كينههاى كهنهشان از مصطفى
محو شد در نور اسلام و صفا
اشاره است به خون ريزيها و جنگهاى اوس و خزرج كه آغاز آن حرب سمير و پايان آن يوم بعاث بود و بيش از صد سال به طول انجاميد و تفصيل آن در كامل ابن الاثير (طبع مصر، ج 1، ص 252- 240) و در مجمع الامثال (در ذكر ايام العرب) مذكور است.
و داستان اسلام آوردن آن دو قبيله كه در سيره ابن هشام (طبع مصر، ج 2، ص 38) و در كتب سيره و تواريخ نقل شده است. نيز رجوع كنيد به: تفسير طبرى، ج 4، ص 22 و ج 10، ص 22 و تفسير ابو الفتوح، ج 1، ص 617 [ص 83 قصص مثنوى]
[دايگىِ ماكيان و تخم بط!]
384-
تخم بطّى، گرچه مرغ خانگى
زير پرّ خويش كردت دايگى
مأخذ آن تمثيل ذيل است:
از عهد خُردَكى، اين داعى را واقعهاى عجب افتاده بود. كس از حال داعى واقف نى.
پدر من از من واقف نى. مىگفت تو اولا ديوانه نيستى، نمىدانم چه روش دارى؟ تربيت رياضت هم نيست و فلان نيست. گفتم يك سخن از من بشنو. تو با من چنانى كه خايه بط را زير مرغ خانگى نهادند. پرورد و بط بچگان برون آورد. بط بچگان كلان تَرَك شد. (ظ:
شدند) با مادر به لب جو آمدند. در آب در آمدند. مادرشان مرغ خانگى است. لب لب جو مىرود. امكان در آمدن در آب نى. اكنون اى پدر من دريا مىبينم مركب من شده است. و وطن و حال من اين است. اگر تو از منى يا من از توام در آ درين دريا. و اگر نه برو برِ مرغان خانگى. مقالات شمس، نسخه ولى الدين، ص 11.
چنانك مرغ آبى است در دريا رفت. مادر و برادران گرد مىگردند. امكان موافقت نه.
زيرا خايه بط زير مرغ نهند. بط بچگان برون مىآيند. بطان مىآيند به خشكى. آنها با آنها در مىآميزند. چو به دريا رفتند اينها تا لب آب آمدند كه واى رفت. مقالات شمس، نسخه فاتح، ورق 96 و جامى در نفحات الانس اين مطلب را در ضمن حكايتى از مجد الدّين بغدادى روايت مىكند: روزى شيخ مجد الدّين با جمعى از درويشان نشسته بود. سكرى بر وى غالب شد. گفت ما بيضه بط بوديم بر كنار دريا و شيخ ما شيخ نجم الدّين مرغى بود. بال تربيت
به سر ما فرود آورد. ما از بيضه بيرون آمديم. ما چون بيضه بط بوديم در دريا رفتيم و شيخ بر كنار دريا بماند.
[ص 84 قصص مثنوى]
(پايان دفتر دوم)
(دفتر سوم)
[تكيه بر «سه» سنّت پيغمبر است]
385-
«اى ضياء الحق حُسام الدين بيار
اين سوُم دفتر كه سُنّت شد سه بار
ظاهراً مبتنى است بر روايات ذيل:
كَانَ اذَا تَكَلَّمَ بكَلمَةٍ اعَادَهَا ثَلَاثاً حَتَّى تُفهَمَ عَنهُ وَ اذَا اتَىَ عَلى قَومٍ فَسَلَّمَ عَلَيهم سَلَّمَ عَلَيهم ثَلَاثاً[1].
بخارى، ج 1، ص 19
كَانَ رَسُولُ اللَّه (صَلّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) اذَا خُوطبَ في شَيءٍ ثَلَاثاً لَم يُرَاجع بَعدَ ثَلَاثٍ وَ كَانَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيه وَ سَلَّمَ يُكَرِّرُ الكَلَامَ ثَلَاثاً[2].
احياء العلوم، ج 2، ص 5
كَانَ النَّبيُّ يُعجبُهُ ان يَدعُوا ثَلَاثاً وَ يَستَغفرُ ثَلَاثاً[3].
