[ «دو رياست جو نگنجد در جهان»]
744-
«صد خورنده گنجد اندر گرد خوان
دو رياست جُو نگنجد در جهان
مناسب است با مضمون خبر ذيل:
مَا ضَاقَ مَجْلسٌ بمُتَحَابَّيْن[1].
جامع صغير، ج 2، ص 145، كنوز الحقائق، ص 117 [ص 152 احاديث مثنوى]
[ «هست الوهيّت رداى ذو الجلال»]
745-
«هست الوهيّت رداى ذو الجلال
هر كه در پوشد بَر او گردد وبال
به حديث مذكور در ذيل شماره (667) ناظر است.
[ص 152 احاديث مثنوى]
[ «پرّ خود مىكند طاووسى به دشت»]
746-
«پر خود مىكَند طاووسى به دشت
يك حكيمى رفته بود آنجا به گشت
مأخذ آن ابيات ذيل است از سعد الدين شرف الحكما كافى البخارى.
طاووس را بديدم مىكَند پرّ خويش
گفتم مكُن كه پرّ تو با زيب و با فر است
بگريست زار زار و مرا گفت اى حكيم
آگه نيى كه دشمن جان من اين پر است
اى خواجه پرّ و بال تو مىدان كه زر تو است
زيرا كه شخص پاك تو طاووس ديگر است
لباب الالباب، ج 2، ص 380 [ص 161 قصص مثنوى]
[1]- دوست، دو نفر هم كه بشوند، جا را تنگ نمىكنند.( چهل درويش در گليمى بخسبند ... گلستان سعدى)
[ «هين مكن خود را خَصى رهبان مشو»]
747-
«هين مكن خود را خَصى رُهبان مشو
زان كه عفّت هست شهوت را گرو
مبتنى است بر خبر ذيل:
رَدَّ رَسُولُ اللَّه6عَلَى عُثْمانَ بْن مَظْعُونٍ التَّبَتُّلَ وَ لَوْ أَذنَ فيه لَاخْتَصَيْنَا[1].
حلية الاولياء، ج 1، ص 93، نهايه ابن اثير، ج 1، ص 59 به حذف ذيل خبر [ص 153 احاديث مثنوى]
[حق جزاى روزه مؤمن شود]
748-
«عاشقان را شادمانى و غم اوست
دست مزد و اجرت خدمت هم اوست
مناسبست با مضمون اين روايت:
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى كُلُّ عَملَ ابْنُ آدَمَ لَهُ إلَّا الصِّيَامَ فَإنَّهُ لى وَ انَّا أَجْزى به[2].
جامع صغير، ج 2، ص 80 و با مختصر اختلاف ص 50، احياء العلوم، ج 1، ص 161، اتحاف السادة المتقين، ج 4، ص 188، وافى فيض، ج 7، ص 5.
بنا بر آن كه فعل در جمله: وَ انَا اجْزَى به- مجهول خوانده شود.
[ص 153 احاديث مثنوى]
[1]- رسول خدا6عثمان بن مظعون را منع كرد از اين كه در تجرد و بى بىهمسرى زندگى كند. اگر پيامبر( به تجرد و بىهمسرى) اذن مىداد ما( اصحاب آن حضرت) خود را اخته مىكرديم.
[2]- خداى متعال فرمود آدمى هر عبادتى را انجام دهد به خودش اختصاص دارد به جز روزه كه براى من است و من پاداش آن را مىدهم.( يا، و من پاداش آن هستم.)
[هست با عشق مَجازى ننگها]
749-
«غير معشوق ار تماشايى بود
عشق نبود هرزه سودايى بود
مناسب است با مضمون روايتى كه در ذيل شماره (26) مذكور افتاد.
[ص 153 احاديث مثنوى]
[آخرت حسرتگه انسان بُوَد]
750-
«زين بفرموده است آن آگه رسول
كه هر آن كاو مُرد و كرد از تن نزول
نبود او را حسرت نقلان و موت
ليك باشد حسرت تقصير و فَوت
ظاهراً مقصود اين روايت است:
مَا منْ احَدٍ يَمَوتُ إَلَّا نَدمَ إنْ كَانَ مُحسناً نَدمَ أَنْ لَا يَكُونَ ازْدَادَ وَ إنْ كَانَ مُحْسناً نَدمَ أَنْ لَا يَكُونَ نُزعَ[1].
