[تيز بين هدهد نبيند دام را!]
98-
«چون سليمان را سراپرده زدند
پيش او مرغان به خدمت آمدند
مأخذ اين قصه روايتى است كه در قصص الانبياء ثعلبى ص 262 باختصار و در كتاب نثر الدّر از ابو سعد آبى مفصّلتر نقل شده و در تفسير قمى ج 2 ص 237 و در بحار الأنوار ج 14 ص 100 نيز آمده است و ما آن را از كتاب اخير در اين جا در مىآوريم:
كَانَ نَافعُ بْنُ الْأَزْرَق يَسْأَلُ ابْنَ عَبَّاسٍ عَن الْعلْم اوْ غَيْره وَ يَطْلُبُ منْهُ الاحتجَاجَ باللُّغَة وَ شعْر الْعَرَب فَيُجيبُهُ عَنْ مَسَائله وَ رَوَى ابُو عُبَيْدَةَ انَّهُ سَأَلَهُ فَقَالَ أَ رَأَيْتَ نَبىَّ اللَّه سُلَيْمَانَ عَلَيْه السَّلَامُ مَعَ مَا خَوَّلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اعْطَاهُ كَيْفَ عَنَى بالْهُدْهُد عَلَى قلَّته وَ ضَئُولَته فَقَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ انَّهُ احْتَاجَ الَى الْمَاء وَ الْهُدْهُدُ عَلَى قَمَّاء الارْض لَهُ كَالزُّجَاجَة يَرى بَاطنَهَا منْ ظَاهرهَا فَسَأَلَ عَنْهُ لذَلكَ فَقَالَ لَهُ ابْنُ الْازْرَق قفْ يَا وقّافُ كَيْفَ يَبْصُرُ مَا تَحْتَ الْارْض وَ الْفَخُّ يُغَطَّى لَهُ مقْدَارُ اصْبَعٍ منْ تُرَابٍ فَلَا يَبْصُرُهُ حَتَّى يَقَعُ فيه فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ وَيْحَكَ يَا ابْنَ الْازْرَق أَ مَا عَلمْتَ انَّهُ اذَا جَاءَ الْقَدَرُ عَمَى الْبَصَرُ[1].
نيز رجوع كنيد به: تفسير امام فخر، ج 1- ص 274.
و همين حكايت به صورت ديگر ولى با حفظ نتيجه در كتاب سندباد نامه، چاپ استامبول ص 336- 334 و در جوامع الحكايات، باب سيزدهم از قسم چهارم نقل شده. و هر چند اين روايت در دو كتاب اخير الذكر از حيث تفصيل و اجمال اندك اختلافى دارد ما آن را از روى جوامع الحكايات در اينجا مىآوريم:
آوردهاند كه وقتى هدهدى در صحرا مىپريد كودكى را ديد كه فخّى بر زمين مىنهاد.
گفت چه مىكنى؟ خواست گويد كه دام نهادهام تا مرغ گيرم. گفت فخى نهادهام تا هدهد گيرم. گفت تو كى توانى گرفت كه ديدم و دانستم. اين بگفت و بر پريد و بر سر درختى ساعتى بنشست و فراموش كرد. آن حال، كه كودك خاك بر روى فخ و دانه بر سر زمين
[1]- نافع بن ازرق هر گونه سؤال علمى داشت از ابن عباس مىپرسيد و پاسخ مستدل آن را به زبان و شعر عرب از وى مىخواست. ابن عباس نيز پاسخ مىداد.
از آن جمله ابو عبيده نقل كرده است كه يك بار ابن ازرق از ابن عباس پرسيد چرا سليمان نبى( ع) با آن همه اطرافيانى كه خداوند متعال در اختيارش گذاشته بود به پرنده كوچك و ضعيفى مانند هدهد روى مىآورد؟ ابن عباس پاسخ داد آن حضرت هر وقت به آب نياز پيدا مىكرد از هدهد كمك مىگرفت. و او از بالاترين نقطه محل آب را اگر چه زير زمين بود نشان مىداد. سببش آن بود كه پشت و روى زمين براى هدهد مثل شيشه قابل ديدن بود. ابن ازرق( با شگفتى و معترضانه) گفت اى ابن عباس بس كن! هدهد چطور زير زمين را مىبيند در حالى كه دامى را كه با خاك اندكى پوشيده شده نمىبيند و در آن گرفتار مىشود! ابن عباس گفت جاى تعجب نيست مگر نمىدانى وقتى اجل و سرنوشت كسى برسد چشم او( هر قدر تيز بين باشد) بسته مىشود.
