بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 699

(چون كه خوبى زنان فا او نمود) (448) (چون كه در سبزه ببينى دنبه را) (چون كه در قرآن حق بگريختى) (74) (چون كه دزديهاى بى‌رحمانه گفت) (553) (چون كه صانع خواست ايجاد بشر) (459) (چون كه قبح خويش ديدى اى حسن) (575) (چون كه مال و ملك را از دل براند) (49) (چون كه موسى باز گشت و او بماند) (264) (چون كه موسى رونق دور تو ديد) (162) (چون كه مقصود از وجود اظهار بود) (416) (چون كه ملعون خواند ناقص را رسول) (189) (چون كه مؤمن آينه‌ى مؤمن بوَد) (155) (چون كه هنگام فراق جان شود) (580) (چون كه گل بگذشت و گلشن شد خراب) (30) (چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش) (422) (چون گرسنه مى‌شوى سگ مى‌شوى) (122) (چون مراد و حكم يزدان غفور) (559) (چون مرا ديدى خدا را ديده‌اى) (216) (چون ملك از لوح محفوظ آن خرد) (433) (چون نباشد قوّتى پرهيز به) (530) (چون نبىّ السّيف بوده است آن رسول) (530) (چون نخواهى من كفيلم مر تو را) (524) (چون نديد اندر دهل او فربهى) (233) (چون نزد بر وى نثار رشّ نور) (348) (چون نشان مؤمنان مغلوبى است) (336) (چون نماند خانه‌ها را قاعده) (351) (چون هريسه گشته آنجا فرق نيست) (504) (چه خبر دارى ز ختم عمر او) (563) (چيست مزد كار من ديدار يار) (172) (چينيان گفتند ما نقّاش‌تر) (136)

«ح»

(حاجتش نايد به فعل و قول خوب) (431) (حاش للَّه أيش شاء اللَّه كان) (490) (حاضران گفتند اين صدر الورى‌) (106) (حاملى محمول گرداند تو را) (45) (حبّك الأشياء يعمى و يُصم) (226) (حرص بط يك تاست و ان پنجاه تاست) (437) (حرف قرآن را مدان كه ظاهر است) (333) (حزم آن باشد كه ظنّ بد برى) (253) (حزم چه بود بد گمانى در جهان) (295) (حزم سوء الظّنّ گفته است آن رسول) (254) (حسّ را تمييز دانى چون شود) (112) (حفّت الجنّه به چه محفوف گشت) (430) (حفّت الجنّه بمكروهاتنا) (203) (حفّت الجنّه مكاره را رسيد) (514) (حق به عزراييل مى‌گفت اى نقيب) (601) (حق بفرمايد كه نز خوارىّ اوست) (593) (حق به من گفته است هان اى دادور) (341) (حق فشاند آن نور را بر جانها) (33) (حق قدم بر وى نهد از لا مكان) (64) (حق محيط جمله آمد اى پسر) (74) (حق همى‌گويد چه آوردى مرا) (293) (حق همى‌گويد نظرمان بر دل است) (295) (حكم او هم حكم قبله‌ى او بوَد) (530)


صفحه 700

(حكمت قرآن چو ضاله مؤمن است) (230) (حلق پيش آورد اسماعيل وار) (164) (حلقه آن در هر آن كاو مى‌زند) (471)

«خ»

(خصم تنها گر برآرد صد نفير) (341) (خلقت آدم چرا چل صبح بود) (545) (خلق ما بر صورت خود كرد حق) (365) (خلوت از اغيار بايد نى ز يار) (155) (خواب بيدارى است چون با دانش است) (156) (خواب خرگوش و سگ اندر پى خطاست) (389) (خواب مى‌بيند كه او را هست مال) (301) (خواجه بر توبه‌ى نصوحى خوش بتن) (472) (خواجه در عيب است غرقه تا به گوش) (105) (خواندش در سوره و النّجم زود) (549) (خود عدوّت اوست قندش مى‌دهى) (381) (خود ملايك نيز ناهمتا بُدند) (384) (خود نباشد آفتابى را دليل) (322) (خوش همى‌آيد مرا آواز او) (593) (خون شهيدان را ز آب اولى‌تر است) (200) (خوى دارم در نماز آن التفات) (295) (خوى شاهان در رعيّت جا كند) (118) (خويش در آيينه ديد آن زشت مرد) (134) (خويش را تعليم كن عشق و نظر) (494) (خويش را رنجور سازى زار زار) (75) (خويش و بى‌گانه شده از ما رمان) (103) (خير ناس آن ينفع النّاس اى پدر) (529)

