بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 194

يُسْتَنْبَطُ فيهَا مَاءٌ وَ لَا يُنْتَفَعُ بهَا فَقَالَ انَّا نَجدُ صفَتَهَا فى الْكُتُب وَ انَّهَا غرَاسُ الْجَنَّة فَكَتَبَ الَى عُمَرَ بذَلكَ فَكَتَبَ الَيْه عُمَرُ انَّا لَا نَجدُ غرَاسَ الْجَنَّة الَّا للْمُؤْمنينَ فَاقْبرْ فيهَا مَنْ مَاتَ قَبْلَكَ منَ الْمُؤْمنينَ وَ لَا تَبعْهُ بشَيْ‌ءٍ فَكَانَ اوَّلُ مَنْ قُبرَ فيهَا رَجُلٌ منَ الْمَعَافر يُقَالُ لَهُ عَامر فَقيلَ عُمَرْتُ‌[1]. و جهت اين احتمال آن است كه در هيچ يك از كتب كه متضمن سيره و تاريخ احوال حضرت رسول است و همچنين در كتبى كه بر قصص و معجزات آن حضرت مشتمل است چنين قصه‌اى ملاحظه نمى‌شود. و در مواضعى كه ذكرى از نامه نوشتن سيد عالم6به مقوقس در ميان مى‌آيد هرگز چنين مطلبى نقل نشده است.

[ص 58، قصص مثنوى‌]

[اهل ايمان تشنگان حكمت‌اند]

309-

«زان كه حكمت همچو ناقه ضالّه است‌

همچو دلّاله شهان را دالّه است‌

[1]- مقوقس( وزير هرقل و فرماندار اسكندريه بود، گويند رسول اكرم- ص- نامه‌اى به وى نوشت و او را به اسلام خواند. وى ماريه قبطيه را براى آن حضرت فرستاد. اعلام فرهنگ معين) از عمرو بن عاص خواست تا دامنه كوه مقطَّم را( در مصر) به مبلغ هفتاد هزار دينار خريدارى كند. عمرو از اين پيشنهاد تعجب كرد و گفت بايد از خليفه وقت كسب تكليف كنم. آن گاه نامه‌اى به عمر نوشت و اين چنين پاسخ دريافت كرد: از مقوقس سؤال كن محلى را كه نه قابل زراعت است و نه آب دارد براى چه مى‌خواهد بخرد؟ مقوقس پاسخ داد اوصاف اين محل در كتابها آمده است و گفته شده در اين محل درختهاى بهشت خواهد روييد. عمرو موضوع را به اطلاع خليفه رسانيد. خليفه پاسخ داد: چنين مكانى بايد مختص مؤمنان باشد. لازم است مؤمنانى هم كه قبلًا فوت كرده‌اند در همان جا دفن شوند و مجاز به فروش آن محل نيستى.

گفته‌اند اول كسى كه در آنجا دفن شد شخصى بود به نام عامر يا عمرت، كه از سرزمين معافر بود.


صفحه 195

[1]

الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَحَيْثُ وَجَدَهَا فَهُوَ احَقُّ بها[1].

كه در جامع صغير، ج 2، ص 97 و با حذف ذيل روايت در كنوز الحقائق، ص 58 جزء احاديث نبوى و در نهج البلاغه [2] بدين صورت آمده است:

الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَخُذ الْحكْمَةَ وَ لَوْ منْ اهْل النِّفَاق‌[2].

[3] شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 278 [ص 56 احاديث مثنوى‌] به امير مؤمنان على-7- منسوب است.

[ «عاقبت جوينده يابنده بُوَد»]

310-

«چون طلب كردى به جدّ آمد نظر

جدّ خطا نكْند چنين آمد خبر

مستند آن در ذيل شماره (112) ملاحظه كنيد. [4] [ص 57 احاديث مثنوى‌]

[ساده لوحان و دعاهاشان شنو]

311-

«ديد موسى يك شبانى را به راه‌

كاو همى‌گفت اى خدا و اى اله‌

ظاهراً مأخذ آن حكايتى است كه در عقد الفريد، طبع مصر، مطبعه جماليه، ج 4، صفحه 205 نقل شده است:

قَالَ الْاصْمَعيُّ كَانَ الشَّعْبىُّ يُحَدِّثُ انَّهُ كَانَ فى بَنى اسْرَائيلَ عَابدٌ جَاهلٌ قَدْ تَرَهَّبَ فى صَوْمعَته وَ لَهُ حمَارٌ يَرْعَى حَوْلَ الصَّوْمعَة فَاطَّلَعَ عَلَيْه منَ الصَّوْمعَة فَرَآهُ يَرْعَى فَرَفَعَ يَدَهُ الَى السَّمَاءَ فَقَالَ يَا رَبِّ لَوْ كَانَ لَكَ حمَارٌ كُنْتُ ارْعَاهُ مَعَ حمَاري وَ مَا كَانَ يَشُقُّ عَلىَّ فَهمَّ نَبىُّ كَانَ فيهمْ فى ذَلكَ الزَّمَان فَاوْحَى اللَّهُ الَيْه دَعْهُ فَانَّمَا اثيبَ كُلُّ انْسَانٍ عَلَى قَدْر عَقْله‌[3].

و اين حكايت با طرز ديگر در شرح نهج البلاغة، ج 18، صفحه 187 بدين گونه نقل شده است:

______________________________ [1] اشاره است به حديث:

الْحكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمن فَحَيْثُمَا وَجَدَ أَحَدُكُمْ ضَالَّتَهُ فَلْيَأْخُذْهَا

كافى ج 8 ص 167.

حكمت، گم شده مؤمن است پس هر وقت هر يك از شما گم شده خود را يافت آن را بستاند.