بگذاشت و از دور برفت و پنهان شد، هدهد بيامد. دانه ديد و فخ نديد. قصد دانه كرد و فخ در گردن او محكم شد. كودك بيامد و گفت نمىگفتى كه مرا نتوانى گرفت كه من ديدم كه تو چه مىكنى؟ گفت آرى دير است تا گفتهاند اذَا جَاء الْقَضَا عَمَى الْبَصَرُ.
و همين حكايت را قانعى طوسى (از شعراى قرن هفتم معاصر مولانا) در كليله و دمنه منظوم اين گونه به نظم آورده است:
يكى روز از بامدادان، پگاه
يكى مرد صياد ديدم به راه
دو هدهد بر مرد ناهوشمند
بر ايشان قفس كرده زندان و بند
بدو گفتم اين را چه خواهى بها
كه من هر دو را كرد خواهم رها
بها دو درم كرد و بگذاشتم
كه در كينه خود همان داشتم
دل من بدان كار رخصت نداد
كه هر دو درم داد شايد به باد
به آخر توكّل بدان آوريد
كه اين هدهدان را ببايد خريد
بدادم درم بستدمْشان از اوى
به صحرا نهادم همان لحظه روى
من آن هر دو آزاد كردم ز بند
نشستند بالاى شاخى بلند
مرا هر دو آواز دادند زود
كه اين نيكويى، دولت تو نمود
نهان است گنجى به زير درخت
به پاداش اين، مر ترا داد بخت
تو آن گنج بردار و شادى نماى
به جز خير و نيكى مكن هيچ راى
مرا آمد آن گفت ايشان عجب
به پاسخ گشادم به گفتار لب
كه چون گنج بينيد زير زمين
نبينيد صيّاد را در كمين
كه آسانتان اندر آرد به دام
عجب دارم از پختگان كار خام
دل هر دو شد زين سخن جفت تاب
گشادند با من زبان در جواب
كه دام قضا هست دامى چنان
كه زان كس رهايى نيابد به جان
چو نازل شود ز آسمانها قضا
بدان جاودان داد بايد رضا
كه دفعى نگنجد بدان در ضمير
تو كار قضا بر دل آسان مگير
قضا چشم روشن كند تيره گون
به ذرّه شمارد كُه بيستون
چو زيشان شنيدم جوابى چنين
من آن گنج برداشتم از زمين
و مفاد اين حكايت را در اين قطعه از بوستان نيز توان ديد:
چنين گفت پيش زغن كركسى
كه نبود ز من دوربينتر، كسى
زغن گفت ازين در نشايد گذشت
بيا تا چه بينى بر اطراف دشت
شنيدم كه مقدار يك روزه راه
بكرد از بلندى به پستى، نگاه
چنين گفت ديدم گرت باور است
كه يك دانه گندم به هامون بر است
زغن را نماند از تعجّب شكيب
ز بالا نهادند سر در نشيب
چو كركس بر دانه آمد فراز
گره شد بر او پاى بندى دراز
ندانست از آن دانه خوردنش
كه دهر افكند دام در گردنش
نه آبستن دُرّ بود هر صدف
نه هر بار شاطر زند بر هدف
زغن گفت از آن دانه ديدن چه سود
چو بينايى دام خصمت نبود
شنيدم كه مىگفت گردن به بند
نباشد حذر با قدر سودمند
بوستان سعدى، طبع مرحوم فروغى، ص 160 [ص 14 قصص مثنوى] ظاهراً (بيت 1202) ناظر است به روايت ذيل: «وهب بن مُنَبه گويد مىدانى ساخته بود (سليمان) چهار فرسنگ در چهار فرسنگ. و تختى فرسنگى در فرسنگى. و شادُ روانى فرمود بالاى آن تخت از زر و سيم بافته گرد بر گرد به مرواريد بافته. آن گاه مرغان بيامدندى از هر جنسى هفتاد. پر در پر بافتندى چنان كه تخت وى همه سايه داشتندى.» قصص الانبياء، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 283. نيز تفسير سورآبادى، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ص 119. [ص 449 شرح مثنوى]
[ «چون قضا آيد شود دانش به خواب»]
99-
«چون قضا آيد شود دانش به خواب
مه سيه گردد بگيرد آفتاب
مأخذ آن در ذيل شماره (97) [1] [ص 449 شرح مثنوى]
[با كسان بودن همه دشوارى است]
100-
«ظلمت چَه به كه ظلمتهاى خلق
سَر نبُرد آن كس كه گيرد پاى خلق
ظاهراً مقتبس است از گفته جُنيد نهاوندى معروف به بغدادى: مُكَابَدَةُ الْعُزْلَة ايْسَرُ منْ مُدَارَاة الْخُلْطَة[1]. رساله قشيريّه، طبع مصر، ص 52- 50، كشّاف اصطلاحات الفنون در ذيل خلوت.