«د»

(داد حق عمرى كه هر روزى از آن) (99) (دامن او گير زوتر بى‌گمان) (25) (در بخارا بنده صدر جهان) (319) (در بخارا خوى آن خواجيم اجل) (587) (در بيان اين سه كم جنبان لبت) (52) (در بيوع آن كن تو از خوف غرار) (582) (در تحيّات و سلام الصّالحين) (292) (در چَه دنيا فتادند اين قرون) (575) (در حديث آمد كه دل همچون پَرى است) (279) (در حديث آمد كه روز رستخيز) (465) (در حديث آمد كه مؤمن در دعا) (399) (در حديث آمد كه يزدان مجيد) (372) (در حديث ديگر آن دل دان چنان) (280) (در خبر آمد كه آن معاويه) (221) (در خبر بشنو تو اين پند نكو) (328) (در خبر خير الأمور اوساطها) (240) (در خموشى گفت ما اظهر شود) (536) (در خيالش ملك و عزّ و مهترى) (16) (در دل مؤمن بگنجم اى عجب) (113) (در زمانه مر تو را سه همرهند) (454) (در زمين و آسمان و عرش نيز) (113) (در شب تعريس پيش آن عروس) (94) (در قباب حق شدند آن دم همه) (295) (در قيامت بنده را گويد خدا) (576) (در كف حق بهر داد و بهر زَين) (333)


صفحه 701

(درگذر از فضل و از جلدى و فن) (565) (درگذشت از وى نشانى آن چنان) (569) (در مثالى بسته گفتى رأى را) (53) (در ميان امّت مرحوم باش) (529) (در نُبى شاركهُمُ فرمود حق) (431) (در نگر اى سايل محنت زده) (371) (در وجود تو شوم من منعدم) (112) (در وضو هر عضو را وردى جدا) (388) (در يكى پيهى نهى تو روشنى) (236) (در يكى گفته رياضت سود نيست) (26) (دست اشكسته برآور در دعا) (436) (دست بر ديگ نوى چون زد فتى‌) (605) (دست مى‌دادش سخن او بى‌خبر) (385) (دشمن طاووس آمد پرِّ او) (17) (دل بيارامد به گفتار صواب) (594) (دل نباشد غير آن درياى نور) (295) (دلوها وابسته چرخ بلند) (600) (دُمّ گاو كُشته بر مقتول زن) (299) (دور توست ايرا كه موساى كليم) (162) (دوزخ آن بود و سياستگاه سخت) (221) (دوزخ آن خشم است و خصمى بايدش) (365) (دوزخ از وى هم امان جويد به جان) (400) (دوست حق است و كسى كش گفت او) (339) (دوست دارد يار اين آشفتگى) (84) (دوست همچون زر بلا چون آتش است) (185) (دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت) (242) (ده مرو ده مرد را احمق كند) (257) (ديد پيغمبر يكى جوقى اسير) (335) (ديد در ايّام آن شيخ فقير) (286) (ديد صد چندان كه وصفش كرده بود) (513) (ديد عرش و كرسى و جنّات را) (548) (ديد مريم صورتى بس جان‌فزا) (322) (ديد موسى يك شبانى را به را) (195) (ديده را ناديده مى‌آريد ليك) (305) (ديده و دل هست بين اصبعين) (304) (ديگرى آمد كه بگذشت اين صفر) (397) (ديو اگر عاشق شود هم گوى برد) (586) (ديو حرص و آز و مستعجل تگى) (560) (ديو گر خود را سليمان نام كرد) (367) (ديو گرگ است و تو همچون يوسفى) (531) (دى يكى مى‌گفت عالم حادث است) (401)

