[براى بهشت رنجها را بايد تحمل كرد]
319-
«حُفَّت الجَنَّة بمَكْرُوهاتنا
حُفَّت النّيرَانُ من شَهواتنا
اشاره به حديث ذيل است:
حُفَّت الجَنَّةُ بالمَكَاره وَ حُفَّت النَّارُ بالشَّهوَات[1].
[1] مسلم، ج 8، ص 143، مسند احمد، ج 2، ص 380، جامع صغير، ج 1، ص 147 و كنوز الحقائق، ص 57 و با لفظ: حجبت- شرح نهج البلاغة ج 10 ص 17 جامع صغير، ج 1، ص 145 كنوز الحقائق، ص 56. [ص 59 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] روضة الواعظين ج 2 ص 421 و مجموعه ورام ج 1 ص 190
[1]- بهشت به كارهاى سخت و ناخوشايند پوشيده است و جهنم به تمايلات و شهوات.( براى رسيدن به بهشت بايد سختيها را تحمل كرد و جهنّم جايگاه كسى است كه تسليم شهوتها شده است.)
[ «سوختهى آتش قرين كوثر است»]
320-
«تخم مايه آتشت شاخ تر است
سوخته آتش قرين كوثر است
مستفاد است از مضمون اين خبر:
سَيُخرَجُ نَاسٌ منَ النَّار قَد احتَرَقُوا وَ كَانُوا مثلَ الحُمَم ثُمَّ لَا يَزَالُ اهلُ الجَنَّة يَرُشُّونَ عَلَيهم المَاءَ حَتّى يَنبُتُونَ نَبَاتَ الغُثَاء في السَّيل[1].
مسند احمد، ج 3، ص 90 و با تفصيل بيشتر، ص 345، 384 [ص 59 احاديث مثنوى]
[رتبت عقل اول و نفس آخرست]
321-
«ز أَخِّرُوهُنَّ مرادش نفس توست
كاو به آخر بايد و عقلت نخست
اشاره است بدين روايت:
أَخِّرُوهُنَّ من حَيثُ أَخَّرَهُنَّ اللَّهُ[2].
كنوز الحقائق، ص 5 [ص 60 احاديث مثنوى]
[لطف احمد6در حق امّت ببين]
322-
«ز آتش اين ظالمانت دل كباب
از تو جمله اهد قَومى بُد خطاب
اشاره به روايت ذيل است:
اللَّهُمَّ اهد قَومي فَإنَّهُم لَا يَعلَمُونَ[3].
احياء العلوم، ج 3، ص 201، شرح تعرف، ج 3، ص 126 و با تعبير:
رَبِّ اغفر لقَومى فَانَّهُم لَا يَعلَمُونَ[4].
مسلم، ج 5، ص 176، مسند احمد، ج 1، ص
[1]- در روز قيامت، عدهاى از دوزخيان را آزاد مىكنند در حالى كه مثل زغال سوخته شدهاند. آن گاه بهشتيان بر سرشان آن قدر آب مىريزند تا از نو برويند( بدنشان صاحب پوست تازه شود) همان طورى كه در سيلاب گياهانى تازه مىرويد.
[2]- همان طورى كه خداوند، نَفسها را( نسبت به عقلها) در مرحله آخر آفريده و قرار داده است شما هم آنها را در آخر قرار دهيد.( تابع عقل باشيد نه نفس)
[3]- خدايا، قوم مرا هدايت كن. آنها ناآگاهند.
[4]- پروردگارا، از قوم من درگذر. زيرا در ناآگاهى به سر مىبرند.
380، 427، 432، 456، احياء العلوم، ج 1 ص 219 با مختصر اختلاف. [ص 60 احاديث مثنوى]
[ «دشمن دانا به از نادان دوست»]
323-
«گفت پيغمبر عداوت از خرد
بهتر از مهرى كه جاهل پرورد
ظاهراً اشاره است بدين سخن كه به مولاى متقيان على-7- نسبت دادهاند:
يَا بُنَيَّ ايَّاكَ وَ مُصَادَقَةَ الاحمَق فَانَّهُ يُريدُ ان يَنفَعَكَ فَيَضُرُّكَ[1].
شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 259 و در عيون الأخبار، طبع مصر، ج 2، ص 39 اين عبارت با مختصر اختلاف به عمر بن الخطاب منسوب است.