[2] ص 481 ح 80

[3] نهج البلاغه ص 481 و شرح نهج البلاغه، ج 18، ص 229 و خصائص الأئمة ص 94

[4] «جوينده يابنده بود» مَثَل است و اصل آن به تازى چنين است: مَنْ طَلَبَ وَجَدَ (1).

نهج‌البلاغة ص 544 قصار 386-

قَالَ عَليٌّ7مَنْ طَلَبَ شَيْئاً نَالَهُ أَوْ بَعْضَهُ‌

هر كه چيزى طلب كند به همه آن يا به قسمتى از آن مى‌رسد.

عيون الاخبار، طبع مصر، ج 4، ص 137 مَنْ طَلَبَ شَيْئاً وَجَدَ. مجمع الامثال مى‌دانى، طبع ايران، ص 640. مَنْ طَلَبَ شَيْئاً وَجَدَهُ وَ انْ لَمْ يَجدْهُ يُوشَكْ انْ يَقَعَ قَريباً منْهُ. كتاب المعمرين لابى حاتم السجستانى ص 49. مَنْ طَلَبَ الشَّى‌ءَ وَ جَدَّ وَجَدَ (2). مجموعه امثال، نسخه خطى متعلق به جناب آقاى همايى. بعضى آن را به ابو القاسم جنيد بغدادى نسبت دادند.

كشف المحجوب هجويرى، طبع لنينگراد، ص 540. نيز امثال و حكم دهخدا، ذيل: جوينده يابنده است كه به عنوان حديث نبوى و بدون ذكر مأخذ نقل شده است. اين مثل را در مثنوى مكرر خواهيم ديد. [ص 522 شرح مثنوى‌] (1) كسى كه بجويد، مى‌يابد. (نيز ر ك: رديف 1084) (2) (معنى جمله‌هاى مشابه): كسى كه چيزى را بجويد آن را مى‌يابد.

كسى كه چيزى را بجويد آن را مى‌يابد و اگر نيافت، اميد دست يابى به آن در او زياد مى‌شود. كسى كه چيزى را بجويد و تلاش كند آن را مى‌يابد.

[1]- حكمت، گم شده مؤمن است و اولويّت براى تملك آن- هر جا كه پيدا شود- با اوست.

[2]- حكمت گم شده مؤمن است. آن را هر چند نزد منافقان باشد به دست آورد.

[3]- اصمعى از قول شعبى نقل كرده است كه پارساى جاهلى از قوم بنى اسراييل در صومعه‌اش به عبادت مشغول بود. وى الاغى داشت كه در اطراف صومعه چرا مى‌كرد. روزى از صومعه بيرون آمد. ديد الاغش به چرا مشغول است.

( فكرى كرد) آن گاه دست به سوى آسمان برداشت و گفت خدايا اگر تو هم صاحب الاغ باشى من حاضرم آن را همراه الاغ خودم به چرا ببرم و هيچ گونه زحمتى براى من نخواهد داشت! پيامبر وقت، وى را به خاطر چنان سخنانى( سرزنش و در نتيجه) اندوهگين كرد. خداوند به آن پيامبر وحى كرد كه او را به حال خود بگذار. زيرا هر كس به ميزان عقلى كه دارد پاداش مى‌بيند.


صفحه 196

قَالَ كَانَ مُوسَى عَلَيْه السَّلَامُ يُدْنى رَجُلًا منْ بَنى اسْرَائيلَ بطُول سُجُوده وَ طُول صُمْته فَلَا يَكَادُ يَذْهَبُ الَى مَوْضعٍ الَّا وَ هُوَ مَعَهُ فَبْينَا هُوَ يَوْماً منَ الْايَّام اذْ مَرَّ عَلَى ارْضٍ مُعْشبَةٍ تَهْتَزَّ فَتَأَوَّهَ الرَّجُلُ فَقَالَ لَهُ مُوسَى عَلَى مَا ذَا تَأَوَّهْتَ قَالَ تَمَنَّيْتُ انْ يَكُونَ لرَبِّى حَمَارٌ وَ ارْعَاهُ هَاهُنَا فَأَكَبَّ مُوسَى طَويلًا ببَصرَه الَى الْارْض اغْتمَاماً بمَا سَمعَ منْهُ فَ‌نْحَطَّ عَلَيْه الْوَحْىُ فَقَالَ مَا الَّذي انْكَرْتَ منْ مَقَالَة عبْدي انَّمَا آخُذُ عبَادى عَلَى قَدْر مَا آتَيْتُهُمْ‌[1].

روايت فوق شبيه بدانچه در عقد الفريد مى‌آيد در عيون الاخبار ابن قتيبه، ج 2، ص 38 و ربيع الابرار، باب الجنون و الحمق و اللألى‌ء المصنوعة، ج 1، ص 132 هم روايت شده است.

و حافظ ابو نعيم در كتاب حلية الاولياء، ج 3، ص 223 اين قصه را به طريق ذيل نقل كرده است:

عَنْ زَيْد بْن اسْلَمَ انَّ نَبيًّا منَ الْانْبيَاء امَرَ قَوْمَهُ انْ يُقْرضُوا رَبَّهُمْ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ رَجُلٌ منْهُمْ يَا رَبِّ لَيْسَ عنْدى الَّا تبْنُ حمَارى فَانْ كَانَ لَكَ حمَارٌ عَلَّفْتُهُ منْ تبْن حمَارى هَذَا قَالَ فَكَانَ يَدْعُو بذَلكَ فى صَلَوَاته قَالَ فَنَهَاهُ نَبيُّهُ عَنْ ذَلكَ فَاوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الَيْه لاىِّ شَيْ‌ءٍ نَهَيْتَهُ قَدْ كَانَ يُضْحكُنى فى الْيَوم كَذَا وَ كَذَا مَرَّةً[2].