مسند احمد، ج 1، ص 394، حلية الاولياء ج 4، ص 348، كنوز الحقائق، ص 105 جامع صغير، ج 2، ص 118
كَانَ يُعيدُ الكَلمَةَ ثَلاثاً لتُعقَلَ عَنهُ[4].
جامع صغير، ج 2، ص 118، مستدرك حاكم، ج 4، ص 273
كَانَ اذَا دَعَا ثَلَاثاً وَ اذَا سَأَلَ سَأَلَ ثَلَاثاً[5].
مكارم الأخلاق ص 23 و بحار الأنوار ج 16 ص 236 و احياء العلوم، ج 1، ص 216، مسلم، ج 5، ص 180
كَانَ يُوترُ بثَلَاثٍ[6].
عوالى اللئالى ج 1 ص 182 و اين حديث به صور مختلف در كنوز الحقائق، ص 107 روايت شده است. و يوسف بن احمد مولوى بيت مذكور را اشاره مىداند بدين روايت:
عَن عُثمَانَ بن عَفَّانَ انَّهُ دَعَا باناءٍ فَافرَغَ عَلى كَفَّيه ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَغَسَلَها ثُمَّ ادخَلَ بيَمينه فى المَاء فَمضَمضَ وَ استَنشَقَ ثَلَاثاً ثُمَّ غَسَلَ وَجهَهُ ثَلَاثاً وَ يَدَيه الى المرفَقَين ثَلَاثاً ثُمَّ مَسَحَ برَأسه ثُمَّ غَسَلَ رجلَيه الَى الكَعبَين ثَلَاثَ مَرَّاتٍ ثُمَّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّه (صَلّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله وَ سَلَّمَ) مَن تَوضَّأَ نَحوَ وُضُوئى هَذَا ثُمَّ صَلَّى رَكعَتَين غَفَرَ لَهُ مَا تُقَدَّمَ من ذَنبه[7].
المنهج القوى، ج 3، ص 7 [ص 71 احاديث مثنوى]
[1]-( پيامبر- ص-) هر گاه سخن مىگفت آن را سه بار تكرار مىكرد تا آن را خوب بفهمند و وقتى در جمعى وارد مىشد سلام مىكرد آن هم سه بار.
[2]- هنگامى كه در باره موضوعى پيامبر6را مورد خطاب قرار مىدادند و تا سه بار تكرار مىكردند آن حضرت( به منظور پرهيز از مجادله) كوتاه مىآمد و موضوع را فيصله مىداد. پيامبر خود نيز براى تأكيد سخنش را سه بار تكرار مىكرد.
[3]- پيامبر6دوست داشت هنگامى كه دعا و طلب مغفرت مىكند آن را تا سه بار تكرار نمايد.
[4]- پيامبر6سخن را سه بار تكرار مىكرد تا در بارهاش بهتر تعقل كنند.
[5]- آن حضرت وقتى دعا مىكرد آن را سه بار تكرار مىنمود و وقتى هم درخواست مىكرد سه بار تكرار مىشد.
[6]-( پيامبر- ص-) سخن( يا دعاى) خود را با سه بار تكرار كردن به صورت فرد( نه زوج) بيان مىنمود.
[7]- در باره عثمان بن عفان گفتهاند كه ظرف آبى خواست و به وسيله آن ابتدا در سه نوبت دستهاى خود را شست. آن گاه دست راستش را در آب كرد و سه بار مضمضه و استنشاق نمود. بعد سه بار صورتش را شست و همچنين دو دستش را تا مرفقها سه بار شست. بعد از آن سر را مسح كرد. سپس دو پايش را تا برآمدگى پشت پا شست. آن گاه گفت رسول خدا6فرموده است هر كس به همين صورت وضو بگيرد و با آن دو ركعت نماز بخواند خداوند همه گناهان گذشته وى را مىآمرزد.