و در اللؤلؤ المرصوع، ص 50 ملاحظه مىشود:
العَدُوُّ العَاقلُ وَ لَا الصَّديقُ الجَاهلُ رَوَاهُ وَكيعٌ عَن سُفيَانٍ[2].
عَدَاوَةُ العَاقل وَ لَا صُحبَةُ المَجنُون- لَيسَ بحَديثٍ[3].
[ص 60 احاديث مثنوى]
[گريهاش6بيش است چون داناترست]
324-
«مصطفى فرمود اگر گويم به راست
شرح آن دشمن كه در جان شماست
زَهرههاى پر دلان هم بردَرَد
نه رود ره نى غم كارى خورد
[1]- فرزند عزيزم، از دوستى با احمق بپرهيز. براى اين كه اگر قصد سود رساندن به تو را هم داشته باشد سرانجام به تو ضرر مىرساند.
[2]- دشمن عاقل بهتر از دوست جاهل است.( اين عبارت را وكيع از قول سفيان نقل كرده است.)
[3]- دشمن خردمند بر دوست بىخرد ترجيح دارد.( اين سخن حديث نيست.)
نه دلش را تاب مانَد در نياز
نه تنش را قوّت روزه و نماز
به گفته يوسف بن احمد مولوى (المنهج القوى، ج 2، ص 426) اين ابيات اشاره به حديث ذيل است كه در جامع صغير، ج 2، ص 129 به وجوه مختلف نيز مىتوان ديد:
لَو تَعلَمُونَ مَا اعلَمُ لَبَكَيتُم كَثيراً وَ لَضَحكتُم قَليلًا وَ لَخَرَجتُم الَى الصُّمُدَات تَجَأَرُونَ الَى اللَّه تَعَالىَ لَا تَدرُونَ تَنجُون او لَا تَنجُونَ[1].
[ص 61 احاديث مثنوى]
[خرس نادان دوستىاش دشمنى است]
325-
«اژدهايى خرس را در مىكشيد
شير مردى رفت و فريادش رسيد
مأخذ آن حكايتى است كه در فرائد السّلوك (تأليف آن در اول رجب 609 آغاز شده و در عشر اول رجب 610 به پايان رسيده) منقول است:
چنين خواندم كه در ولايت روم باغبانى بود چست و چالاك. و در انواع عمارت زيرك و داهى. چمن باغ وى از نزهت اشجار و اغراس و طراوت ازهار و انهار خاك در ديده ارم كرده. و عرصه بستان وى از محاسن (مجانين نسخه ديگر) عرايس رياحين داغ بر دل حوران فردوس نهاده.
خرامان به گرد گلان در، تذرو
خروشيدن بلبل از شاخ سرو
خم آورده در باغ شاخ سمن
صنم گشته پاليز و گلبن سمن
اين باغبان با بوزنهاى دوستى داشت و ميان ايشان مصادقت و مصافات به غايت رسيده بود و اتحاد و موالات به درجه كمال ترقى كرده. و پيش از دوستى بوزنه باغبان را با مارى خصومتى حادث شده بود و عداوتى واقع گشته. از آن جهة كه باغبان مار را زخمى مولم زده بود و ضربتى مهلك رسانيده. و مار آن كينه در دل گرفته بود و آن حسى كه در سينه و منتهز فرصتى مىبود تا به اغتنام آن انتقام بكشد. و جَزاءُ سيّئَةٍ سَيئّةٌ مثلُها[2]
[1]- اگر آنچه را من مىدانم شما مىدانستيد بسيار مىگريستيد و كمتر مىخنديديد. و در كوهها به خداى متعال پناه مىبرديد، بىآن كه بدانيد اهل نجات هستيد يا نيستيد.
[2]- براى هر بدى كيفرى مانند آن است.( آيه 40 سوره شورى)
برساند و باغبان از هيبت مار و فجأة صولت او آسايش را از دست داده بود. و استنامت را وداع كرده. آخر روزى ماندگى بر وى چيره شد و رنج حركت رفتن و آمدن و تعهد اشجار و تفقد اغراس و غير آن كردن (كذا- ظ: و غير آن) خواب را بر وى غالب گردانيد و نعاس در حدقه وى اساس نهاد. بيل را بالش ساخت و خوش بخفت.
يَا رَاقدَ اللَّيل مَسرُوراً باوَّله
انَّ الحَوَادثَ قَد يَطرُقنَ اسحَارَا[1].
