[لطف حق و نزديكى دورها]
964-
«آن يكى بىچاره مفلس ز درد
كه ز بىچيزى هزاران زهر خورد
مأخذ آن حكايت ذيل است:
نسخه گنج يافت كه به فلان گورستان برون بايد رفت و پشت به قبه بزرگ بايد كرد، و روى به سوى مشرق، و تير و كمان بايد نهاد و انداختن. آنجا كه تير افتد گنج است. رفت و انداخت چندان كه عاجز شد، نمىيافت. و اين خبر به پادشاه رسيد. تير اندازان دور انداز انداختند. البته اثرى ظاهر نشد چون به حضرت رجوع كرد الهامش داد كه بفرموديم كه كمان را بكش. آمد تير به كمان نهاد و همان جا پيش او افتاد. چون عنايت در رسيد خُطْوَتَان وَ قَدْ وَصَلَ[1]. (مقالات شمس. نسخه فاتح، ورق 14) و اشاره بدين حكايت (ورق 62) گويد:
هر كه آن تير را دورتر انداخت محرومتر ماند. از آن كه خطوهاى مىبايد كه به گنج برسد.
خود چه خطوه آن خطوه كدام است
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ[2].
[ص 208 قصص مثنوى]
[معاف زن از جهاد]
965-
«چون غزا ندهد زنان را هيچ دست
كى دهد آن كه جهاد اكبرست
مستفاد از خبريست كه در ذيل (104) ياد كرديم. [ص 201 احاديث مثنوى]
[زنان عارف]
966-
«جز به نادر در تن زن رستمى
گشته باشد خُفيه همچون مريمى
ظاهراً از مضمون حديث ذيل استفاده شده است:
كَمُلَ منَ الرِّجَال كَثيرٌ وَ لَمْ يَكْمُلْ منَ النِّسَاء إلَّا آسيَةُ امْرَأَةُ فرْعُونَ وَ مَرْيَمُ بنْتُ عمْرَانَ
[1]- براى واصل به حق شدن دو گام كافى است.
[2]- كسى كه خود را بشناسد خداى خويش را نيز شناخته است.( نيز مراجعه شود به رديف 811)
[1]. جامع صغير، ج 2، ص 96 [ص 201 احاديث مثنوى]
[علمهاى نادره]
967-
«ور كنى خدمت نخوانى يك كتيب
علمهاى نادره يابى ز جيب
به مضمون خبر مذكور در ذيل شماره (933) ناظر است.
[ص 202 احاديث مثنوى]
[اولين مخلوق عقل است]
968-
«نى كه اول دست يزدان مجيد
از دو عالم پيشتر عقل آفريد
مبتنى است بر حديث معروف:
إنَّ اوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلُ[2].
كه به وجوه و صور مختلف روايت شده است. رجوع كنيد به: اللآلى المصنوعة، ج 1، ص 129- 130، وافى فيض، ج 1، ص 17- 19 [ص 202 احاديث مثنوى]
[ابيتُ عنْدَ رَبّى]
969-
«يا ابيتُ عنْدَ رَبّى خواندى
در دل درياى آتش راندى
به حديث مذكور در ذيل شماره (238) اشاره است.
[ص 202 احاديث مثنوى]
[از رياضت شير]
970-
«رفت درويشى ز شهر طالقان
بهر صيت بو الحسن تا خارَقان
[1]- از مردان بسيارى به كمال رسيدهاند. اما از زنان منحصر است به آسيه همسر فرعون و مريم دختر عمران.
[2]- اول چيزى كه خداوند آفريد عقل بود.
مأخذ آن حكايت ذيل است:
نقل است كه بو على سينا به آوازه شيخ عزم خرقان كرد. چون به وثاق شيخ آمد شيخ به هيزم رفته بود. پرسيد كه شيخ كجاست؟ زنش گفت. آن زنديق كذاب را چه مىكنى.
همچنين بسيار جفا گفت. شيخ را كه زنش منكر او بودى حالش چه بودى. بو على عزم صحرا كرد تا شيخ را بيند. شيخ را ديد كه همىآمد و خروارى درمنه بر شيرى نهاده.
