[جلب خشنودى حق هم از حق است]
670-
«پادشاهى بر نديمى خشم كرد
خواست تا از وى بر آرد دود و گرد
مأخذ آن حكايت ذيل است:
خداوندى بر بنده خود خشم گرفت. شفيعان فرا كرد تا او را عفو كرد. و بنده همچنان مىگريست. شفيع گفت اكنون اين گريستن بر چيست؟ او تو را عفو كرد. خداوند گفت او رضاى من مىجويد و او را اندر آن راه نيست. بدان همىگريد. تذكرة الاولياء، ج 2، ص 192- 191- نيز رجوع كنيد به: رساله قشيريه، ص 90 كه اين حكايت را مؤلف از قول ابو على دقاق روايت مىكند.
[ص 149 قصص مثنوى]
[در شفاعت مصطفى6افضل بود]
671-
«جز عماد الملك نامى از خواص
در شفاعت مصطفىوارانه خاص
اشاره است بدين خبر و نظائر آن كه در باره شفاعت پيغمبر ما- ص- و تفسير مقام محمود نقل كردهاند:
ثُمَّ يَقُومُ نَبيُّكُم عَلَيه الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ رَابعاً فَلَا يَشفَعُ احَدٌ بَعْدَهُ فيَما يَشْفَعُ فيه وَ هُوَ الْمَقَامُ الْمَحمُودُ الَّذي ذَكَرَ اللَّه[1].
تفسير طبرى، چاپ مصر، ج 15، ص 91
[1]-( در تفسير مقام محمود چنين آمده است كه:) سپس، نفر چهارمى كه بر مىخيزد پيامبر شماست.- درود و سلام خدا بر او باد- و هيچ كس را ياراى آن نيست كه در آنچه آن حضرت شفاعت كرده است شفاعت كند. اين همان مقام محمودى است كه خداوند در قرآن متذكر آن شده است.
يَجمَعُ اللَّهُ النَّاسَ فَيَقُومُ المُؤمنُونَ حينَ تُزلَفُ الجَنَّةُ فَيَأتُونَ آدَمَ عَلَيه الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ فَيَقُولُونَ يَا ابَانَا استَفتح لَنَا الجَنَّةَ فَيَقُولُ وَ هَل أَخرَجَتكُم منَ الجَنَّة إلّا خَطيئَةُ أَبيكُم آدَمَ اعمدُوا إلَى إبرَاهيمَ خَليل اللَّه فَيَأتُونَ إبرَاهيمَ فَيَقُولُ إبرَاهيمُ لَستُ بصَاحب ذَاك إنَّمَا كُنتُ خَليلًا من وَرَاء وَرَاءٍ اعمدُوا إلَى النَبىِّ مُوسَي الَّذى كَلَّمَهُ اللَّهُ تَكليماً فَيَأتُونَ مُوسَى فَيَقُولُ لَستُ بصَاحب ذَاكَ اعمدُوا إلَى كَلمَة اللَّه وَ رُوحه عيسَى فَيَقُولُ عيسَى لَستُ بصَاحب ذَاكَ فَيَأتُونَ مُحَمَّداً6فَيَقُومُ فَيُؤذَنُ لَهُ[1].
مستدرك حاكم، ج 4، ص 588 [ص 133 احاديث مثنوى]
[بود احمد6راز حق اوقات خاص]
672-
«لى مَعَ اللّه وقت بود آن دم مرا
لا يَسَع فيه نبىُّ مجتبى
[1]- خداوند( روز قيامت) همه مردم را محشور مىگرداند. مؤمنان چون به بهشت نزديك شوند، پيش آدم- كه درود و سلام خدا بر او باد- مىروند. و مىگويند اى پدر، بهشت را به رويمان باز كن. آدم پاسخ مىدهد( من شايسته اين كار نيستم چون) خطاى من كه پدرتان هستم باعث شد شما نيز از بهشت اخراج شويد. بنا بر اين بهتر است به ابراهيم خليل اللّه روى آوريد. ايشان نزد ابراهيم مىروند. حضرت ابراهيم نيز خود را در خور( باز كردن در بهشت) نمىداند. و مىگويد دوستى من با خدا مستقيم و رو در رو نبوده است. به موساى پيغمبر روى آوريد كه خداوند با او سخن گفته است. آنان وقتى نزد موسى( ع) مىروند آن حضرت نيز خود را سزاوار نمىداند. و مىگويد به سوى عيسى( ع) كه كلمه و روح خداست روى آوريد. حضرت عيسى هم نمىپذيرد. تا سرانجام به خدمت حضرت محمد6مىرسند. و آن حضرت اجازه مىيابد كه برخيزد و در بهشت را باز كند.