«ذ»

(ذرّه‌اى سايه‌ى عنايت بهتر است) (588) (ذرّه‌اى گر در تو افزونى ادب) (492) (ذكر با او همچو سبزه‌ى گلخن است) (160)

«ر»

(راز پنهان با چنين طبل و عَلَم) (411) (راز گويان با زبان و بى‌زبان) (567) (راست بينى گر بُدى آسان و زَب) (416) (راست فرمود آن سپهدار بشر) (549) (راست فرموده است با ما مصطفى) (294) (راست مى‌فرمود آن بحر كرم) (229) (راست نايد بر شتر جفت جوال) (103) (ربع قرآن هر كه را محفوظ بود) (270)


صفحه 702

(رحمة اللَّه عليه گفته است) (رحمت او سابق است از قهر او) (548) (رحمتش بر قهر از آن سابق شده است) (408) (رحمتش بر نقمتش غالب شود) (333) (رحمتش سابق بُده است از مهر زان) (437) (رزق آيد پيش هر كه صبر جست) (333) (رغبتى زان منع در دلشان برست) (477) (رفت در مسجد سوى محراب شد) (586) (رفت درويشى ز شهر طالقان) (6) (رفت ذو القرنين سوى كوه قاف) (566) (رفت لقمان سوى داوُد صفا) (419) (رفت مرغى در ميان لاله‌زار) (286) (رفت موسى كاتش آرد او به دست) (525) (رمز الكاسب حبيب اللَّه شنو) (117) (رنج بد خويان كشيدن زير صبر) (44) (رنج يك جزئى ز تن رنج همه است) (528) (رنگ و بو در پيش ما بس كاسد است) (409) (رنگ و بو در پيش ما بس كاسد است) (395) (رو به ياران كرد آن سلطان راد) (429) (روبهى اشكار خود را باد داد) (233) (روح او با روح شه در اصل خويش) (181) (روز و شب در جنگ و اندر كش مكش) (373) (روستايى گاو در آخور ببست) (168) (رو كه بى‌يسمع و بى‌يبصر تويى) (89) (روى موسى بارقى انگيخته) (574) (روى ناشسته نبيند روى حور) (306) (ريگها هم آرد شد از سعيشان) (297) (ز آب هر آلوده كاو پنهان شود) (183) (ز آتش اين ظالمانت دل كباب) (204) (ز آتش عاشق از اين رو اى صفى) (600) (ز اختلاط خلق يابد اعتدال) (430) (ز اخّروهنّ مرادش نفس توست) (204) (زاد مردى چاشگاهى در رسيد) (46) (زاده ثانى است احمد در جهان) (538) (زان بلاها بر عزيزان پيش بود) (542) (زان رسولى كش حقايق داد دست) (486) (زان كه آدم زان عتاب از اشك رست) (79) (زان كه اين دمها چه گر نالايق است) (114) (زان كه پيش از مرگ او كرده است نقل) (537) (زان كه جنّت از مكاره رسته است) (379) (زان كه حكمت همچو ناقه‌ى ضاله است) (194) (زان كه داند كاين جهان كاشتن) (404) (زان كه در باغى و در جويى پرد) (415) (زان كه درويشان و راى ملك و مال) (104) (زان كه دوزخ گويد اى مؤمن تو زود) (399) (زان كه سگ چون سير شد سركش شود) (123) (زان كه قدر مستمع آمد نبا) (546) (زان كه لولاك است بر توقيع او) (558) (زان كه مخلص در خطر باشد ز دام) (183) (زان كه مى‌بافى همه روزه بپوش) (493) (زان كه ناقص تن بود مرحوم رحم) (189) (زان كه واقف بود آن خاتون پاك) (536) (زان كه هر يك زين مرضها را دواست) (464)