حلية الاولياء، ج 8، ص 178، جامع صغير، ج 2، ص 147 و يوسف بن احمد مولوى اين روايت را نقل مىكند:
مَا عَلَى الارض نَفْسٌ تَمُوتُ وَ لَهَا عنْدَ اللَّه خَيْرٌ تُحبُّ انْ تَرْجَعَ الَيْكُمْ وَ لَهَا خَيْرُ الدُّنيَا وَ مَا فيهَا[2].
المنهج القوى، ج 5، ص 98 [ص 153 احاديث مثنوى]
[ «عُجب آرد مُعجبان را صد بلا»]
751-
«اين سلاح عُجب من شد اى فتى
عُجب آرد مُعجَبان را صد بلا
ناظر است به حديث ذيل:
ثَلَاثٌ مُهْلكَاتٌ شُحٌّ مُطَاعٌ وَ هَوىً مُتَّبَعٌ وَ إعْجَابُ الْمَرء بنَفْسه وَ ثَلَاثٌ مُنْجيَاتٌ خَشْيَةُ اللَّه فى السِّرِّ وَ العَلَانيَة وَ الْقَصْدُ فى الْفَقْر وَ الْغنَى وَ الْعَدْلُ في الْغَضَب وَ الْرِّضَا[3].
حلية الاولياء، ج 2، ص 343، جامع صغير، ج 1، ص 137 و با حذف ذيل روايت، حلية الاولياء، ج 3، ص 219، خصال صدوق، طبع تهران، ج 1، ص 76- 77. [ص 154 احاديث مثنوى]
[1]- هر كس پس از آن كه بميرد پشيمان مىشود. زيرا اگر نيكو كار باشد مىگويد چرا بيشتر نيكى نكرده است و اگر بد كار باشد مىگويد چرا از بدى دست برنداشته است.( در متن روايت ظاهراً تكرار شده« مُحْسناً» بايد« مُسيئاً» باشد.)
[2]- مردگانى كه مشمول رحمت حق مىشوند دوست دارند نزد شما زندگان باز گردند تا از دنيا و مواهب آن بيشتر بهره گيرند.
[3]- سه چيز هلاك كننده است: حرصى كه به كار افتد، هوسى كه اعمال شود و غرورى كه از خود پسندى نشأت گيرد. سه چيز هم نجات بخش است: ترس از خدا- چه در نهان و چه در آشكار-، صرفه جويى و ميانه روى- چه در نداشتن و چه در داشتن- و رعايت اعتدال- چه در حالت خشم و چه در حالت رضا-.
[نفس من دشمنترين دشمنان]
752-
من كه خصمم هم منم اندر گريز
تا ابد كار من آمد خيز خيز
مستفاد است از مضمون حديثى كه در ذيل شماره [65] و شماره [107] ذكر كرديم.
[ص 154 احاديث مثنوى]
[گفت احمد6فقر من فخر من است]
753-
فقر فخرى را فنا پيرايه شد
چون زبانه شمع او بىسايه شد
به حديث مذكور در ذيل شماره [174] اشاره است.
[ص 154 احاديث مثنوى]
[ «قطره مىباريد و بالا ابرنى»]
754-
آنچنان كاندر صباح روشنى
قطره مىباريد و بالا ابر، نى
اشاره به قصهاى است كه در دفتر اول [رديف 161] نقل شده است.
[صص 23 و 162 قصص مثنوى]
[انتخاب فقر فخر است و غنا]
755-
فقر فخرى بهر آن آمد سنى
تا ز طمّاعان گريزم در غنى
اشاره است به خبرى كه در ذيل شماره [174] مذكور شد.