[ص 466 شرح مثنوى]
[ «چاه مُظلم گشت ظلم ظالمان»]
101-
«چاه مظلم گشت، ظلم ظالمان
اين چنين گفتند جمله عالمان
ظاهراً مستفاد است از مضمون حديث ذيل: [2]
اتَقُوا الظُّلْمَ فَإنَّ الظُّلْمَ ظُلُمَاتٌ يَوْمَ الْقيَامَة وَ اتَّقُوا الشُّحَ فَإنَّ الشُّحَّ أَهْلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ حَمَلَهُمْ عَلَى أَنْ سَفَكُوا دمَاءَهُمْ وَ اسْتَحَلُّوا مَحَارمَهُمْ[2].
مجموعة ورام ج 1 ص 56 باب الظلم مسلم، ج 8، ص 18 و جامع صغير، ج 1 ص 8 و با تفاوت مختصر- احياء العلوم، ج 3، ص 174 [ص 13 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] مستفاد است از مضمون حديث ذيل:
انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ انْفَاذَ أَمْرٍ سَلَبَ كُلَّ ذى لُبٍّ لُبَّهُ (1).
جامع صغير، ج 1، ص 66 و اين حديث بدين صورت هم روايت شده است:
اذَا أَرَادَ اللَّهُ انْفَاذَ قَضَائه وَ قَدَره سَلَبَ ذَوى الْعُقُول عُقُولَهُمْ حَتّى يُنْفَذُ فيهمْ قَضَاؤُهُ وَ قَدَرُهُ فَاذَا مَضَى امْرُهُ رَدَّ الَيْهمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَت النَّدَامَةُ (2).
جامع صغير، ج 1، ص 17
انَّ اللَّهَ اذَا ارَادَ امْضَاءَ امْرٍ نَزَعَ عُقُولَ الرِّجَالَ حتّى يُمْضى امْرَهُ فَاذَا امْضَاهُ رَدَّ الَيْهمْ عُقُولَهُمْ وَ وَقَعَت النَّدَامَةُ (3).
جامع صغير، ج 1، ص 66 (1) وقتى خداوند اراده كرد كارى تحقق يابد عقل هر عاقلى را (موقتاً) از وى سلب مىكند. (تا مانع تحقق آن كار نشود).
(2) وقتى خداوند اراده كرد مشيّتش تحقق يابد عقل خردمندان را از آنان سلب مىكند. همين كه آن امر تحقق يافت عقلشان را به آنان باز مىگرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مىگيرد.
(3) وقتى خدا اراده كرد كارى تحقق يابد عقل مردان را از آنان مىگيرد. همين كه آن امر متحقّق شد عقلشان را به آنان باز مىگرداند. آن وقت است كه پشيمانى آنان را فرا مىگيرد.
[2]
عن جابر بن عبد الله يرفعه قَالَ: اتَقُوا الظُّلْمَ فَإنَّ الظُّلْمَ ظُلُمَاتٌ يَوْمَ الْقيَامَة وَ اتَّقُوا الشُّحَ فَإنَّ الشُّحَّ أَهْلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ حَمَلَهُمْ عَلَى أَنْ سَفَكُوا دمَاءَهُمْ وَ اسْتَحَلُّوا مَحَارمَهُمْ.
