بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 376

[آخرت نسبت به دنيا چون هووست!/ اين جهان و آن جهان ضدّ هم اند]

615-

«اين پذيرفتى بماندى زان دگر

كه مُحبّ از ضدِّ محبوب است كَر

مقتبس است از مضمون اين خبر:

مَثَلُ الدُّنيَا وَ الآخرَة كَمَثل ضَرَّتَين بقَدر مَا أَرضَيتَ احداهُمَا أَسخَطتَ الاخرَى‌[1].

شرح تعرف، ج 2، ص 111 و ج 3، ص 47 و اين سخن را به امير المؤمنين على-7- نسبت داده‌اند بدين صورت:

انَّ الدّنيا وَ الآخرَةَ عَدُوَّان مُتَفَاوتَان وَ سَبيلان مُختَلفَان فَمَن احَبَّ الدُّنيَا وَ تَوَلَّاهَا ابغَضَ الآخرَةَ وَ عَاداهَا وَ هُمَا بمَنزلَة المَشرقَ وَ المَغرب. وَ ماشٍ بَينَهُمَا كُلَّما قَرُبَ من وَاحدٍ بَعُدَ منَ الآخَر وَ هُمَا بعدُ ضَرَّتَان‌[2].

شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 286

وَ لذَلكَ ضَرَبَ عَلىٌّ رَضىَ اللَّهُ عَنهُ للدُّنيَا وَ الآخرَة ثَلَاثَةَ امثلَةٍ فَقَالَ هُمَا كَكَفَّتَى الميزَان وَ كَالمَشرق وَ المَغرب وَ كَالضَّرَّتَين اذَا ارضَيتَ احدَاهُمَا اسخَطتَ الاخرَى‌[3].

احياء العلوم، ج 3، ص 14 [ص 120 احاديث مثنوى‌]

[ «مرگ تن هديه است بر اصحاب راز»]

616-

«مرگ تن هديه است بر اصحاب راز

زرّ خالص را چه نقصان است گاز

مستفاد است از مضمون اين حديث:

تُحفَةُ المُؤمن المَوتُ‌[4].

[1]- دنيا و آخرت نسبت به هم مانند هوو هستند. هر اندازه يكى از آن دو را راضى نگه دارى به همان اندازه ديگرى را به خشم آورده‌اى.

[2]- دنيا و آخرت دو دشمن متفاوت و دو راه مختلف هستند. كسى كه دنيا را دوست بدارد و به سوى آن رود با آخرت دشمنى كرده و از آن دور شده است. اين دو به منزله مشرق و مغرب هستند. رونده‌اى كه به يكى از آن دو نزديك شود از ديگرى دور مى‌افتد و همچنين آن دو نسبت به هم مانند هوو هستند.

[3]- و به همين جهت حضرت على( رض) براى دنيا و آخرت سه مثال زده است:

دو كفه ترازو، مشرق و مغرب و هوو، به طورى كه اگر يكى را راضى كنى، ديگرى را به خشم آورده‌اى.

[4]- مرگ، براى مؤمن يك هديه است.


صفحه 377

كه بدين صورت نيز روايت مى‌شود:

الموتُ رَيحَانَةُ المُؤمن‌[1].

جامع صغير، ج 1، ص 128، كنوز الحقائق، ص 138، المنهج القوى، ج 4، ص 235 [ص 121 احاديث مثنوى‌]

[ «بو مُسَيلم گفت خود من احمدم!»]

617-

«بو مُسَيلم گفت خود من احمدم‌

دين احمد را به فن بر هم زدم‌

اشاره است به داستان مسيلمه كذاب ملقب به رحمن اليمامه كه در آخر عهد حضرت رسول6مدعى نبوت شد و مردم يمامه را بفريفت و سرانجام در زمان خلافت ابو بكر در جنگ يمامه بقتل رسيد. رجوع كنيد به: تاريخ طبرى، ج 3، ص 166، 243 [ص 139 قصص مثنوى‌]

[حق به باطن نى به ظاهر بنگرد]

618-

«وانگهان گفته خدا كه ننگرم‌

من به ظاهر، من به باطن ناظرم‌

اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (316) آورده‌ايم.