اشاره است به روايتى كه در ذيل شماره (249) آوردهايم.
[ص 134 احاديث مثنوى]
[مىشود حق خون بهاى بندهاش!]
673-
«گر ببُرّد او به قهر خود سرم
شاه بخشد شصت جان ديگرم
اشاره است به حديث ذيل:
مَن احَبَّنى قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَأَنَا ديَتُهُ[1].
المنهج القوى، ج 4، ص 398 [نيز رديف 135) [ص 134 احاديث مثنوى]
[از خليل حق توكّل ياد گير]
674-
«او ادب نآموخت از جبريل راد
كه بپرسيد از خليل حق مراد
مأخذ آن مطلبى است كه در قصص الانبياء ثعلبى، ص 65 و حلية الاولياء، ج 1، ص 20 و احياء العلوم، ج 4، ص 123 و تفسير ابو الفتوح، ج 3، ص 553 و ج 5، ص 184 و كشف المحجوب، صفحه 82 نقل شده و ما آن را از مأخذ اخير در اينجا مىنگاريم:
چنان كه نمرود آتش برافروخت و ابراهيم را-7- اندر پله منجنيق نهاد، جبرئيل-7- آمد. و گفت هَل لَكَ من حَاجَةٍ؟ گفت امَّا الَيْكَ فَلَا. به تو هيچ حاجت ندارم. گفت پس از خداى بخواه. گفت حَسبى من سُؤالي علمُهُ بحَالى. مرا آن بس كه او مىداند كه به من چه مىرسد. و او به من داناتر از من. او داند كه صلاح من در چه چيز است. [ص 149 قصص مثنوى]
[بهر عقبى كشتزار است اين جهان]
675-
«زان كه داند كاين جهان كاشتن
هست بهر محشر و برداشتن
مستفاد است از حديثى كه در ذيل شماره (582) مذكور افتاد.
[ص 134 احاديث مثنوى]
[1]- كسى كه محبت مرا برگزيند به قتلش مىرسانم. و خود نيز خون بهاى وى مىشوم.
[اهل دوزخ كاه اين خرمن بُوَد]
676-
«گفت موسى اى خداوند حساب
نقش كردى باز چون كردى خراب
مأخذ آن روايت ذيل است:
قَالَ مُوسَى عَلَيه السَّلَامُ يَا رَبِّ خَلَقتَ خَلقاً وَ هُم عبَادُكَ ثُمَّ تُحرقُهُم بالنَّار قَالَ يَا مُوسَى اذهَب فَازرَع زَرعاً قَالَ قَد فَعَلْتُ قَالَ فَاحصدهُ قَالَ قَد فَعَلتُ قَالَ فَاجْعَلْهُ فَى كدوُسَة قَالَ قَد فَعَلتُ قَالَ فَلَا تَدَع منهُ شَيئاً الَّا رَفَعتَهُ قَالَ قَد فَعَلتُ قَالَ فَلَعَلَّكَ قَد تَرَكتُ منهُ شَيئاً قَالَ لَا الَّا مَا لَا بَالَ لَهُ قَالَ فَمثلُ اولَئكَ ادخلُ من عبَادىَ النَّارَ[1].
حلية الاولياء، ج 4 ص 360 و نيز ص 286 و ج 5، ص 94 [ص 150 قصص مثنوى]
[گفت حق من گنج پنهان بودهام]
677-
«بهر اظهار است اين خلق جهان
تا نماند گنج حكمتها نهان
كُنتُ كَنزاً گفت مخفيّاً شنو
جوهر خود گُم مكن، اظهار شو
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (205) آورديم.
[ص 134 احاديث مثنوى]
[خواب انسان جلوهاى از مرگ اوست]
678-
«نوم ما چون شد اخ الموت اى فلان
ز اين برادر آن برادر را بدان
اشارت است به حديثى كه در ذيل شماره (38) مذكور گرديد.
[ص 135 احاديث مثنوى]
[1]- موسى( ع) عرض كرد خدايا، خلقى را مىآفرينى. آن گاه با اين كه بندگان تو هستند در آتش جهنمشان مىسوزانى؟ وحى آمد اى موسى به كشت( گندم) پرداز. موسى اطاعت كرد. خطاب آمد حال آن را درو كن. درو كرد. فرمود گندمها را در انبان قرار ده. موسى همين كار را كرد. فرمود مبادا چيزى از آن را جدا كنى! اطاعت كرد. فرمود ولى چرا مقدارى از محصول را كنار زدى؟ عرض كرد جزئى است و به درد نخور. فرمود بندگانى هم كه در آتش جهنم عذاب مىشوند از اين گونهاند!