مار آن فرصت غنيمت شمرد. برفور بر بالين او آمد و با خود انديشه مىكرد كه اگر من او را زخمى زنم و آن، بر مقتل نيايد اين ناباك برجهد و به يك زخم مرا از پاى در آورد.
پس مفاجا بر او حمله بردن، طريق عقل نيست و بر بديهه بر وى تاختن قضيه خرد نه. و بر دشمن چون امكان زخم دست دهد، چنان بايد زد كه بيش حركت نكند. و بر خصم چون فرصت ضرب ناجز گشت چنان بايد رسانيد كه او را قدرت مكافات ممكن نشود. و الّا چون آگاه شد و از زندگانى اميد بريد خصم را دليروار بگيرد و بىرحمت بزند و جان را بكوشد.
چنانشان مياور ز بيچارگى
كه جان را بكوشند يكبارگى
پس بر تن او هيچ چيز نازكتر از حدقه ديده نيست و بر اندام او هيچ چيز لطيفتر از مردمك چشم نه. صواب آنست كه آهسته بر روى وى روم و بر چشم وى زخمى زنم كه نيز ديده باز نكند و يكسر تا عدم مىدواند. پس قصد كرد تا بر روى باغبان رود. باغبان از شَرفه تجاذب او بر زمين بيدار شد. دست بيازيد و بيل برداشت. مار به هزار محنت خود را در سوراخ انداخت و از آن بلا بجست. باغبان چون از آن ورطه خلاص يافت و از آن مهلكه فائز شد گفت اى نفس خواب است و جان. اگرت خواب مىبايد جان را وداع كن و اگرت جان مىبايد خواب را داغ حرمان بر نه. روزگارى بر آمد باغبان نيارست خفتن و از خواب ناگزير بود. اين شكايت با بوزنه كه دوستى مخلص بود بگفت و از وى در اين باب معاونت خواست. بوزنه گفت مداواة اين سهل است و تدارك اين آسان. هر گه كه تو را خواب آيد به اعتماد من بخسب كه من بر بالين تو نشينم اگر مار بيايد چون ريسمان پنبه از يكديگرش بگسلم و سرش به سنگ محنت بكوبم. باغبان بدين سخن ايمن شد و گرمگاهى سر در خواب كشيد و چنان بخفت كه به صور اسرافيل بيدار نگشتى. مگسان بسيار بر سر و روى وى جمع آمدند و به غايتى غلبه كردند كه نزديك بود كه چشمش كور كنند. بوزنه مگسان را مىراند چون براندى در حال باز آمدندى. به هيچ وجه با ايشان برنمىآمد. به صفتى از ايشان در طيره شد كه لرزه بر اندام وى افتاد و گفت فارغ باشيد كه
[1]- اى كسى كه خوش خفتهاى و سر شب خوشحالى،( مواظب باش زيرا) حادثهها در سحرگهان روى مىآورند.
من با شما كارى كنم كه از روى زمين نيست گردانم. پس برخاست و در باغ بگشت و سنگى پهن قريب ده من به دست آورد تا بر ايشان زند و يكبارگى همه را بكشد. پس سنگ در هوا برد و چندان كه قوّت داشت بر روى باغبان زد. مگسان جان به سلامت بردند و باغبان ديگر بر نخاست. از مار كه دشمن عاقل بود و زخم بىحساب نزد جان برد و از بوزنه كه دوست جاهل بود و بر او اعتماد كرد، ديد آنچه ديد.
كه دشمن كه دانا بود به ز دوست
ابا دشمن و دوست دانش نكوست
انِّى لَآمنٌ من عَدُوٍّ عَاقلٍ
وَ اخَافُ خلًّا يَعتَريه جُنُونٌ[1].
مضمون و نتيجه اين حكايت در اين اشعار و روايات نيز آمده است چنان كه در كلام از
امير المؤمنين على-7-:
يَا بُنَىَّ ايَّاكَ وَ مُصَادَقَةَ الاحمَق فَانَّهُ يُريدُ ان يَنفَعَكَ فَيَضُرُّكَ[2].
شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 259 عَن عَبد اللَّه بن دَاوُد بن حَربيّ انَّهُ قَالَ كُلُّ صَديقٍ لَيسَ لَهُ عَقلٌ فَهُوَ اشَدُّ عَلَيكَ من عَدُوِّكَ[3]. كتاب الحمقى و المغفّلين تأليف ابن جوزى، طبع مصر، ص 20 و صالح بن عبد القدّوس اين مضمون را در بيتى گنجانيده و گفته است:
عَدُوُّكَ ذُو العَقل ابقَى عَلَيكَ
منَ الصَّاحب الجَاهل الاخرَق[4].
الصديق و الصداقة از ابو حيان توحيدى، ص 8 دوستى خاله خرسه كه در پارسى مثل است از مضمون اين حكايت گرفته شده است.
[ص 62 به بعد قصص مثنوى]
[1]- من از دشمن دانا احساس امنيت مىكنم ولى از دوست بىخرد، در هراسم.
[2]- به رديف 322 مراجعه شود.
[3]- از عبد اللَّه بن داود بن حربى چنين نقل شده است: دوست اگر عقل نداشته باشد زيانش به تو از دشمن بيشتر است.
[4]- دشمن اگر عاقل باشد از همنشينى كه نادان و احمق باشد، براى تو بهتر است.
[از دو كورى داشت ناله مرد كور]
326-
«بود كورى كاو همىگفت الَامان
من دو كورى دارم اى اهل زمان
مأخذ آن حكايت ذيل است: كَانَ اعمَى يَقُولُ ارحَمُوا ذَا الزَّمَانَتَيْن فَقيلَ مَا هُمَا قَالَ العَمَى وَ قُبحُ الصَّوت أَ مَا سَمعتُم:
فَبى عَيبَان ان عُدَّا فَخَيرٌ منهُمَا المَوتُ
فَقيرٌ مَا لَهُ قَدرٌ وَ اعمَى مَا لَهُ صَوتٌ[1]
محاضرات راغب، جلد دوم، ص 174 و اين حكايت در شرح نهج البلاغه، ج 4، صفحه 517 بدين گونه نقل شده است:
قَالَ الجَاحظُ رَأَيتُ رَجُلًا اعمَى يَقُولُ فى الشَّوَارع وَ هُوَ يَسأَلُ ارحَمُوا ذَا الزَّمَانَتَين قُلتُ وَ مَا هُمَا قَالَ انَا اعمَى وَ صَوتى قَبيحٌ وَ قَد اشَارَ شَاعرٌ الَى هَذَا فَقَالَ:
اثنَان اذَا عُدَّا
حَقيقٌ بهمَا المَوتُ
فَقيرٌ مَا لَهُ زُهدٌ
وَ اعمَى مَا لَهُ صَوتٌ[2]
[ص 65 قصص مثنوى]
[ «هان و هان بگريز از اين آتشكده»/ بنگرد مؤمن به نور ربّ خويش]
327-
«مؤمنم يَنظُر بنُور الله شده
هان و هان بگريز از اين آتشكده
[1]- نابينايى( خطاب به مردم) مىگفت به كسى كه دو عيب و نقص را با هم دارد رحم كنيد! از او پرسيدند آنها كدامند؟ پاسخ داد يكى كورى من و ديگر زشت بودن صدايم. مگر نشنيدهايد:( شعر) دو عيب است كه اگر با هم در من جمع شوند مرگ برايم بهتر( از زندگى) است. تنگ دست بودن به اضافه قدر و منزلت نداشتن. كور بودن به اضافه صداى( خوب) نداشتن.
[2]- جاحظ نقل كرده است كه نابينايى را در معابر مىديدم كه از مردم چنين گدايى مىكرد: به كسى كه دو نقص را با هم دارد رحم كنيد. پرسيدم آنها كدامند؟
گفت هم نابينايم و هم بد صدا. شاعرى به اين نكته اشاره كرده است: دو چيز است كه اگر در كسى جمع شوند مرگ برايش( از زندگى) شايستهتر است: تهيدستى كه زهد نمىورزد و كورى كه صدايش ناخوشايند است.
مستند آن در ذيل شماره (102) مذكور است. [1] [براى مستند مصراع دوم به رديف 103 نيز مراجعه شود.] [ص 61 احاديث مثنوى]
[عدّهاى گشتند گوساله پرست!]
328-
«گفت موسى با يكى مست خيال
كاى بد انديش از شقاوت وز ضلال
ظاهراً از مضمون بيت ذيل ساخته شده است:
گاو را دارند باور در خدايى عاميان
نوح را باور ندارند از پى پيغمبرى
ديوان سنايى، طبع تهران، به اهتمام مدرّس رضوى، ص 498 [ص 65 قصص مثنوى]
[در اصالت مردمان چون معدناند]
329-
«ياد النَّاسُ مَعادن هين بيار
معدنى باشد فزون از صد هزار
اشاره به حديث ذيل است كه به صورت مختلف روايت كردهاند: [2]
النَّاسُ مَعَادنُ تَجدُونَ خيَارَهُم فى الجَاهليَّة خيَارَهُم فى الاسلَام اذَا فَقُهُوُا[1].
مسند احمد، ج 2، ص 257 و با اختلاف اندك ص 260، 391، 431، 438
النَّاسُ مَعَادنُ وَ العرقُ دَسَّاسٌ وَ ادَبُ السُّوء كَعرق السُّوء[2].
جامع صغير، ج 2، ص 187، كنوز الحقائق، ص 141.
النَّاسُ مَعَادنُ في الخَير وَ الشَّرِّ[3].
كنوز الحقائق، ص 141، [ص 61 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] اشاره است بدين حديث:
اتَّقُوا فرَاسَةَ الْمُؤْمن فَإنَّهُ يَنْظُرُ بنُور اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ (1).
جامع صغير، ج 1، ص 8 و از مولاى متقيان على-7- روايت كردهاند:
اتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمنينَ فَانَّ اللَّهَ تَعالَى جَعَلَ الْحَقَّ عَلَى الْسنَتهم (2).
شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 387 كَانَ ابُو الدَّرْدَاء يَقُولُ الْمُؤْمنُ مَنْ يَنْظُرُ بنُور اللَّه منْ وَرَاء ستْرٍ رَقيقٍ (3). احياء العلوم، ج 3 ص 18 [ص 14 احاديث مثنوى] (1) از تيز بينى مؤمن حذر كنيد زيرا با نور خداى- عزّ و جلّ- مىبيند.
(2) گمان و برداشت اهل ايمان را جدّى بگيريد زيرا خداوند متعال حقيقت را بر زبان آنان جارى مىكند.
(3) ابو دردا مىگفت: مؤمن كسى است كه از وراى پردهاى نازك، با نور خدا مىبيند.
[2]
عن النبي6: النَّاسُ مَعَادنُ كَمَعَادن الذَّهَب وَ الْفضَّة.
منلايحضرهالفقيه ج 4 ص 380 و من ألفاظ رسول الله ص الموجزة ح 5821.
پيامبر خدا6مىفرمايند: مردم معدنهايى همچون معادن طلا و نقرهاند.
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: النَّاسُ مَعَادنُ كَمَعَادن الذَّهَب وَ الْفضَّة فَمَنْ كَانَ لَهُ في الْجَاهليَّة أَصْلٌ فَلَهُ في الْإسْلَام أَصْلٌ.
كافى ج 8 ص 177 و مشكاةالأنوار ص 260.
امام صادق7مىفرمايند: مردم معدنهايى همچون معادن طلا و نقرهاند پس هر كه داراى اصل و ريشه در زمان جاهليت بوده پس از اسلام هم داراى اصل و ريشه مىباشد.
في الْحَديث: النَّاسُ مَعَادنُ كَمَعَادن الذَّهَب وَ الْفضَّة خيَارُهُمْ في الْجَاهليَّة خيَارُهُمْ في الْإسْلَام.
بحارالأنوار ج 64 ص 121 باب 3- باب طينة المؤمن و خروجه من الكافر.
در حديث آمده كه: مردم معدنهايى همچون معادن طلا و نقرهاند بهترين آنان در زمان جاهليت بهترينشان پس از اسلامند.
[1]- مردم( از نظر حفظ اصالتها و انتقال دادن آن به آيندگان مانند) معادن هستند.
نخبههاى دوره جاهليت را مىبينى كه وقتى به اسلام روى مىآورند نخبه دوره اسلام مىشوند.
[2]- مردم، همچون معادنند( چون اصالتها و ويژگيهاى ارثى را براى نسلهاى بعد در درون خويش نگه مىدارند) و خلق و خوى( هر نسل به نسلهاى آينده) انتقال يابنده است و تربيت غلط همچون اصل و ريشه بد( دامن گير آيندگان) است.
[3]- مردم در( نگه دارى) خير و شر( براى نسلهاى آينده) مانند معادن هستند.