[ص 121 احاديث مثنوى‌]

[گاه بر لب مدح و در دل كينه‌هاست!]

619-

«آن يكى با دلق آمد از عراق‌

باز پرسيدند ياران از فراق‌

ظاهراً مضمون اين حكايت مأخوذ است از قطعه ذيل از بشّار بن برد:

اثنى عَلَيكَ وَلى حَالٌ تُكَذبُنى‌

فيمَا اقُولُ فَاستَحيى منَ النَّاس‌

قَد قُلتُ انَّ ابَا حَفصٍ لَاكرَمَ مَن‌

يَمشى فَخَاصَمَنى فى ذَاكَ افلَاسى‌[2]

عيون الأخبار، ج 3، ص 162 و نظير آن بيت ذيل است:

[1]- مرگ، گل خوش بوى مؤمن است.

[2]-( شاعر خطاب به ممدوح خود:) در گفته‌هايم تو را ستايش مى‌كنم، ولى زبان حالم خلاف آن را مى‌گويد! و همين مرا شرمنده مردم كرده است.

گفته بودم هر كس به ابو حفص روى آرد مورد احسان قرار مى‌گيرد. اما تهيدستى من خلاف گفته‌ام را ثابت مى‌كند!


صفحه 378

فَلَئن نَطَقتُ بشُكر برِّكَ جَاهداً

فَلسَانُ حَالى بالشِّكَايَة يَنطقُ‌[1]

[ص 140 قصص مثنوى‌]

[داستان بايزيد و بو الحسن‌]

620-

«آن شنيدى داستان بايزيد

كه ز حال بو الحسن پيشين چه ديد

مأخذ آن روايت ذيل است:

نقل است كه شيخ بايزيد هر سال يك نوبت به زيارت دهستان شدى به سر ريگ. كه آنجا قبور شهداست. چون بر خرقان گذر كردى باستادى و نفس بركشيدى. مريدان از وى سؤال كردند كه شيخا، ما هيچ بوى نمى‌شنويم. گفت آرى كه از اين ديه دزدان بوى مردمى مى‌شنوم. مردى بود نام او على و كنيت او ابو الحسن. به درجه از من بيش بود. بار عيال كشد و كشت كند و درخت نشاند. نقل است كه شيخ در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن به جماعت بكردى. و روى به خاك بايزيد نهادى. و به بسطام آمدى و باستادى و گفتى بار خدايا، از ان خلعت كه بايزيد را داده‌اى ابو الحسن را بويى ده. و آن گاه باز گشتى.

وقت صبح را به خرقان باز آمدى (تذكرة الاولياء، ج 2، ص 201).

[ص 140 قصص مثنوى‌]

[ «از يمن مى‌آيدم بوى خدا»]

621-

«گفت بوى بو العجب آمد به من‌

همچنان كه مر نبى را از يمن‌

كه محمد گفت بر دست صبا

از يمن مى‌آيدم بوى خدا

از اويس و از قرن بوى عجب‌

مر نبى را مست كرد و پر طرب‌

[1]- اگر مُجدانه از بخشش تو ستايش كنم زبان حالم( ضمن نفى آن ستايش) به شكايت از تو مى‌پردازد.


صفحه 379

مقصود حديثى است كه در ذيل شماره (389) ياد كرديم.

[ص 121 احاديث مثنوى‌]

[دل بود منزلگه پروردگار]

622-

«وحى دل گيرش كه منزلگاه اوست‌

چون خطا باشد چو دل آگاه اوست‌

مقتبس از مضمون حديثى است كه در ذيل شماره (192) مذكور است و اگر به جاى منزلگاه در بيت بالا (منظرگاه) خوانده شود چنان كه در بعضى نسخ آمده ناظر خواهد بود به حديثى كه در ذيل شماره (316) آورده‌ايم.

[ص 122 احاديث مثنوى‌]

[مؤمنان بينند با انوار حق‌]

623-

«مؤمنا يَنظُر بنُور اللّه شدى‌

از خطا و سهو ايمن آمدى‌

به ذيل شماره (103) رجوع كنيد.