صفحه 703

(زان كه هفصد پرده دارد نور حق) (179) (زان لقب شد خاك را دار الغرور) (586) (زان نبى دنيات را سحّاره خواند) (408) (زان ندانى كت ز دانش دور كرد) (226) (زان همى‌خندم كه از زنجير و غل) (338) (ز او پرى و ديو ساحلها گرفت) (50) (ز او قيامت را همى‌پرسيده‌اند) (538) (زاهدى را گفت يارى در عمل) (166) (زايد از لقمه حلال اندر دهان) (79) (ز اين بفرموده است آن آگه رسول) (440) (ز اين حكايت كرد آن ختم رسل) (575) (ز اين خيال رهزن راه يقين) (483) (ز اين سبب بر انبيا رنج و شكست) (344) (ز اين سبب پيغمبر با اجتهاد) (600) (ز اين سبب درخواست حق از مصطفى) (581) (ز اين سبب كه علم ضاله‌ى مؤمن است) (599) (ز اين قبل فرمود احمد در مقال) (274) (ز اين كه اوّل سمع بايد نطق را) (78) (ز اين وصيت كرد ما را مصطفى) (417) (زن مصلّا باز كرده از نياز) (116) (زَهره‌هاى پر دلان هم بردرد) (205) (زير خرما بن ز خلقان او جدا) (71)

«س»

(ساخت موسى قدس در باب صغير) (305) (سالها بايد كه اندر آفتاب) (111) (سايه حق بر سر بنده بوَد) (25) (سايه يزدان چو باشد دايه‌اش) (25) (سَبق برده رحمتش و آن غدر را) (430) (سَبق رحمت بر غضب هست اى فتى) (461) (سبق رحمت راست و او از رحمت است) (437) (سبق رحمت گشت غالب بر غضب) (463) (سجده‌گاهم را از آن رو لطف حق) (238) (سجده مى‌كردند كاى ربّ بشر) (424) (سخت پنهان است و پيدا حيرتش) (341) (سرّ النّاس معادن داد دست) (570) (سرّ النّاس معادن داد دست) (588) (سعد ديدى شكر كن ايثار كن) (569) (سعى شكر نعمتش قدرت بوَد) (45) (سنگها اندر كف بو جهل بود) (98) (سنگها اندر كف بو جهل بود) (224) (سوى دلّاكى بشد قزوينى‌اى) (126) (سوى مكّه شيخ امّت بايزيد) (215) (سهل شيرى دان كه صفها بشكند) (66) (سه هزاران سال و پانصد تا زحل) (352) (سينه خواهم شرحه شرحه از فراق) (1)

«ش»

(شادمانه سوى صحرا راندند) (258) (شاوروهنّ پس آنگه خالفوا) (124) (شاه را بايد كه باشد خوى رب) (392) (شاه را غيرت بوَد بر هر كه او) (83) (شد محمّد الب الُغ خوارزمشاه) (444) (شرح اين توبه‌ى نصوح از من شنو) (472) (شرم دارم از رسول ذو فنون) (589) (شعله مى‌زد آتش جان سفيه) (469) (شكر او شكر خدا باشد يقين) (576) (شكر قدرت قدرتت افزون كند) (45)


صفحه 704

(شكر كه مظلومى و ظالم نه‌اى) (601) (شه چو حوضى دان و هر سو لوله‌ها) (118) (شهوت از خوردن بود كم كن ز خور) (457) (شيخ كاو ينظر بنور اللَّه شد) (190) (شيخ مى‌شد با مريدى بى‌درنگ) (486) (شير و گرگ و روبهى بهر شكار) (126)

«ص»

(صالحان امّتم خود فارغ‌اند) (285) (صبر از ايمان بيابد سر كله) (174) (صد خورنده گنجد اندر گرد خوان) (438) (صد ره و مخلص بود از چپ و راست) (324) (صدق احمد بر جمال ماه زد) (485) (صد هزاران پادشاهان نهان) (181) (صلح كن با اين پدر عاقى بهل) (410) (صورتى كان بر وجودت غالب است) (81) (صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق) (12) (صوفيان تقصير بودند و فقير) (171) (صوفى‌اى بدريد جبّه در حرج) (433) (صوفى‌اى در باغ از بهر گشاد) (369) (صوفى‌اى در خانقاه از ره رسيد) (170) (صيد دين كن تا رسد اندر تَبَع) (407)