[قصه فرزند فيل و انتقام]
386-
«آن شنيدى تو كه در هندوستان
ديد دانايى گروهى دوستان
مأخذ آن حكايتى است كه در حلية الاولياء، جلد دهم ص 161- 160 به شرح ذيل ذكر شده است:
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بنُ الحُسَين حَدَّثَنَا عَبد الوَاحد بن البَكرَ انَّ ابَا عَبد اللَّه القَلَانسى رَكبَ البَحرَ فى بَعض سيَاحَته فَعَصَفَت به الرِّيحُ فى مَركَبهم فَدَعَا اهلَ المَركَب وَ تَضَرَّعُوا وَ نَذَروا النُّذُورَ
وَ قَالُوا اى عَبد اللَّه كُلُّنَا قَد عَاهَدنَا اللَّهَ وَ نَذَرنَا نَذراً ان نَجَانَا اللَّهُ فَانذر انتَ نَذراً وَ عَاهد اللَّهَ عَهداً فَقُلتُ انَا مُتَجَرِّدُ منَ الدُّنيَا مَا لى وَ النَّذرُ فَالَحُّوا عَلىَّ فَقُلتُ للَّه علَىَّ نَذرٌ ان يَخلصنى اللَّهُ ممَّا انَا فيه لَا آكُلُ لَحمَ الفيل فَقَالُوا ايشٍ هَذَا النَّذرُ وَ هَل يَاكُلُ لَحمَ الفيل احَدٌ فَقُلتُ كَذَا وَقَعَ فى سرِّى وَ اجرَى اللَّهُ عَلَى لسَانى فَانكَسَرَت السَّفينَةُ وَ وَقَعَت فى جَمَاعَةٍ من اهلهَا الَى السَّاحل فَبقينَا ايَّاماً لَم نُذق ذُواقاً فَبَينَمَا نَحنُ قُعُودٌ اذَا بوَلَد فيلٍ فَاخَذُوهُ وَ ذَبَحُوهُ فَاكَلُوا لَحمَهُ وَ عَرَضُوا عَلىَّ اكلَهُ فَقُلتُ انَا نَذَرتُ وَ عَاهَدتُ اللَّهَ ان لَا آكُلَ لَحمَ الفيل فَاعتَلُّوا عَلىَّ بأنِّى مُضطَرٌّ وَلى فَسخُ العَهد لاضطرَارى فَابيتُ عَلَيهم وَ ثَبَتتُ عَلَى العَهد فَاكَلوُا وَ امتَلَأُوا وَ نَامُوا فَبَينَمَا هُم نيَامٌ اذ جَاءَت الفيلَةُ تَطلُبُ وَلَدَهَا وَ تَتبَعُ اثرَهُ فَلَم تَزَل تَشُمُّ وَاحداً وَاحداً فَكُلَّما شَمَّت من وَاحدٍ رَائحَةَ اللَّحم دَاسَتهُ برجلهَا او بيَدهَا فَقَتَلَتهُ حَتَّى قَتَلَتهُم كُلَّهُم ثُمَّ اقبَلَت الَىَّ فَلَم تَزَل تَشُمُّنى فَلَم تَجد منِّى رَائحَةَ اللَّحم فَادَارَت مُؤَخرهَا وَ اومَأَت بخُرطُومهَا اى اركب فَلَم اقف عَلَى مَا أَومَأَت فَرَفَعَت ذَنبَهَا وَ رجلَهَا فَعَلمتُ انَّهَا تُريدُ منِّى رُكُوبَهَا فَرَكبتُهَا فَاستَوَيتُ عَلَى شَيءٍ وَطىءٍ فَسَارَت بى سَيراً عَنيفاً الَى ان جَاءَت بى فى لَيلَةٍ الَى مَوضع زَرعٍ وَ سَوَادٍ وَ اومَأَت الىَّ ان انزلَ فَتَدَلَّت برجلهَا حَتَّى نَزَلتُ عَنهَا فَسَارَت سَيراً اشَدُّ من سَيرهَا بىفَلَمَّا اصبَحتُ رَأَيتُ زَرعاً وَ سَوَاداً وَ نَاساً فَحَمَلُونى الَى مَلكهم فَسَأَلَنى تَرجُمَانَهُ فَاخبَرتُهُ بالقصَّة وَ مَا جَرَى عَلَى القَوم فَقَالَ لى تَدرى كَم السَّيرُ الَّذي سَارَ بكَ اللَّيلَةَ فَقُلتُ لَا فَقَالَ سَيرَةُ ثَمَانيَةَ ايَّامٍ سَارت بكَ فى لَيلَةٍ فَلَبثتُ عندَهُم الَى ان حُملتُ وَ رَجَعتُ[1].