[ص 122 احاديث مثنوى‌]

[از مكاره مى‌شود حاصل بهشت‌]

624-

«زان كه جنّت از مكاره رُسته است‌

رحم قسم عاجزى اشكسته است‌

اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (319) آمده است.

[ص 122، احاديث مثنوى‌]

[قصّه جبريل و معراج نبى6]

625-

«بعد از انت جان احمد لب گزد

جبرئيل از بيم تو وا پس خزد

گويد ار آيم به قدر يك كمان‌

من به سوى تو بسوزم در زمان‌

مستند آن را در [رديف 718) ذيل اين بيت‌

چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش‌

و از مقام جبرئيل و از حدش‌

خواهيم نوشت.

[ص 122 احاديث مثنوى‌]


صفحه 380

[هر كه مخلص شد طبيعت رام اوست/ از سليمان بشنو و انگشترش‌]

626-

«باد بر تخت سليمان رفت كژ

پس سليمان گفت بادا كژ مغژ

كج وزيدن باد ... الخ مأخوذ است از گفته عطار:

سليمان با چنان ملكى كه او داشت‌

به نيروى قناعت مى‌فرو داشت‌

مگر يكى روز مى‌شد با سپاهى‌

ولى بر روى شادُ روان به راهى‌

در آمد خاطرش از ملك ناگاه‌

كه كيست امروز در عالم چو من شاه‌

فرو شد گوشه‌اى زان قصر عالى‌

سليمان بانگ زد بر باد حالى‌

كه شاد روان چرا كردى چنين تو؟

كه را افكند خواهى بر زمين تو؟

نيَم گفت اى سليمان من گنه كار

تو زان انديشه كژ دل نگه دار

چنين دارم من از درگاه فرمان‌

كه چون دل را نگه دارد سليمان‌

نگه مى‌دار شاد روان او را

و گر نه سر منه فرمان او را

به سوى ملك چون كردى دمى راى‌

ز شاد روانت شد يك گوشه از جاى‌

الهى نامه، ص 286 [ص 265 قصص مثنوى‌] مأخذ اين حكايت روايت ذيل است:

وَ فى بَعض الرِّوَايَات انَّ سُلَيمَانَ عَلَيه السَّلامُ لَمَّا افتُتنَ سَقَطَ الخَاتَمُ من يَده وَ كَانَ فيه مُلكُهُ فَاخَذَهُ سُلَيمَانُ وَ اعَادَهُ عَلَيه فَسَقَطَ من يَده فَلَمَّا رَآهُ سُلَيمَانُ لَا يَثبُتُ فى يَده ايقَنَ بالفتنَة فَقَالَ آصفُ لسُلَيمَانَ انَّكَ مَفتُونٌ بذَنبكَ وَ الخَاتَمُ لَا يَتَماسَّكَ اربَعَةَ عَشَرَ يَوماً فَفَرِّ الَى اللَّهَ تَائباً من ذَنبكَ وَ انَا اقُومُ مَقَامَكَ وَ اسيرُ فى عَمَلكَ وَ اهل بُيُوتكَ بسَيركَ الَى ان يَتُوبَ اللَّهُ عَلَيكَ وَ يُردُّكَ الَى مُلككَ فَفَرَّ سُلَيمَانُ هَارباً الَى رَبِّه وَ اخذَ آصفُ الخَاتمَ فَوَضَعَهُ فى يَده فَثَبَتَ‌[1].

قصص الانبياء، ثعلبى، ص 274- نيز رجوع كنيد به: تفسير ابو الفتوح، جلد چهارم، صفحه 469 اين حكايت را مولانا در مجالس سبعه ذكر كرده است.

