[بدترين كيفر همان ترك دعاست/ داستان عالم عاصى شنو]
371-
«آن يكى مىگفت در عهد شعيب
كه خدا از من بسى ديده است عيب
مأخذ آن روايتى است كه در محاضرات الادباء ج 2 ص 227 و در حلية الاولياء جلد 10 ص 168 نقل شده است. اينك آن روايت:
قيلَ وَ كَانَ فى بَني إسرَائيلَ حبرٌ فَقَالَ فى دُعَائه يَا رَبِّ كَم اعصيكَ وَ انتَ لَا تُعَاقبنى فَاوحَى اللَّهُ تَعَالَى الَى نَبىِّ ذَلكَ الزَّمَان قُل لعَبدى كَم اعَاقبُكَ وَ لَا تَدرى، اسلُبُكَ حَلَاوَةَ مُنَاجَاتى
[1].
و جامى اين روايت را بدين گونه آورده است:
وى گفت (عبد اللَّه بن خبيق) چنين به ما رسيده است كه حبرى از احبار بنى اسرائيل مىگفت
يَا رَبِّ كَم اعصيكَ وَ لَا تُعَاقبنى فَاوحَى اللَّهُ الَى نَبىٍّ من بَني إسرَائيلَ قُل لَهُ كَم اعَاقبُكَ وَ لَا تَدرى أَ لَم اسلُبكَ حَلَاوَةَ مُنَاجَاتى[2].
نفحات الانس، در ذكر حال عبد الله بن خبيق [ص 80 قصص مثنوى]
[ «كى خورد بنده خدا الّا حلال»]
372-
«گر شود عالم پر از خون مال مال
كى خورد بنده خدا الّا حلال
اشاره بدين روايت است:
لَو كَانَت الدُّنيَا دَماً عَبيطاً لَا يَكُونُ قُوتُ المُؤمن الَّا حَلَالًا[3].
شرح خواجه ايّوب و در احياء العلوم، ج 3، ص 66 اين عبارت با مختصر تفاوت منسوب است به سهل بن
[1]- در باره يكى از علماى بزرگ بنى اسرائيل، گفتهاند كه در دعايش مىگفت خدايا، من اين همه تو را معصيت كردهام ولى تا كنون كيفرم ندادهاى؟ خداوند به پيامبر وقت وحى كرد كه به بنده من بگو تو را كيفر دادهام ولى خبر ندارى. كيفرى بالاتر از اين نمىشود كه حلاوت مناجات با خودم را از تو دريغ داشتهام.
[2]- يكى از علماى يهود مىگفت خدايا اين همه تو را معصيت كردم ولى تو مجازاتم نكردهاى؟ خداوند به يكى از پيامبران بنى اسرائيل وحى كرد كه به وى بگويد بنده من تو را كيفر دادم اما تو متوجه نشدهاى. من حلاوت مناجات با خودم را از تو سلب كردهام.
[3]- اگر دنيا مالامال از خون تازه شود( با توجه به نجس و حرام بودن خون) سرانجام مؤمن، روزى حلال نصيبش خواهد شد.
عبد اللّه تسترى.
[ص 68 احاديث مثنوى]
[بشنو اين شش امتياز مصطفى6]
373-
«سجدهگاهم را از آن رو لطف حق
پاك گردانيد تا هفتم طبق [1]
عَن ابي هُرَيرَة انَّ رَسُولَ اللَّه صَلّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ قَالَ فُضِّلتُ عَلَى الانبيَاء بستٍّ اعطيتُ جَوَامعَ الكَلم وَ نُصرتُ بالرُّعب وَ احلَّت ليَ الغَنَائمُ وَ جُعلَت ليَ الارضُ طَهُوراً وَ مَسجداً وَ ارسلتُ الَي الخَلق كَافَّةً وَ خُتمَ بيَ النَّبيُّونَ[1].
جامع صغير، ج 2، ص 75، مسلم، ج 2، ص 63- 64 بوجوه و صور مختلف مسند احمد، ج 1، ص 301.
جُعلَت لىَ الارضُ مَسجداً وَ طَهُوراً[2].
