌اى) (186) (تو باز خاص بُدى در وثاق پير زنى) (170) (تو بر رفته بسى اندوه خوردى) (391) (تو به سوى جام مى‌كردى نگاه) (515) (تو چنين مست جمال او شدى) (24) (تو چنين بشكستى آخر شرم دار) (515) (تو را گفتم مخور بر رفته حسرت) (391) (تو كز محنت ديگران بى‌غمى) (410)

«ج»

(جوابش داد عزراييل آن گاه) (47) (جوانمرد چون در صنم بنگريست) (4) (جوانى پيش او ديدش نشسته) (47) (چو رقيب و سرزنش اهل روزگار) (330) (جهان چون من و چون تو بسيار ديد) (99)


صفحه 718

«چ»

(چاه چون بشنيد آن تابش نماند) (389) (چشم بر ره تا فتوحى در رسد) (87) (چگونه نقد باشد در درونم) (391) (چنان از شاخ افتادند در خاك) (77) (چنان داد باز ارشميدس جواب) (4) (چنانشان مياور ز بيچارگى) (207) (چند كور از ميان آن كوران) (266) (چنين داد پاسخ سخن گوى پير) (186) (چنين دارم من از درگاه فرمان) (380) (چنين گفت پيش زغن كركسى) (59) (چنين گفت ديدم گرت باور است) (60) (چنين گفت گودرز كاى نرّه شير) (99) (چنين گفته است شعبى مرد درگاه) (390) (چو آمد باد از دورى به تعجيل) (340) (چو آمد حجابى ميان دو كاخ) (137) (چو آنجا شد كه گفت او ديده بگماشت) (20) (چو استاد دانست كان تيز هوش) (4) (چو او در ديدن خود شك نمى‌ديد) (21) (چو او را ديد پيش او به در شد) (47) (چو اينجا ديدمش ماندم در اين سوز) (47) (چو اين ماده در تن نمى‌دانيش) (5) (چو باد آورد در هندوستانش) (47) (چو بادى آتشى در خويشتن زد) (77) (چو بادى مى‌رسد او مى‌گريزد) (340) (چو بر اهل شهر باز شدند) (266) (چو بز تا چند خواهى از كمر جست) (261) (چو بشنيد اين سخن عيسى برآشفت) (159) (چو بوى مشك از دكان برون شد) (348) (چو پر كرد از اخلاط آن مايه تشت) (4) (چو خالى كرد حالى هفت صحرا) (487) (چو در گلخن فتاد آن طوطى خويش) (77) (چو ديدش پير زن برخاست از جاى) (161) (چو رويش از گلاب و عود تر شد) (348) (چو زان دو حرف نشنيدى يكى راست) (391) (چو زان كار گردند پرداخته) (137) (چو زيشان شنيدم جوابى چنين) (59) (چو زين قصّه گفتن به آخر رسيد) (137) (چو سازد تا رسد نزد شما باز) (76) (چو شد صفّه چينيان بى‌نگار) (137) (چو صيّاد را آهو آمد به دست) (4) (چو طوطى اين سخن بشنود در حال) (77) (چو طوطى ديد هندو را برابر) (76) (چو عضوى به درد آورد روزگار) (410) (چو فارغ گردد از خوردن به يك بار) (487) (چو فرزانه ديد آن دو بت خانه را) (137) (چو كركس بر دانه آمد فراز) (60) (چو گفت آن نام حال آن استخوان زود) (159) (چو مرد آنگه به زارى استخوانش) (159) (چو نازل شود زآسمانها قضا) (59) (چو نام مهترش آخر در آموخت) (159) (چون ببينم پوستين خود پگاه) (468) (چون بديد آن آب خوش مرد سليم) (100)


صفحه 719

(چون بر او عيبش آينه ننهفت) (224) (چون بر اهل شهر باز شدند) (266) (چون بزد لختى رباب آن بى‌قرار) (87) (چون به صحرا ساعتى ماندند دير) (500) (چون تو خود بستوده‌اى چه استايمت) (88) (چون تو در عشق از سر جهل آمدى) (533) (چون خر ما بر تو مى‌گردد سوار) (187) (چون خرم شد نفس بنشستم بر او) (186) (چون چشيد آن آب گرم بويناك) (101) (چون ز بس گفتن دلش در تاب شد) (87) (چون ز دستت هر دمم گنجى رسد) (188) (چون شدم از حال او آگاه من) (101) (چون شنيد اين قصه آن ديوانه زود) (493) (چون كه دندان تو را كرم افتاد) (268) (چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد) (3) (چون نبودش هيچ روى از هيچ سوى) (8) (چون نه اينى و نه آن اى بى‌فروغ) (533) (چو يك روزى به سر آمد از اين راز) (48) (چه سازد تا رسد نزد شما باز) (76) (چه مشغولى از دانشت باز داشت) (4)

«ح»

(حال خود با شاه گفتم جمله راست) (101) (حاليا آن حال پرسيد از اياس) (468) (حرص و شهوت خواجگان را شاه و ما را بنده‌اند) (186) (حق تعالى از پس چندين بلا) (100) (حكيم آخر چو با هندوستان شد) (76) (حكيم هند آن اسرار برگفت) (76) (حكيم هند سوى شهر چين شد) (76)

«خ»

(خرامان به گرد گلان در تذرو) (206) (خردمند پاسخ چنين داد باز) (186) (خشك سالى گشت قحطى آشكار) (100) (خشك سالى گشته كلّى آشكار) (101) (خم آورده در باغ شاخ سمن) (206) (خواب ديدم خواجه معطى المُنى) (519) (خواجه شهرى جوابش داد راست) (493) (خواست تا ديدار ليلى بيند او) (24) (خواست تا معلوم گرداند تمام) (468) (خواند ليلى را و چون كردش نگاه) (4) (خواند مجنون را و گفت اى بى‌خبر) (24) (خورد بر يك جايگه روزى بلال) (539) (خون روان شد ز او ز چوب بى‌عدد) (539)

«د»

(داد آخر وعده وصليش باز) (129) (داد شه را نيمه‌اى چون شه چشيد) (188) (داشت پيلى بزرگ با هيبت) (266) (داشتى در راه اياز سيم بر) (468) (درآمد خاطرش از ملك ناگاه) (380) (در آنجا هست حيوانى قوى تن) (487) (در آن وقت كان شغل مى‌ساختند) (137) (در ترازو نديد صدگان سنگ) (357) (در خراسان بود دولت بر مزيد) (493) (در دُرج زر از آيت روزى‌مندى) (320) (در درون خانه رفتى او پگاه) (468)