مجموعة ورام ج 1 ص 56 باب الظلم
[1]- كناره گرفتن و گوشهگيرى گر چه سخت است امّا از همنشينى و مصاحبت با ديگران آسانتر است.
[2]- از ظلم بپرهيزيد كه منشأ ظلمتهاى روز قيامت است و نيز از بخل اجتناب ورزيد كه گذشتگان شما را هلاك كرد و آنان را تا به آنجا رسانيد كه خون يكديگر را ريختند و محارم را بر خود حلال كردند.
[هر كه چاهى كَند در آن اوفتاد]
102-
«اى كه تو از ظلم چاهى مىكَنى
از براى خويش دامى مىكُنى
مأخوذ است از روايت ذيل:
مَنْ حَفَرَ لَاخيه حُفْرَةً وَقَعَ فيهَا. [1]
كه مؤلف اللؤلؤ المرصوع در باره آن (ص 79) گويد:
لَيْسَ بحَديثٍ وَ مَعْنَاهُ صَحيحٌ؛ وَ لَا يَحيقُ الْمَكْرُ السَّىِءُ الَّا باهْله[1].
[ص 14 احاديث مثنوى]
[زيركىِّ مؤمن از نور خداست]
103-
«مؤمن ار يَنْظُرْ بنُور اللّه نبود
غيب، مؤمن را برهنه چون نمود
اشاره است بدين حديث: [2]
اتَّقُوا فرَاسَةَ الْمُؤْمن فَإنَّهُ يَنْظُرُ بنُور اللَّه عَزَّ وَ جَلَ[2]
جامع صغير، ج 1، ص 8 و از مولاى متقيان على-7- روايت كردهاند:
اتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمنينَ فَإنَّ اللَّهَ تَعالَى جَعَلَ الْحَقَّ عَلَى أَلْسنَتهم[3].
شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 387 كَانَ ابُو الدَّرْدَاء يَقُولُ الْمُؤْمنُ مَنْ يَنْظُرُ بنُور اللَّه منْ وَرَاء ستْرٍ رَقيقٍ[4]. احياء العلوم، ج 3 ص 18 [ص 14 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] از احاديث ذيل مىتوان اين موضوع را استفاده نمود:
عَنْ أَبي جَعْفَرٍ7في قَوْل اللَّه تَبَارَكَ وَ تَعَالَى:إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَقَالَ: هُمُ الْأَئمَّةُ:قَالَ رَسُولُ اللَّه6اتَّقُوا فرَاسَةَ الْمُؤْمن فَإنَّهُ يَنْظُرُ بنُور اللَّه في قَوْلهإِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ.
وسائلالشيعة ج 12 ص 38 باب 20- باب استحباب توقي فراسة المؤمن ح 15579.
امام باقر7درباره گفتار خداى متعال:" به يقين در اين، نشانههايى است براى هوشياران" (سوره حجر آيه 75) فرمودند: آنها، امامان هستند. رسول خدا6در ارتباط با همين آيه فرمودند: از فراست و زيركى مؤمن بپرهيزيد كه براستى با نور خدا مىنگرد.
قَالَ النَّبيُّ6: اتَّقُوا فرَاسَةَ الْمُؤْمن فَإنَّهَا لَا تُخْطئْ.
شرحنهجالبلاغة ج 11 ص 218.
رسول خدا6فرمودند: از فراست و زيركى مؤمن بپرهيزيد كه براستى خطا ناپذير است.
وَ قَالَ عَليٌّ7: اتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمنينَ فَإنَّ اللَّهَ تَعَالَى جَعَلَ الْحَقَّ عَلَى أَلْسنَتهمْ.
نهجالبلاغة ص 529 ح 309.
حضرت علي7فرمودند: از گمانهاى مؤمنين بپرهيزيد كه بيقين خداوند متعال حق را در زبان آنان قرار داده است.
و در عباراتى زيبا ديلمى در ارشاد القلوب به بيان مطلب مىپردازد:
وَ رُويَ عَنْ أُوَيْسَ رَحمَهُ اللَّهُ لَمَّا قَصَدَهُ حَيَّانُ بْنُ هرم، قَالَ لَهُ حينَ رَآهُ: السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَخي حَيَّانَ بْنَ هرم، فَقَالَ لَهُ: منْ أَيْنَ لَكَ مَعْرفَتي وَ لَمْ تَرَني؟ فَقَالَ لَهُ: الْمُؤْمنُ يَنْظُرُ بَنُور اللَّه.