بخارى، ج 1، ص 46، جامع صغير، ج 1، ص 143، كنوز الحقائق، ص 55 [ص 69 احاديث مثنوى]
[اشترى شد رام يك موش ضعيف]
374-
«موشكى در كف مهار اشترى
در ربود و شد روان او از مرى
مأخذ آن حكايتى است كه در مقالات شمس تبريز مىبينيم:
شتر با مورچه همراه شد. به آب رسيد پاى باز كشيد. اشتر گفت چه شد؟ بيا سهل
______________________________ [1]
قَالَ النَّبيُّ6أُعْطيتُ خَمْساً لَمْ يُعْطَهَا أَحَدٌ قَبْلي جُعلَتْ ليَ الْأَرْضُ مَسْجداً وَ طَهُوراً وَ نُصرْتُ بالرُّعْب وَ أُحلَّ ليَ الْمَغْنَمُ وَ أُعْطيتُ جَوَامعَ الْكَلم وَ أُعْطيتُ الشَّفَاعَةَ.
من لا يحضره الفقيه ج 1 ص 240 و خصال ج 1 ص 292 و امالى صدوق ص 216 مجلس 38.
رسول خدا6فرمود: من پنج امتياز دارم كه به هيچ كس داده نشده: 1- زمين را براى من پاك كننده و سجدهگاه قرار داد.
2- با رعب و وحشتى كه خداوند در ميدانهاى جنگ به دل دشمن افكند مرا يارى كرد.
3- غنائم جنگى را براى من حلال كرد.
4- كلامى به من عطا شده كه در عين اختصار كاملترين پيام است.
5- مقام شفاعت را خداى متعال برايم قرار داده است.
[1]- از ابو هريره نقل شده است كه رسول خدا6فرمود: من شش امتياز نسبت به ساير پيامبران دارم: 1- كلامى به من عطا شده كه در عين اختصار كاملترين پيام است. 2- با رعب و وحشتى كه خداوند در ميدانهاى جنگ به دل دشمن افكند مرا يارى كرد. 3- غنائم جنگى را براى من حلال كرد. 4- زمين را براى من پاك كننده و سجدهگاه قرار داد. 5- رسالت مرا جهانى كرد. 6- من خاتم پيامبران شدم.
[2]- زمين را براى من سجدهگاه و پاك كننده قرار داد.
است آب تا زانو است، گفت اگر چه ترا تا زانوست مرا شش گز از سر گذشته است. مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح، ورق 5 و نيز اين حكايت در تفسير ابو الفتوح، جلد پنجم صفحه 517 بدين گونه آمده است:
و در بعضى تفسيرها آمده كه يك روز موش بيامد و زمام شترى گرفت و مىبرد و شتر بر اثر او مىرفت تا موش به سوراخ فرو شد. شتر هم آنجا بايستاد. چون مردم بر آن واقف شدند گفتند سبحان اللّه خدايى كه جانورى را به اين عظيمى مسخر اين چنين ضعيفى كرد! و با تفصيلى مناسب گفته مولانا اين قصه را در مقالات شمس مىتوان ديد بدين صورت:
موشى لكام اشترى بگرفت و بكشيد. اشتر از روى موافقت و حلم از پى او روان شد.