[ص 155 احاديث مثنوى]
[پير در هر قوم باشد چون نبى]
756-
كاو نبىّ وقت خويش است اى مريد
تا ازو نور نبى آيد پديد
مبتنى است بر حديثى كه در ذيل شماره [438] آمده است.
[ص 155 احاديث مثنوى]
[در معيّت بين تو محبوب و مُحب]
757-
تا معيّت راست آيد زان كه مرد
با كسى جفت است كاو را دوست كرد
اين جهان و آن جهان با او بود
و اين حديث احمد خوش خو بود
گفت الْمَرْءُ مَعَ مَحبُوبِه
لا يُفَّكُ القلبَ مِن مطلوبه
مقصود اين حديث است:
الْمَرْءُ مَعَ مَنْ احَبَ[1].
مسند احمد، ج 1، ص 399، حلية الاولياء، ج 4، ص 112، ج 5، ص 37، ج 6، ص 37، ج 6 ص 285، ج 7، ص 308، احياء العلوم، ج 3، ص 126، جامع صغير، ج 2، ص 184.
كه بدين صورت نيز روايت مىشود:
الْمَرْءُ مَعَ مَنْ احَبَّ وَ لَهُ مَا اكْتَسَبَ، الْمَرْءُ مَعَ مَنْ احَبَّ وَ انْتَ مَعَ مَنْ احْبَبْتَ[2].
كنوز الحقائق، ص 137 جامع صغير، ج 2، ص 184
الْعَبْدُ مَعَ مَنْ احَبَّ، الْعَبْدُ عِنْدَ ظَنِّهِ بِاللَّهِ وَ هُوَ مَعَ مَنْ احَبَ[3].
جامع صغير، ج 2، ص 67، كنوز الحقائق، ص 84 [ص 155 احاديث مثنوى]
[كن حذر ز اموات يعنى اغنيا!]
758-
هر كه سازد زين جهان آب حيات
زو تَرَش از ديگران آيد ممات
ناظر است بدين خبر:
إِيَّاكُمْ وَ مُجَالَسَةَ الْمَوْتَى. قِيلَ وَ مَنْ هُمْ؟ قَالَ الأَغْنِيَاءُ[4].
طبقات الشافعية، طبع مصر، ج 4،
[1]- آدمى با كسى كه مورد علاقه اوست همراه و مأنوس مىشود.
[2]- آدمى با كسى كه مورد علاقه اوست همراه و مأنوس مىشود. و نيز آنچه را كسب كرده است از آن خود مىداند. هر كس، با محبوبش همنشين مىشود. تو هم با محبوبت همنشين مىشوى.
[3]- عبد با محبوب خود( خدا) در ارتباط است. او به خدا مىانديشد و خود را در معيّتش مىداند.
[4]- از همنشينى با مردگان بپرهيزيد سؤال شد مردگان كيانند؟ گفته شد ثروتمندان!.
ص 156 به نقل از احياء العلوم و با تعبير:
لَا تُجَالسوا المَوْتَى[1]
شرح تعرف، ج 1، ص 63 [ص 156 احاديث مثنوى]
[چون غنى محتاج شد رحمش كنيد]
759-
«گفت پيغمبر كه رحم آريد بر
جان مَن كَانَ غَنيّا فَافْتَقَر
مقصود روايت ذيل است:
إرْحَمُوا ثَلَاثَةً غَنىَّ قَوْمٍ افْتَقَرَ وَ عَزيزَ قَومٍ ذَلَّ وَ فَقيهاً يَتَلاعَبُ به الْجُهَّالُ[2].
اتحاف السادة المتقين، ج 2، ص 335 با بحث در وجوه و طرق روايت اين حديث، اللآلى المصنوعة، ج 10، ص 211 و با تفاوت مختصر احياء العلوم، ج 4، ص 21 و منسوب به فضيل بن عياض، ج 1، ص 45.
ثَلَاثَةٌ يُرْحَمُونَ عَاقلُ يُجْرَى عَلَيْه حُكْمُ جَاهلٍ وَ ضَعيفٌ فى يَد ظَالمٍ قَوىٍّ وَ كَريم قَوْمٍ احْتَاجَ الَى لَئيمٍ. (عَلىٌّ عَلَيه السَّلامُ)[3].