و همين حكايت را دميرى از حلية الاولياء در كتاب حياة الحيوان نقل مىكند (جلد 2 ص 393) و قاضى ابو على تنوخى در نشوار المحاضرة جلد دوم، طبع دمشق، صفحه 109- 107 به روايت جعفر خلدى صوفى و عوفى در جوامع الحكايات، باب نهم از قسم چهارم اين كرامت را به ابراهيم خوّاص نسبت مىدهند و ابن بطوطه اين كرامت را به ابو عبد اللّه خفيف منسوب مىكند.
رحله ابن بطوطه، طبع مطبعه تقدم، جلد اول، ص 134- نيز رجوع كنيد به كتاب الفرج بعد الشدة، طبع مصر، جلد 2، ص 80. [ص 87 قصص مثنوى]
[1]- محمد بن حسين از عبد الواحد بن بكر ماجراى سفر ابو عبد اللّه قلانسى را از زبان خودش چنين نقل كرد: در يكى از مسافرتهاى دريايى دچار طوفان شديم سرنشينان كشتى به دعا و تضرع و نذر و نياز پرداختند. آن گاه به من( ابو عبد اللّه) گفتند همان طورى كه ما با خدا پيمان بستيم و براى نجات خود نذر كرديم تو هم با خداى خويش نذر و نيازى داشته باش.
در جواب گفتم من از دنيا دل كندهام مرا چه به نذر كردن! ولى سرانجام به اصرار حاضران چنين نذر كردم: خدايا، اگر از خطر نجات يابم هرگز گوشت فيل نخواهم خورد! حاضران گفتند مگر كسى هم هست كه از گوشت فيل بخورد، اين چه نذرى است؟ پاسخ دادم اين چنين نذرى به دلم برات شد و خدا آن را بر زبانم جارى كرد. از قضا كشتى به سبب شكستگى مجبور شد به ساحلى فرود آيد. چند روزى آنجا مانديم. در آنجا از خوردنى خبرى نبود.
ناگهان بچه فيلى ظاهر شد. همسفران( به علت گرسنگى شديد) او را گرفتند و فورا ذبح كردند و به خوردن گوشتش پرداختند. به من هم تعارف كردند. من گفتم با توجه به نذرى كه كردهام هرگز از آن گوشت نخواهم خورد. گفتند چون شرايط اضطرارى است مىتوان آن را نقض كرد. ولى من همچنان به نذر خود وفادار ماندم. همسفران پس از اين كه سير شدند همگى به خواب رفتند. در اين هنگام فيل مادهاى سر رسيد. او در جست و جوى فرزندش بود همه جا را مىبوييد تا استخوانهاى فرزندش را يافت. آن گاه به سراغ خفتگان رفت. و چون دريافت كه آنها خورنده فرزندش هستند يكى يكى همه را با دست و پاى خود له مىكرد و به قتل مىرساند. بعد به سراغ من آمد. اما با بوييدن من خيلى زود دريافت كه من از گوشت فرزندش نخوردهام. چرخى زد و با خرطومش به من اشاره كرد كه سوار شو. من متوجه خواسته او نشدم. اما همين كه پا و دمش را بلند كرد فهميدم منظورش سوار شدن من است. من هم با سوار شدن بر پشتش آرامش يافتم. فيل به سرعت پيش مىرفت و شبانه مرا به زمين حاصل خيز و پر جمعيتى رسانيد.
سپس به من اشاره كرد كه پياده شوم و همزمان شكم خود را به زمين نزديك كرد.
من به راحتى پايين آمدم و بلافاصله فيل با سرعت آنجا را ترك كرد. صبحگاهان، چشمم به زراعت و انبوه مردم افتاد. فورا مرا نزد فرمانروايشان بردند. مترجمى از من سؤال مىكرد و من پاسخ مىدادم و ماجراى خود را به تمامى گفتم. وى پرسيد مىدانى در يك شب چه قدر راه را طى كردهاى؟ گفتم خير. گفت هشت روز راه را يك شبه پشت سر گذاشتهاى! اقامت من در آنجا خيلى طول نكشيد و سرانجام مرا سوار كردند و به سرزمين خويش برگرداندند.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[ «گفت اطفال مناند اين اوليا»]
387-
«گفت اطفال منند اين اوليا
در غريبى فرد از كار و كيا
به نظر يوسف بن احمد مولوى و عبد اللطيف عباسى اشاره است به حديث: [1]
الخَلقُ كُلُّهُم عيَالُ اللَّه[1].
المنهج القوى، ج 3، ص 20، لطائف معنوى، ص 111.