وَ إَنَّ أَرْوَاحَ الْمُؤمنينَ تَسْأَمُ كَمَا تَسْأَمُ الْخَيْلُ وَ الْفرَاسَةُ أَنْوَارٌ سَطَعَتْ في الْقُلُوب بحَقَائق الْإيمَان وَ مَعْرفَةٌ تَمَكَّنَتْ في النُّفُوس فَصَدَرَتْ منْ حَالٍ إلَى حَالٍ حَتَّى شَهدَت الْأَشْيَاءَ منْ حَيْثُ أَشْهَدَهَا سَيِّدُهَا وَ مَوْلَاهَا فَنَطَقَتْ عَنْ ضَمَائر قَوْمٍ وَ أَمْسَكَتْ عَنْ آخَرينَ وَ الْفرَاسَةُ أَيْضًا نَتيجَةُ الْيَقين وَ طَريقُ الْمُؤْمنينَ.
وَ سُئلَ النَّبيُّ6عَنْ قَوْله تَعَالَى:فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِقَالَ: يَقْذفُ في قَلْبه نُورًا فَيَنْشَرحْ وَ يَتَوَسَّعْ.
وَ التَّفَرُّسُ منْ خَوَاصِّ أَهْل الْإيمَان، سَطَعَتْ في قَلْبه أَنْوَارٌ فَأَدْرَكَ بهَا الْمَعَانيَ. وَ مَنْ غَضَّ بَصَرَهُ عَن الْمَحَارم، وَ أَمْسَكَ نَفْسَهُ عَن الشَّهَوَات، وَ عَمَّرَ بَاطنَهُ بصَفَاء السَّريرَة وَ مُرَاقَبَة اللَّه تَعَالَى، وَ ظَاهرَهُ باتِّبَاع الْكتَاب وَ السُّنَّة، وَ لَمْ يُدْخلْ مَعدَتَهُ الْحَرَامَ، وَ حَرَسَ لسَانَهُ منَ الْكذْب وَ الْغيبَة وَ لَغْو الْقَوْل لَمْ تُحَطَّ فرَاسَتُهُ.
وَ يَنْبَغي لمَنْ جَالَسَ أَهْلَ الصِّدْق أَنْ يُعَاملَهُمْ بالصِّدْق، فَإنَّ قُلُوبَهُمْ جَوَاسيسُ الْقُلُوب، وَ يَنْبَغي السُّكُونُ مَعَهُمْ لقَوله تَعَالَى:يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ، يَعْني: الْمَعْلُومَ لَهُمُ الصِّدْقُ، وَ هُمْ أَهْلُ بَيْت مُحَمَّدٍ6، وَ الدَّليلُ عَلَى صدْقهمْ قَوْلُهُ تَعَالَى:إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.
وَ الْكذْبُ أَيْضًا رجْسٌ.
وَ قَالَ6: إنِّي تَاركٌّ فيكُمُ الثِّقْلَيْن مَا إنْ تَمَسَّكْتُمْ بهمَا لَنْ تَضلُّوا بَعْدي كتَابَ اللَّه وَ عتْرَتي أَهْلَ بَيْتي وَ إنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرقَا حَتَّى يَردَا عَلَيَّ الْحَوْضَ.
إرشادالقلوب ج 1 ص 131.
چنين روايت شده است كه وقتى حيان ابن هرم به ديدار اويس قرنى آمد، تا چشم اويس به او افتاد گفت: سلام بر تو اى برادرم حيان ابن هرم، حيان با تعجب پرسيد: از كجا مرا شناختى با آنكه مرا نديده بودى؟! اويس در جواب فرمود: مؤمن با نور خدا مىنگرد.
... فراست و تيزبينى انواريست كه با حقايق ايمان در دلها مىتابد و عرفان و شناختيست كه در نفسها مىنشيند، از حالتى به حالتى ديگر سر برون آورد و رشد كند تا آنكه شاهد حقيقت اشياء شود [كه سرمنشأ هستى او را آگاه كرده] پس سخن از باطن و درون برخى گويد و برخى ديگر را وانهد.