و نظير روايت ابو نعيم قصه‌اى است كه غزالى از به رخ اسود و موسى در جلد چهارم از احياء العلوم، صفحه 244 نقل مى‌كند.

و مفاد اين قصه از روايت ذيل كه در تفسير ابو الفتوح، جلد دوم، صفحه 179 روايت شده نيز مستفاد مى‌گردد:

يك روز رسول7نماز بامداد مى‌گزارد، اعرابى كه او قريب عهد بود به اسلام در قفاى رسول نماز مى‌كرد. رسول7سوره و النّازعات مى‌خواند تا به اينجا رسيد كه خداى تعالى از فرعون خبر كرد كه او گفت‌أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى‌[3]، اعرابى از سر اعتقاد پاك و عصبيت دين، طاقت نداشت تا در نماز گفت كَذبَ ابْنُ الزَّانيَة[4]. چون رسول-7- سلام باز داد اصحاب روى به ملامت در او نهادند و گفتند نماز تباه كردى و در نماز سخن گفتى و سوء ادب كار بستى، كه در مسجد در نماز حضرت رسول فحش گفتى. اعرابى باز ماند. جبرئيل آمد و گفت خدايت سلام مى‌كند و مى‌گويد اين قوم را تا زبان ملامت از او كوتاه كنند كه من آنچه او گفت از فحش از او به تسبيح و تهليل بر گرفتم.

[ص 59 به بعد قصص مثنوى‌]

[1]- آورده‌اند كه موسى( ع) با مردى از بنى اسراييل كه سجده‌هايش طولانى بود و روزه‌هايش فراوان، همنشين شد و هر جا مى‌رفت همراهيش مى‌كرد تا اين كه يك روز به هنگام گذشتن از يك علفزار آهى كشيد. موسى( ع) سببش را پرسيد.

عابد گفت: اى كاش خداوند الاغى مى‌داشت و من آن را در اين علفزار مى‌چراندم! موسى( از فهم جاهلانه او) غمگين شد و مدتها به علت شنيدن چنان سخنانى چشم خويش را به زمين مى‌دوخت تا اين كه به حضرت موسى وحى شد بنده مرا از چنان گفتارى نهى نكن. من بندگان خود را به ميزان آنچه به آنان عطا كرده‌ام مؤاخذه خواهم نمود.

[2]- زيد بن اسلم نقل كرده است كه يكى از پيامبران به امت خود دستور داد هر يك چيزى به خداى- عز و جل- قرض دهند. يكى از آنان گفت خدايا، من فقط كاه دارم اگر تو هم صاحب الاغ هستى حاضرم از كاهى كه به الاغ خود مى‌دهم به آن الاغ هم بدهم. و اين چنين در نماز و دعايش با خدا صحبت مى‌كرد.

پيامبر وقت، از گفتن چنان سخنان نهيش كرد. وحى آمد كه چرا وى را از گفتن چنان سخنان نهى مى‌كنى؟ وى روزى چندين بار- به تعدادى كه دعا مى‌كند- مرا با درخواستهايش مى‌خنداند!

[3]- من پروردگار بزرگ شمايم( آيه 24 سوره نازعات)

[4]- اين زنا زاده( فرعون) دروغ مى‌گويد.


صفحه 197

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 198

[بين خدا را در عيادت از مريض‌]

312-

«آنكه گفت انّى مَرضْتُ لَمْ تَعُد

من شدم رنجور، او تنها نشد

اشاره بدين حديث است: [1]

انَّ اللَّه عَزَّ وَ جَلّ يَقُولُ يَوْمَ الْقيَامَة يَا ابْنَ آدَمَ مَرضْتُ فَلَمْ تَعُدني قَالَ يَا رَبِّ كَيْفَ اعُودُكَ وَ انْتَ رَبُّ الْعَالَمينَ قَالَ أَ مَا عَلمْتَ انَّ عَبْدى فُلَاناً مَرضَ فَلَمْ تَعُدْهُ أَ مَا عَلمْتَ انَّكَ لَوْ عُدْتَهُ لَوَجَدْتَني عنْدَهُ‌[1].

مسلم، ج 8، ص 13، مسند احمد، ج 2، ص 404 با اختلاف تعبير، مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص 67. [ص 57 احاديث مثنوى‌]

[متقى را حق شود سمع و بصر]

313-

«آن كه بى‌يَسْمَع و بى‌يُبْصر شده است‌

در حق آن بنده اين هم بى‌هده است‌

مستند آن در ذيل شماره (148) ياد شده است. [2] [ص 57 احاديث مثنوى‌]

[هست مبغوض خدا حكم طلاق‌]

314-

«تا توانى پا منه اندر فراق‌

ابْغَضُ الْاشْياء عنْدى الطّلاق‌

اشاره به حديثى است كه به صور ذيل روايت كرده‌اند:

[3]

ابْغَضُ الْحَلَال الَى اللَّه الطَّلاقُ‌[2].

جامع صغير، ج 1، ص 4، كنوز الحقائق، ص 2 و همچنين با تعبير:

ابْغَضُ الْحَقِّ الَى اللَّه الطَّلَاقُ‌

[3].

مَا احَلَّ اللَّهُ شَيْئاً ابْغَضَ الَيْه منَ الطَّلَاق‌[4].

مستدرك حاكم، ج 1، ص 196، جامع صغير، ج 2، ص 141.