و از شبلى نقل كردهاند كه:
الصُّوفِيَّةُ اطفَالٌ فِي حِجرِ الحَقِ[2]. رساله قشيريه، طبع مصر، ص 127 [ص 72 احاديث مثنوى]
[حرمت اموال چون خونها بدان]
388-
«مال ايشان خون ايشان دان يقين
زان كه مال از زور آيد در يمين
اشاره است به حديثى كه به صور ذيل ديده مىشود:
[2]
حُرمَةُ مَال المُسلم كَحُرمَة دَمه[3].
[3] حلية الاولياء، ج 7، ص 334، جامع صغير، ج 1، ص 146، كنوز الحقائق، ص 57
انَّ اللَّهَ حَرَّمَ منَ المُسلم دَمَهُ وَ مَالَهُ[4].
[4] احياء العلوم، ج 3، ص 105 [5]
قتَالُ المُؤمن كُفرٌ أَكلُ لَحمه من مَعصيَة اللَّه حُرمَةُ ماله كَحُرمَة دَمه[5].
جامع صغير، ج 1، ص 63 [ص 72 احاديث مثنوى]
______________________________ [1]
عَنْ أَبي عَبْد اللَّه7قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّه6: الْخَلْقُ عيَالُ اللَّه فَأَحَبُّ الْخَلْق إلَى اللَّه مَنْ نَفَعَ عيَالَ اللَّه وَ أَدْخَلَ عَلَى أَهْل بَيْتٍ سُرُوراً (1).
كافى ج 2 ص 164 باب الاهتمام بأمور المسلمين و و با تفاوت در جامع صغير، ج 2، ص 11 و با تفاوت مختصر كنوز الحقائق، ص 62 [ص 10 احاديث مثنوى] (1) همه مردم خانواده خدايند. بنا بر اين كسى كه براى اين خانواده سودمندتر باشد و بر اهل خانهاى مسرت و خوشحالى بياورد نزد خدا محبوبترين خلق است و ادّعايش در خدا دوستى صادقتر است.
[2]
قَالَ النَّبيّ6: حُرِّمَ منَ الْمُسْلم دَمُهُ وَ مَالُهُ وَ أَنْ يُظَنَّ به ظَنَّ السَّوء.
كشف الريبة ص 21.
پيامبر6فرمود: ريختن خون و خوردن مال مسلمان و پندار بد و سوء ظن به او، حرام شده است.
[3] فقه القرآن ج 2 ص 74 بحار الأنوار ج 29 ص 407
[4] بحار الأنوار ج 72 ص 201
[5]
سبَابُ الْمُؤْمن فُسُوقٌ قتَالُ المُؤمن كُفرٌ أَكلُ لَحمه من مَعصيَة اللَّه حُرمَةُ ماله كَحُرمَة دَمه (3).
من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 377 و تفسير قمى ج 1 ص 74
[1]- مردم همگى اعضاى خانواده خدايند.
[2]- اهل تصوف كودكانى هستند كه در دامن حق پرورش مىيابند.
[3]- خوردن مال مسلمان حرام است همان طورى كه ريختن خونش حرام است.
[4]- خداوند ريختن خون و خوردن مال مسلمان را، حرام كرده است.
[5]- فحش و ناسزا به مؤمن فسق و جنگيدن با مؤمن، كفر و خوردن گوشت او عصيان بر خداوند است. تجاوز به اموال مؤمن همچون ريختن خون او حرام است.
[ «آن كه يابد بوى حق را از يمن»]
389-
«آن كه يابد بوى حق را از يمن
چون نيابد بوى باطل را ز من
مصطفى چون برد بوى از راه دور
چون نيابد از دهان ما بَخُور
اشاره به خبر ذيل است:
[1]
أَلَا إنَّ الْإيمَانَ يَمَانٍ وَ الحكمَةَ يَمَانيَةٌ وَ اجدُ نَفَسَ رَبِّكُم من قبَل اليَمَن[1].
مسند احمد، ج 2، ص 541 [2]
انِّي لَأَجدُ نَفَسَ الرَّحمَن من جَانب اليَمَن[2].