فراست و تيزبينى نتيجه يقين و طريقه مؤمنان است.
از رسول خدا6درباره آيه 125 سوره انعام" آنكس را كه خدا بخواهد هدايت كند، سينهاش را براى پذيرش اسلام، گشاده گرداند" سؤال شد، در پاسخ فرمود: نورى در قلبش نهد پس شرح صدر پيدا كند (و آماده پذيرش حقيقت اسلام گردد) فراست از خصوصيات اهل ايمان است، انواريست كه در قلبشان تابيده و بدان حقيقت را درك كنند.
و كسى كه چشمش را از حرام پوشانيده، مهار نفس را از هوسهايش برگرفته، با صفاى درون، مراقبت و توجه به خداى بزرگ، باطنش را آباد كرده و با پيروى از قرآن و سنت، ظاهرش را آراسته، در معدهاش حرام جاى نداده، و زبانش را از دروغ، غيبت و كلام بيهوده، پاس داشته، اين شخص، فراست و تيزبينيش پايمال نشده است.
شايسته است كسى كه با اهل صدق و راستى مىنشيند با آنان با راستى معامله كند كه براستى دلهاى آنان جاسوسان قلوبند.
با آنان همواره همنشين بودن سزاوار است به دليل آيه 119 سوره توبه:" اى كسانى كه ايمان آوردهايد، تقواى الهى پيشه كنيد و با صادقان باشيد" يعنى آنان كه هميشه قرين صدق و راستىاند، يعنى: اهلبيت پيامبر6، دليل بر صدق و راستيشان كلام خداى متعال است كه در آيه 33 سوره احزاب مىفرمايد: خداوند فقط مىخواهد هر پليدى و گناه را از شما اهلبيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد.
و دروغ نيز رجْس است و اهلبيت از آن دورند.
و پيامبر6فرمود: به يقين من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى مىگذارم كه اگر به آن دو تمسك جوييد هرگز گمراه نشويد، كتاب خدا و عترت من، اهلبيت من، و آنان براستى از هم جدا نمىشوند تا در روز رستاخيز بر من وارد شوند.
قَالَ رَسُولُ اللَّه ص اتَّقُوا فرَاسَةَ الْمُؤْمن فَإنَّهُ يَنْظُرُ بنُور اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ.
الكافي ج 1 ص 218 و جامع صغير، ج 1، ص 8
[2] تحفالعقول ص 92 در خطبه معروف به الوسيلة از امير المؤمنين7و در غررالحكم ص 419 باب جملة من علائم شر الإخوان ح: 9606- و ح: 9608- با اندكى تفاوت.
[1]- كسى كه براى برادرش چاهى كَند خودش در آن خواهد افتاد. مؤلف كتاب اللؤلؤ المرصوع گفته است مطلب فوق حديث نيست ولى معنايش صحيح است.( و هر قصد سويى سرانجام دامن گير صاحبش مىشود- قسمتى از آيه 43 سوره فاطر.)
[2]- از تيز بينى مؤمن حذر كنيد زيرا با نور خداى- عزّ و جلّ- مىبيند.
[3]- گمان و برداشت اهل ايمان را جدّى بگيريد زيرا خداوند متعال حقيقت را بر زبان آنان جارى مىكند.
[4]- ابو دردا مىگفت: مؤمن كسى است كه از وراى پردهاى نازك، با نور خدا مىبيند.
[هان جهاد نفس غزو اكبر است]
104-
«اى شهان كُشتيم ما خصم برون
ماند خصمى زو بَتَر در اندرون
مستفاد است از مضمون اين حديث:
قَدمتُمْ منَ الْجهَاد الْاصْغَر الَى الْجهَاد الْاكْبَر مُجَاهَدَة الْعَبْد هَوَاهُ[1]. [1]
كنوز الحقائق، ص 90
قَدمْتُمْ خَيْرَ مَقْدَمٍ وَ قَدمْتُمْ منَ الْجهاد الْأَصْغَر الَى الْجهَاد الْاكْبَر مُجَاهَدَة الْعَبْد هَوَاهُ[2].