[نور حق دلها ز دنيا بگسلد]
679-
«آن چنان كه گفت پيغمبر ز نور
كه نشانش آن بود اندر صدور
كه تجافى آرد از دار الغرور
هم انابت آرد از دار السُّرور
مقصود روايت ذيل است:
إذَا دَخَلَ النُّورُ القَلبَ انشَرَحَ وَ انْفَسَحَ قيلَ وَ مَا عَلَامَةُ ذَلكَ قَالَ التَّجَافى عَن دَار الغُرُور وَ الإنابَةُ إلى دَار الخُلُود وَ الاستعدَادُ للمَوت قَبلَ نُزُوله[1].
شرح تعرف، ج 1، ص 63، ج 3، ص 46، احياء العلوم، ج 1، ص 58 با تفاوت مختصر، اتحاف السادة المتقين، ج 1، ص 424- 425 كه بحث مفصلى در باره سند اين روايت كرده است.
[ص 135 احاديث مثنوى]
[راز و سرِّ هر پدر فرزند اوست]
680-
«بهر اين فرمود آن شاه نبيه
مصطفى كه الوَلَدَ سرُّ ابيه
مقصود اين حديث است:
الوَلَدُ سرُّ أَبيه[2].
كه مؤلف اللؤلؤ المرصوع (ص 99) در باره آن چنين مىگويد:
قَالَ السَّخَاوىُّ كَالزَّركَشىِّ لَا اصلَ لَهُ[3].
[ص 135 احاديث مثنوى]
[1]-( پيامبر فرمود:) دلى كه در آن نور( الهى) داخل شود گستردگى و وسعت مىيابد. پرسيدند نشانه آن چيست؟ فرمود آرام نگرفتن در دنيا- كه خانه غرور است- و باز گشتن به سوى آخرت- كه خانه ابدى است- و نيز آماده شدن براى مردن قبل از فرا رسيدن آن.
[2]- فرزند سرّ پدر خويش است.
[3]-( سخاوى مانند زركشى، اين روايت را اصيل ندانسته است.)
[بىنياز آن كس بُوَد كاو بىهواس]
681-
«گفت صالح را گدا گفتن خطاست
كاو غنىُّ القلب از داد خداست
مقتبس است از مضمون اين خبر:
لَيسَ الغنَى عَن كَثرَة العَرَض وَ لكنَّ الغنىَ غنَى النَّفس.
كه در ذيل شماره (527) توان ديد.
[ص 136 احاديث مثنوى]
[بىغم آن كس شد كه غمّ دين گزيد]
682-
«گفت رو هر كاو غم دين برگزيد
باقى غمها خدا از وى بريد
ناظر است به مضمون اين حديث:
مَن جَعَلَ الهُمُومَ هَمًّا وَاحداً كَفَاهُ اللَّهُ هَمَّ دُنيَاهُ وَ مَن تَشَعَّبَت به الهُمُومُ لَمْ يُبَال اللَّهُ فى أَىِّ أَوديَة الدُّنيَا هَلَكَ[1].
مستدرك حاكم، ج 2، 443 [ص 136 احاديث مثنوى]
[در نكاح زن مجو مال و جمال]
683-
«صيد دين كن تا رسد اندر تَبَع
حُسن و مال و جاه و بخت منتفَع
مستفاد است از حديث ذيل.
مَنْ نَكَحَ الْمَرْأَةَ لمَالهَا وَ جَمَالهَا حُرمَ جَمَالهَا وَ مَالَهَا وَ مَنْ نَكَحَهَا لدينهَا رَزَقَةُ اللَّهُ مَالَهَا وَ جَمَالَهَا[2].
احياء العلوم، ج 2، ص 26 [ص 136 احاديث مثنوى]
[1]- كسى كه تمام همّ و غم خود را( براى دين) يك جا به كار گيرد از حمايت خداوند در رفع غمهاى دنيايش برخوردار مىشود. اما آن كسى كه همّ و غم دنيا او را( از پرداختن به دين) دور كند در دنيا به هر مهلكهاى مىافتد. و از خداوند كمترين حمايت و توجهى نخواهد داشت.
[2]- كسى كه زنى را به انگيزه مال و جمالش به همسرى برگزيند نه از مالش بهرهمند مىشود و نه از جمالش. اما كسى كه به انگيزه ديندار بودن زن با او ازدواج كند خداوند از مال و جمال آن زن برخوردارش مىسازد.
[دل چو نور حق بيابد رسته است]
684-
«گفت رو من يافتم دار السُّرور
وا رهيدم از چَه از دارُ الغرور
تعبير: دار الغرور- مستفاد است از حديثى كه در ذيل شماره (679) گذشت.