بو على از دست برفت. گفت شيخا اين چه حالت است؟ گفت آرى تا ما بار چنان گرگى نكشيم، يعنى زن، شيرى چنين بار ما نكشد. تذكرة الاولياء، ج 2، ص 207 [ص 209 قصص مثنوى]
[شب چو لاشه مىفتد]
971-
«جيفةُ اللّيل است و بَطّال النّهار
هر كه او شد غَرَّه اين طبل خوار
مقتبس است از حديث ذيل:
كَفَى بالْمَرْء نَقْصاً فى دينه أَنْ يَكْثُرَ خَطَايَاهُ وَ يَنْقُصَ حلْمُهُ وَ يَقِّلَّ حَقيقَتُهُ جيفَةٌ باللَّيْل بَطَّالٌ بالنَّهَار كَسُولٌ هَلُوعٌ مَنُوعٌ رَتُوعٌ[1].
حلية الاولياء، ج 1، ص 358، جامع صغير، ج 2، ص 90 وَ عَنْ طَلْحَةَ رَضيَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ قَالَ انْطَلَقَ رَجُلٌ ذَاتَ يَوْم فنَزَعَ ثيَابَهُ وَ تَمَرَّغَ في الرَّمْضَاء فَكَانَ يَقُولُ لنَفْسه ذُوقى وَ نَارُ جَهَنَّمَ اشَدُّ حَرّاً أَ جيفَةٌ باللَّيْل بَطَّالَةٌ بالنَّهَار[2].
احياء العلوم، ج 4، ص 291، اتحاف السادة المتقين، ج 8، ص 117 با نقل اقوال محدثين در باره اين خبر.
لَا اعْرفَنَّ احَدَكم جيفَةَ لَيْلٍ قُطْرُبَ نَهارٍ[3].
نهايه ابن اثير، ج 1، ص 193 و نيز [مراجعه شود به] سراج السائرين، تأليف شيخ احمد جام، نسخه خطى متعلق به كتاب خانه ملى ملك كه اين حديث را در ذكر علائم منافقين آورده است.
[ص 202 احاديث مثنوى]
[1]- نشانههايى كه نقصان دين آدمى را موجب مىشود: زياد خطا كردن، بردبارى نداشتن، از حقيقت تهى شدن، شب چون لاشه افتادن، روز تن به كار ندادن، و نيز تنبل، حريص، بخيل و ناز پرورده بودن است.
[2]- از طلحه( رض) نقل شده كه يك روز مردى از راه رسيد. لباسهايش را درآورد و شروع كرد به غلتيدن در روى زمين داغ. و به خودش مىگفت اى كسى كه شب چون جسدى بىروح مىافتى( عبادت نمىكنى) و روز تن به كار نمىدهى اين حرارت را بچش. هر چند حرارت جهنم بيش از اين است.
[3]- هيچ يك از شما( منافقان) را نمىشناسم مگر اين كه در شب چون مردار و در روز چون گرگ هستيد.( در شب بدون عبادت و شب زنده دارى به سر مىبريد و در روز به آزار و درندگى مىپردازيد.)
[تسليم خير المرسلين]
972-
«كفر ايمان گشت و ديو اسلام يافت
آن طرف كان نور بىاندازه تافت
مستفاد از حديثى است كه در ذيل شماره (732) مذكور شد.
[ص 203 احاديث مثنوى]
[خلعت لولاك]
973-
«زان كه لولاك است بر توقيع او
جمله در انعام و در توزيع او
اشاره است به حديث:
لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الافْلَاكَ
- كه در ذيل شماره (832) مذكور است.
[ص 203 احاديث مثنوى]
[زيركى مومن]
974-
«از ضمير او بدانست آن خليل
هم ز نور دل بَلى نعْمَ الدَّليل
مستفاد است از مضمون خبر:
اتَّقوُا فراسَةَ الْمُؤْمن فَانَّهُ يَنْظُرُ بنُور اللَّه
- كه در ذيل شماره (103) نقل كرديم.
[ص 203 احاديث مثنوى]
[جان ما چون مهرهاى]
975-
«فردى ما جفتى ما نز هواست
جان ما چون مُهره در دست خداست
مستفاد است از مضمون خبر مذكور در ذيل شماره (55).