جامع صغير، ج 2، ص 85 و غزالى آن را جزء اقوال صحابه شمرده است (احياء العلوم ج 2، ص 165) و باز در مورد ديگر جزء احاديث مىآورد (همان كتاب، ج 3، ص 6) و در مستدرك اين روايت به صورت ذيل نقل شده است:
عَنْ علىّ7إنَّ رَسُولَ اللَّه6بَعَثَ سَريَّةً فَلَمَّا رَجَعُوا قَالَ مَرْحَباً بقَوْمٍ قَضَوُا الْجهَادَ الْأَصْغَرَ وَ بَقيَ عَلَيْهمُ الْجهَادُ الْأَكْبَرُ فقيلَ يَا رَسُولَ اللَّه وَ مَا الْجهَادُ الْأَكْبَرُ قَالَ جهَادُ النَّفْس[3].
نَرْوى انَّ سَيِّدَنَا رَسُولَ اللَّه6رَأى بَعْضَ اصْحَابه مُنْصرفاً منْ بَعْثٍ كَانَ بَعَثَهُ وَ قَد انْصَرَفَ بشَعْثه وَ غُبَار سَفَره وَ سلَاحه يُريدُ مَنْزلَهُ فَقَالَ6انْصَرَفْتَ منَ الْجهَاد الْأَصْغَر الَى الْجهَاد الْأَكْبَر فَقَالَ لَهُ أَ وَ جهَادٌ فَوْقَ الْجهَاد بالسَّيْف قَالَ جهَادُ الْمَرْء نَفْسَهُ[4].
مستدرك، ج 2.
ص 270 و مضمون آن موافق است با حديث ذيل كه در همان كتاب (ص 270) ملاحظه مىشود.
قَالَ رَسُولُ اللَّه6افْضَلُ الْجهَاد مَنْ جَاهَدَ نَفْسَهُ الَّتي بَيْنَ جَنْبَيْه
[5].
[ص 14 احاديث مثنوى] ... نظير آن گفته يكى از حكماى يونان است: اشَدُّ الْجهَاد مُجَاهَدَةُ الْانْسَان غَيْظَهُ[6].
مختار الحكم، طبع مادريد، ص 340 و جملهاى كه به بطلميوس نسبت دادهاند: النَّفْسُ
______________________________ [1]
عَنْ مُوسَى بْن جَعْفَرٍ عَنْ أَبيه عَنْ آبَائه عَنْ أَمير الْمُؤْمنينَ:قَالَ إنَّ رَسُولَ اللَّه6بَعَثَ سَريَّةً فَلَمَّا رَجَعُوا قَالَ مَرْحَباً بقَوْمٍ قَضَوُا الْجهَادَ الْأَصْغَرَ وَ بَقيَ عَلَيْهمُ الْجهَادُ الْأَكْبَرُ قيلَ يَا رَسُولَ اللَّه وَ مَا الْجهَادُ الْأَكْبَرُ فَقَالَ جهَادُ النَّفْس وَ قَالَ6إنَّ أَفْضَلَ الْجهَاد مَنْ جَاهَدَ نَفْسَهُ الَّتي بَيْنَ جَنْبَيْه.
وسائلالشيعة ج 15 ص 163 باب وجوب جهاد النفس ح 20216.
[1]-( اكنون بيشتر مواظب باشيد، زيرا) از جهاد اصغر به جهاد اكبر- كه جهاد انسان با هواى نفس خويش است- روى آورديد.
[2]-( از اين كه فاتحانه ميدان جنگ را پشت سر گذاشتيد) مقدمتان گرامى!( اكنون بيشتر مواظب باشيد، زيرا) از جهاد اصغر به جهاد اكبر- كه جهاد انسان با هواى نفس خويش است- روى آوردهايد.
[3]- حضرت امام موسى بن جعفر از پدرانش از حضرت على(7) نقل كرده است كه رسول خدا(6) رزمندگانى را( براى جهاد با كفّار و مشركين) بسيج كرد. وقتى باز گشتند به ايشان فرمود آفرين بر شما كه جهاد اصغر را پشت سر گذاشتيد و اينك جهاد اكبر را پيش رو داريد. پرسيدند اى رسول خدا جهاد اكبر چيست؟ فرمود جهاد با نفس. و رسول خدا(6) فرمود: برترين جهاد جهاد انسان با نفس خويش است همان كه بين دو پهلوى اوست.