______________________________ [1]

عَنْ مُوسَى بْن جَعْفَرٍ عَنْ آبَائه:عَن النَّبيِّ6قَالَ: يُعَيِّرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَبْداً منْ عبَاده يَوْمَ الْقيَامَة فَيَقُولُ: عَبْدي مَا مَنَعَكَ إذَا مَرضْتُ أَنْ تَعُودَني فَيَقُولُ: سُبْحَانَكَ سُبْحَانَكَ أَنْتَ رَبُّ الْعبَاد لَا تَأْلَمُ وَ لَا تَمْرَضُ فَيَقُولُ: مَرضَ أَخُوكَ الْمُؤْمنُ فَلَمْ تَعُدْهُ وَ عزَّتي وَ جَلَالي لَوْ عُدْتَهُ لَوَجَدْتَني عنْدَهُ ثُمَّ لَتَكَفَّلْتُ بحَوَائجكَ فَقَضَيْتُهَا لَكَ وَ ذَلكَ منْ كَرَامَة عَبْديَ الْمُؤْمن وَ أَنَا الرَّحْمَنُ الرَّحيمُ.

وسائل‌الشيعة ج 2 ص 417 باب 10 ح 2518.

امام كاظم7از پدرانش از رسول خدا6نقل مى‌كند كه فرمود: روز قيامت، خداى- عز و جل- بنده‌اى از بندگانش را خطاب مى‌فرمايد و مى‌گويد: چرا وقتى بيمار شدم به عيادتم نيامدى؟ عرض مى‌كند: خدايا، منزّهى تو، پاكى تو، تو پروردگار عالميان هستى، دردمند و مريض نمى شوى (چگونه عيادتت مى‌كردم).

فرمود: برادر مؤمنت بيمار شده بود و تو به عيادتش نيامدى؟ قسم به عزت و جلالم اگر به عيادت او مى‌آمدى مرا نزد او مى‌يافتى، آنگاه خودم متكفل حاجت‌هايت مى‌شدم و نيازهايت را بر آورده مى‌كردم و اين، به جهت كرامت و بزرگوارى بنده مؤمنم است و من، بخشاينده و مهربانم.

عَنْ مُوسَى بْن جَعْفَرٍ عَنْ آبَائه:عَن النَّبيِّ6قَالَ: يُعَيِّرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَبْداً منْ عبَاده يَوْمَ الْقيَامَة فَيَقُولُ: عَبْدي مَا مَنَعَكَ إذَا مَرضْتُ أَنْ تَعُودَني فَيَقُولُ: سُبْحَانَكَ سُبْحَانَكَ أَنْتَ رَبُّ الْعبَاد لَا تَأْلَمُ وَ لَا تَمْرَضُ فَيَقُولُ: مَرضَ أَخُوكَ الْمُؤْمنُ فَلَمْ تَعُدْهُ وَ عزَّتي وَ جَلَالي لَوْ عُدْتَهُ لَوَجَدْتَني عنْدَهُ ثُمَّ لَتَكَفَّلْتُ بحَوَائجكَ فَقَضَيْتُهَا لَكَ وَ ذَلكَ منْ كَرَامَة عَبْديَ الْمُؤْمن وَ أَنَا الرَّحْمَنُ الرَّحيمُ.

وسائل‌الشيعة ج 2 ص 417 باب 10 ح 2518.

امام كاظم7از پدرانش از رسول خدا6نقل مى‌كند كه فرمود: روز قيامت، خداى- عز و جل- بنده‌اى از بندگانش را خطاب مى‌فرمايد و مى‌گويد: چرا وقتى بيمار شدم به عيادتم نيامدى؟ عرض مى‌كند: خدايا، منزّهى تو، پاكى تو، تو پروردگار عالميان هستى، دردمند و مريض نمى شوى (چگونه عيادتت مى‌كردم).

فرمود: برادر مؤمنت بيمار شده بود و تو به عيادتش نيامدى؟ قسم به عزت و جلالم اگر به عيادت او مى‌آمدى مرا نزد او مى‌يافتى، آنگاه خودم متكفل حاجت‌هايت مى‌شدم و نيازهايت را بر آورده مى‌كردم و اين، به جهت كرامت و بزرگوارى بنده مؤمنم است و من، بخشاينده و مهربانم.

[2] اشاره است به حديث ذيل:

عَنْ حَمَّاد بْن بَشيرٍ قَالَ سَمعْتُ أَبَا عَبْد اللَّه7يَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللَّه6: قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: مَنْ أَهَانَ لي وَليّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لمُحَارَبَتي وَ مَا تَقَرَّبَ إلَيَّ عَبْدٌ بشَيْ‌ءٍ أَحَبَّ إلَيَّ ممَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْه وَ إنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إلَيَّ بالنَّافلَة حَتَّى أُحبَّهُ فَإذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذي يَسْمَعُ به وَ بَصَرَهُ الَّذي يُبْصرُ به وَ لسَانَهُ الَّذي يَنْطقُ به وَ يَدَهُ الَّتي يَبْطشُ بهَا إنْ دَعَاني أَجَبْتُهُ وَ إنْ سَأَلَني أَعْطَيْتُهُ وَ مَا تَرَدَّدْتُ عَنْ شَيْ‌ءٍ أَنَا فَاعلُهُ كَتَرَدُّدي عَنْ مَوْت الْمُؤْمن يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَكْرَهُ مَسَاءَتَهُ.

كافى ج 2 ص 352 باب من آذى المسلمين و احتقرهم ح 7.

حماد بن بشير از امام صادق7نقل مى‌كند از رسول خدا6كه فرمود: خداوند متعال مى‌فرمايد: كسى كه به دوست من اهانت كند براستى به جنگ من برخاسته است.