[ص 203 احاديث مثنوى]
[مراد حق تجلى]
976-
«چون مراد و حكم يزدان غفور
بود در قدْمت تجلّىّ و ظهور
ناظر است به مضمون روايتى كه در ذيل شماره (205) ذكر كرديم.
[ص 204 احاديث مثنوى]
[دو قلهاى نيستى]
977-
«تو دو قُلّه نيستى يك قلّهاى
غافل از قصه عذاب ظُلّهاى
تعبير: دو قُلّه- مأخوذ است از خبر مذكور در ذيل شماره (370).
[ص 204 احاديث مثنوى]
[هود ياران راز طوفان]
978-
«هود گرد مؤمنان خطى كشيد
تا ز باد آن قوم او رنجى نديد
مؤمنان از دست باد ضايره
جمله بنشستند اندر دايره
مأخذ آن در همين كتاب ذيل شماره (60) گذشت.
[ص 209 قصص مثنوى]
[عترت احمد6]
979-
«هر ولى را نوح و كشتى به آن شناس
صحبت اين خلق را طوفان شناس
بر حديث مذكور در ذيل شماره (575) مبتنى است.
[ص 204 احاديث مثنوى]
[ز درياى نبى]
980-
«بهر اين گفت آن خداوند فَرَج
حَدِّثُوا عَنْ بَحْرنا اذْ لَا حَرَج
جمله: حَدِّثْ عَن الْبَحْر وَ لَا حَرَجَ[1]- مثل است و نظير آن حديث ذيل است:
بَلِّغوُا عَنِّي وَ لَوْ آيَةً وَ حَدِّثُوا عَنْ بَني إسْرَائيلَ وَ لَا حَرَجَ[2].
جامع صغير، ج 1، ص 125 و با
[1]- از درياى( علم ما به ديگران) سخن بگو و حرجى بر تو نيست.
[2]- از سوى من و لو يك آيه را( به مردم) برسان و از بنى اسرائيل نيز سخن بگو كه بر تو حرج و اعتراضى نيست.
حذف صدر خبر ص 146، نهايه ابن اثير، ج 1، ص 213، كنوز الحقائق، ص 56.
[ص 204 احاديث مثنوى]
[مخلصان از هر دو عالم]
981-
«چشمه رحمت بر ايشان شد حرام
مىخورند از زهر قاتل جام جام
ظاهراً مستفاد است از مضمون اين روايت:
الدُّنْيَا حَرَامٌ عَلَى اهْل الْآخرَة وَ الْآخرَةُ حَرَامٌ عَلَى أَهْل الدُّنْيَا وَ الدُّنْيَا وَ الْآخرَةُ حَرَامٌ عَلى أَهْل اللَّه[1].
جامع صغير، ج 2، ص 16 [ص 204 احاديث مثنوى]
[طاعت مايه گيرد از گنه]
982-
«نرد بس نادر ز رحمت باخته
عين كفران را انابت ساخته
هم از اين بدبختى خلق آن جواد
منفجر كرده دو صَد چشمه وَداد
مناسبت دارد با مفاد حديثى كه در ذيل شماره (244) ياد كرديم.
[ص 205 احاديث مثنوى]
[بشر عجولتر از شيطان]
983-
«ديو حرص و آز و مستعجل تگى
بى بىتأنّى جُست و بىآهستگى
[1]- دنيا بر آخرت گرايان حرام است و آخرت بر دنيا گرايان و اين هر دو بر شيفتگان« اللّه» حرامند.
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ)
بر خبر مذكور در ذيل شماره (497) مبتنى است.
[ص 205 احاديث مثنوى]
[آمرزش در سحرگاهان]
984-
«تا سحر جمله شب آن شاه عُلى
خود همىگويد الَستى و بَلى
ظاهراً ناظر است به خبر ذيل:
إنَّ اللَّهَ تَعَالَى يُمْهلُ حَتّى إذَا كَانَ ثُلْثُ اللَّيْل الآْخر نَزَلَ الَى سَمَاء الدُّنْيَا فَنَادَى هَلْ منْ مُسْتَغْفرٍ هَلْ منْ تَائبٍ هَلْ منْ سَائلٍ هَل منْ دَاعٍ حَتَّى يَنْفَجرَ الْفَجْرُ[1].