شرح النهج البلاغه، ج 4، ص 540 [ص 156 احاديث مثنوى]
[همدمى با غير خود باشد عذاب]
760-
«تا سليمان گفت كان هدهد اگر
عجز را عذرى نگويد معتبر
بكشمش يا خود دهم او را عذاب
يك عذاب سخت بيرون از حساب
[1]- با مردگان همنشينى نكنيد.
[2]- به سه نفر رحمت آوريد: ثروتمند قومى كه اكنون دستش خالى شده. بزرگ قومى كه خوار شده. و دين شناسى كه بازيچه دست جاهلان گشته است.
[3]-( على7فرمود:) به سه نفر بايد رحمت آورد: عاقلى كه محكوم به حكم يك جاهل گردد. ضعيفى كه در دست ستمگرى قومى گرفتار شود. و بزرگ قومى كه به شخص پست و فرو مايه محتاج گردد.
هان كدام است آن عذاب اى معتَمَد
در قفس بودن به غير از جنس خَود
مبتنى است بر روايت بعضى از مفسرين در تفسير آيه:لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ(سورة النمل، آيه 21) بدين گونه: لَالْزمَنَّهُ صُحبَةَ الاضْدَاد[1]. تفسير امام فخر: ج 6، ص 560، تفسير ابو الفتوح، ج 4، ص 155 [ص 157 احاديث مثنوى]
[ريشه در افكار دارد تسميه]
761-
«شد محمّد الْب الُغ خوارزمشاه
در قتال سبزوار پُر پناه
مأخذ آن حكايتى است كه ياقوت در معجم البلدان، ج 7 ص 160 نقل مىكند به شرح ذيل:
وَ عَنْ ظَريف مَا يُحْكَى انَّهُ وُلَّىَ عَلَيهمْ وَالٍ وَ كَانَ سُنِّياً مُتَشَدداً فَبَلَغَهُ عَنْهُمْ انَّهُمْ لبُغْضهمُ الصَّحَابَةَ الْكرَامَ لَا يُوجَدُ فيهمْ مَن اسْمُهُ ابُو بَكرٍ قَطُّ وَ لَا عُمَرُ فَجَمَعَهُمْ يَوْماً وَ قَالَ لَرُؤَسَائهمْ بلَغَنى انَّكُمْ تُبْغضُونَ صَحَابَةَ رَسُول اللَّه6وَ انَّكُمْ لبُغْضكُمْ ايَّاهُم لَا تُسَمُّونَ اوُلَادَكُمْ باسْمَائهمْ وَ انَا اقْسمُ باللَّه العَظيم لَئن لَمْ تُجيئُونى برَجُلٍ منْكُم اسْمُهُ ابُو بَكرٍ اوْ عُمَرُ وَ يَثْبُتُ عنْدى انَّهُ اسْمُهُ لَافْعَلَنَّ بكُم وَ لأَصْنَعَنَّ فَاسْتَمْهَلُوهُ ثَلَاثَةَ ايَّامَ وَ فَتَّشُوا مَدينَتَهُمْ وَ اجْتَهَدُوا فَلَمْ يَرَوْا الَّا رَجُلًا صُعْلُوكاً حَافياً عَارياً احْوَلَ اقْبَحَ خَلْق اللَّه مَنْطَراً اسْمُهُ ابُو بَكر لَانَّ ابَاهُ كَانَ غَريباً اسْتَوْطَنَهَا فَسَمَّاهُ بذَلكَ فَجَاءُوا به فَشَتَمَهُمْ وَ قَالَ جئْتُمونى باقْبَحَ خَلْق اللَّه تَتَنَادَرَونَ عَلَىَّ و امَرَ بصَفْعهمْ فَقَالَ لَهُ بَعْضُ ظُرَفَائهمْ ايّهَا الاميرُ اصْنَعْ مَا شئْتَ فَانَّ هَوَاء قُمِّ لَا يَجيىءُ منْهُ مَن اسْمُهُ ابُو بَكر احْسَنَ صُورةً منْ هَذَا فَغَلَبَهُ الضحْكُ وَ عَفَا عَنْهُمْ[2].