احياء العلوم، ج 3، ص 153 تَفُوحُ رَوَائحُ الجَنَّة من قبَل قَرَنٍ[3][3] سفينة البحار، ج 1، ص 53 [ص 73 احاديث مثنوى]
[نزد حق «سين» بلالش «شين» بُوَد/ بنگر اين «الهمد» و آن «الحمد» را]
390-
«آن بلال صدق در بانگ نماز
حَىَّ را هَىَّ همىخواند از نياز
ظاهراً مأخذ آن حديثى است موضوع و آن اين است:
سينُ بلالَ عندَ اللَّه شينٌ[4].
اللؤلؤ المرصوع، ص 40 در طبقات ابن سعد جزء سوم قسم اول ص 167 مطلبى ذكر شده است كه با حكايت فوق بى مناسبت نيست و ممكن است در تركيب آن دخيل باشد:
انَّ رَسُولَ اللَّه6امَرَ بلَالًا ان يُؤِّذِّنَ يَومَ الفَتح عَلَى ظَهر الكَعبَة فَاذَّنَ عَلَى ظَهرهَا وَ الحَارثُ بنُ هشَامٍ وَ صَفوَان بن امَيَّةَ قَاعدَان فَقَالَ احَدُهُمَا للآخَر انظُر الَى هَذَا الحَبَشىِّ فَقَالَ ان يَكرَهُهُ اللَّهُ يُغَيَّرَهُ[5].
______________________________ [1]
قَالَ رَسُولُ اللَّه6: أَلَا إنَّ الْإيمَانَ يَمَانٍ وَ الحكمَةَ يَمَانيَةٌ.
بحار الأنوار ج 22 ص 137.
رسول خدا6فرمودند: بدانيد ايمان از يَمَن برخاسته و حكمت به يمن منسوب است.
[2]
قَالَ رَسُولُ اللَّه6: إنِّ نَفَسَ الرَّحْمَن يَأْتيني من قبَل اليَمَن فَحُيِّيَتْ بذَلكَ النَّفَس صُورَةُ- الْإيمَان.
عوالي اللئالي ج 4 ص 47.
رسول خدا6فرمودند: براستى نسيم خداى رحمان از جانب يمن به سويم مىوزد و به سبب آن نما و صورت ايمان زنده گشت.
قَالَ رَسُولُ اللَّه6: إنَّ خَيْرَ الرِّجَال أَهْلُ الْيَمَن وَ الْإيمَانُ يَمَانٍ وَ أَنَا يَمَانيٌّ.
بحار الأنوار ج 56 ص 198 باب 23.
رسول خدا6فرمودند: بهترين مردان اهل يمن هستند و ايمان يمانى است و از يمن برخاسته و من يمانيم.
[3]
تَفُوحُ رَوَائحُ الجَنَّة من قبَل قَرَنٍ وَا شَوْقَاهُ إلَيْكَ يَا أُوَيْسَ الْقَرَني وَ مَنْ لَقيَهُ فَلْيَقْرَأْهُ منِّي السَّلامَ.
سفينة البحار، ج 1، ص 53 و بحار الأنوار ج 42 ص 155.
بوهاى خوش بهشت از جانب قَرَن (سرزمينى از يمن كه اويس از آن برخاسته است.) مىوزد، وه چقدر شوق ديدارت را دارم اى اويس قرنى، هر كه او را ملاقات كرد سلام مرا به او برساند.
[1]- بدانيد ايمان از يَمَن برخاسته و حكمت به يمن منسوب است و بوى خدايتان را از جانب يمن مىشنوم.( اشاره به اويس قرنى و ايمان و اخلاص اوست.)
[2]- من بوى خداى رحمان را از جانب يمن مىشنوم.
[3]- بوهاى خوش بهشت از جانب قَرَن( سرزمينى از يمن كه اويس از آن برخاسته است.) وزيده است.
[4]- سين بلال( در گفتن اسهَدُ به جاى اشهَدُ) در نزد خدا به منزله شين است.
[5]- رسول خدا6در فتح مكه، به بلال دستور داد بر بام كعبه اذان گويد. بلال اطاعت كرد. حارث بن هشام و صفوان بن اميه هر دو نشسته بودند و با هم گفت و گو مىكردند يكى از آن دو به ديگرى گفت اين حبشى را نگاه كن!( بهتر از او كسى براى اذان گفتن نبود؟) ديگرى جواب داد قطعاً با خواست و رضايت خدا بوده است و گر نه شخص ديگرى انتخاب مىشد.