المُؤمنُ كَالجَمَل الانُوق. بعضى گويند جهت حلم و تواضع، بعضى گويند جهت آن كه از همه حيوانات بلندترست و سرفرازتر. اگر چه اين را سر ديگر است اما حالى عَلَى قَدر عقُولهم مىگوييم به آبى رسيد، بزرگ تيز رو، و عاجز بماند موش. اشتر گفت اكنون چه ايستادى اينجا چرا نمىروى، ندانى كه نبايد مهار چو منى را گرفتن اكنون چون گرفتى برو، گفت آب است عظيم، اشتر پاى در آب نهاد و گفت دراى كه سهل است، آب تا زانوست، موش مىگويد از زانو تا زانو [فرق است. اشتر گفت] اكنون تو به كه چنين گستاخى نكنى و بر كودبان من نشين، مرا چه تفاوت از صد هزار چون تو كه بر كودبان من باشد، به يك دم از آب بگذرانم. مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح، ورق 112 و ورق 116 [ص 80 قصص مثنوى]
[مالك دينار و لطف ماهيان]
375-
«بود درويشى درون كشتيى
ساخته از رخت مردم پشتيى
مأخذ آن حكايتى است كه در حلية الاولياء، ج 10، ص 176 و در رساله قشيريه، صفحه 165 از قول ذو النّون مصرى و در كشف المحجوب، صفحه 109 و در كتاب تذكرة الاولياء، جلد اول، صفحه 41 با مختصر تفاوت منسوب به مالك دينار و در صفحه 116 منسوب به ذو النّون مصرى نقل شده است و ما آن را از روى كشف المحجوب نقل مىكنيم:
و منزلتش (مالك دينار) به جايى رسيد كه وقتى در كشتى نشسته بود. جوهرى اندر كشتى غايب شد. وى مجهولتر همه قوم مىنمود. وى را به بردن آن تهمت كردند. سر به سوى آسمان كرد اندر ساعت. هر چه اندر دريا ماهى بود همه بر سر آب آمدند. و هر
يك جوهرى اندر دهان گرفته. از آن جمله يكى بستد و بدان مرد داد و خود قدم بر سر آب نهاد. و بر روى آب خوشى برفت تا به ساحل بيرون شد.
[ص 81 قصص مثنوى]
[هست امر معتدل خير الامور]
376-
«در خبر خيرُ الامور اوساطها
نافع آمد ز اعتدال اخلاطها
اشاره به حديث ذيل است:
[1]
خَيرُ الْأُمُور أَوسَاطُهَا[1].
[2] احياء العلوم، ج 3، ص 42، كنوز الحقائق، ص 60، جامع صغير، ج 1، ص 46 و با عبارت:
خَيرُ الاعمَال اوسَاطُهَا.
جامع صغير، ج 2، ص 68 [ص 69 احاديث مثنوى]
[قلب او6بيدار باشد وقت خواب]
377-
«گفت پيغمبر كه عَينَاىَ تَنَام
لا يَنامُ قَلب عَن رَبِّ الانام
مقصود اين روايت است:
تَنَامُ عَينَاىَ وَ لَا يَنَامُ قَلبي[2].
[3] مسند احمد، ج 1، ص 220، جامع صغير، ج 1، ص 321، كنوز الحقائق، ص 52 و با تفاوت اندك بخارى، ج 2، ص 175.
يا عائشة إنَّ عَيْنَيَّ تَنَامَان وَ لَا يَنَامُ قَلْبي[3].
[4] و مسلم، ج 2، ص 166، كنوز الحقائق، ص 170
إنَّا مَعَاشَرَ الْأَنبيَاء تَنَامُ اعينُنَا وَ لا تَنَامُ قُلُوبُنَا[4].
[5] جامع صغير، ج 1، ص 100 [ص 69 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
خَيرُ الْأُمُور أَوسَطُهَا.
كافى ج 6 ص 540.
آن دسته از امور بهترين است كه در آنها اعتدال رعايت شده باشد.
[2] وسائل الشيعة ج 11 ص 473 و ارشاد ج 2 ص 234
[3] مصباح الشريعة ص 44 و مستدرك الوسائل ج 5 ص 123 باب 35
[4] رجال كشى ص 29 و بحار الأنوار ج 64 ص 253
[5]
إنَّا مَعَاشَرَ الْأَنبيَاء تَنَامُ عُيُونُنَا وَ لا تَنَامُ قُلُوبُنَا (4).
بصائر الدرجات ص 420
[1]- آن دسته از امور بهترين است كه در آنها اعتدال رعايت شده باشد.
[2]-( پيامبر(6) فرمود: چشمانم مىخوابند در حالى كه قلبم همچنان بيدار است.
[3]-( پيامبر(6) فرمودند: چشمان من در خواب مىروند در حالى كه قلب من همچنان بيدار است.
[4]- ما پيغمبران چشمانمان به خواب مىروند در حالى كه دلهايمان همچنان بيدارند.
[ضاله مؤمن هميشه حكمت است]
378-
«پس چو حكمت ضاله مؤمن بود
آن ز هر كه بشنود موقن بود
مستند آن در ذيل شماره (309) مذكور است. [1] [ص 70 احاديث مثنوى]
[كرد تصديق مسيح، يحياى پاك]
379-
«مادر يحيى كجا ديدش كه تا
گويد او را اين سخن در ماجرا
مأخذ آن روايت ذيل است:
يَحيَى اوَّلُ مَن آمَنَ بعيسَى وَ صَدَّقَهُ وَ ذَلكَ ان امَّهُ كَانَت حَاملَة به فَاستَقبَلَتهَا مَريَمُ وَ قَد حَمَلَت بعيسَى فَقَالَت لَهَا امُّ يَحيَى يَا مَريَمُ أَ حَاملٌ انتَ فَقَالَت لمَا ذَا تَقُولينَ هَذَا قَالَت انِّى ارَى مَا فى بَطنى يَسجُدُ لمَا فى بَطنك فَذَلكَ تَصديقُهُ لَهُ وَ ايمَانه به[1].
قصص الانبياء ثعلبى، ص 317 و 324- نيز رجوع كنيد به: تفسير طبرى، ج 3، ص 157 [ص 82 قصص مثنوى]
[داستان احول و ديدار ماه]
380-
«گر بگويى احولى را، مَه يكى است
گويدت اين دو است در وحدت شكى است
ظاهراً مأخوذ است از اين قطعه:
پسرى احول از پدر پرسيد
كاى حديث تو بسته را چو كليد
گفتى احول يكى دو بيند چون
من نبينم از آنچه هست فزون
______________________________ [1] اشاره است به حديث:
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَحَيْثُمَا وَجَدَ أَحَدُكُمْ ضَالَّتَهُ فَلْيَأْخُذْهَا
كافى ج 8 ص 167.
حكمت، گم شده مؤمن است پس هر وقت هر يك از شما گم شده خود را يافت آن را بستاند.
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَحَيْثُ وَجَدَهَا فَهُوَ احَقُّ بها (1).
كه در جامع صغير، ج 2، ص 97 و با حذف ذيل روايت در كنوز الحقائق، ص 58 جزء احاديث نبوى و در نهج البلاغه ص 481 ح 80 بدين صورت آمده است:
الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَخُذ الْحكْمَةَ وَ لَوْ منْ اهْل النِّفَاق (2).
نهج البلاغه ص 481 و شرح نهج البلاغه، ج 18، ص 229 و خصائص الأئمة ص 94 [ص 56 احاديث مثنوى] به امير مؤمنان على-7- منسوب است.
(1) حكمت، گم شده مؤمن است و اولويّت براى تملك آن- هر جا كه پيدا شود- با اوست.
(2) حكمت گم شده مؤمن است. آن را هر چند نزد منافقان باشد به دست آورد.
[1]- اولين كسى كه به حضرت عيسى( ع) ايمان آورد و نبوتش را تصديق كرد يحيى( ع) است. تفصيلش اين است كه مادر يحيى هنگامى كه به وى باردار بود به ديدار مريم مىرفت. در آن زمان مريم نيز به عيسى( ع) آبستن بود. يك روز به مريم گفت تو هم باردار هستى؟ پرسيد براى چه؟ مادر يحيى گفت براى اين كه احساس مىكنم آنچه من در شكم دارم به آنچه تو در شكم دارى سجده مىكند.
بنا بر اين اولين ايمان آورنده و تصديق كننده حضرت عيسى يحيى بوده است.
احول ار هيچ كژ شمارستى
بر فلك مه كه دو است، چارستى
پس خطا گفت آن كه اين گفته است
كاحول ار طاق بنگرد جفت است
حديقه سنايى، ص 84 [ص 82 قصص مثنوى]
[عهد نو شروان و داروى حيات]
381-
«گفت دانايى براى داستان
كه درختى هست در هندوستان
مأخذ آن حكايتى است كه در شاه نامه فردوسى دفتر چهارم، داستان آوردن كليله و در ديباچه كليله و دمنه بهرامشاهى (چاپ قريب، صفحه 7) و نيز در عجايب نامه و در كتاب فرائد السّلوك باب هفتم نقل شده و چون عجايب نامه در دسترس اكثر خوانندگان نيست آن حكايت را بر طبق روايتى كه در آنجا آمده است مىنگاريم:
به روزگار، نوشيروان در كتاب يافت كه آفريدگار دارويى آفريده است كه بر مرده ريزند زنده گردد. و در آفاق مىجست نمىيافت. وى را نشان دادند كه در ولايت سرانديب مردى است بر كوه و عمر دراز دارد. از متقدمان مگر او داند كه اين دارو چيست. نوشيروان مالهاى بسيار داد و كس فرستاد به ولايت سرانديب. چون برسيد احوال اين مرد پرسيد. گفتند شخصى است عادى. روى ننمايد به ناگاه وى را ببينند.
هيكلى سهمناك دارد. بر كوه زهون باشد. آن مرد برفت و تفحّص كرد و در طلب بود تا وى را بديد در شعب كوه. مردى سياه چندان كه نيزه بالا و ناب از لب بالا به در آمده و بينى چندان كه يك ارش. از وى پرسيد، سخن وى فهم نمىكرد. تا هندويى را ببرد و پرسيد از حال اين دارو. گفت من نمىدانم و اين دارو نيست مگر حكمت كه دلهاى مرده را زنده گرداند! [ص 83 قصص مثنوى]
[مؤمنان هستند نفس واحده]
382-
«مشفقان گردند همچون والده
مسلمون را گفت نَفسٌ واحده
مستند آن در ذيل شماره (260) نوشته آمد. [1]
[كينههاى اوس و خزرج محو شد]
383-
«دو قبيله كاوس و خَزرَج نام داشت
يك ز ديگر جان خون آشام داشت
______________________________ [1] مناسب است با حديث ذيل:
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: الْمُؤْمنُونَ في تَبَارِّهمْ وَ تَرَاحُمهمْ وَ تَعَاطُفهمْ كَمَثَل الْجَسَد إذَا اشْتَكَى تَدَاعَى لَهُ سَائرُهُ بالسَّهَر وَ الْحُمَّى.
المؤمن ص 39- باب 3- ح 92. و مستدركالوسائل ج 12 ص 424 باب 32- ح 14506-.
امام صادق7مىفرمايد: مؤمنان در نيكى، مهربانى و عطوفت نسبت به يكديگر مانند اعضاى يك بدنند كه اگر يك عضو شكوه كند ساير اعضا با بىخوابى و تب او را همراهى كنند و اظهار همدردى نمايند.
عَنْ أَبي جَعْفَرٍ الْإمَام الْبَاقر7قَالَ: قَالَ جَدِّي رَسُولُ اللَّه6: أَيُّهَا النَّاسُ حَلَالي حَلَالٌ إلَى يَوْم الْقيَامَة إلَى أَنْ قَالَ: أَلَا وَ إنَّ وُدَّ الْمُؤْمن منْ أَعْظَم سَبَب الْإيمَان أَلَا وَ مَنْ أَحَبَّ فِي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَبْغَضَ فِي اللَّهِ وَ أَعْطَى فِي اللَّهِ وَ مَنَعَ فِي اللَّهِ فَهُوَ مِنْ أَصْفِيَاءِ الْمُؤْمِنِينَ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى أَلَا وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَيْنِ إِذَا تَحَابَّا فِي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَصَافَيَا فِي اللَّهِ كَانَا كَالْجَسَدِ الْوَاحِدِ إِذَا اشْتَكَى أَحَدُهُمَا مِنْ جَسَدِهِ مَوْضِعاً وَجَدَ الْآخَرُ أَلَمَ ذَلِكَ الْمَوْضِعِ.
امام باقر7از رسول خدا6نقل مىكند كه فرمودند: اى مردم حلالِ من حلال است تا روز قيامت و حرامِ من حرام است تا روز قيامت ....
آگاه باشيد، براستى مهر و محبت مؤمن از بزرگترين اسباب ايمان است.
آگاه باشيد، كسى كه در راه خداى عز و جل محبت بورزد و براى خدا دشمنى كند و در راه خدا عطا كند و براى خدا باز دارد او از مؤمنان برگزيده و خالص نزد خداوند متعال است.
آگاه باشيد، هرگاه مؤمنان در راه خداى بزرگ به يكديگر عشق بورزند و صفا و صميميت در بين آنها باشد مانند يك پيكر مىگردند كه اگر يكى از عضوى شكوه كند وان ديگرى درد آن عضو را حس كند.
مستدركالوسائل ج 12 ص 217 باب 14- ح 13924.
الْمُؤْمِنُونَ كَرَجُلٍ وَاحِدٍ[1].
جامع صغير، ج 2، ص 184، كنوز الحقائق، ص 136
الْمُؤْمِنُونَ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ
[2].
كه بعضى آن را حديث انگاشتهاند. رجوع كنيد به: فيه ما فيه انتشارات دانشگاه تهران، ص 335. [ص 43 احاديث مثنوى]
[1]- افراد با ايمان( به سبب يكپارچگى آنان در اعتقاد به خدا) يكى به حساب مىآيند.
[2]- افراد با ايمان گويى يك جانند.( متحد جانهاى مردان خداست.)
كينههاى كهنهشان از مصطفى
محو شد در نور اسلام و صفا
اشاره است به خون ريزيها و جنگهاى اوس و خزرج كه آغاز آن حرب سمير و پايان آن يوم بعاث بود و بيش از صد سال به طول انجاميد و تفصيل آن در كامل ابن الاثير (طبع مصر، ج 1، ص 252- 240) و در مجمع الامثال (در ذكر ايام العرب) مذكور است.
و داستان اسلام آوردن آن دو قبيله كه در سيره ابن هشام (طبع مصر، ج 2، ص 38) و در كتب سيره و تواريخ نقل شده است. نيز رجوع كنيد به: تفسير طبرى، ج 4، ص 22 و ج 10، ص 22 و تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 617 [ص 83 قصص مثنوى]
[دايگىِ ماكيان و تخم بط!]
384-
تخم بطّى، گرچه مرغ خانگى
زير پرّ خويش كردت دايگى
مأخذ آن تمثيل ذيل است:
از عهد خُردَكى، اين داعى را واقعهاى عجب افتاده بود. كس از حال داعى واقف نى.
پدر من از من واقف نى. مىگفت تو اولا ديوانه نيستى، نمىدانم چه روش دارى؟ تربيت رياضت هم نيست و فلان نيست. گفتم يك سخن از من بشنو. تو با من چنانى كه خايه بط را زير مرغ خانگى نهادند. پرورد و بط بچگان برون آورد. بط بچگان كلان تَرَك شد. (ظ:
شدند) با مادر به لب جو آمدند. در آب در آمدند. مادرشان مرغ خانگى است. لب لب جو مىرود. امكان در آمدن در آب نى. اكنون اى پدر من دريا مىبينم مركب من شده است. و وطن و حال من اين است. اگر تو از منى يا من از توام در آ درين دريا. و اگر نه برو برِ مرغان خانگى. مقالات شمس، نسخه ولى الدين، ص 11.
چنانك مرغ آبى است در دريا رفت. مادر و برادران گرد مىگردند. امكان موافقت نه.
زيرا خايه بط زير مرغ نهند. بط بچگان برون مىآيند. بطان مىآيند به خشكى. آنها با آنها در مىآميزند. چو به دريا رفتند اينها تا لب آب آمدند كه واى رفت. مقالات شمس، نسخه فاتح، ورق 96 و جامى در نفحات الانس اين مطلب را در ضمن حكايتى از مجد الدّين بغدادى روايت مىكند: روزى شيخ مجد الدّين با جمعى از درويشان نشسته بود. سكرى بر وى غالب شد. گفت ما بيضه بط بوديم بر كنار دريا و شيخ ما شيخ نجم الدّين مرغى بود. بال تربيت
به سر ما فرود آورد. ما از بيضه بيرون آمديم. ما چون بيضه بط بوديم در دريا رفتيم و شيخ بر كنار دريا بماند.
[ص 84 قصص مثنوى]
(پايان دفتر دوم)