«ط»

(طاعت عامه گناه خاصگان) (227) (طالب الدّنيا و توفيراتها) (589) (طايفه نخجير در وادىّ خوش) (40) (طعمه بنموده به ما و آن بوده شست) (167)

«ظ»

(ظلمت چَه به كه ظلمتهاى خلق) (61) (ظلّ ذلّت نفسه خوش مضجعى است) (412) (ظلم مستور است در اسرار جان) (295)

«ع»

(عارفى پرسيد از آن پير كشيش) (554) (عاريه است اين كم همى‌بايد فشارد) (585) (عاشق است او را قيامت آمده است) (540) (عاشقان را شادمانى و غم اوست) (439) (عاشق او را قيامت آمده است) (540) (عاشقى بوده است در ايّام پيش) (532) (عاصيان وَ اهل كبائر را به جهد) (285) (عاقبت جوينده يابنده بود) (533) (عاقل اوّل بيند آخر را به دل) (314) (عاقلى بر اسب مى‌آمد سوار) (200) (عالَمى را لقمه كرد و دركشيد) (64) (عَجِّلوا الطّاعات قبل الفوت گفت) (223) (عرش معدن‌گاه داد و معدلت) (463) (عشقهايى كز پى رنگى بود) (16) (عفو كن تا عفو يابى در جزا) (505) (عفوهاى جمله عالم ذرّه‌اى) (516) (عقل چون جبريل گويد احمدا) (53) (عقل دو عقل است اوّل مكسبى) (382) (عقل ديگر بخشش يزدان بود) (382) (عقل هر عطّار كاگه شد از او) (534) (عمر خود را در چه پايان برده‌اى) (293) (عيسى مريم به كوهى مى‌گريخت) (300)


صفحه 705

«غ»

(قصّه عثمان كه بر منبر برفت) (351) (غافلى هم حكمت است و اين عمى) (397) (غافلى هم حكمت است و نعمت است) (398) (غير اين عقل تو حق را عقلهاست) (495) (غير معشوق ار تماشايى بود) (439) (غير هفتاد و دو ملّت كيش او) (342)

«ف»

(فَازن بالحُرَّه پى اين شد مَثَل) (117) (فتنه‌ها و شورها انگيخته) (504) (فردى ما جفتى ما نز هواست) (558) (فعل توست اين غصّه‌هاى دم به دم) (494) (فعل تو وافى است زو كن ملتَحد) (454) (فقر از اين رو فخر آمد جاودان) (313) (فقر فخرى از گزاف است و مجاز) (106) (فقر فخرى بهر آن آمد سَنى) (441) (فقر فخرى را فنا پيرايه شد) (441) (فهم و خاطر تيز كردن نيست راه) (28)

«ق»

(قاضيانى كه به ظاهر مى‌تَنَند) (386) (قالَ اطعمنى فإنّى جائعٌ) (12) (قدر آن ذرّه تو را افزون دهد) (492) (قد رجعنا من جهاد الأصغريم) (65) (قرض ده كم كن ازين لقمه تنت) (430) (قصد جفت ديگران كردم ز جاه) (514) (قصّه آن آبگير است اى عنود) (386) (قصّه اصحاب ضروان خوانده‌اى) (256) (قصّه راز حليمه گويمت) (360) (قصّه عثمان كه بر منبر برفت) (351) (قوّت از حق خواهم و توفيق و لاف) (66) (قول بنده ايش شاء اللَّه كان) (492) (قول پيغمبر شنو اى مجتبى) (257) (قول پيغمبر قبولُه يُفرض) (275) (قوم ديگر سخت پنهان مى‌روند) (307) (قوم گفتندش كه كسب از ضعف خلق) (44) (قوم يونس را چو پيدا شد بلا) (462)

«ك»