و خيلى دوست دارم بنده من با عمل كردن به آنچه بر او واجب كرده‌ام به من تقرّب يابد. بنده من همواره مى‌كوشد با انجام دادن عبادات مستحبّى به من نزديك شود تا حبيب من گردد. پس هنگامى كه او را به عنوان حبيب برگزيدم گوش او مى‌شوم تا با آن بشنود و چشم او مى‌شوم تا با آن ببيند و زبان از مى‌شوم تا سخن بگويد و دست او مى‌شوم تا با آن تلاش كند اگر مرا بخواند جوابش دهم و اگر درخواستى كند عطايش كنم.

هرگز ترديد در من راه ندارد فقط آنچه در انجامش جاى ترديد است قبض روح مؤمن است كه از مرگ ناخشنود است و من نمى‌پسندم آنچه را كه او بد مى‌داند.

انَّ اللَّهَ تَعَالى‌ قَالَ مَنْ عَادَى لى وَليّاً فَقَدْ آذَنْتُهُ بالْحَرْب وَ مَا تَقَرَّبَ إلَىَّ عَبْدى بشَىْ‌ءٍ احَبَّ الَىَّ ممَّا افْتَرَضْتُهُ عَلَيْه وَ مَا يَزَالُ عَبْدى يَتَقَرَّبُ الَىَّ بالنَّوَافل حَتَّى احبُّهُ فَاذَا احْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذي يَسْمَعُ به وَ بَصَرَهُ الَّذي يَبْصُرُ به وَ يَدَهُ الَّتى يَبْطش بهَا وَ رجْلَهُ الَّتى يَمْشى بهَا وَ انْ سَأَلَنى لَأُعطيَنَّهُ وَ ان اسْتَعَاذَنى لَاعيْذَنَّهُ وَ مَا تَرَدَّدْتُ عَنْ شَيْ‌ءٍ انَا فَاعلُهُ تَرَدُّدى عَنْ قَبْض نَفْس الْمُؤْمن يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ انَا اكْرَهُ مَسَاءَتَهُ (1).

جامع صغير، ج 1، ص 70 [ص 18 احاديث مثنوى‌] (1) خداوند متعال فرمود كسى كه با دوست من به دشمنى برخيزد با او اعلام جنگ مى‌كنم و دوست دارم بنده من با عمل كردن به آنچه بر او واجب كرده‌ام به من تقرّب يابد. بنده من همواره مى‌كوشد با انجام دادن عبادات مستحبّى حبيب من شود. پس هنگامى كه او را به عنوان حبيب برگزيدم گوش او مى‌شوم تا با آن بشنود و چشم او مى‌شوم تا با آن ببيند و دست او مى‌شوم تا با آن كار كند و پاى او مى‌شوم تا با آن برود. و اگر چيزى از من درخواست كند به او عطا مى‌كنم و اگر به من پناه برد پناهش مى‌دهم. فقط آنچه در انجامش مردّد هستم اين است كه مؤمن را قبض روح كنم در حالى كه از مرگ ناخشنود است و من نمى‌پسندم كه آنچه را او بد مى‌داند در حقّش اعمال كنم.

[3]

عَنْ جَعْفَر بْن مُحَمَّدٍ8قَالَ: لَا شَيْ‌ءٌ مُبَاحٌ أَبْغَضَ إلَى اللَّه تَعَالَى منَ الطَّلَاق.

مستدرك‌الوسائل ج 15 ص 279 باب 1 باب كراهة طلاق الزوجة الموافقة ح 18233.

امام صادق7فرمود: هيچ مباحى دشمن‌تر و مبغوض‌تر نزد خداوند متعال، از طلاق نيست!.

عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُحبُّ الْبَيْتَ الَّذي فيه الْعُرْسُ وَ يُبْغضُ الْبَيْتَ الَّذي فيه الطَّلَاقُ وَ مَا منْ شَيْ‌ءٍ أَبْغَضَ إلَى اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ منَ الطَّلَاق.

كافى ج 6 ص 54 باب كراهية طلاق الزوجة الموافقة ح 3.

امام صادق7فرمود: خداى عزيز و بزرگ دوست دارد خانه‌اى را كه در آن عروسى شود. و دشمن دارد خانه‌اى را كه در آن طلاق و جدايى واقع شود. و هيچ چيزى دشمن‌تر و مبغوض‌تر نزد خداوند متعال، از طلاق نيست!.

[1]- روز قيامت خداى- عز و جل- خطاب به آدمى مى‌فرمايد چرا وقتى بيمار شدم به عيادتم نيامدى؟ عرض مى‌كند خدايا، تو پروردگار عالميان هستى چگونه عيادتت مى‌كردم. فرمود مگر نمى‌دانستى كه فلانى بنده من است و بيمار شده، چرا به عيادتش نيامدى؟ اگر به عيادت او مى‌آمدى مرا نزد او مى‌يافتى.

[2]- دشمن‌ترين حلال نزد خداوند، طلاق است.

[3]- دشمن‌ترين حق نزد خداوند، طلاق است.

[4]- دشمن‌ترين چيزى را كه خداوند حلال كرده است طلاق است.


صفحه 199

يَا مَعَاذُ مَا خَلَقَ اللَّهُ شَيْئاً عَلَى وَجْه الْارْض احَبَّ الَيْه منَ الْعتَاق وَ لا خَلَقَ شَيْئاً عَلَى وَجْه الْارْض ابْغَضَ الَيْه منَ الطَّلَاق‌

[1]. شرح خواجه ايوب، حاشيه عبد اللطيف و حاشيه مثنوى چاپ علاء الدوله با كمى تفاوت. [ص 57، احاديث مثنوى‌]

[ «من نكردم امر تا سودى كنم»]

315-

«من نكردم امر تا سودى كنم‌

بلكه تا بر بندگان جودى كنم‌

مقتبس است از مفاد اين روايت:

يَقُولُ اللَّهُ عَز وَ جَلَّ انَّمَا خَلَقْتُ الْخَلْقَ ليَرْبَحُوا عَلَىَّ وَ لَمْ اخْلُقْهُمْ لارْبَحَ عَلَيْهمْ‌

[2].