[ص 136 احاديث مثنوى]
[گفت پيغمبر كه دنيا ساحر است]
685-
«زان نبى دنيات را سحّاره خواند
كاو به افسون خلق را در چَه نشاند
مقصود حديث ذيل است:
إحْذَرُوا الدُّنيَا فَإنَّهَا أَسْحَرُ منْ هَارُوتَ وَ مَارُوتَ[1].
احياء العلوم، ج 3، ص 140، جامع صغير، ج 1، ص 11 و با تفاوت مختصر در همان كتاب- ص 8
وَ كَانَ مَالكُ بْنُ دينار يَقُولُ اتَّقُوا السَّحَّارَةَ فَانَّهَا تَسْحَرُ قُلُوبَ الْعُلَمَاء (يَعنى الدُّنْيَا)[2].
احياء العلوم، ج 3، ص 143، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 409 [ص 136 احاديث مثنوى]
[ «رحمت او سابق است از قهر او»]
686-
«رحمت او سابق است از قهر او
سابقى خواهى برو سابق بجو
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (193) نقل شده است.
[ص 137 احاديث مثنوى]
[اين جهان باشد هو وى آن جهان]
687-
«نى بگفته است آن سراج امّتان
اين جهان و آن جهان را ضرّتان
[1]- از دنيا برحذر باشيد. زيرا بيش از هاروت و ماروت( در شما انسانها) نفوذ جادويى دارد.( اين دو فرشته به زمين فرود آمده بودند و سحر تعليم مىدادند.)
[2]- مالك بن دينار مىگفت: از اين جادوگر( يعنى دنيا) بپرهيزيد. براى اين كه حتى علما را دل داده و شيفته خود مىكند.( چه رسد به افراد عادى.)
مقصود روايتى است كه در ذيل شماره (615) مذكور شد.
[ص 137 احاديث مثنوى]
[قحط سالى بين و شادى غلام!]
688-
«همچنان كان زاهد اندر سال قحط
بود او خندان و گريان جمله رَهط
ظاهراً مأخذ آن حكايتى است كه عوفى در جوامع الحكايات (باب سوم از قسم اول) در ذكر سبب توبه شقيق بلخى نقل مىكند بدين تفصيل:
و بعضى گفتهاند سبب توبه او آن بود كه يك سال خلايق از قحط به جان آمده بودند. و نان چون كبريت احمر عزيز گشته بود. و باران را امساكى پديد آمده و خلق بسيار به استسقا برون رفته بودند. به تضرع و زارى از خداى تعالى باران مىخواستند. شقيق در اثناى آن حال غلامى زنگى ديد كه نشاط مىكرد و مىخنديد. شقيق او را گفت كه اين چه نشاط است كه مىكنى؟ اندوه مردمان ندانى و محنت ايشان را مشاهده نمىكنى كه تيغ سياست قهر خون خلق ريخت؟ آن غلام گفت من از قهر چه خبر دارم كه من از آن خواجهاىام كه دو انبار غله دارد و مرا چه باك؟ و دانم كه مرا ضايع نگذارد.
[ص 150 قصص مثنوى]
[مؤمنان عضوى ز اعضاى هم اند]
689-
«بر مسلمانان نمىآرى تو رحم
مؤمنان خويشند و يك تن شَحْم و لَحْم
رنج يك جزئى ز تن رنج همه است
گر دم صلح است يا خود ملحمه است
اشاره به حديث ذيل است كه به وجوه بسيار روايت مىشود:
مَثَلُ الْمُؤْمنينَ فى تَوَادِّهمْ وَ تَرَاحُمهمْ وَ تَعَاطُفهمْ مَثَلُ الْجَسَد إذَا اشْتَكَى منْهُ عُضْوٌ تَدَاعىَ لَهُ سَائرُ الْجَسَد بالسَّهَر وَ الحُمّى[1].
بخارى، ج 4، ص 45، مسلم، ج 8، ص 20، جامع صغير، ج 2، ص 145 مسند احمد، ج 4، ص 270.
[ص 139 احاديث مثنوى]
[1]- روابط بين مردم با ايمان در اظهار دوستى، مهربانى و عاطفه متقابل، بايد مانند روابط اعضاى بدن باشد. مگر نمىبينى وقتى يك عضو به درد مىآيد بقيه اعضا نيز در بىخوابى و تب با آن عضو همدردى مىكنند.
مستند سعدى نيز در ابيات زير- كه شهرت جهانى پيدا كرده است- ظاهراً حديث مذكور بوده است.
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ)