[سرّ النَّاسُ مَعَادن]
1008-
«سرِّ النَّاسُ مَعَادن داد دست
كه رسول آن را پى چه گفته است
به حديث مذكور در ذيل شماره (329) اشاره است.
[ص 211 احاديث مثنوى]
[بو كردن مجنون]
1009-
«همچو مجنون بو كنم هر خاك را
خاك ليلى را بيابم بىخطا
مأخذ آن روايت ذيل است:
وَ رُوى انَّهُ لَمَّا ماتَتْ لَيْلَى اتَى الْمَجْنُونُ الَى الْحَىِّ وَ سَأَلَ عَنْ قَبْرهَا فَلَمْ يَهْدُوه الَيْه فَأَخَذَ يَشُمُّ تُرابَ كُلِّ قَبْرٍ يَمُرُّ به حَتَّى شَمَّ تُرَابَ قَبْرهَا فَعَرَفَهُ وَ انْشَدَ.
ارَادُوا ليُخْفُوا قَبْرَهَا عَنْ مُحبّهَا
وَ طيبُ تُرَاب الْقَبْر دُلَّ عَلَى الْقَبْر[1]
ديوان مجنون، ص 68 و اين بيت از مسلم بن الوليد ملقب به صريع الغوانى است از شعراى مشهور و معاصر هارون الرشيد. با تغيير مختصرى به صورت ذيل:
ارَادُوا ليُخْفُوا قَبْرَهُ عَنْ عَدُوِّه
فَطيبُ تُرَاب الْقَبْر دُلَّ عَلَى الْقَبْر[2]
معجم الشعراء، مرزبانى، طبع مصر، ص 372، تاريخ بغداد، ج 13 ص 97، اين مطلب از افادات دانشمند محقق آقاى مجتبى مينوى است.
و گمان مىرود كه داستان منسوب به مجنون را از روى همين بيت ساخته باشند.
[ص 211 قصص مثنوى]
[1]- نقل كردهاند كه مجنون پس از مرگ معشوقهاش ليلى به قبيله وى رفت و سراغ قبرش را گرفت. اما كسى راهنماييش نكرد. ناگزير خود به جست و جو پرداخت و با بوييدن خاك قبرها گم شده خويش را يافت. و برايش اين چنين سرود: مىخواهند چنين قبرى را از عاشقش مخفى كنند، اما( نمىدانند كه) بوى خوش اين تربت عاشق را به سوى خود مىكشاند.
[2]- مىخواهند چنين قبرى را از دشمنش مخفى كنند، اما( نمىدانند كه) بوى خوش اين تربت دشمن را با خبر مىسازد.
[بوى از يَمن]
1010-
«همچو احمد كه بَرَد بوى از يَمَن
زان نصيبى يافت اين بينىّ من
به ذيل شماره (389) رجوع كنيد.
[ص 211 احاديث مثنوى]
[سوزد پرم]
1011-
«از أَ لَمْ نَشْرَح دو چشمش سُرمه يافت
ديد آنچه جبرئيلش برنتافت
اشاره به خبرى است كه در ذيل شماره (718) نقل نموديم.
[ص 211 احاديث مثنوى]
[كور كر سازد محبت]
1012-
«پس نبيند جمله را با طمّ و رمّ
حُبُّكَ الاشياءَ يُعمى و يُصم
اين حديث را در ذيل شماره (191) بجوييد.
[ص 211 احاديث مثنوى]
[حق درون را؛ نه برون را بنگرد]
1013-
«منظر حق دل بود در دو سرا
كه نظر بر شاهد آيد شاه را
مبتنى است بر حديثى كه در ذيل شماره (316) آوردهايم.
[ص 211 احاديث مثنوى]
[گفت حق؛ لولاك؛ در شان نبى]
1014-
«پس از آن لَوْلَاك گفت اندر لقا
در شب معراج شاهد باز ما
به ذيل شماره (832) رجوع كنيد.
[ص 212 احاديث مثنوى]
[قصه گاو آبى]
1015-
«گاو آبى گوهر از بحر آوَرَد
بنهد اندر مرج و گردش مىچَرد
مأخذ آن مطلبى است كه فرهنگ نويسان در ذيل كلمه «شب چراغ» نوشتهاند. و در كتاب داراب نامه بدين صورت نقل شده است:
در آن نزديكى دريايى بود. و در آن دريا گاوان آبى بودند كه شب از دريا برآمدند. و هر گاوى گوهرى در دهان گرفته بودى و به روشنايى آن گوهر چرا كردندى. (داراب نامه نسخه خطى متعلق به دانشمند محترم آقاى سعيد نفيسى) و در موضع ديگر به تفصيل بيشتر گويد: در آن نزديكى دريايى بود. و در آن دريا گاوان آبى بودند كه شب از دريا برآمدندى. و هر گاوى گوهرى در دهان گرفته بودى و به روشنايى آن گوهر چرا كردندى.
و چون روز نزديك شدى باز گوهر در دهان گرفتندى و ناپيدا شدندى. تا يكى شب گاوى برآمد گوهرى در دهان گرفته تا به روشنايى آن گوهر چرا كند. از قضاى خداى تعالى آن گوهر غلطان غلطان بدان چاه در افتاد چنان كه آدمى جهان را به چشم بيند آن گاو جهان را بدان گوهر ديدى. چون ديد كه گوهر بدان چاه افتاد گاو نيز بدويد و بر سر آن چاه بايستاد.
يادداشت از دانشمند محقق آقاى مجتبى مينوى.
داراب نامه داستان جنگهاى داراب و دختر اوست با اسكندر و قصهاى بسيار دل پذير و شيرين است تأليف ابو طاهر بن حسن بن على بن موسى الطرسوسى. و جمع و تدوين آن كتاب از قرن ششم هجرى مؤخر نتواند بود.
[ص 212 احاديث مثنوى]
[نور حق]
1016-
«و آن گلى كز رَشِّ حق نورى نيافت
صحبت گلهاى پُر دُر برنتافت
از مضمون خبر مذكور در ذيل شماره (56) مقتبس است.
[ص 212 احاديث مثنوى]
[خَضراى دمن]
1017-
«چشم غرّه شد به خَضراى دمن
عقل گويد بر محَكِّ ماش زن
اشاره است به حديث:
إيّاكُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَن
- كه در ذيل شماره (262) مذكور است.
[ص 212 احاديث مثنوى]
[شاخ جنّت]
1018-
«نى نبى فرمود جُود و مَحْمَده
شاخ جنّت دان به دنيا آمده
مراد آن حديث است كه در ذيل شماره (295) نقل شده است.
[ص 212 احاديث مثنوى]
[الْجَارُ ثُمَّ الدّار]
1019-
«پس تو هم الْجَارُ ثُمَّ الدّار گو
گر دلى دارى برو دلدار جو
اقتباسى از اين حديث است:
الْجَارُ قَبْلَ الدَّار وَ الرَّفيقُ قَبْلَ الطَّريق وَ الزَّادُ قَبْلَ الرَّحيل[1].
جامع صغير، ج 1، ص 143 كنوز الحقائق، ص 55 كه:
الْجَارُ ثُمَّ الدَّارُ
- هم روايت شده است. مجمع الامثال، ص 145 [ص 212 احاديث مثنوى]
[قصه مصرى و طلا]
1020-
«آن يكى درويش ز اطراف ديار
جانب تبريز آمد وام دار
مأخذ آن حكايتى است كه در كتاب المستجاد من فعلات الاجواد، تأليف ابو على محسن بن على التنوخى، طبع دمشق سنه 1365 قمرى، ص 176- 177 و در احياء العلوم ج 3، ص 173 و در كتاب كيمياى سعادت نقل شده و از مأخذ اخير الذكر در اينجا آورده مىشود:
ابو سعيد خرگوشى روايت كند كه در مصر مردى بود كه درويشان را چيزى فراهم
[1]- انتخاب همسايه قبل از( خريد) خانه؛ رفيق راه قبل از( رفتن به) مسافرت و تدارك سفر قبل از عزيمت در اولويت است.
كردى. يكى را فرزندى آمد و هيچ نداشت. گفت به نزديك او رفتم. بيامد و از هر كسى سؤال كرد و هيچ فتوحى نبود. مرا بر سر قبرى برد و بنشست و گفت خداى بر تو رحمت كناد! تو بودى كه اندوه درويشان بردى و هر چه بايستى مىدادى. امروز براى كودك اين مرد بسيار جهد كردم هيچ فتوحى نبود. پس برخاست و دينارى داشت. بدو نيم كرد و نيمى به من داد و گفت اين تو را وام دادم تا چيزى پيدا آيد. و اين مرد را محتسب گفتندى. گفت فراستدم و كار كودك بساختم. محتسب آن شب مرده را به خواب ديد كه گفت هر چه گفتى شنيدم امروز، ليكن ما را در خواب دستورى نيست. اكنون به خانه من رو و كودكان مرا بگوى تا آنجا كه آتش دان است بكنند. و پانصد دينار زر آنجا است به آن مرد دهند كه او را كودك آمده. محتسب ديگر روز برفت و چنان كه ديده بود بكرد پانصد دينار يافت.
فرزندان او را گفت خواب مرا حكمى نيست. اين زر ملك شماست برگيريد. گفتند كه او كه مرده است سخاوت مىكند ما كه زندهايم بخيلى كنيم رو بدان مرده ده. چنان كه گفته است. محتسب نزد آن مرد برد و آن مرد يك دينار برگرفت و دو نيم كرد و يكى نيمه عوض وام به او داد و گفت ديگر به درويشان ده كه مرا حاجت بيش از اين نبود.
[ص 213 قصص مثنوى]
[موسى بعد طور]
1021-
«روى موسى بارقى انگيخته
پيش رو او توبره آويخته
اشاره است به قصه ذيل:
مَكَثَ مُوسَى بَعْدَ مَا تَغَشَّاهُ نُور رَبِّ الْعَالَمينَ وَ انْصَرَفَ الَى قَوْمه ارْبَعينَ لَيْلَةً لَا يَرَاهُ احَدٌ الّا مَاتَ حَتَّى انَّهُ اتَّخَذَ لنَفْسه بُرْنُسًا وَ عَلَيْه بُرْقَعٌ لَا يُبْدى وَجْهَهُ لَاحَدٍ مَخَافَةَ انْ يَمُوتَ[1].
قصص الانبياء ثعلبى، ص 174، تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 124، رساله قشيريه، ص 41 [ص 214 قصص مثنوى]
[1]- حضرت موسى( در كوه طور) بر اثر تجلى نور خداوندى از حال رفت. وقتى به هوش آمد به مدت چهل شبانه روز( همان جا) ماند. آن گاه به سوى قومش باز گشت. در مراجعت هر كس چهره نورانى آن حضرت را مىديد آنچنان مجذوب مىشد كه جان مىسپرد. به همين جهت مدتها چهره خود را با نقاب مىپوشانيد از ترس اين كه مبادا كسى از آن همه نورانيت چهرهاش جان خود را از دست بدهد!
[در دل مومن بگنجيديم]
1022-
«ز اين حكايت كرد آن ختم رُسُل
از مليك لا يزال لَمْ يَزُل
كه نگنجيدم در افلاك و خلا
در عقول و در نفوس با عُلا
در دل مؤمن بگنجيدم چو ضيف
بى بىز چون و بىچگونه بىز كَيفْ
مقصود حديثى است كه در ذيل شماره (192) آمده است.
[ص 213 احاديث مثنوى]
[ «وصف آدم مظهر آيات اوست»]
1023-
«آدم اصطرلاب اوصاف علوست
وصف آدم مظهر آيات اوست
اشاره است به حديث:
انَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صورَته
- كه در ذيل شماره (595) نقل نموديم.
[ص 213 احاديث مثنوى]
[قصه شير و خرگوش]
1024-
«در چَه دنيا فتادند اين قرون
عكس خود را ديد هر يك چَه درون
اشاره است به حكايت شير و خرگوش مذكور در دفتر اول [رديف 64) [ص 214 قصص مثنوى]
[آينه مشكن خود را علاج كن]
1025-
«چون كه قبح خويش ديدىاى حسن
اندر آيينه، بر آيينه مزن
اشاره است به حكايت زنگى و آينه كه در دفتر دوم بيت 2347 آمده و در [رديف 347 از] كتاب ما مىتوان مأخذ آن را ملاحظه نمود.
[ص 214 قصص مثنوى]
[ما رَمَيْتَ اذْ رَمَيْتَ]
1026-
«ما رَمَيْتَ اذْ رَمَيْتَ خواجه است
ديدن او ديدن خالق شده است
از مضمون حديث مذكور در ذيل شماره (337) مستفاد است.
[ص 213 احاديث مثنوى]
[شاكر مردم شاكر خداست]
1027-
«شكر او شكر خدا باشد يقين
چون به احسان كرد توفيقش قرين
مبتنى است بر حديث ذيل كه به وجوه مختلف روايت شده است:
أَشْكَرُ النَّاس للَّه أَشْكَرُهُمْ للنَّاس، أَشْكَرُكُمْ للنَّاس أَشْكَرُكُمْ للَّه، أَشْكَرُكُمْ للَّه أَشْكَرُكُمْ للنَّاس[1].
جامع صغير، ج 1، ص 42، كنوز الحقائق، ص 13 [ص 213 احاديث مثنوى]
[ترك شكر خلق]
1028-
«ترك شكرش ترك شكر حق بود
حقِّ او لا شك به حق مُلْحَق بود
مستفاد است از اين خبر:
مَنْ لَمْ يَشْكُر النَّاسَ لَمْ يَشْكُر اللَّهَ[2].
جامع صغير، ج 2، ص 180 و با تفاوت اندك ص 182، كنوز الحقائق، ص 134 [ص 213 احاديث مثنوى]
[شكر از مخلوق]
1029-
«در قيامت بنده را گويد خدا
هين چه كردى آنچه دادم من تو را
گويد اى رب شكر تو كردم به جان
چون ز تو بود اصل آن روزى و نان
[1]- كسى خدا را شاكرتر است كه بيشتر شكر گزار مردم باشد. هر كس از شما بيشتر شكر گزار مردم باشد بيشتر شكر گزار خداست. كسى بيشتر شكر گزار خداست كه بيشتر شكر گزار مردم باشد.
[2]- كسى كه شكر گزار مردم نباشد شكر خدا را هم به جاى نياورده است.
گويدش حق، نه نكردى شكر من
چون نكردى شكر آن اكرام فَن
بر كريمى كردهاى ظلم و ستم
نه ز دست او رسيدت نعمتم
اشاره به خبر ذيل است:
يُؤْتَى بعَبْدٍ يَوْمَ الْقيَامَة فَيُوقَفُ بَيْنَ يَدَى اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ فَيَأْمُرُ به الَى النَّار فَيَقُولُ أَىْ رَبِّ امَرْتَ بي الَى النَّار وَ قَدْ قَرَأْتُ الْقُرْآنَ فَيَقُولُ اللَّهُ أَىْ عَبْدي إنِّي أَنْعَمْتُ عَلَيْكَ وَ لَمْ تَشْكُرْ نعْمَتي فَيَقُولُ أَىْ رَبِّ أَنْعَمْتَ عَلَىَّ بكَذا فَشَكَرْتُكَ بكَذا وَ أَنْعَمْتَ عَلَىَّ بكَذَا فَشَكَرْتُكَ بكَذَا فَلَا يَزَالُ يُحْصي النِّعَمَ وَ يُعَدِّدُ الشُّكْرَ فَيَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى صَدَقْتَ عَبْدى إلَّا أَنَّكَ لَمْ تَشْكُرْ مَنْ أَجْرَيتُ لَكَ نعْمَتي عَلَى يَدَيْه وَ إنِّى قَدْ آلَيْتُ عَلَى نَفْسي أَنْ لَا أَقْبَلَ شُكْرَ عَبْدٍ لنعْمَةٍ أَنْعَمْتُهَا عَلَيْه حَتَّى يَشْكُرَ مَنْ سَاقَهَا منْ خَلْقي إلَيْه[1].
سفينة البحار، ج 1، ص 710، شرح خواجه ايوب با تفاوتى در اسلوب [ص 214 احاديث مثنوى]
[نفرى همچون هزار]
1030-
«وَاحدٌ كَالالْف در رزم و كرم
صد چو حاتم گاه ايثار نعَم
به ذيل شماره (890) رجوع كنيد.
[ص 214 احاديث مثنوى]
[1]- روز قيامت وقتى بندهاى را در برابر خداى- عزّ و جلّ- نگه مىدارند و فرمان مىرسد كه او را در آتش جهنّم افكنيد، مىگويد: خدايا، دستور دادى مرا در آتش افكنند در حالى كه من قارى قرآن بودم. خطاب مىآيد بنده من، نعمتت دادم ولى شكر آن را به جاى نياوردى. مىگويد خدايا، فلان نعمتم دادى و من شكرش را به جاى آوردم. نعمت ديگرم دادى آن را هم شكر گفتم. او همين طور نعمتها و شكر آنها را بر مىشمارد. خداوند متعال مىفرمايد آنچه گفتى صحيح است امّا آن را كه وسيله رساندن نعمت من به تو بوده است شكر نكردهاى. و من به جان خودم سوگند خوردهام كه شكر گزارى بندهاى را نپذيرم مگر اين كه شكر رسانندگان نعمتم يعنى مردم را نيز به جاى آورده باشد.