و به صورت ذيل جزء سخنان امير المؤمنين على-7- نقل شده است:

يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى: يَا ابْنَ آدَمَ لَمْ أَخْلُقْكَ لأَرْبَحَ عَلَيْكَ إنَّمَا خَلَقْتُكَ لتَرْبَحَ عَلَيَّ فَاتَّخذْني بَدَلًا منْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ، [1].[3].

شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 319 ح 665.

[ص 58 احاديث مثنوى‌]

______________________________ [1] تتمه حديث فَإنِّي نَاصرٌ لَكَ منْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ كه به يقين من در هر چيز يار و ياور توام.

[1]- اى معاذ، خداوند محبوب‌ترين چيزى را كه در روى زمين آفريده آزاد كردن بردگان و مبغوض‌ترينش، طلاق دادن همسران است.

[2]- خداى- عز و جل- مى‌فرمايد: جز اين نيست كه مردم را خلق كردم تا از من بهره‌مند شوند و خلقشان نكردم براى اين كه من از آنان بهره گيرم.

[3]- خداوند متعال مى‌فرمايد: اى انسان تو را نيافريدم تا از تو بهره گيرم، بلكه تو را آفريدم تا از من بهره‌مند شوى. بنا بر اين به جاى هر كس و هر چيز به من روى آور.


صفحه 200

[ «ما زبان را ننگريم و دل را»]

316-

«ما زبان را ننگريم و قال را

ما درون را بنگريم و حال را

مستفاد است از حديث ذيل: [1]

إنَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ إلَى صُوَركُمْ وَ لَا إلَى أَمْوَالكُمْ وَ لكنْ يَنْظُرُ إلى‌ قُلُوبكُمْ وَ أَعْمَالكُمْ‌[1].

مسند احمد، ج 2، ص 285 مسلم، ج 8، ص 11 احياء العلوم، ج 3، ص 190 جامع صغير، ج 1، ص 73 با مختصر تفاوت.

[2]

انَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ الَى اجْسَادكُمْ وَ لَا الَى صُوَركُمْ وَ لَكنْ يَنْظُرُ الَى قُلُوبكُمْ‌[2].

مسلم، ج 8، ص 11 [ص 58 احاديث مثنوى‌]

[ «خون شهيدان را ز آب اولى‌تر است»]

317-

«خون شهيدان را ز آب اولى‌تر است‌

اين خطا از صد صواب اولى‌تر است‌

حكم شرعى است و با مضمون روايت ذيل مناسبت دارد: [3]

زَمِّلُّوهُمْ بدمَائهمْ فَانَّهُ لَيْسَ منْ كَلْم يُكْلَمُ فى اللَّه الا وَ هُوَ يَأْتى يَوْمَ الْقيَامَة يَدْمى‌ لَوْنُهُ لَوْنُ الدَّم وَ ريحُهُ ريحُ الْمسْك‌[3].

جامع صغير، ج 2، ص 27 نيز رجوع كنيد به: فيه ما فيه انتشارات دانشگاه تهران، 262. [ص 59 احاديث مثنوى‌]

[قصه‌ها بشنو ز مار و آدمى‌]

318-

«عاقلى بر اسب مى‌آمد سوار

در دهان خفته‌اى مى‌رفت مار

مأخذ آن حكايتى است كه در فردوس الحكمة صفحه 537- 538 مى‌بينيم:

فَامَّا حيَلُهُمْ وَ تَأتِّيهمْ فَقَدْ بَلَغَنَا انَّ رَجُلًا انْتَبَهَ وَ هُوَ يَرَى انَّ حَيَّةً قَدْ دَخَلَتْ فى حَلْقه وَ

______________________________ [1]

قَالَ رَسُولُ اللَّه6يَا أَبَا ذَرْ، ... إنَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ إلَى صُوَركُمْ وَ لَا إلَى أَمْوَالكُمْ وَ لكنْ يَنْظُرُ إلى‌ قُلُوبكُمْ وَ أَعْمَالكُمْ (1).

مستدرك الوسائل ج 11 ص 264 باب 20 ح 12951

[2] و با تعبيرى ديگر:

قَالَ رَسُولُ اللَّه6إنَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ إلَى صُوَركُمْ و أَمْوَالكُمْ وَ إنَّمَا يَنْظُرُ إلى‌ قُلُوبكُمْ وَ نيَّاتكُمْ.

جامع الأخبار ص 100.

پيامبر اكرم6فرمود: خداوند به چهره‌ها و اموالتان نمى‌نگرد، بلكه به دلها و نيت‌هايتان مى‌نگرد.

[3] حكم شرعى است و با مضمون روايت ذيل مناسبت دارد:

وَ رُويَ عَن النَّبيِّ6أَنَّهُ قَالَ في شُهَدَاء أُحُدٍ: زَمِّلُوهُمْ بكَلُومهمْ فَإنَّهُمْ يُحْشَرُونَ يَوْمَ الْقيَامَة وَ أَوْدَاجُهُمْ تَشْخَبُ دَماً اللَّوْنُ لَوْنُ الدَّم وَ الرَّائحَةُ رَائحَةُ الْمسْك.

عوالي‌اللآلي ج 2 ص 208 مستدرك‌الوسائل ج 2 ص 180 باب 14- باب أحكام الشهيد ح 1742.