جامع صغير، ج 1، ص 77 و با اختلاف در تعبير احياء العلوم، ج 1، ص 215 [ص 205 احاديث مثنوى]
[چشمانى پر آب]
985-
«ور نمانم آب آبم ده ز عَين
همچو عَيْنَيْن نبى هَطّالَتيَنْ
اشاره به حديث ذيل است:
اللَّهُمَّ ارْزُقْنى عَيْنَيْن هَطَّالَتَيْن تَشْفيَان الْقَلْبَ بذُرُوف الدَّمْع منْ خَشْيَتكَ قَبْلَ أَنْ تَكُونَ الدُّمُوعُ دَمَاً وَ الاضْرَاسُ جَمْرَاً[2].
حلية الاولياء، ج 2، ص 196، احياء العلوم، ج 4، ص 118، جامع صغير، ج 1، ص 59، نهايه ابن اثير، ج 4، ص 250، اتحاف السادة المتقين، ج 7، ص 214 با تحقيق در سند و طرق روايت.
[ص 205 احاديث مثنوى]
[1]- خداوند متعال تا ثلث آخر هر شب( عبادت بندگان را) انتظار مىكشد. آن گاه با نزول در آسمان دنيا و تا طلوع فجر( خطاب به بندگان) چنين مىفرمايد: آيا در بين شما كسى هست كه از من آمرزش بطلبد؟ به سوى من توبه كند؟ از من چيزى بخواهد؟ و به دعا و نيايش پردازد؟
[2]- خدايا قبل از آن كه اشكهايم خون شود و دندانهايم چون ريگ فرو ريزد چشمانى از خوف به خودت اشكبار عطايم كن تا به كمك آن سوزش دلم فرو نشيند.
[اصحاب جنّت]
986-
«بيشتر اصحاب جنّت ابلهند
تا ز شرّ فيلسوفى مىرهند
از مضمون روايت مذكور در ذيل شماره (539) مستفاد است.
[ص 206 احاديث مثنوى]
[قصه حلوا و سه رفيق]
987-
«آن جهود و مؤمن و ترسا مگر
همرهى كردند با هم در سفر
مأخذ آن حكايت ذيل است:
جهودى و ترسايى و مسلمانى در راه زر يافتند. حلوا ساختند. گفتند بىگاه است فردا بخوريم و اين اندك است. آن كس خورد كه خواب نيكو ديده باشد. غرض تا آن مسلمان را ندهند. مسلمان نيمه شب برخاست، خواب كجا عاشق محروم و خواب؟ برخاست، جمله حلوا بخورد. عيسوى گفت عيسى فرو آمد ما را بركشيد. جهود گفت موسى در تماشاى بهشت برد مرا در آن عجايب. تو در آسمان چهارم بودى عجايب آن چه باشد در مقابله عجايب بهشت. مسلمان گفت محمد آمد گفت اى بىچاره آن يكى را عيسى برد به آسمان چهارم و آن دگر را موسى به بهشت برد، تو محروم و بىچارهاى بارى برخيز حلوا بخور. آنگه برخاستم حلوا را بخوردم. گفتند و اللّه، خواب آنها بود كه تو ديدى، آن ما همه خيال بود و باطل. مقالات شمس، نسخه فاتح، ورق 107 [ص 210 قصص مثنوى]
[مهمان نوازى باديه نشينان]
988-
«الكياسه وَ الادَب لَاهَل الْمَدَر
الضّيافَه وَ القرَى لَاهَل الْوَبرَ
الضّيافَه للْغَريب وَ القرى
اوْدَعَ الرَّحمنُ فى اهْل القُرى
مأخوذ است از روايت:
الضيَافَةُ عَلَى أَهْل الْوَبَر وَ لَيْسَتْ عَلَى أَهْل الْمَدَر[1].
جامع صغير، ج 2، ص 52، كنوز الحقائق، ص 78 و مؤلف اللؤلؤ المرصوع (ص 48) گويد: لَا اصْلَ لَه.
[ص 206 احاديث مثنوى]
[1]- در ضيافت و مهمان نوازى باديه نشينان زبانزد هستند نه شهر نشينان.
( گفته شده كه اين روايت اصالت ندارد).