[ص 140 قصص مثنوى‌]

[1]- در بعضى از روايات آمده است هنگامى كه حضرت سليمان( ع) گرفتار فتنه شد انگشتر وى- كه نشانه دوام حكومتش بود- از دستش افتاد. آن را برداشت و به انگشتش كرد ولى باز افتاد. وقتى ديد انگشتر در انگشتش قرار نمى‌گيرد يقين كرد كه به فتنه‌اى دچار شده است. آصف هم تأييد كرد و گفت به فتنه‌اى كه ناشى از گناه است گرفتار شده‌اى. و انگشتر به مدت چهارده روز اين چنين خواهد بود چاره آن است كه با حالت توبه به سوى خداوند بشتابى. من در غياب تو قائم مقامت خواهم شد و امور مربوط به حكومت و خاندانت را اداره مى‌كنم.

به اين اميد كه خداوند توبه تو را ببخشد و تو را به حكومت باز گرداند. حضرت سليمان همين كار را كرد و( مشيّت الهى بر ادامه حكومتش قرار گرفت. آن گاه) آصف، انگشتر را برداشت و در انگشت آن حضرت كرد و پس از آن انگشتر در دستش ثابت ماند.


صفحه 381

[ «خود عَدوّت اوست قندش مى‌دهى!»]

627-

«توهم از بيرون بَدى با ديگران‌

و اندرون خوش گشته با نفس گران‌

خود عدوت اوست قندش مى‌دهى‌

و از برون تهمت به هر كس مى‌نهى‌

مستفاد از مضمون حديثى است كه در ذيل شماره (65) نقل نموديم.

[ص 123 احاديث مثنوى‌]

[ «هر كه او عاقل بود او جان ماست»]

628-

«گفت پيغمبر كه احمق هر كه هست‌

او عدوّ ما و غول رهزن است‌

هر كه او عاقل بود او جان ماست‌

رَوح او و ريح او ريحان ماست‌

اشاره است به اين جمله:

الَاحمَقُ عَدُوِّي وَ العَاقلُ صَديقى‌[1].

المنهج القوى، ج 3، ص 271 كه به گفته يوسف بن احمد مولوى حديث است.

و از حضرت رضا- سلام اللّه عليه- روايت كرده‌اند:

صَديقُ كُلِّ امرءٍ عَقلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهلُهُ‌[2].

اصول كافى، كتاب العقل و الجهل و اين روايت را ماوردى در ادب الدنيا والدين با تعبير: وَ قَالَ بَعضُ الادَبَاءُ- نقل كرده است. منهاج اليقين فى شرح ادب الدنيا والدين، چاپ اسلامبول، ص 9 [ص 123 احاديث مثنوى‌]

[1]- احمق دشمن من و عاقل دوست من است.

[2]- دوست هر كس عقل اوست. همان طورى كه دشمن هر كس جهل اوست.


صفحه 382

[عقلها مطبوع يا مسموع دان‌]

629-

«عقل دو عقل است اوّل مَكسَبى‌

كه در آموزى چو در مكتب صَبى‌

از كتاب و اوستاد و فكر و ذكر

از معانى و از علوم خوب و بكر

عقل ديگر بخشش يزدان بود

چشمه آن در ميان جان بود

مناسب است با اشعار ذيل كه منسوب است به مولاى متقيان على-7-:

رَأَيتُ العَقلَ عَقلَين‌

فَمَطبُوعٌ وَ مَسمُوعٌ‌

وَ لَا يَنفَعُ مَسمُوعٌ‌

إذَا لَم يَكُ مَطبُوعٌ‌

كَمَا لَا يَنفَعُ الشَّمسُ‌

وَ ضَوءُ العَين مَمنُوعٌ‌[1]

احياء العلوم، ج 3، ص 13، وافى فيض، ج 1، ص 18 [ص 124 احاديث مثنوى‌]

[از لياقت شد اسامه حكمران‌]

630-

«يك سريّه مى‌فرستادى رسول‌

بهر جنگ كافر و دفع فضول‌

ظاهراً مأخذ آن روايت ذيل است:

بَعَثَ النَّبىُّ بَعثاً وَ امَّرَ عَلَيهم اسَامَةَ بنَ زَيدٍ فَطَعَنَ بَعضُ النَّاس فى امَارَته فَقَالَ النَّبىُّ6ان تَطعَنُوا فى امَارَته فَقَد كُنتُم تَطعَنَونَ فى امَارَة ابيه من قَبله وَ ايْم اللَّه ان كَانَ خَليفاً للامَارَة وَ ان كَانَ لَمَن احَبُّ النَّاس الَىَّ وَ انَّ هَذَا لَمَن احَبِّ النَّاس الىَّ بَعدَهُ‌[2].