(كار كوثر چيست كه هر سوخته) (516) (كافران اندر مرى بوزينه طبع) (18) (كاله حكمت كه گم كرده دل است) (219) (كان چه جاهل ديد خواهد عاقبت) (294) (كان رسول حق بگفت اندر بيان) (589) (كان للَّه بوده‌اى در ما مضى‌) (343) (كان للَّه دادن آن حبّه است) (398) (كاو چه آميزد ز اغراض نهان) (22) (كاو نبى وقت خويش است اى مريد) (441) (كاى خدا تو منفقان را ده خَلَف) (164) (كاى خدايا منفقان را سيردار) (99) (كاى رهاننده مرا از وصف زشت) (236) (كاى محبّ عفو از ما عفو كن) (134) (كاين تأنى پرتو رحمان بود) (426) (كاين سه را خصم است بسيار و عدو) (52) (كرد خدمت مر عمر را و سلام) (72) (كرد مردى از سخنرانى سؤال) (513)


صفحه 706

(كرّ اصلى كش نبود آغاز گوش) (78) (كز اگر گفتن رسول با وفاق) (177) (كژ روى جفَّ القلم كژ آيدت) (492) (كژ نهم تا راست گردد اين جهان) (295) (كُشتن اين نار نبود جز به نور) (315) (كفر، ايمان گشت و ديو اسلام يافت) (558) (كعبه هر چندى كه خانه برِّ اوست) (216) (كُلّكم راعٍ بداند از رمه) (595) (كلكم راعٍ نبى چون راعى است) (332) (كمترين كاريش هر روز آن بود) (130) (كُنت كنزاً رحمةً مخفيّةً) (163) (كنتُ كنزاً گفت مخفيّاً شنو) (405) (كندن گورى كه كمتر پيشه بود) (368) (كودكان خندان و دانايان ترش) (322) (كودكان مكتبى از اوستاد) (273) (كودكى در پيش تابوت پدر) (233) (كودكى كاو حارس كشتى بُدى) (329) (كورى عشق است اين كورىّ من) (295) (كوهها را هست ز اين طوفان فضوح) (483) (كوه، يحيى را نه سوى خويش خواند) (84) (كه اشتهار خلق بند محكم است) (75) (كه اكابر را مقدّم داشتن) (565) (كه بدين عقل آورى ارزاق را) (495) (كه برابر مى‌نهد شاه مجيد) (463) (كه برو از پيه اين اشتر بخر) (436) (كه بلاى دوست تطهير شماست) (345) (كه تأنّى هست از رحمان يقين) (317) (كه تجافى آرد از دار الغرور) (406) (كه رعيّت دين شه دارند و بس) (430) (كه شما پروانه‌وار از جهل خويش) (337) (كه صفر بگذشت و شد ماه ربيع) (396) (كه علامات است زان ديدار نور) (481) (كه محمّد گفت بر دست صبا) (378) (كه مرا از غيب نادر هديه‌هاست) (356) (كه مُراداتت همه اشكسته پاست) (335) (كه نگنجيدم در افلاك و خلا) (575) (كه يكى را ده عوض مى‌آيدش) (180) (كى بديدندى عصا و معجزات) (147) (كيست كز ممنوع گردد ممتنع) (586) (كى كم از برّه كم از بزغاله‌ام) (347) (كينه‌هاى كهنه‌شان از مصطفى) (243)

«گ»

(گازرى بود و مر او را يك خرى) (474) (گاو آبى گوهر از بحر آورد) (572) (گر امينم متّهم نبود امين) (28) (گر ببّرد او به قهر خود سرم) (404) (گر بخواهى ور نخواهى رزق تو) (479) (گر بگويى احولى را مه يكى است) (241) (گر به صورت من ز آدم زاده‌ام) (354) (گر چه از ميرى و را آوازه است) (70) (گر چه باشد مو و ريش او سپيد) (601) (گر چه در خشكى هزاران رنگهاست) (27) (گرچه دوزخ دور دارد ز او نكال) (513) (گرچه مؤمن را سقر ندهد ضرر) (523)