اين حكايت را قاضى نور اللّه در مجالس المؤمنين (مجلس اول در ذكر قم) از معجم البلدان نقل كرده و مىگويد نظير اين حكايت را از اهل سبزوار نيز نقل كردهاند. و ظاهراً مأخذ او همين نقل مولاناست. و اكنون در سبزوار ديهى وجود دارد معروف به ديه بد نام. كه اهالى سبزوار مىگويند كه آن ابو بكر نام را از اين ده به دست آوردهاند. و گمان
[1]-( حضرت سليمان هدهد را كه غايب شده بود چنين تهديد كرد:) قطعاً به سختى عذابش مىدهم يا ذبحش مىكنم.
او را( هدهد) مجبور مىسازم كه با غير همجنس( در يك قفس) همنشين شود.
( به قول سعدى: روح را صحبت ناجنس عذابى است اليم).
[2]- از شنيدنيهاى تاريخى يكى هم اين است كه حاكمى سنّى و متعصّب بر ايشان( مردم قم) حكومت يافت. به او گزارش دادند كه مردم اين سرزمين به علت كينهاى كه از خلفا دارند هرگز( فرزندان خود را) به نام ايشان نامگذارى نمىكنند. حاكم يك روز همه را احضار كرد. و علت را از بزرگانشان جويا شد و سوگند خورد اگر فردى از بين خود را به نام يكى از آنان نزد من نياوريد و ثابت شود كسانى با اين نام نداريد چنين و چنان مىكنم. حاضران از وى سه روز مهلت خواستند. در اين مدت تمام شهر را جست و جو كردند. سرانجام با تلاش فراوان توانستند تنها يك نفر را پيدا كنند. آن هم مردى كه تهيدست، لخت، پا برهنه و يك چشم بود و زشتترين مخلوق خدا! بعداً هم معلوم شد پدر آن مرد، غير بومى بوده و به اين شهر پناه آورده است. وقتى او را نزد حاكم آوردند خشمگين شد و به ناسزاگويى پرداخت. و دستور داد كتكشان بزنند. در اين ميان بذله گويى فرياد زد اى حاكم، هر كارى مىخواهى بكن. اصلًا آب و هواى اين شهر فردى با چنين نام را بهتر از اين نمىپرورد!
مىرود كه اين حكايت كه ياقوت در باره اهل قم نقل مىكند مخلوط شده است به قضيه تاريخى كه عطا ملك در جهانگشاى جوينى نقل مىكند به تفصيل ذيل:
و چون سلطان شاه خبر مراجعت برادر بشنيد، برقرار معهود و طمع در اختيار ملك نشابور دگر بار عازم شادياخ شد. و يك چندى حرب كرد. و چون دانست كه كارى متمشى نخواهد شد و اهل شهر غالب بودند، از آنجا عزيمت سبزوار كرد. و آن را در حصار گرفت. و مجانيق نهاد و اهالى سبزوار او را فحشها گفتند. و سلطان شاه كينه گرفت و در استخلاص آن مبالغتى عظيم داشت. چون كار اهل سبزوار به اضطرار رسيد و ملجأ و مهر بى نبود، به شيخ وقت احمد بديلى كه از ابدال زمانه بود و در علوم دينى و حقيقى يگانه، توسل جستند. سبب استخلاص آن طايفه بيرون رفت و نزديك سلطان شاه شفيع گشت. سلطان شاه مورد او را تعظيم فرمود. و ملتمس او را در صفح جميل و اغضاء بر هفوات و بادرات آن قوم، مبذول داشت. و شيخ احمد از سبزوار بود. وقت آن كه سبب شفاعت از سبزوار بيرون مىآمد اهالى آن سبب انكارى كه با اهل صفّه و مشايخ داشتند او را فحش مىگفتند. جهانگشاى جوينى، چاپ ليدن، ج 2، ص 24 [ص 162 قصص مثنوى]