صحيح بخارى، ج 2 ص 194، مسلم، ج 7، ص 131- نيز رجوع كنيد به طبقات ابن سعد، جزء دوم از قسم دوم، ص 41.

و نظير آن روايت ذيل است:

عَن عُثمَانَ بن عَفَّانَ قَالَ بَعَثَ رَسُولُ اللَّه6بَعثاً وَ امَّرَ عَلَيهم اميراً منهُم هُوَ اصغَرُهُم‌

[1]- عقل را دو گونه يافته‌ام. يكى عقلى كه خدا عطا كرده است و در طبيعت انسان قرار مى‌گيرد. ديگر عقلى كه از راه حس و اكتساب حاصل مى‌شود. بديهى است عقل اكتسابى زمانى سود بخش است كه عقل خدا داد نيز در انسان باشد.

همان طورى كه نور خورشيد زمانى روشنى بخش انسان است كه وى از نعمت بينايى محروم نشده باشد.

[2]- پيامبر خدا6لشكرى( براى جهاد با كفار) گسيل كرد و فرماندهى آن را به اسامة بن زيد داد. اين انتصاب مورد طعن و اعتراض بعضى از مردم واقع شد.

پيامبر6خطاب به آنان فرمود: شما نسبت به فرماندهى پدر اسامه يعنى زيد نيز همين برخورد را داشتيد در حالى كه به خدا سوگند او شايسته فرماندهى بود و محبوبيتش بيش از همه بود. اكنون نيز فرزندش اين چنين است.


صفحه 383

فَلَم يَسيرُوا فَلقَى النَّبىُّ6رَجُلًا منهُم فَقَالَ يَا فَلَانُ مَا لَكَ أَ مَا انطَلَقتُم قَالَ يَا رَسُولَ اللَّه اميُرنَا يَشتَكى رجلهُ فَاتَاهُ النَّبىُّ6او بَعَثَ الَيه فَقَال بسم اللَّه وَ باللَّه وَ اعُوُذ بعزّة اللَّه وَ بقُدرَته من شَرِّ مَا فيهَا سَبعَ مَرَّاتٍ فَبَرَءَ الرَّجُلُ فَقَالَ لَهُ يَا رَسُول اللَّه أَ تُؤَمِّرَهُ عَلَينَا وَ هُوَ اصغَرُنَا فَتَذَكَّرَ النَّبىُّ6قَرَاءَتَهُ للقُرآن‌[1].

نوادر الاصول از محمد بن على حكيم ترمذى، چاپ آستانه، ص 332 [ص 141 قصص مثنوى‌]

[ «لاجرم اغلب بلا بر انبياست»]

631-

«لاجرم اغلب بلا بر انبياست‌

كه رياضت دادن خامان بلاست‌

اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (557) مذكور افتاد.

[ص 124 احاديث مثنوى‌]

[1]- از عثمان بن عفّان نقل شده كه رسول خدا6سپاهى را( براى جهاد با كفّار) روانه ساخت و كسى را فرمانده آنان كرد كه جوان‌تر از همه بود. تأخيرى در حركت ايجاد شد، پيامبر خطاب به يكى از سپاهيان فرمود هنوز نرفته‌ايد؟ وى پاسخ داد علتش اين است كه فرمانده ما به درد پا مبتلا شده است. فورا پيامبر پيش او رفت- يا كسى را نزدش فرستاد- و براى شفا يافتنش اين دعا را هفت بار تكرار كرد: به نام خدا و با پناه بردن به عزت و قدرتش از شرّ و بديهاى موجود.

طولى نكشيد كه فرمانده شفا يافت. آن سپاهى گفت اى رسول خدا آيا فرماندهى بر ما را به كسى داده‌اى كه از همه ما جوان‌تر است؟ پيامبر6فرمود آرى، سببش امتيازى است كه او نسبت به بقيه دارد. او قارى قرآن است.