از رسول خدا6نقل شده است كه درباره شهداى احد فرمودند: (شهيدان را) با جراحات پيكرشان كفن كنيد، زيرا روز قيامت با حالتى كه خون از رگ‌هايشان جاريست محشور مى‌شوند. رنگ، رنگ خون، ولى چون مشك عطر آگين است.

[1]- پيامبر اكرم(6) به ابوذر فرمود: اى ابوذر، خداوند به چهره‌ها و اموالتان نمى‌نگرد، بلكه به دلها و اعمالتان مى‌نگرد.

[2]- خداوند به پيكر و چهره شما نمى‌نگرد، بلكه به دلهايتان نگاه مى‌كند.

[3]-( شهيدان را) با خون پيكرشان كفن كنيد، زيرا هيچ زخمى از آنان نيست مگر اين كه روز قيامت خون چكان شده و اطراف خود را چون مشك عطر آگين مى‌كند.


صفحه 201

اخَذَهُ الكَربُ وَ الغَمُّ وَ اتَاهُ جَالينُوسُ وَ نَظَرَ الَيه وَ جَسَّ بَطنَهُ وَ اعلَمَهُ انَّهُ لَم يَدخُل بَطنَهُ شَي‌ءٌ وَ لَا فَمَهُ فَلَم يَقبَل ذَلكَ منهُ فَلَمَّا رَآهُ لَا يَقبَلُ ذَلكَ وَ يَضطَربُ خَرَجَ عَنهُ وَ طَلَبَ حَيَّةً وَ حَمَلَهَا فى كيسٍ وَ رَجَعَ وَ قَالَ قَد جئتُكَ بدَوَاء القَي‌ء وَ سَقَاهُ شَيئاً وَ امَرَهُ ان يَتَقَيَّأَ بَعدَ ان يَعصبَ عَينَيه لئَلَّا يَرَى الحَيَّةَ اذَا خَرَجَت وَ ارسَلَ حَيَّةً في الطَّست وَ قَالَ نَجَوتَ الآنَ فَقَد خَرَجَت الحَيَّةُ من جَوفكَ فَلَمَّا نَظَرَ الرَّجُلُ الَى الحَيَّة افَاقَ مَكَانَهُ‌[1].

و اين حكايت با تفصيلى كه با كيفيت نقل آن در مثنوى مناسب‌تر مى‌نمايد در كتاب الفرج بعد الشدّة تأليف قاضى ابو على تنوخى آمده است بدين گونه:

وَ رُوىَ في الأَخبَار انَّهُ كَانَ فى بَني إسرَائيلَ رَجُلٌ فى صَحرَاءَ قَريبَةٍ من جَبَلٍ يَعبُدُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فيَها اذ مَثُلَت لَهُ حَيَّةٌ وَ قَالَت قَد فَجَأَنى مَن يُريدُ قَتلى فَاجرنى اجَارَكَ اللَّهُ وَ اخبئنى قَالَ فَرَفَعَ ذَيلَهُ وَ قَالَ ادخلى فَتَطَوَّقَت عَلَى بطنه وَ جَاءَ رَجُلٌ بسَيفٍ وَ قَالَ يَا رَجُلٌ حَيَّةٌ هَرَبَت منِّى السَّاعَةَ ارَدتُ قَتلَهَا فَهَل رَأَيتَهَا فَقَالَ مَا ارى شَيئاً فَانصَرَفَ الرَّجُلُ فَقَالَ لَهَا العَابدُ اخرجى فَقَد امنت فَقَالَت بَل اقتُلكَ وَ اخرُجُ وَ قَالَ الرَّجُلُ لَيسَ هَذَا جَزَائى منكَ قَالَت لَا بدَّ قَالَ فَامهلينى حَتَّى آتَى سَفحَ هَذَا الجَبَل فَاصَلِّى رَكعَتَين وَ اعبُدَ اللَّهَ وَ احضُرَ لنَفسى قَبراً فَاذَا انزَلتُهُ فَشَأنُكَ وَ مَا تُريدينَ قَالَت افعَل وَ بَقيَت مُعَلَّقَةً بجسمه فَصَلَّى بسَفح الجَبَل وَ دَعَا اللَّهَ فَاوحَى اللَّهُ الَيه انِّى قَد رَحمتُ ثقَتَكَ بى وَ دُعَاءَكَ ايَّاىَ فَاقبَض عَلَى الحَيَّة فَانَّهَا تَمُوتُ فى يَدكَ وَ لا تَضُرُّكَ فَفَعَلَ ذَلكَ فَنَجَا وَ عَادَ الَى مَوضعه وَ تَشَاغَلَ بعبَادَته وَ وَقَعَت لى هَذه الحكَايةُ عَلَى سياقَةٍ اخرَى وَ ذَلكَ انَّ الرَّجُلَ خَبَأَ الحَيَّةَ فى جَوفه فَقَالَت لَهُ الحَيَّةُ اختَر منِّى احدى خَصلَتَين ان انكُتَكَ نُكتَةً فَاقتُلَكَ او اكرَثُ كَبَدَكَ فَتَلقَيهَا من اسفَلَ قطَعاً قَالَ وَ اللَّه مَا كَافَأتينى قَالَت فَلَم تَضَع المَعرُوفَ عندَ مَن لَا يَعرفَهُ وَ قَد عَرَفتُ مَا بَينى وَ بَينَ ابيكَ قَديماً وَ لَيسَ مَعى مَالٌ فَاعطيكَ وَ لَا دَابَّةٌ فَاحملُكَ فَبهَذا اكَافئُكَ قَالَ فَامهلينى حَتَّى آتَى سَفحَ الجَبَل وَ امَهَّدُ لنَفسى قَبراً فَبَينَمَا هُوَ يَمشى اذَا فَتىً حَسَنُ الوَجه طَيِّبُ الرَّائحَة حَسَنُ الثِّيَاب فَقَالَ لَهُ يَا شَيخُ مَا لى ارَاكَ مُستَسلماً للمَوت آيساً منَ الحَيَاة قَالَ مَن عَدُوٌّ فى جَوفى يُريدُ هَلَاكى فَاستَخرَجَ شَيئاً من كُمِّه فَدَفَعَهُ الَيه وَ قَالَ كُلهُ فَلَمَّا اكَلَهُ وَجَدَ مَغصاً شَديداً ثُمَّ نَاوَلَهُ اخرَى فَاكَلَهَا فَرَمَى بالحَيَّة من اسفَله قطَعاً فَقَالَ لَهُ مَن انتَ يَرحَمَكَ اللَّهُ فَمَا احَدَ اعظَمُ منَّةً عَليّ منكَ قَالَ انَا المَعرُوفُ الّذى صَنَعتَ‌[2]. الفرج بعد الشدة، طبع مصر 1903، ج 1، ص 48- 47 [ص 61 قصص مثنوى‌]