[4]- از سرورمان رسول خدا(6) نقل شده كه وقتى يكى از اصحابش از جبهه باز گشته بود در حالى كه گرد و غبار سفر را پاك مىكرد و سلاح را به زمين مىگذاشت تا به خانه رود، به وى فرمود از جهاد اصغر باز گشتى اما جهاد اكبر را پيش رو دارى.( صحابى، شگفت زده) پرسيد مگر جهادى بالاتر از جهاد با شمشير هم هست؟ پيامبر6فرمود آرى جهاد انسان با نفس خويش.
[5]- رسول خدا(6) فرمود برترين جهاد جهاد انسان با نفس خويش است همان كه بين دو پهلوى اوست.
[6]- سختترين جهاد جهاد انسان با خشم خويش است. نفس قوىترين دشمن انسان است.
اغْلَبُ عَدُوٍ[1]. مختار الحكم، ص 255 [ص 482 شرح مثنوى]
[هست دوزخ نعره زن: هَل من مَزيد؟]
105-
«عالَمى را لقمه كرد و در كشيد
معدهاش نعره زنان هل من مزيد
حق قدم بر وى نهد از لا مكان
آنگه او ساكن شود در كن فكان
مأخوذ است از اين حديث:
يُقَالُ لجَهَنَّمَ هَلْ امْتَلَأَت وَ تَقُولُ هَلْ منْ مَزيدٍ فَيَضَعُ الرَّبُّ تَبَارَكَ وَ تَعَالىَ قَدَمَهُ عَلَيْهَا فَتَقُولُ قَطْ قَطْ[2].
بخارى، ج 3، ص 124
[1]- نفس چيرهترين دشمن است.
[2]- وقتى خطاب به جهنم گفته مىشود( با پذيرفتن اين همه دوزخى) سير شدى؟ جواب مىدهد بيش از اين لازم است![ سوره ق آيه 30] تا اين كه پاى قدرت خداوند بر سر او فرود مىآيد( و محدودش مىكند) آنگاه جهنّم مىگويد بس است. ديگر ظرفيتم كامل شد.
فَامَّا النَّارُ فَلَا تَمْتَلىُ فَيَضَعُ قَدَمَهُ عَلَيْهَا فَتَقُولُ قَطْ قَطْ فَهُنَالكَ تَمْتَلىُ وَ يَزْوى بَعْضُهَا الَى بَعْضٍ[1].
مسلم، ج 8، ص 151 عَنْ انَسٍ لَا تَزَالُ جَهَنَّمُ تَقُولُ هَلْ منْ مَزيدٍ فَيَدْلَى فيهَا رَبُّ الْعَالَمينَ قَدَمَهُ فَيَنْزَوى بَعْضُهَا الَى بَعْضٍ فَتَقُولُ قَطْ بعزَّتكَ[2]. ردّ الدارمى على بشر المريسى، طبع مصر، ص 69 [1] [ص 15 احاديث مثنوى]
[گفت احمد6اين جهاد اكبر است]
106-
«قَدْ رَجَعْنَا منْ جهَاد الْاصْغريم
با نبى اندر جهاد اكبريم
رجوع كنيد به شماره (104) در همين كتاب.
[ص 15 احاديث مثنوى]
______________________________ [1] در كتاب: الطرائف ج 2 ص 349 في باب «عقائد المجسمة و ردّها» از كتاب: الجمع بين الصحيحين للحميدي اين احاديث جعلى را (كه دلالت جسم داشتن خداوند سبحان دارد) مىآورد و رد مىكند.
[1]- اما آتش جهنّم( به رغم جا دادن آن همه دوزخى در خود) باز سير نمىشود تا اين كه پاى قدرت خداوند بر سر او فرود مىآيد( و محدودش مىكند) آن گاه مىگويد بس است. ديگر ظرفيتم كامل شد. آرى جهنم اين گونه سير و پر مىشود.
[2]- از انَس چنين نقل شده است: جهنّم( به رغم در خود جاى دادن آن همه دوزخى) باز درخواست پذيرش بيشتر مىكند، تا اين كه خداوند پاى قدرت خويش را بر آن گذاشته و متراكم و يكپارچهاش مىسازد. آن گاه جهنم مىگويد خدايا به عزّتت سوگند كه ديگر ظرفيتم كامل شد.