[1]- و اما نمونه‌اى از چاره‌جوييها و يافتن راه حل اين است كه گفته‌اند مردى همين كه از خواب بيدار شد به نظرش رسيد كه مارى در گلويش فرو رفته است.

به همين جهت نگران و مضطرب شد. جالينوس( حكيم يونانى) بالاى سرش آمد و شكمش را معاينه كرد و معلوم شد چيزى وارد دهان و شكمش نشده است. اما آن مرد سخن جالينوس را باور نمى‌كرد. حكيم براى نجات وى از آن اضطراب، به فكر چاره افتاد. ناگزير به جست و جو پرداخت تا مارى پيدا كرد و آن را در كيسه‌اى گذاشت و با خود آورد و به مرد گفت دوايى برايت آورده‌ام كه با خوردنش استفراغ خواهى كرد و آنچه وارد شكمت شده بيرون خواهد آمد. آنگاه به وى چيزى خورانيد تا قى كند و همزمان چشمانش را نيز بست تا بيرون آمدن مار را نبيند! سپس مار را از كيسه در آورد و درون تشت گذاشت و به او گفت هم اكنون نجات يافتى چون اين مار از شكمت بيرون آمد. مرد با ديدن مار نگرانيش رفع شد و به حال عادى باز گشت.

[2]- آورده‌اند كه مردى از قوم بنى اسرائيل در دامنه كوهى به عبادت خداى- عز و جل- مشغول بود. ناگهان مارى ظاهر شد و گفت يك نفر به من حمله كرده و در صدد قتل من است. پناهم ده و مرا مخفى كن. خداوند تو را در پناه خويش نگه دارد. عابد دامنش را بالا برد و گفت داخل شو. مار به دور شكم وى حلقه زد.

طولى نكشيد كه شخصى شمشير به دست سر رسيد و گفت به دنبال مارى هستم كه از دستم فرار كرده است. مى‌خواهم او را بكشم. آيا از اينجا رد نشده است؟

عابد جواب منفى داد و آن مرد باز گشت. آن گاه به مار گفت خطر رفع شد بيرون بيا. مار گفت اول تو را مى‌كشم بعد خارج مى‌شوم! عابد گفت عجبا اين شد نتيجه خدمتى كه به تو كردم! ولى مار همچنان در تصميمش جدى بود. عابد گفت پس لا اقل به من مهلت ده تا در كنار كوه دو ركعت نماز به جاى آرم سپس قبرى براى خود آماده كنم، همين كه وارد قبر شدم به تصميم خود عمل كن. مار در حالى كه همچنان دور شكم عابد حلقه زده بود موافقت كرد. عابد به دعا و نماز پرداخت و در چنين حالتى بود كه اين نداى غيبى را شنيد: به خاطر توكلى كه به خدا كردى دعايت مستجاب شد و مورد رحمت قرار گرفتى، هم اكنون مار را بگير. مرگ او در دست تو خواهد بود بدون آن كه بتواند به تو زيانى برساند. عابد همچنان كرد و به سلامت به عبادتگاه خويش باز گشت.

داستان به صورت ديگرى نيز آمده است و آن اين كه وقتى عابد، مار را پناه داد مار به وى گفت يكى از اين دو را انتخاب كن يا با ضربه سريع تو را بكشم و يا با تكه تكه كردن كبدت شاهد بيرون آمدن آن از شكمت باش! عابد گفت ولى اين پاداش نيكى من نيست. مار گفت چرا به كسى نيكى كرده‌اى كه او را نمى‌شناسى؟

البته از قديم من با پدرت آشنايى داشته‌ام. من اكنون مالى ندارم كه به عنوان پاداش به تو دهم، يا مركبى كه تو را بر آن سوار كنم. ناچار اين چنين كه گفتم به تو پاداش مى‌دهم! عابد كه چاره‌اى نديد گفت پس مهلتم ده تا به دامنه كوه بروم و قبرى براى خود آماده كنم. در اين اثنا جوان زيبا، خوش بو و خوش لباسى سر رسيد و گفت چرا تسليم مرگ شده‌اى و از زندگى نااميد گشته‌اى؟ عابد ماجرا را گفت. جوان چيزى از جيبش در آورد و به وى داد تا بخورد. همين كه خورد احساس درد شديدى كرد. باز از همان به وى خورانيد و متعاقبش مار( به هلاكت رسيد و) تكه تكه شده‌اش نقش بر زمين شد. عابد پرسيد خدايت رحمت كند تو كه هستى كه اين چنين نجاتم دادى؟ جوان پاسخ داد من عمل صالح تو هستم.